غم غربت
چرا مهاجرت همیشه با رضایت همراه نیست؟
درحالیکه نوسانات مزمن اقتصادی و انسدادهای اجتماعی همچنان اصلیترین پیشران خروج نیروهای متخصص از کشور هستند، پدیدهای با عنوان «سرخوردگی پس از مهاجرت» بیش از هر زمان دیگری در محافل کارشناسی و رسانهای خودنمایی میکند. مهاجرت که در تحلیلهای کلاسیک اقتصادی بهعنوان یک «فرصت آربیتراژی» برای انتقال نیروی کار از بازارهای کمبازده به بازارهای پربازده نگریسته میشد، اکنون در آستانه سال ۲۰۲۶ میلادی، به یک سوداگری پرریسک بر سر داراییهای نامشهود بدل شده است. آمارهای رسمی و رصدهای میدانی حکایت از آن دارند که طی یک دهه گذشته، بهطور متوسط سالانه ۲۷ هزار ایرانی اقامت دائم کشورهای توسعهیافته را دریافت کردهاند. تنها در سال ۱۴۰۱، این رقم به ۶۵ هزار نفر جهش پیدا کرد. اما نکته تکاندهنده در بهمن ۱۴۰۴، نه فقط اعداد خروجی، بلکه ترازنامه روانی و مالی مهاجرانی است که پس از مواجهه با واقعیتهای زمخت مقصد، در میانههای راه دچار تردید و پشیمانی شدهاند. این گزارش در پی واکاوی این پرسش بنیادین است که چرا در میانه بحرانهای داخلی، باز هم بخش قابلتوجهی از مهاجران در حسرت زندگی پیشین میسوزند و چرا «غم غربت» از یک حس نوستالژیک، به یک بنبست راهبردی تبدیل شده است.
به نظر میرسد یکی از اصلیترین دلایل پشیمانی مهاجران ایرانی در سالهای اخیر، نگاه تکبعدی به مقوله جابهجایی بهمثابه یک «سرمایهگذاری قطعی» است. جوانانی که تحت فشار تورم بالا، بیکاری و عدم ثبات بازار کار داخلی تصمیم به ترک وطن میگیرند، اغلب تحلیل دقیقی از احتمال موفقیت و شکست در بازار مقصد ندارند. هر تصمیم مهاجرتی در هسته خود یک ریسک بزرگ است، اما بسیاری از مهاجران زودهنگام، بدون آگاهی از تفاوتهای فرهنگی، پیچیدگیهای اداری و چالشهای اقتصادی مقصد، دست به انتحار جغرافیایی میزنند. این فقدان اطلاعات کافی باعث میشود که فرد پس از چند ماه زندگی در محیط جدید، با کوهی از هزینههای پیشبینینشده و تنزل جایگاه اجتماعی روبهرو شود. تخصصهایی که در ایران بهعنوان سرمایه نمادین شناخته میشدند، در بازارهای سخت اروپایی یا آمریکای شمالی گاهی به کلی نادیده گرفته میشوند. وقتی یک متخصص باسابقه در ایران ناچار میشود در مقصد به کارهای سادهکاری یا خدماتی تن دهد تا صرفاً هزینههای بالای مسکن و بیمه را پوشش دهد، فرآیند تخریب انگیزه آغاز میشود. این همان نقطهای است که فرد متوجه میشود درآمد بیشتر (به لحاظ عددی) لزوماً به معنای رفاه بیشتر نیست و هزینههای زندگی در مقصد، بهسرعت پساندازهای اولیه را میبلعد و فرد را در وضعیتی ناپایدارتر از پیش قرار میدهد.
