شناسه خبر : 51490 لینک کوتاه

اضطراب مزمن

هراس از جنگ با روان جامعه چه می‌کند؟

 

فائزه مومنی / نویسنده نشریه 

42درست در روزهایی که تقویم رسمی کشور به اسفندماه نزدیک می‌شود و قاعدتاً باید بوی نوسازی و برنامه‌ریزی برای سال آینده به مشام برسد، اتمسفر حاکم بر بازارهای ایران بوی دیگری می‌دهد؛ بوی تند باروت و انتظار. این روزها ایران در وضعیتی قرار گرفته که نه می‌توان آن را «جنگ» نامید و نه «صلح». این وضعیت میانه، یعنی زیستن در سایه هراس، بیش از آنکه بر روی نقشه‌های نظامی اثر بگذارد، ترازنامه‌های مالی و سیستم عصبی جامعه را هدف قرار داده است. درحالی‌که خیابان‌های تهران همچنان در ترافیک و هیاهو غرق‌اند، در پس این زیست روزمره، یک جابه‌جایی عظیم در لایه‌های پنهان اقتصاد و روان‌شناختی اجتماعی در حال وقوع است.

در اقتصاد کلاسیک، انتظارات تورمی همواره محرک قیمت‌ها بوده‌اند، اما امروز ما با پدیده جدیدی مواجهیم که می‌توان آن را «تورم هراس» نامید. وقتی دلار در بازار آزاد، مرز ۱۶۰ هزار تومان را لمس می‌کند، این عدد دیگر تنها یک شاخص ارزی نیست؛ بلکه دماسنجی از میزان ترس جمعی است. ریال، زیر فشار اخبار مدام و تهدیدهای ژئوپلیتیک، عملاً سنگربه‌سنگر عقب‌نشینی کرده و به تعبیر بسیاری از اقتصاددانان، به «نمادی از عدم قطعیت» تبدیل شده است.

هجوم بی‌سابقه به بازار طلا و ارز، واکنشی غریزی برای بقاست. طلا در این روزها رکوردشکنی‌های تاریخی را تجربه می‌کند، چرا که سرمایه‌گذاران، از خرد تا کلان، به این نتیجه رسیده‌اند که در زمانه بحران، تنها دارایی سخت است که زبان مشترک جهان باقی می‌ماند. حتی ورود فعالانه بانک مرکزی به بازار طلا برای مدیریت انتظارات، نتوانسته است عطش جامعه‌ای را که آینده را تیره‌وتار می‌بیند، فرونشاند. این تقاضای تهاجمی، ریشه در یک واقعیت تلخ دارد: وقتی افق دید یک شهروند از 10 سال به 10 روز کاهش می‌یابد، او دیگر به دنبال سود نیست، بلکه تنها به‌دنبال راهی برای نیفتادن از قطار دارایی می‌گردد.

فرار از آینده

اما فاجعه‌بارتر از پرواز قیمت‌ها، پرواز انسان‌هاست. آمارهای تکان‌دهنده‌ای که تا امروز به‌دست آمده، نشان می‌دهد که فرار سرمایه از مرزهای مادی عبور کرده و به هسته سخت قدرت ملی، یعنی نخبگان رسیده است. درحالی‌که برآوردها از خروج ۴۰ میلیارد دلار سرمایه ارزی تا پایان سال جاری حکایت دارد، واقعیت هولناک‌تر، در نرخ بازگشت نخبگان نهفته است. آماری که نشان می‌دهد تنها یک درصد از پژوهشگران به کشور بازمی‌گردند (در مقابل میانگین جهانی هفت درصد)، به‌روشنی فریاد می‌زند که امنیت تنها به معنای نبود بمب و موشک نیست؛ امنیت یعنی «پیش‌بینی‌پذیری فردا». وقتی یک زوج جوان ایرانی به‌دلیل نااطمینانی اقتصادی و ترومای خبری، از فرزندآوری چشم‌پوشی می‌کنند، در واقع در حال صادر کردن حکم ورشکستگی آتی کشور هستند. نرخ باروری 44 /1 فرزند به ازای هر زن، تنها یک عدد دموگرافیک نیست؛ این عدد، گزارش نهایی بی‌اعتمادی به آینده است. جامعه‌ای که می‌ترسد برای فردا برنامه‌ریزی کند، عملاً وارد فاز «مصرف حال» می‌شود. این همان نقطه‌ای است که در آن مسکن تهران به متری ۱۰۶ میلیون تومان می‌رسد؛ جایی که خریدار می‌داند با خرید یک واحد کوچک، نه یک خانه، که یک «سنگر مالی» در برابر سیل تورم ساخته است.

