جامعه مضطرب
چرا احساس ناامنی و اضطراب جمعی افزایش یافته است؟
در سالهای اخیر زیستجهان ایرانیان بیش از گذشته رنگ اضطراب به خود گرفته است؛ از صفهای طولانی مراکز پزشکی قانونی برای ثبت نزاع گرفته تا گفتوگوهای خسته مردم درباره حقوقی که کفاف زندگی نمیدهد. گزارشهای رسمی و غیررسمی حکایت از آن دارد که جامعه با بحران «ناامنی روانی» روبهرو است. این وضعیت فقط محصول یک بیماری فردی نیست؛ بلکه پیوندی عمیق با ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دارد. پیمایش ملی سلامت روان که در سال ۱۴۰۰ انجام شد، نشان میدهد حدود ۲۵ درصد جمعیت ۱۵ تا ۶۴ سال ایران حداقل به یک اختلال روانپزشکی مبتلا هستند؛ یعنی از هر چهار نفر، یک نفر با افسردگی، اضطراب یا دیگر اختلالها زندگی میکند. حدود ۱۰ درصد افرادِ بررسیشده نیز همزمان به بیش از یک اختلال دچار بودهاند. این میزان نسبت به پیمایش 10 سال قبل از آن (۱۳۸۹) افزایشی محسوس را نشان میدهد و زنگ خطری برای جامعه است.
آفرین رحیمیموقر، رئیس مرکز ملی مطالعات اعتیاد دانشگاه علوم پزشکی تهران، میگوید فقط یکسوم بیماران از خدمات نظام سلامت روان استفاده میکنند و دوسوم هرگز مراجعهای ندارند؛ حتی ۴۰ درصد کسانی که بیمار هستند، خود را نیازمند کمک نمیدانند. این «کوچکپنداری علائم» سبب میشود درمان به تاخیر بیفتد و بیماری مزمن شود. کارشناسان میگویند، شایعترین اختلال در میان ایرانیان، اختلالهای خلقی، بهویژه افسردگی است. درحالیکه نرخ جهانی افسردگی حدود هفت درصد است، در ایران ۱۳ درصد جامعه به افسردگی مبتلاست. زنان بیش از مردان به افسردگی دچار میشوند؛ طبق دادههای یکی از کنگرههای روانپزشکان، به ازای هر 100 هزار مرد ایرانی حدود سه هزار و ۹۴۷ نفر افسردهاند و در میان زنان این رقم به پنج هزار و ۳۷ نفر میرسد. این تفاوت جنسیتی نشان میدهد تجربههای نابرابر و بارهای اجتماعی و خانوادگی بر سلامت روان زنان اثر منفی بیشتری دارد. از سوی دیگر، زیرساختهای درمانی کشور پاسخگوی تقاضای فزاینده نیست. مقامهای وزارت بهداشت میگویند، ایران تنها حدود ۱۱ هزار تخت روانپزشکی دارد، درحالیکه این عدد تقریباً نصف نیاز واقعی است. بسیاری از استانها فقط یک مرکز تخصصی دارند و بیماران گاهی ماهها منتظر بستری میمانند. در سالهای اخیر مراکز جامعهمحور سلامت روان توسعه یافتهاند و معاون وزارت بهداشت خبر داده که تعداد این مراکز به ۱۰۳ رسیده است، اما کارشناسان معتقدند تعداد آنها برای پوشش سراسری کافی نیست و باید به حدود ۳۰۰ مرکز برسد. کمبود نیروهای متخصص، هزینه بالای مشاوره و بیمه نبودن خدمات سلامت روان از دیگر موانع دسترسی مردم است.