چالشهای شغلی؛ کابوسهای حقوقی
تجربه مهاجران ایرانی نشان میدهد که دستیابی به شغل مناسب در مقصد، فرآیندی بسیار پیچیدهتر از تصورات پیش از سفر است. بسیاری از مهاجران، حتی با داشتن مهارتهای بالا و تحصیلات آکادمیک، در سالهای ابتدایی ناگزیر به پذیرش مشاغلی زیر سطح انتظار خود میشوند. کارهای سخت و کمدرآمدی که در ادبیات مهاجرتی به «مشاغل بقا» مشهورند، نهتنها ثروتی ایجاد نمیکنند، بلکه فرد را در چرخه فقر گرفتار میکنند. آمارهای بینالمللی نشان میدهد که حتی در کشورهای مهاجرپذیری مانند فیلیپین، حدود ۶۰ درصد خانوارهای مهاجر همچنان زیر خط فقر باقی ماندهاند. در مورد ایرانیان نیز، بهدلیل عدم انطباق بسیاری از مدارک تحصیلی و نیاز به گذراندن دورههای پرهزینه بازآموزی، بسیاری از متخصصان درنهایت در مشاغل غیررسمی یا ساده ماندگار میشوند. این موضوع زمانی دردناکتر میشود که مهاجر، هزینههای سرسامآور مسکن، تحصیل فرزندان و درمان را با درآمد محدود خود مقایسه میکند. نتیجه این فرآیند، تحلیل رفتن سریع سرمایه اولیه و رسیدن به این باور تلخ است که پس از چندین سال تلاش، نهتنها به ثروتی دست نیافتهاند، بلکه جایگاه اجتماعی پیشین خود را نیز از دست دادهاند و به نوعی «بیطبقه» شدهاند.
وضعیت حقوقی نیز به یکی از بزرگترین منابع استرس برای مهاجران ایرانی تبدیل شده است. بسیاری از افرادی که با ویزاهای موقت، ویزاهای استارتآپی یا تحصیلی وارد کشورهای مقصد شدهاند، با قوانین سختگیرانهای روبهرو هستند که تمدید اقامت آنها را به یک ماراتن فرساینده تبدیل میکند. خطر اخراج (Deportation) و پیچیدگیهای اداری، مهاجر را در وضعیت «تعلیق» قرار میدهد. این ناامنی حقوقی باعث میشود که فرد نتواند برای آینده بلندمدت خود برنامهریزی کند و در نتیجه، فرصتهای شغلی مناسب را بهدلیل نداشتن مجوز کار دائمی از دست بدهد. تجربیات تلخی همچون وضعیت پناهندگان ونزوئلایی که سالها بدون مدارک قانونی (Undocumented) در کشورهای میزبان زندگی میکنند، اکنون برای بخشی از مهاجران ایرانی که مسیرهای غیررسمی یا نیمهرسمی را انتخاب کردهاند، به یک واقعیت روزمره تبدیل شده است. این بیثباتی حقوقی، مهاجر را وادار به کار در بازارهای سیاه و پذیرش دستمزدهای استثماری میکند؛ وضعیتی که با رویای زندگی آزاد و قانونمند، در تضاد کامل است و به پشیمانی عمیق از ترک وطن منجر میشود.
انزوای فرهنگی؛ بحران سلامت روان
تسلط به زبان رسمی کشور میزبان، شرطی غیرقابل جایگزین برای موفقیت است که بسیاری از مهاجران آن را دستکم میگیرند. ناتوانی در برقراری ارتباط عمیق به زبان محلی، مهاجر را نهتنها در یافتن شغل مناسب ناکام میگذارد، بلکه او را به انزوای اجتماعی میکشاند. در جوامع پیشرفته، هر چقدر هم که فرد هوشمند باشد، ناتوانی در سخن گفتن روان به زبان اصلی، او را در موضع ضعف قرار میدهد. حس بیگانگی و این واقعیت که «تو همیشه یک مهاجر باقی خواهی ماند»، حتی با داشتن پاسپورت کشور مقصد نیز از بین نمیرود. این تفاوت فرهنگی و زبانی، سدی میان فرد و جامعه میزبان ایجاد میکند که حس تعلق را به کندی شکل میدهد. بسیاری از ایرانیان در اروپا یا خاورمیانه گزارش دادهاند که حتی پس از سالها زندگی، هنوز بهعنوان یک شهروند درجه دوم نگریسته میشوند. فشار این «فرهنگنوین» بر روح مهاجر، بهویژه زمانی که با دلتنگی برای شبکه حمایتی دوستان و خانواده در ایران ترکیب میشود، حس تنهایی طاقتفرسایی ایجاد میکند که هیچ رفاه مادی قادر به جبران آن نیست.