زیر آتش خبر

روان‌شناسی اقتصادی به ما می‌گوید که تصمیمات مالی ریشه در «خلق‌وخو» دارند. امروز، فرسودگی سیستم عصبی کودکان و بزرگسالان ایرانی تحت بمباران خبری، سبک ارزیابی محیط را تغییر داده است. وقتی فردی پیوسته اخبار احتمال درگیری نظامی را دنبال می‌کند، حتی محرک‌های خنثی اقتصادی را به‌عنوان «تهدید» تفسیر می‌کند. این بدبینی مزمن باعث می‌شود که هر حرکت مثبت دولت یا بانک مرکزی، با دیده شک و تردید نگریسته شود. روان‌شناسان هشدار می‌دهند که این «ترومای خبری» در میان‌مدت به اختلالات جدی در عملکرد اجتماعی منجر می‌شود. جامعه‌ای که سیستم عصبی‌اش مختل شده، به‌جای همکاری، به سمت رقابت تهاجمی برای منابع محدود می‌رود. افزایش قیمت‌ها در چنین فضایی، دیگر تابع عرضه و تقاضا نیست، بلکه تابع مسابقه هراس است. در این میان، بخش بزرگی از جامعه که دسترسی به ابزارهای حفظ ارزش پول (مانند دلار و طلا) ندارند، زیر چرخ‌دنده‌های این ناامنی له می‌شوند و شکاف طبقاتی به شکلی خطرناک دهان باز می‌کند. در این گزارش با مشورت الهام فخاری، عضو هیات علمی دانشگاه روان‌شناسی علامه، به این پرسش پاسخ می‌دهیم که فشارهای روانی ناشی از جنگ یا حتی احتمال آن می‌تواند چه شرایطی در جامعه ایجاد کند؟ او با اشاره به پیامدهای تداوم اخبار مربوط به جنگ و وضعیت «نه جنگ، نه صلح» می‌گوید: یکی از نخستین مواردی که می‌توان به آن پرداخت، افزایش تحریک‌پذیری یا کاهش آستانه تحمل و برانگیختگی افراد است. منظور از این مفهوم آن است که افرادی که در شرایط عادی ممکن بود صداها، حل نشدن برخی مسائل، یا چالش‌های روزمره زندگی و کار را تا حدی تحمل کنند و به‌سرعت دچار برانگیختگی نشوند، در شرایطی که سایه مبهم و مداوم جنگ -که مشخص نیست واقعاً رخ خواهد داد یا خیر- بر زندگی آنها حاکم است، به‌مراتب سریع‌تر و شدیدتر، دچار واکنش‌های هیجانی می‌شوند. در این وضعیت، شدت واکنش‌های هیجانی افراد بسیار فراتر از حد معمول می‌شود، به‌گونه‌ای که حتی نسبت به صداهای عادی محیطی نیز ممکن است واکنش‌های نامتناسب نشان دهند، به‌سرعت برانگیخته شوند، زود بترسند یا واکنش‌های فوری و آنی از خود بروز دهند. این واکنش‌ها در اصل، واکنش‌های طبیعی بقا در موجود زنده هستند، اما هنگامی که سایه پایدار جنگ وجود دارد، شدت آنها افزایش می‌یابد و ممکن است در مواردی به‌شکل نابجا و ناکارآمد نیز بروز پیدا کند. این تحریک‌پذیری بالا و فعال شدن خودکار نظام‌های دفاعی باعث می‌شود افراد با کوچک‌ترین محرک‌ها دچار برانگیختگی شوند.

از خشونت تا ناامیدی

از پیامدهای مهم این وضعیت، افزایش درگیری‌های بین‌فردی است. افراد ممکن است نسبت به ساده‌ترین کلمات، جملات، یا حتی برخوردهای ناخواسته فیزیکی، واکنش‌های بسیار تند و شدید نشان دهند. آستانه تحمل خطاهای دانسته و ندانسته یکدیگر به‌شدت کاهش می‌یابد و واکنش‌ها بسیار فراتر از حد عادی می‌شود.