بین فقر و بیماری روانی چه میگذرد؟
در ایران، فقر تنها یک مسئله اقتصادی نیست، بلکه بهطور مستقیم با سلامت روان جامعه پیوند خورده است. شکاف عظیم میان هزینه زندگی و درآمد، میلیونها خانوار را در وضعیت استرس مزمن و ناامنی دائمی قرار داده است. حداقل هزینه زندگی یک خانواده چهارنفره بهقدری است که دستمزد ماهانه فقط بخشی از نیاز واقعی را پوشش میدهد. این نابرابری، احساس بیعدالتی و درماندگی را در میان طبقه کارگر و متوسط گسترش داده و فقر را از یک پدیده مالی به بحران روانی تبدیل کرده است. مطالعات نشان میدهد حدود ۲۸ درصد مردم زیر خط فقر مطلق قرار دارند و نزدیک به نیمی از جمعیت در معرض سقوط به فقر هستند. فقر مزمن باعث افزایش اضطراب، بیخوابی، افسردگی و کاهش عملکرد شناختی میشود. بدن در واکنش به تنگنای مالی در وضعیت آمادهباش مداوم قرار میگیرد، سطح هورمون استرس (کورتیزول) بالا میرود و فرد دچار خستگی و ضعف مداوم میشود. به گفته روانشناسان، ذهن افراد فقیر دائماً درگیر هزینههای اجاره، درمان و معیشت است و این اشتغال ذهنی قدرت تمرکز و تصمیمگیری را کاهش میدهد. از سوی دیگر، این رابطه دوطرفه است: فقر احتمال ابتلا به اختلالهای روانی را بالا میبرد و در مقابل، افسردگی و اضطراب نیز توان کار و درآمدزایی را کاهش میدهد. بیش از نیمی از مردم ایران با ناامنی غذایی دستوپنجه نرم میکنند و زنان و مناطق محروم بیشترین آسیب را میبینند. نتیجه آن شکلگیری اضطراب، خشم پنهان و بروز خشونت در روابط اجتماعی است. در مجموع، فقر نهفقط شکمها را خالی میگذارد، بلکه ذهن و روان جامعه را نیز فرسوده میکند.
خشونت، نزاع و دیگر نشانههای بحران
یکی از مهمترین جلوههای اضطراب جمعی، افزایش خشونت و نزاعهای خیابانی است. گزارش سازمان پزشکی قانونی کشور نشان میدهد تعداد مراجعان به دلیل نزاع در پایتخت در سال گذشته نسبت به دوره مشابه سال قبل پنج درصد افزایش یافته است. استانهای تهران، خراسان رضوی، خوزستان و گیلان بیشترین آمار نزاع را داشتهاند و به نسبت جمعیت، استانهای اردبیل، آذربایجان شرقی و همدان بالاترین نرخ سرانه نزاع را ثبت کردهاند. این افزایش درگیریهای فیزیکی را میتوان نشانهای از افزایش تنشهای روزمره، ناامیدی اجتماعی و خشونت نهفته در جامعه دانست؛ خشونتی که ریشه در فقر، فشار اقتصادی و احساس ناتوانی در کنترل زندگی دارد.
خودکشی و فرسودگی روانی
آمارها نشان میدهد نرخ خودکشی در ایران طی دو دهه اخیر به شکل نگرانکنندهای افزایش یافته است؛ از 2 /4 نفر در هر 100 هزار نفر در سال ۱۳۸۰ به 7 /9 نفر در سال ۱۴۰۳. علت این روند تنها اختلالهای روانی نیست، بلکه ترکیبی از فشارهای اقتصادی، ناامنی شغلی، خشونتهای خانگی، ضعف مهارتهای مقابله با بحران و تابوهای فرهنگی در آن نقش دارند. به گفته کارشناسان، فقر و احساس بیارزشی اجتماعی به فروپاشی خانوادهها و افزایش رفتارهای پرخطر، بهویژه در میان جوانان، منجر شده و تصویر فرسودگی روانی جامعه را پررنگتر کرده است.
بمباران اطلاعاتی و اضطراب جمعی
در این گزارش با مشورت احمدرضا فتوت، پژوهشگر فوقدکترای روانشناسی سیاسی به این پرسش پاسخ میدهیم که چرا احساس ناامنی و اضطراب جمعی افزایش یافته است؟ او معتقد است که بهطور کلی، انسان در برابر عوامل ناشناخته دچار اضطراب میشود. این واکنش میتواند در موقعیتهای گوناگون زندگی روزمره، حتی در سادهترین امور مانند یک سفر، بروز یابد؛ چرا که هر رخداد غیرمنتظره یا ناآشنا، نوعی احساس نگرانی و بیثباتی در فرد ایجاد میکند. یکی از مهمترین نمونههای این وضعیت در دنیای امروز، رشد شتابان فناوری است؛ رشدی که بسیاری از جوامع و افراد از آن عقب ماندهاند.
