تنش در آموزش
تداوم شرایط بحرانی، چه بر سر دانشآموزان میآورد؟
در تقویم رسمی کشور شرایط عادی است، اما در جغرافیای آموزشی ایران، ما با یک «وضعیت اضطراری خاموش» مواجهیم. اگر زمانی مدرسه ویترین توسعه و کارخانه کادرسازی برای آینده تلقی میشد، اکنون به نظر میرسد این نهاد زیر ضربات پیدرپی بحرانهای اقتصادی، تنشهای امنیتی و ناترازیهای زیرساختی، در حال تغییر ماهیت از یک فرصتساز اجتماعی به یک بازتولیدکننده فقر است. گزارشها نشان میدهند که آموزش در ایران نهتنها از استانداردهای جهانی، بلکه از استانداردهای داخلی خود در دهههای گذشته نیز فرسنگها فاصله گرفته است. این گزارش، روایتی است از سقوط تدریجی کیفیت آموزش، تعمیق شکاف طبقاتی و نسلی که در میان شایعات جنگ، آلودگی هوا و سفرههای خالی، در حال از دست دادن حق «یادگیری» است.
سفرههایی که کتاب میبلعند
نخستین و عیانترین ضربه به پیکره آموزش، از ناحیه اقتصاد فرود آمده است. تحلیل روند بودجهریزی در ۱۵ سال اخیر نشان میدهد که سهم آموزش و پرورش از بودجه عمومی دولت کاهش یافته است. این انقباض بودجهای در حالی رخ میدهد که هزینههای جاری نگهداری مدارس و حقوق فرهنگیان با تورم همخوانی ندارد. اما فاجعه اصلی در جای دیگری رقم میخورد: «اقتصاد خانوار». گزارشهای اخیر مرکز پژوهشهای مجلس که در زمستان امسال بازخوانی شده، تصویری تیره از فقر آموزشی ارائه میدهد. وقتی فقر به لایههای زیرین جامعه رسوخ میکند، نخستین قربانی، هزینههای غیرضروری از نگاه خانوادههای زیر فشار است که متاسفانه گاهی شامل تحصیل فرزندان نیز میشود.
آمار ۹۵۰ هزار دانشآموز بازمانده از تحصیل، تنها نوک کوه یخ است. فاجعه عمیقتر، دو میلیون کودک و نوجوانی هستند که در سال تحصیلی جاری حتی موفق به ثبتنام اولیه نشدند. در استانهای مرزی و محروم مانند خوزستان و سیستانوبلوچستان، مدرسه رقیبی سرسخت به نام «بقا» پیدا کرده است. روایت معلمان از دانشآموزانی که شبها در کافهها و مغازهها کارگری میکنند تا با دستمزد ناچیز 4۰۰، 5۰۰ هزارتومانی، باری از دوش خانواده بردارند، نشاندهنده تغییر اولویتهای زیستی است. برای نوجوان خوزستانی که با چشمان خوابآلود سر کلاس حاضر میشود، جبر خطی و تاریخ مشروطه، مفاهیمی انتزاعی و بیربط به شکم گرسنه هستند. اینجاست که فقر امروز، به قطع زنجیره تخصص در فردا منجر میشود؛ پدیدهای که اقتصاددانان آن را «تله فقر نسلی» مینامند.
بحران کیفیت؛ بیسوادی مدرن
اما فراتر از کمیت و آمار بازماندگان، «کیفیت یادگیری» به مرز هشدار رسیده است. نتایج آزمونهای بینالمللی مانند «تیمز» و «پیرلز» نشان میدهد که نظام آموزشی ایران با پدیده «بیسوادی عملکردی» روبهروست. وقتی تنها ۶۸ درصد دانشآموزان به سطح حداقل یادگیری در ریاضی و کمتر از ۶۰ درصد به سطح خواندن میرسند، یعنی ما با ارتشی از دانشآموزان روبهرو هستیم که حضور صوری در مدرسه دارند اما فهم واقعی ندارند.