در ادامه، به همان نسبت، افراد نسبت به دارایی‌های خود، برنامه‌های روزمره، و فعالیت‌های کاری نیز ممکن است واکنش‌های افراطی یا آشفته‌تری نشان دهند. اگر بخواهیم کمی فراتر از زندگی روزمره نگاه کنیم، در شرایطی که چشم‌انداز روشنی وجود ندارد یا احتمال جنگ پررنگ است، افراد دائم در وضعیت دفاع و تلاش برای بقا قرار می‌گیرند. در چنین شرایطی، توسعه، رشد، کنجکاوی و جست‌وجوی فرصت‌های جدید در اولویت قرار نمی‌گیرد؛ زیرا نخستین دغدغه، زنده ماندن و حفظ سیستم روانی و زیستی است. در نتیجه، بسیاری از معاملات متوقف می‌شود و امور مرتبط با رفاه، فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی زندگی کاهش می‌یابد یا به‌طور کامل متوقف می‌شود. افراد در حالت گوش‌به‌زنگ قرار دارند تا ببینند اوضاع به چه سمتی می‌رود. برنامه‌ریزی برای سفر، تفریح و سایر جنبه‌های زندگی که فراتر از بقا هستند کنار گذاشته می‌شود. این مسئله، علاوه بر فشارهای روانی، فشار مالی و اقتصادی قابل‌توجهی نیز به افراد تحمیل می‌کند، چراکه وضعیت زیر سایه جنگ، شرایط مالی و اقتصادی جامعه را نیز به‌شدت مختل می‌کند. در بسیاری از تجربه‌های مشابه در کشور، مشاهده شده که به‌دلیل بلاتکلیفی ناشی از بحران، برخی کسب‌وکارها ناخواسته برای مدتی، حتی نزدیک به یک ماه، تعطیل شده‌اند. در بحران‌هایی مانند درگیری‌های داخلی، حملات خارجی یا جنگ، مردم فشار مالی بسیار سنگینی را متحمل می‌شوند و در نتیجه، بخشی از اولویت‌های زندگی آنها حذف می‌شود. وقتی این وضعیت طولانی می‌شود، برخی از این بخش‌های زندگی عملاً ناپدید می‌شوند. به‌تدریج، ناامیدی از جنبه‌های مختلف شدت می‌گیرد. نبود برنامه جامع و نبود چشم‌انداز روشن، فرسایش روانی را افزایش می‌دهد. این فرسایش بر کیفیت تغذیه، الگوی معاشرت، رفت‌وآمدها و روابط اجتماعی اثر می‌گذارد و باعث می‌شود افراد در شرایط تنگنا و خطر، دیگر نتوانند دیدارهای دوستانه، سرزدن‌های عادی، یا حتی فعالیت‌های مدنی و خیریه را مانند گذشته سازمان‌دهی و پیگیری کنند.

نکته‌ای که در این میان اهمیت دارد -و پیشنهادی که به همکاران روانشناس هم داده می‌شود- این است که ما صرفاً به توصیف این پیامدها بسنده نکنیم. درست است که اینها چیزهایی است که اتفاق می‌افتد و افراد تجربه می‌کنند، اما لازم است یک گام فراتر برویم. این آگاهی‌بخشی باید به افزایش سواد عمومی بینجامد و افراد را به سمت آمادگی‌های پیشینی برای مواجهه با شرایط غیرعادی و نامساعد، از جمله احتمال وقوع جنگ، سوق دهد. به نظر می‌رسد در حوزه این آمادگی‌ها نیز با خلأ مواجه هستیم. بخشی از پیام‌ها ممکن است به تهییج، روحیه‌دهی یا مسائل مشابه اختصاص یابد، اما یک مولفه بسیار اساسی نادیده گرفته می‌شود؛ آمادگی عمومی. اگر در شرایط سخت قرار می‌گیریم، نخستین اولویت باید مراقبت از خود و ایفای مسئولیت سرپرستی نسبت به افرادی باشد که زیر حمایت ما هستند. لازم است آمادگی‌های لازم برای حمایت از آنها وجود داشته باشد، شبکه‌ای از افراد نزدیک و قابل‌اعتماد شکل بگیرد که بتوانند در مواقع بحرانی حامی یکدیگر باشند و در دسترس هم قرار گیرند.