علاوه بر این، پژوهشهای میدانی نشان میدهند که ایرانیان مهاجر در برابر اختلالات روانی بهشدت آسیبپذیر هستند. استرس ناشی از جابهجایی، تجربههای تبعیض نژادی یا فرهنگی و از دست رفتن شبکه اجتماعی پشتیبان، به بروز افسردگی و اضطراب حاد منجر میشود. پدیده «غم غربت» (Homesickness) در میان ایرانیان به دلیل پیوندهای عاطفی عمیق خانوادگی، بسیار شدیدتر از سایر ملیتها گزارش شده است. روایتهای متعددی از مهاجرانی وجود دارد که در ماههای اول پس از رفتن، با حملات گریه مداوم و احساس فقدان معنا در زندگی روبهرو شدهاند. از دست دادن حمایتهای بیقیدوشرط خانواده و جایگزین نشدن آن با روابط انسانی در مقصد، فرد را به سمتی میبرد که احساس میکند زندگی واقعیاش در جایی دیگر جا مانده است. بررسیهای ادبیات روانشناختی تاکید میکنند که احتمال بروز اختلالات اضطرابی در مهاجران ایرانی نسبت به بومیهای کشور مقصد به مراتب بالاتر است، که این موضوع هزینههای درمانی و اجتماعی سنگینی را بر دوش فرد میگذارد و او را به فکر بازگشت میاندازد.
سراب تصورات غیرواقعی
بخش بزرگی از سرخوردگیهای فعلی، محصول تصویرسازیهای رمانتیک و غیرواقعی از زندگی در خارج از مرزهاست. برخی مهاجران با تخیلات خودساخته و بدون کسب آگاهی دقیق از چالشهای مقصد، دست به مهاجرت میزنند و در مواجهه با اولین مشکلات کوچک، احساس فریبخوردگی میکنند. شبکههای اجتماعی اغلب تنها لایههای بیرونی و زیبای زندگی در خارج را نمایش میدهند، درحالیکه واقعیت مهاجرت، سالها تلاش فرساینده و تحمل سختیهای معیشتی است. همانطور که تحلیلگران اقتصادی تاکید میکنند، مهاجرت باید بر اساس یک تحلیل دقیق از ریسک-بازده باشد. جوانی که بدون سنجش سطح زبان و مهارت واقعی خود در بازار بینالمللی مهاجرت میکند، در واقع پلی را پشت سر خود خراب کرده که بازسازی آن بسیار دشوار است. آمادگی ذهنی، تقویت مهارتهای ارتباطی و شبکهسازی اجتماعی پیش از خروج، الزاماتی هستند که نادیده گرفتن آنها، راه فرودگاه را به تنها گزینه پشیمانان تبدیل میکند.
درسهایی از ونزوئلا، فیلیپین و هند
مطالعه تطبیقی با سایر کشورها نشان میدهد که پدیده مهاجرت و پشیمانی پس از آن، ابعادی جهانی دارد، اما در هر جغرافیا رنگی خاص به خود میگیرد. در ونزوئلا، مهاجرت اجباری هشت میلیون نفر، به تراژدیهای انسانی وسیعی منجر شده است؛ جایی که نخبگان پیشین ناچار به کارهای روزمزد در کشورهای همسایه شدهاند و در حسرت پس گرفتن زندگی قبلی خود هستند. در فیلیپین، دولت با وجود تشویق به صدور نیروی کار، با این واقعیت روبهرو است که تخصصهای ملی در خارج خرج میشوند و فرد در بازگشت، هیچ جایگاه متناسبی در کشور خود ندارد. اما تجربه هند متفاوت است؛ هندیها با وجود فرار مغزهای گسترده، در حال تجربه پدیده «بازگشت مغزها» هستند، زیرا کسانی که در غرب به موفقیت رسیدهاند اما با خلأ هویتی روبهرو شدهاند، با تخصص خود به کشور بازمیگردند تا در ساختار اقتصادی هند تاثیرگذار باشند. تفاوت اصلی در این است که مهاجر باید بداند بدون امکان بازگشت آزادانه و بدون حفظ پیوند با وطن، هجرت میتواند به یک «مرگ تدریجی» برای فرهنگ و ارزشهای فردی تبدیل شود.