گزارشهای میدانی از مناطق محروم، ابعاد هولناکتری را فاش میکند. در سیستانوبلوچستان، از هر کلاس ۲۰نفره، حدود پنج نفر حتی در پایان دوره ابتدایی توانایی خواندن و نوشتن ساده را ندارند. این ضعف مهارتهای پایه در مناطق دوزبانه و مرزی به دلیل عدم درک صحیح مفاهیم به زبان فارسی، عملاً یادگیری را متوقف کرده است. میانگین نمرات کشوری که در رشتههای نظری به عدد تاملبرانگیز 9 /10 رسیده، گواهی بر این مدعاست که مدرسه دیگر مکان انتقال دانش نیست، بلکه به جایی برای گذراندن وقت تبدیل شده است. افت تحصیلی در پایههای آخر متوسطه (رتبههای زیر ۱۰ و ۱۲) زنگ خطری است که نشان میدهد سرمایه انسانی ایران در حال تهی شدن از درون است. در ماههای اخیر، مدارس ایران با پدیده «تعطیلیهای سریالی» مواجه بودهاند. از آلودگی هوای کلانشهرها که بهدلیل فرسودگی ناوگان حملونقل و سوخت بیکیفیت به بنبست رسیده، تا بحران ناترازی گاز در زمستان همگی دیواری کوتاهتر از مدرسه پیدا نکردهاند. تعطیلی مدارس در استانهایی مانند آذربایجان غربی، گلستان و سمنان برای جبران افت فشار گاز خانگی، نشاندهنده نگاه ابزاری سیاستگذار به آموزش است. هرگاه زیرساختهای انرژی یا محیط زیست با بحران مواجه میشوند، نخستین راهکار، مجازی کردن یا تعطیلی کلاسهاست. شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان بهدرستی این پرسش را مطرح کرده است که چرا هزینه ناترازیهای کلان کشور باید از جیب «زمان آموزشی» کودکان پرداخت شود؟ مجازی شدن کلاسها در بستر زیرساختهای ضعیف اینترنتی و عدم دسترسی بخش بزرگی از جامعه به تبلت و گوشیهای هوشمند، عملاً به معنای تعطیلی مطلق یادگیری برای اقشار فرودست است. این آموزشِ تکهتکهشده، پیوستگی ذهنی دانشآموز را از بین برده و انگیزه معلمان را برای ارائه برنامههای بلندمدت آموزشی به حداقل رسانده است.
حریم ناامن
سال ۱۴۰۴ برای دانشآموزان ایرانی سالی پر از اضطراب بود. علاوه بر بحرانهای معیشتی، سایه سنگین تنشهای سیاسی و امنیتی داخلی و خارجی بر کلاسهای درس سنگینی میکرد. دیماه ۱۴۰۴ با اعتراضات و شایعه حمله نظامی آمریکا آغاز شد؛ وضعیتی که با وجود مجازی بودن، مدارس را به حالت نیمهتعطیل درآورد. در حال حاضر هم ترس والدین از هدف قرار گرفتن مراکز تجمع، باعث غیبتهای گسترده شده است؛ تا جایی که در برخی روزها نیمی از صندلیهای کلاس خالی است. سکوت وزارت آموزش و پرورش در برابر این اضطراب جمعی، قطعاً گسست میان خانه و مدرسه را عمیقتر میکند.
از سوی دیگر، فضای مدارس در برخی شهرها تحت تاثیر ناآرامیهای آبان و دی، شکلی امنیتی به خود گرفت. گزارشهای مربوط به بازرسی وسایل شخصی دانشآموزان و تبدیل فضای آموزشی به محیطی برای نظارت، اعتماد میان دانشآموز، معلم و خانواده را خدشهدار کرده است. روانشناسان اجتماعی هشدار میدهند که وقتی مدرسه از پناهگاه امن به منطقه تحت کنترل تبدیل میشود، فرآیند رشد طبیعی و اجتماعی کودکان مختل شده و جای خود را به خشم و سرخوردگی میدهد. غیبتهای طولانیمدت پس از این تنشها نشان میدهد که مدرسه در حال از دست دادن مرجعیت اخلاقی و تربیتی خود است.
بازتولید نابرابری در قلب آموزش
یکی از هولناکترین یافتههای گزارشهای پژوهشی اخیر، مربوط به «تحرک اجتماعی» در ایران است. گزارش مرکز پژوهشهای مجلس بهصراحت بیان میکند که اگر فرزندی در یک خانوار فقیر ایرانی به دنیا بیاید، با احتمال ۴۰ درصد در همان طبقه باقی خواهد ماند. این در حالی است که این رقم در کشورهای توسعهیافته حدود ۲۰ درصد است. این بدان معناست که نظام آموزشی ایران دیگر «آسانسور طبقاتی» نیست.
گسترش بیرویه مدارس غیردولتی لاکچری در کنار مدارس دولتی مخروبه و بدون امکانات، شکاف طبقاتی را به داخل سیستم آموزشی تزریق کرده است. دانشآموز متمول با دسترسی به بهترین استادان، تکنولوژیهای آموزشی و محیطهای آرام، صندلیهای برتر دانشگاهی را تصاحب میکند، درحالیکه دانشآموز مناطق محروم حتی از فهم جملات کتاب درسی خود بازمیماند. این نابرابری ساختاری، بحران فعلی را به یک فاجعه بلندمدت تبدیل میکند که سرمایه انسانی کشور را به دو پاره اقلیت متخصص و اکثریت بدون مهارت تقسیم خواهد کرد.