ضرورت اقدامات محله‌محور

فخاری می‌افزاید: همچنین ضروری است پیش‌بینی‌های مالی حداقلی برای سیستم‌هایی که سرپرستی آنها بر عهده ماست انجام شود و همزمان، مراقبت از فضای محلی محله یا ساختمان محل سکونت -به‌ویژه در ساختمان‌های عمودی- نیز مورد توجه قرار گیرد. آپارتمان‌ها را می‌توان به‌عنوان محله‌هایی فشرده در نظر گرفت و بر همین اساس، توجه به اقدامات محله‌محور اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. به نظر می‌رسد تجربه‌ای که در تابستان و در جریان جنگ 12روزه داشتیم، نتوانست ما را سازمان‌یافته‌تر کند. این در حالی است که به‌‌رغم دستور رئیس‌جمهور و تاکید ایشان بر ضرورت پایدارسازی محله‌ها، همچنان ساختارهای محله‌ای و سازوکارهای پشتیبان ما تقویت نشده‌اند. از این جهت که محله‌ها بتوانند نقش حمایتی ایفا کنند، لازم بود افرادی در محلات حضور داشته باشند که بدانند کدام بخش از محله در مضیقه مالی قرار دارد، چه کسانی با محدودیت‌های جسمی مواجه‌اند، چه افرادی در معرض خطر بیشتری هستند و بتوانند این اطلاعات را به‌صورت سریع و اولیه دریافت و منتقل کنند. این آمادگی‌ها باید تمرین می‌شد، آموزش داده می‌شد، سپس به سازماندهی می‌انجامید. درحالی‌که نه‌تنها در این حوزه‌ها به اندازه کافی سازمان‌یافته و ماهر نیستیم، بلکه متاسفانه ضربه‌های روانی تلخ دیگری نیز به این وضعیت اضافه شده است. وقتی مردم، یا به‌طور کلی جامعه، ضربه روانی بزرگ و سنگینی را تجربه کرده‌اند، آستانه تحمل آنها در برابر یک ضربه بزرگ دیگر نه‌تنها افزایش پیدا نمی‌کند، بلکه مسئله پیچیده‌تر نیز می‌شود. یکی دیگر از مشکلاتی که می‌توان به آن اشاره کرد -و اگر به تاریخ جنگ‌های جهان نگاه کنیم، به‌روشنی دیده می‌شود- فرسایشی شدن فضای جنگ است؛ چه این جنگ به‌لحاظ فیزیکی در حال وقوع باشد و چه صرفاً در سطح تهدید و سایه آن جریان داشته باشد. طولانی شدن سایه جنگ، به‌طور مستقیم فرسودگی روانی به همراه می‌آورد. در چنین شرایطی، افراد ناچارند دائم با مسائل فوری و کوتاه‌مدت دست‌وپنجه نرم کنند و در نتیجه، بخش‌های مربوط به برنامه‌ریزی برای زندگی میان‌مدت و بلندمدت به‌کلی ناپدید یا محو می‌شود. این وضعیت به‌ویژه برای جوانانی که خواسته‌ها، آرزوها و ایده‌پردازی‌های مربوط به آینده خود را در معرض تهدید می‌بینند یا آینده برایشان روشن نیست، بسیار خطرناک‌تر است. امید اجتماعی، به همان اندازه که توان نظامی و دفاعی اهمیت دارد، اهمیت اساسی پیدا می‌کند. درنهایت، باید در نظر داشت که جامعه در همین فشارها در حال زندگی است و لزوماً همه افراد از تاب‌آوری یکسانی برخوردار نیستند. بااین‌حال، امید می‌رود که جمع‌هایی شکل بگیرند که بتوانند به دوام آوردن جامعه کمک کنند.

احیای ثبات در بن‌بست هراس

به نظر می‌رسد احیای ثبات در شرایط کنونی، بیش از هر زمان دیگری، در بن‌بست هراس گرفتار شده است. جامعه‌ای که برای سال‌ها زیر فشار تورم مزمن زیسته و اکنون با سایه تهدید جنگ مواجه است، دیگر با نسخه‌های تکنیکی و آرامش‌های روی کاغذ قانع نمی‌شود. آنچه امروز کم داریم، نه بیانیه‌های اطمینان‌بخش و نه آمارهای دستکاری‌شده، بلکه «آرامش واقعی» است؛ آرامشی که در زیست روزمره مردم لمس شود، نه‌فقط در گزارش‌های رسمی یا تریبون‌های خبری، تکرار.