شکاف میان مهاجرت و تصورات
در ادامه این گزارش با مشورت امیر دبیریمهر، جامعهشناس سیاسی و رئیس انجمن اندیشه و قلم، به این پرسش پاسخ میدهیم چرا همیشه مهاجرت با پیشبینیهای ما همخوانی ندارد؟ دبیریمهر میگوید: ما معمولاً این تصور را داریم که تجربههای دیگران در مهاجرت برای ما نیز جاری خواهد شد؛ یعنی اگر فردی در مهاجرت موفق بوده و تجربهای خوشایند داشته، گمان میکنیم برای ما نیز چنین خواهد بود و بالعکس، اگر کسی ناکام شده است، ما نیز حتماً ناکام خواهیم شد. این بزرگترین خطاست و در نظر نگرفتن متغیرهایی است که به موفقیت یا ناکامی هر فرد در مهاجرت کمک میکنند. تجربه نشان میدهد بخشی از چالشهای مهاجرت، ناشی از شکاف میان تصورات پیش از مهاجرت و واقعیت پس از آن است.
از این منظر، هر فرد باید پیش از تصمیم قطعی و نهایی برای مهاجرت، صادقانه از خود سوالاتی کلیدی بپرسد: آیا در کشور مقصد امکان بروز تواناییها، استعدادها و مهارتهای من وجود دارد؟ آیا میتوانم با شرایط فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آن کشور سازگار شوم؟ آیا تابآوری روانی کافی برای مواجهه با چالشهای دوری از خانواده و شبکه اجتماعی دارم؟ این پرسشها کمک میکند تا فرد پیش از ورود به محیط جدید، شناخت واقعیتری از ظرفیتهای خود و شرایط مقصد پیدا کند.
او در پاسخ به این پرسش که چرا برخی افراد پس از مهاجرت احساس پشیمانی، انزوا یا نارضایتی میکنند و آیا علت اصلی مشکلات کشور مبدأ و جایگاه آن در جهان است، یا محدودیتها و چالشهای کشور مقصد، مانند تبعیض و شهروند درجه دوم بودن؟ تاکید میکند: پاسخ این است که هر دو عامل موثر هستند، اما آنچه تجربه متفاوت مهاجران را شکل میدهد، میزان قابلیت و فردیت شخص برای بروز در ساختار جدید است. بسیاری، مهاجرت را شبیه یک سفر میبینند و تصور میکنند با اعتمادبهنفس خود میتوانند در محیط جدید موفق شوند، درحالیکه ساختار کشور مقصد همیشه متفاوت است و تضمینی برای موفقیت یا شکست وجود ندارد.
بنابراین، هنگام انتخاب مقصد مهاجرت، لازم است فرد تمام جوانب را بررسی کند. یکی از الگوهای عملی و توصیهشده، تجربه زندگی آزمایشی در کشور مقصد به مدت سه تا شش ماه است. این مرحله به فرد امکان میدهد بررسی کند که آیا میتواند در آن محیط تواناییها و استعدادهای خود را بروز دهد یا خیر. اگر توانست، مهاجرت موفق خواهد بود؛ در غیر این صورت، تجربه پیشبینی نشده و پیچیده خواهد بود. این جامعهشناس میافزاید: تاکید بر فردیت بسیار مهم است؛ دو نفر با شرایط مشابه در ایران ممکن است نتایج کاملاً متفاوتی در مهاجرت داشته باشند. بنابراین ارزیابی دقیق از تواناییها، ویژگیهای شخصیتی، مهارتهای روانی و تابآوری فردی ضروری است. بسیاری از افراد تاب تحمل غم دوری از خانواده و شبکه اجتماعی را ندارند و ممکن است دچار مشکلات روانی و فروپاشی روحی شوند. در چنین شرایطی، دیگر مسئله صرفاً درآمد یا شغل نیست، بلکه عدم توانایی روانی برای زندگی در محیط جدید است.