در این گزارش با مشورت محمدرضا نیکنژاد، کارشناس حوزه آموزش، به این پرسش پاسخ میدهیم که تداوم این وضعیت چه پیامدهایی به دنبال دارد؟ نیکنژاد باور دارد، ساختار حاکمیتی آموزش و پرورش، بهطور کلی، فاقد برنامهریزی مدون و موثر است. این مسئله نهتنها در حوزه آموزش، بلکه در گسترههای فراتر از آن نیز مشهود است و نشاندهنده سبک حکمرانی در لایههای مختلف حاکمیت است. آموزش عمومی کشور روندی ثابت دارد که از زمان پایهگذاری آموزش و پرورش نوین ادامه یافته است. معلمی در کلاس حاضر میشود، تعدادی دانشآموز در آنجا مینشینند و تدریس انجام میشود، اما کیفیت محتوا، روش آموزش و سطح یادگیری دانشآموزان چندان مورد توجه قرار نمیگیرد. این دیدگاه در خانوادهها نیز وجود دارد و حضور دانشآموز در مدرسه بهعنوان نشانه کافی تلقی میشود، بدون آنکه توجهی به کیفیت آموزش صورت گیرد. به گفته او، این روال در شرایط بحرانی نیز تغییر نمیکند. کشور یا سیستمی که حتی در شرایط عادی فاقد برنامهریزی موثر است، در مواجهه با بحرانها نیز به سادهترین و کمهزینهترین ابزار متوسل میشود، مانند تعطیلی مدارس در زمان بحرانهایی همچون کرونا، آلودگی هوا یا ناآرامیهای اجتماعی. زیرساختهای لازم برای آموزش مجازی پایدار فراهم نشده و سامانه «شاد» در مواجهه با استفاده گسترده دچار اختلال میشود. اصرار بر استفاده انحصاری از اپلیکیشنهای داخلی، درحالیکه پلتفرمهای جهانی مانند گوگل میت و اسکایپ امکانات پایدارتری ارائه میدهند، نشاندهنده درک ناکافی از نیازهای آموزشی است. نتیجه این محدودیتها، کاهش کارآمدی آموزش مجازی در مدارس دولتی و عقب ماندن دانشآموزان از چرخه آموزش موثر است.
تبانی فقر و بیکیفیتی آموزش
این کارشناس آموزش میگوید: با توجه به افزایش فقر و کاهش کیفیت آموزشی، هر دو عامل بهصورت همزمان تاثیر مخرب بر آینده دانشآموزان دارند. فقر ساختاری و آموزشی و ضعف کیفیت آموزش، هر دو موجب محدودیت فرصتهای فردی و اجتماعی دانشآموزان میشوند و بر توانمندیهای آنها در زندگی آینده اثرگذارند. بنابراین، مشکل آموزش کشور، یک بحران مزمن و ساختاری است که نسلهای آینده ایران را از بهرهگیری کامل از ظرفیتهای مدرسه و آموزش موثر محروم میکند.
در حال حاضر، میزان غیبت دانشآموزان در برخی مدارس به حدی رسیده که عملاً با تعداد دانشآموزان حاضر برابری میکند. به بیان دیگر، نظام مدرسهداری در برابر این وضعیت عقبنشینی کرده و غیبت گسترده دانشآموزان به امری عادی تبدیل شده است. این مسئله حتی به مناطقی مانند منطقه ۵ تهران -که از نظر فرهنگی و اجتماعی در سطح نسبتاً قابل قبولی قرار دارد- نیز محدود نمانده و نشان میدهد بحران، فراگیر و فراتر از تقسیمبندیهای معمول اجتماعی است.
در این چهارچوب، پرسش اصلی آن است که گسستهای مکرر آموزشی و بیثباتی در روند تحصیل تا چه اندازه موجب افت انگیزه و تضعیف پیوند دانشآموزان با مدرسه شده است؟ شواهد میدانی و تجربه معلمان نشان میدهد که بخش قابل توجهی از دانشآموزان دچار بیانگیزگی، دلزدگی و حتی نوعی بیاعتنایی نسبت به مدرسه شدهاند. این وضعیت را نمیتوان صرفاً به ضعف فردی یا سهلانگاری دانشآموزان نسبت داد، بلکه باید آن را در بستر گستردهتری از شرایط روانی و اجتماعی جامعه تحلیل کرد.