سرمایه اجتماعی، این ذخیره نامرئی اما حیاتی هر جامعه، در دهه‌های اخیر به‌شدت فرسوده شده است. تورم مداوم، کاهش قدرت خرید، بی‌ثباتی قواعد بازی اقتصادی و نااطمینانی سیاسی، لایه‌لایه اعتماد عمومی را تحلیل برده‌اند. اکنون اضافه‌ شدن احتمال درگیری نظامی یا تشدید تنش‌های خارجی، همچون ضربه نهایی بر پیکری است که پیشاپیش خسته و آسیب‌دیده است. چنین سرمایه‌ای با دستور، بخشنامه یا حتی سیاست‌های مقطعی اقتصادی بازسازی نمی‌شود. اعتماد، محصول تجربه زیسته امنیت و پیش‌بینی‌پذیری است، نه نتیجه اجبار اداری. در این فضا، تلاش برای مدیریت انتظارات تورمی بدون مدیریت تنش‌های سیاسی، چیزی جز آب در هاون کوبیدن نیست. اقتصاد، برخلاف تصور رایج، صرفاً تابع متغیرهای پولی و مالی نیست؛ بلکه عمیقاً به روان جمعی و افق‌های ذهنی جامعه گره خورده است. وقتی اخبار غالب، تیره و خاکستری‌اند، وقتی هر روز شایعه‌ای از تحریم جدید، درگیری نظامی یا بن‌بست دیپلماتیک دهان‌به‌دهان می‌شود، وقتی آینده مبهم‌تر از حال به نظر می‌رسد، هیچ سیاست پولی‌ قادر به مهار واقعی تورم نخواهد بود. انتظارات تورمی، پیش از آنکه یک پدیده اقتصادی باشند، یک واکنش روانی به ناامنی‌ هستند.

در چنین شرایطی، پول ملی به نخستین قربانی بی‌ثباتی بدل می‌شود. ریال نه‌فقط به‌دلیل کسری بودجه یا رشد نقدینگی، بلکه به‌واسطه فقدان افق امن برای آینده، ارزش خود را از دست می‌دهد. مردم، به‌صورت کاملاً عقلانی، دارایی‌هایشان را از هرآنچه بوی ماندن می‌دهد، به سمت هرآنچه امکان فرار می‌دهد، منتقل می‌کنند: ارز، طلا، ملک یا حتی خروج فیزیکی از کشور. این روند، نه حاصل خیانت یا بی‌وطنی، بلکه واکنشی طبیعی به احساس ناامنی ساختاری است.

همین منطق درباره نخبگان نیز صادق است. جامعه‌ای که نتواند حداقلی از ثبات و امنیت آینده را تضمین کند، به‌تدریج بهترین نیروهای انسانی خود را از دست می‌دهد. نخبگان، کارآفرینان، پژوهشگران و متخصصان، بیش از دیگران به افق‌های بلندمدت نیاز دارند. وقتی آینده به میدان مین تبدیل می‌شود، ماندن و ساختن، جای خود را به «رفتن و نجات فردی» می‌دهد. این خروج خاموش، یکی از پرهزینه‌ترین پیامدهای اضطراب جمعی است؛ هزینه‌ای که در هیچ ترازنامه‌ای ثبت نمی‌شود، اما آثارش دهه‌ها باقی می‌ماند.

بازگشت به ریل توسعه، پیش از آنکه نیازمند اصلاحات پولی، ارزی یا بودجه‌ای باشد، نیازمند بازیابی «حس امنیت» در تک‌تک خانوارهاست. امنیتی که فقط به معنای نبود جنگ نیست، بلکه شامل ثبات قواعد، قابل‌پیش‌بینی بودن سیاست‌ها، کاهش تنش‌های خارجی و پایان دادن به زیستن دائمی در وضعیت اضطراری است. توسعه در فضایی شکل می‌گیرد که مردم بتوانند آینده را تصور کنند، برای آن برنامه بریزند و باور داشته باشند که تلاش امروز، فردایی بهتر خواهد ساخت. 

دراین پرونده بخوانید ...