درنهایت، اگر فرد پس از مهاجرت دچار احساس پشیمانی یا انزوا شد، اولین اقدام موثر برای بازسازی مسیر زندگی، ارزیابی واقعبینانه شرایط و شناسایی فرصتهای موجود برای ساختن جایگاه خود در محیط جدید است. بااینحال، همیشه امکان انتخاب وجود ندارد و برخی افراد بهدلیل محدودیتهای ساختاری، تاب بازگشت یا مهاجرت معکوس را ندارند. نمونههایی از مهاجران ایرانی وجود دارند که پس از سالها زندگی خارج از کشور به ایران بازگشته و اکنون در حال بازسازی زندگی، تامین معیشت و جایگاه اجتماعی خود هستند.
به اعتقاد دبیریمهر افرادی که پس از مهاجرت پشیمان شدهاند یا احساس نارضایتی دارند، معمولاً بهدنبال نانآوری یا موفقیت مالی صرف نیستند، بلکه هدف آنها رسیدن به یک زندگی آرام و تثبیت شده است. این افراد ممکن است در شهری زندگی کنند و فضای نسبی آرامش را تجربه کنند، اما چنین امکان و شرایطی برای همه فراهم نیست. مهاجران پس از ورود به کشور مقصد، بهتدریج پیوندها و وابستگیهایی ایجاد میکنند. ممکن است شغلی راهاندازی کنند، تعهدات مالی داشته باشند، وامی گرفته باشند، یا حتی به ازدواج و تشکیل خانواده متعهد شده باشند. این تعهدات و وابستگیها، آزادی کامل برای بازگشت یا تغییر مسیر را محدود میکنند و باعث میشود که فرد عملاً مجبور باشد شرایط موجود را بپذیرد و بسازد. اصطلاحاً، این افراد «باید بسوزند و بسازند»؛ یعنی با واقعیت جدید زندگی کنند و مسیر زندگی خود را با شرایط ایجاد شده تنظیم کنند، حتی اگر آرزوها و توقعات اولیه آنها متفاوت بوده باشد.
درنهایت باید پذیرفت که مهاجرت یک دارایی قطعی نیست که بهسادگی با فروختن وضعیت کنونی ایران به دست آید. احساس پشیمانی در مهاجران محصول امیدهای برآوردهنشده و مواجهه با واقعیات دشوار جهانی است. برای کاهش این آسیبها، هم حاکمیت و هم فرد مهاجر نیازمند تغییر رویکرد هستند. از یکسو، فرد باید با تحلیل دقیق ریسک، تقویت زبان و مهارت، و حفظ پلهای ارتباطی با وطن اقدام کند و از سوی دیگر، دولتها باید با تسهیل بازگشت نخبگان و ایجاد مشوقهای اقتصادی، مانع از اتلاف کامل سرمایه انسانی شوند. مهاجرت نه یک رویداد رمانتیک است و نه تضمینکننده سعادت مطلق، بلکه فرآیندی است که نیازمند محاسبه دقیق سود و زیان و در نظر گرفتن سناریوهای مختلف، از جمله سناریوی بازگشت است. در بهمن ۱۴۰۴، بیش از هر زمان دیگری روشن شده است که «غم غربت» را باید جدی گرفت و آموخت که هر رفتنی، اگر بدون آگاهی و ریشه باشد، لزوماً به شکوفایی ختم نخواهد شد.