برای مثال، هنگامی که فناوریهای نوینی همچون همراهبانکها یا نرمافزارهای خدمات دیجیتال معرفی شدند، نسلهای میانسال یا سالمند که مهارت کافی برای استفاده از این ابزارها را نداشتند، دچار نوعی اضطراب تکنولوژیک شدند. فردی که نمیتواند با شرایط جدید سازگار شود یا خود را با تحولات فناوری «آداپته» کند، بهطور طبیعی احساس ناتوانی، نگرانی و فشار روانی پیدا میکند. این اضطراب در خلأ نمیماند؛ بلکه در فضای خانوادگی و اجتماعی گسترش مییابد. وقتی یک عضو خانواده دچار ترس یا نگرانی میشود، این احساس به سایر اعضا نیز منتقل میشود. در واقع، اضطراب حالتی «سرایتپذیر» دارد. به همین دلیل، هنگامی که گروهی از افراد همسن و همنسل نسبت به فناوریهای نو دچار تردید و هراس میشوند، دیگران در همان طیف سنی نیز با دیدن این نگرانی، حساستر شده و ترس مشابهی را تجربه میکنند. از سوی دیگر، این شکاف صرفاً شناختی نیست؛ ابعاد اقتصادی نیز دارد. گاهی افراد تمایل دارند از فناوری جدیدی مانند تلفن همراه پیشرفته یا خودروهای مدرن استفاده کنند، اما توان مالی لازم برای خرید آن را ندارند. این ناتوانی اقتصادی خود به منبعی تازه از اضطراب تبدیل میشود. فرد احساس میکند از جامعه عقب مانده و نمیتواند با سرعت تحولات هماهنگ شود. این احساس عقبماندگی، در درازمدت ممکن است به سرخوردگی، گوشهگیری اجتماعی و کاهش عزتنفس منجر شود. در مجموع، چه فرد بهدلیل فقدان مهارت نتواند از فناوری استفاده کند، چه به علت محدودیت مالی قادر به تهیه ابزار جدید نباشد، هر دو حالت موجب شکلگیری اضطراب، نگرانی و احساس فاصله از جامعه میشود. تداوم این احساس، فرد را در چرخهای معیوب از اضطراب و انزوا گرفتار میکند؛ چرخهای که به مرور حس ناامنی روانی و بیاعتمادی نسبت به محیط اجتماعی را بازتولید میکند. در گذشته، انتقال اضطراب و نگرانی از فردی به فرد دیگر، عمدتاً در محدوده روابط خانوادگی یا محلی رخ میداد. اما با گسترش رسانههای جمعی و شبکههای اجتماعی، این انتقال سرعتی چندبرابر پیدا کرده است. اگر در گذشته برای اطلاع از پدیدهای جدید چند هفته یا چند ماه زمان لازم بود، امروز همهچیز در لحظه منتشر میشود. برای مثال، بهمحض ورود یک فناوری تازه یا کالای جدید، کاربران در شبکههای اجتماعی از طریق عکس، ویدئو یا تبلیغات با آن آشنا میشوند. همین اطلاعرسانی لحظهای سبب میشود فرد احساس کند از قافله عقب مانده است؛ بهویژه زمانی که همسایه، همکار یا دوست او توانایی خرید و استفاده از آن محصول را دارد. در نتیجه، فرد با مشاهده این شکاف، دچار احساس کمبود و اضطراب مقایسهای میشود. از سوی دیگر، در فضای مجازی بیشتر افراد ظاهر زندگی خود را به نمایش میگذارند، نه واقعیت آن را. این نمایش اغراقآمیز از رفاه و موفقیت، فشار روانی شدیدی بر کاربران وارد میکند. بسیاری از افراد، بهویژه در طبقات متوسط یا پایینتر، با دیدن سبک زندگی پرزرقوبرق دیگران، احساس ناتوانی یا شکست میکنند. این مقایسه دائمی، سطح اضطراب عمومی جامعه را بالا میبرد و به کاهش رضایت از زندگی میانجامد. البته نباید نقش مثبت رسانهها را نادیده گرفت. اگر شبکههای اجتماعی بهدرستی مدیریت شوند و محتوای آگاهیبخش و آموزشی در آنها ترویج یابد، میتوانند به کاهش اضطراب و افزایش تابآوری اجتماعی کمک کنند. اما در وضعیت کنونی، بخش بزرگی از این فضا به بازنمایی نادرست از واقعیتها اختصاص یافته است و همین امر، به جای آرامش، نگرانی به دنبال میآورد.