بچههای سیاسی
جامعه ایران در حال تجربه نوعی ناامیدی فراگیر و نوعی «آسیب جمعی» است که بهطور مستقیم و غیرمستقیم بر کودکان و نوجوانان اثر میگذارد. دانشآموزان امروز، بهواسطه دسترسی گسترده به فضای مجازی و ارتباطات جهانی، خود را با همسالانشان در دیگر کشورها مقایسه میکنند و شکاف عمیق میان چشمانداز زندگی خود و آنچه در جهان میبینند، احساس ناکامی و بیمعنایی را تشدید میکند. در چنین شرایطی، مدرسه دیگر بهعنوان نهادی امیدبخش یا مسیر معنادار آینده تلقی نمیشود.از سوی دیگر، وقتی نیازهای پایهای جامعه -از امنیت اقتصادی گرفته تا امنیت روانی- در وضعیت بحرانی قرار دارد، انتظار کارکرد موثر از نظام آموزشی واقعبینانه نیست. آموزش زمانی میتواند معنا و کارآمدی داشته باشد که حداقلی از ثبات، آرامش و امنیت در سطوح اولیه زندگی اجتماعی فراهم باشد. در غیاب این شرایط، نظام آموزشی عملاً با پدیده «تحصیل بیحاصل» مواجه میشود؛ تحصیلی که نه به ارتقای مهارتهای فردی میانجامد و نه افق روشنی برای آینده ترسیم میکند. در مجموع، بحران امروز آموزش صرفاً مسئله کیفیت مدرسه یا محتوای درسی نیست، بلکه بازتابی از بحران عمیقتر اجتماعی، روانی و ساختاری است که بر زندگی دانشآموزان سایه انداخته و پیوند آنها با آموزش رسمی را بهشدت تضعیف کرده است.
نیکنژاد میافزاید: مشاهده میکنیم که بسیاری از کودکان و نوجوانان امروز، حتی در مقاطع ابتدایی، بهطور مستقیم درگیر مسائل سیاسی شدهاند. برای مثال، فرزند من که در کلاس چهارم یا پنجم است، فیلمهایی از حضور در تجمعات و شعار دادن را مشاهده کرده و به خانواده نشان میدهد. این وضعیت نشان میدهد که کودکان در سنین بسیار پایین با موضوعاتی مواجه هستند که به لحاظ روانی و اجتماعی مناسب سن آنها نیست. این درگیری زودهنگام با سیاست، مانع از تجربه طبیعی کودکی، بازی، یادگیری مهارتهای اجتماعی و لذتهای روزمره میشود و میتواند اثرات بلندمدت بر انگیزه، سلامت روان و پیوند آنها با مدرسه و آموزش داشته باشد. در چنین شرایطی، چشمانداز روشنی برای آینده آموزشی و تربیتی آنها وجود ندارد و والدین نیز ناچارند با چالشهای ناشی از مواجهه کودکان با مسائل پیچیده اجتماعی و سیاسی کنار بیایند.
زنگ خطری برای فردای ایران
آنچه امروز شاهد آن هستیم، فراتر از یک افت تحصیلی ساده است؛ ما با «گسست تمدنی در بازتولید دانش» روبهرو هستیم. آموزش در ایران زیر فشار چهارگانه فقر اقتصادی، کیفیت نازل، ناپایداری زیرساختی و فضای امنیتی در حال فروپاشی است. دانشآموزی که امروز خواندن و نوشتن نمیآموزد، فردا شهروندی خواهد بود که توانایی مشارکت در توسعه ملی را نخواهد داشت.
اگر برنامهای فوری برای جبران عقبماندگیهای مهارتهای پایه، حمایت معیشتی از دانشآموزان کارگر و بازگرداندن امنیت روانی به مدارس تدوین نشود، بحران فعلی نهتنها یک نسل، بلکه دهههای آینده ایران را در ابعاد علمی، اقتصادی و توسعهای به عقب خواهد راند. آموزش و پرورش نباید قربانی دمدستی بحرانهای کلان کشور باشد، چراکه هر ریال صرفهجویی در بودجه آموزش یا هر روز تعطیلی بیضابطه مدارس، هزینهای است که ایران در سالهای آینده با «توسعهنیافتگی» و «فقر همهگیر» بازپس خواهد داد. تربیت نسل آینده، امروز بیش از هر زمان دیگری آسیبپذیر شده و نادیده گرفتن این احتضار، نابخشودنیترین خطای راهبردی است.