پیوند اضطراب جمعی با اعتماد اجتماعی
او با بیان اینکه افزایش اضطراب اجتماعی بیارتباط با کاهش اعتماد عمومی به نهادها و مسئولان نیست، تاکید میکند: هنگامی که شهروندان احساس میکنند سازوکارهای تصمیمگیری شفاف نیست یا پاسخگویی کافی وجود ندارد، حس ناامنی روانی آنها تشدید میشود. افراد در چنین شرایطی باور میکنند که کنترل امور از دستشان خارج است، و این باور یکی از ریشههای اصلی اضطراب در سطح جمعی است. بنابراین، برای مقابله با این وضعیت، لازم است سیاستگذاران علاوه بر توجه به مسائل اقتصادی و روانی، به بازسازی اعتماد اجتماعی نیز بپردازند. اعتماد، امید و شفافیت سه ستون اصلی ثبات روانی جامعهاند؛ بدون آنها، اضطراب و ناامیدی همچنان بازتولید خواهد شد. بهطور کلی، کاهش اعتماد عمومی نسبت به نهادهای حاکمیتی، یکی از عوامل اصلی افزایش اضطراب جمعی در جامعه است. وقتی شهروندان احساس کنند در شرایط بحرانی، مدیریت کارآمدی از سوی حاکمیت وجود ندارد یا تصمیمها بهصورت شفاف اتخاذ نمیشود، طبیعی است که سطح نگرانی و نااطمینانی آنها افزایش یابد. اعتماد به نهادهای حاکمیتی و مدیریتی به این معناست که مردم باور داشته باشند در شرایط مختلف، دولت و دستگاههای مسئول قادرند اوضاع را کنترل و بحرانها را مدیریت کنند. زمانی که این اعتماد تضعیف شود، حتی پیش از وقوع یک بحران واقعی، ذهن مردم درگیر احتمال بروز آن میشود و این خود منبعی پایدار از اضطراب و ترس است. برای نمونه، در سالهای اخیر تجربههایی مانند قطعی برق، کمبود آب یا مدیریت نامناسب منابع انرژی موجب شده شهروندان نسبت به تکرار این مشکلات در آینده نگران باشند. در چنین وضعی، اضطراب ناشی از «پیشبینی بحران» گاه شدیدتر از خود بحران است. مردم با خود میگویند: «اگر دوباره برق قطع شود یا آب نرسد، چه کنیم؟» و چون اطمینان ندارند که مدیریت کارآمدی برای پیشگیری از آن وجود دارد، احساس ناامنی روانی در جامعه شکل میگیرد. این وضعیت را نمیتوان صرفاً نتیجه بدبینی دانست، بلکه حاصل نوعی سوءمدیریت و فقدان شفافیت ارتباطی است. زمانی که شهروندان احساس کنند اطلاعات درست و صادقانهای از نهادهای مسئول دریافت نمیکنند، به مرور زمان دچار سلب اعتماد عمومی میشوند. در چنین شرایطی، هر تصمیم یا اقدام حکومتی با تردید و بدبینی مواجه میشود، حتی اگر در ذات خود مثبت باشد.
نقش آموزش عمومی و شفافیت در بازسازی اعتماد
فتوت، برای بازسازی اعتماد عمومی نیز راهکارهایی پیشنهاد میدهد: برای بازسازی احساس امنیت و آرامش در جامعه، لازم است سیاستگذاران از طریق آموزش عمومی و اطلاعرسانی دقیق، زمینه را برای افزایش آگاهی و اعتماد فراهم کنند. یکی از عوامل اصلی اضطراب در سطح اجتماعی، ابهام و ناآگاهی نسبت به آینده است. هرچه ابهام بیشتر باشد، اضطراب نیز افزایش مییابد. در مقابل، شفافیت و اطلاعرسانی دقیق از سوی مسئولان میتواند به شکل موثری اضطراب را کاهش دهد. اگر مردم بدانند که دولت از چالشهای موجود آگاه است و برای مدیریت آن برنامهای مشخص دارد، حس امنیت روانی افزایش مییابد. به بیان دیگر، آگاهی، داروی اضطراب جمعی است. برای مثال، اگر دولت اعلام کند که در دو ماه آینده احتمال محدودیت انرژی وجود دارد، اما درعینحال برنامهای روشن برای مدیریت مصرف و جلوگیری از قطعی برق ارائه دهد، مردم نهتنها دچار ترس نمیشوند، بلکه با مسئولان همکاری خواهند کرد. این اصل را میتوان در مقیاس خانوادگی نیز مشاهده کرد. زمانی که در خانوادهای مسئلهای پیش میآید -مثلاً خودرو در سفر دچار نقص فنی میشود- اگر پدر یا مادر با آرامش و شفافیت توضیح دهند که راهحل وجود دارد و جای نگرانی نیست، اضطراب سایر اعضای خانواده بهسرعت کاهش مییابد. همین منطق در سطح کلان جامعه نیز صادق است: اطمینانبخشی صادقانه و شفاف، اضطراب جمعی را فرو مینشاند.
ضعف ارتباط حاکمیت با جامعه و پیامدهای آن
او میگوید: متاسفانه در سالهای اخیر، فاصله ارتباطی میان حاکمیت و مردم افزایش یافته است. در بسیاری از موارد، مردم پیش از آنکه اطلاعات رسمی دریافت کنند، از کانالهای غیررسمی و شبکههای اجتماعی از وقوع حوادث و مشکلات باخبر میشوند. این امر به خودی خود موجب افزایش اضطراب میشود، زیرا اطلاعات غیررسمی اغلب همراه با شایعه، بزرگنمایی و هیجان است. حاکمیت باید مردم را «از خود» بداند، نه «موضوع مدیریت». این بدان معناست که در هر بحران، باید مردم را بهعنوان بخشی از راهحل در نظر گرفت، نه صرفاً مخاطب تصمیمها. وقتی شهروندان احساس کنند که حاکمیت به آنها اعتماد دارد و با آنها صادق است، به نوبه خود اعتماد متقابل نیز افزایش مییابد.
هر ارتباط موثر میان مردم و حاکمیت باید بر سه پایه اصلی یعنی صداقت، همدلی و مسئولیتپذیری استوار باشد. مسئولان زمانی میتوانند اعتماد عمومی را جلب کنند که با مردم صادقانه سخن بگویند، مشکلات را بیپرده، اما با احترام توضیح دهند و از پنهانکاری بپرهیزند. در کنار صداقت، همدلی نیز ضروری است؛ یعنی حاکمیت باید نشان دهد شرایط و دشواریهای مردم را درک میکند و در کنار آنها قرار دارد، نه در برابرشان. سومین اصل، مسئولیتپذیری است؛ در هر بحران یا مشکل اجتماعی، به جای فرافکنی و مقصر دانستن دیگران، باید مسئولیت پذیرفت و راهکارهای مشخص برای حل مسئله ارائه داد. رعایت این سه اصل در تعاملات رسمی و عمومی، میتواند بخش بزرگی از تنش، نارضایتی و اضطراب اجتماعی را کاهش دهد و احساس اعتماد و آرامش را در جامعه بازسازی کند.