شناسه خبر : 51393 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

همزیستی رانت و چپ‌گرایی

رابطه گروه‌های ذی‌نفع و اندیشه چپ در گفت‌وگو با موسی غنی‌نژاد

همزیستی رانت و چپ‌گرایی

 محمد طاهری: اقدام ناگهانی دولت برای حذف ارز ترجیحی، اگرچه در جزئیات و شیوه اجرا در میان اقتصاددانان اختلاف‌نظر ایجاد کرده، اما از نظر اصولی و بنیادین، مورد توافق اکثریت قرار دارد. بااین‌حال، این سیاست در سال‌های اخیر دو گروه مخالف داشته است؛ گروه‌های ذی‌نفع و روشنفکران و جامعه‌شناسان چپ‌گرا. گروه‌های ذی‌نفعی که از سیاست‌های رانتی و مداخله‌گرانه و چندنرخی بودن ارز سود می‌برند، طبیعی است در برابر چنین اصلاحاتی مقاومت کنند؛ اما پرسش این است که چرا بخشی از روشنفکران چپ در جبهه گروه‌های منتفع‌شونده از وضعیت بد اقتصاد قرار می‌گیرند؟ دکتر موسی غنی‌نژاد در این گفت‌وگو توضیح می‌دهد که چه نسبتی میان گروه‌های ذی‌نفع و جریان چپ وجود دارد و این دو جریان چگونه به هم نزدیک شده‌اند.

    ♦♦♦

‌ آقای دکتر یوسف اباذری، وضعیت کنونی اقتصاد کشور را حاصل توصیه‌ها و سیاست‌های اقتصاددانان آزادی‌خواه می‌داند. این در حالی است که این اقتصاددانان در دهه‌های گذشته عمدتاً در موضع نقد سیاست‌گذاری اقتصادی قرار داشته و شرایط امروز را نتیجه بی‌توجهی سیاست‌گذار به علم اقتصاد می‌دانند. انتشار یادداشت آقای اباذری در روزنامه شرق باعث شد دکتر مسعود نیلی، که معمولاً وارد چنین مناقشاتی نمی‌شوند، برای نخستین‌بار در گفت‌وگو با تجارت فردا به این دیدگاه‌ها پاسخ دهند. فارغ از اشخاص و منازعات فردی، پرسش اصلی این است که چرا جریان چپ در ایران در حوزه اقتصاد به‌گونه‌ای موضع‌گیری می‌کند که گویی ذی‌نفع سیاست‌های نادرست و رانت‌زا، مانند ارز چندنرخی است. به بیان دیگر، چرا این جریان، آگاهانه یا ناآگاهانه در کنار سیاست‌هایی قرار می‌گیرد که به سود گروه‌های ذی‌نفع عمل می‌کنند. در همین زمینه چنان‌که شما هم بارها اشاره کرده‌اید، سال 1384 نقطه عطفی در تاریخ اقتصاد ایران است که آثار زیادی به‌جا گذاشته و از جمله اینکه مهم‌ترین تاریخ برای شکل‌گیری گروه‌های ذی‌نفع است. از این تاریخ به بعد، به نظر می‌رسد اتحادی قوی میان جریان‌های چپ و چپ اسلامی و گروه‌های ذی‌نفع شکل می‌گیرد. آیا جریان چپ در ایران، از این مقطع از اصول عدالت‌خواهانه خود فاصله گرفته و خواسته و ناخواسته در کنار سیاست‌های مخرب و ذی‌نفعان آنها قرار گرفته است؟

این تحلیل کاملاً درست است با این توضیح که قبل از سال 1384 هم این رویکرد در جریان چپ وجود داشت، اما از آن سال تشدید شد. مفهوم اقتصاد دستوری که امروز به کار می‌بریم همان اقتصاد دولتی است که در گذشته می‌گفتیم، اما امروزه واژه دستوری، به نظر توصیفی دقیق‌تر و بهتر است. هرجا هم که اقتصاد، دستوری باشد، منافع و گروه‌های ذی‌نفع شکل می‌گیرند که در اقتصاد ما هم مصادیق روشنی دارد. اما جای تعجب است که چرا چپ‌ها و روشنفکران این جریان، جامعه‌شناسان و مارکسیست‌ها، به‌گونه‌ای حرف می‌زنند که صحبت‌ها و موضع‌گیری‌هایشان به نفع این گروه‌های رانت‌خوار و ذی‌نفع تفسیر می‌شود. من از اینکه بین این دو گروه ارتباطی وجود دارد اطلاع ندارم، اما میان آنها یک همبستگی روشن شکل گرفته است. همان‌طور که اشاره کردم در اقتصاد دستوری، نقش بازار کمرنگ می‌شود و قیمت‌ها، مقررات، تجارت، تولید و... دستوری می‌شود و همین‌جاست که گروه‌های ذی‌نفع سروکله‌شان پیدا می‌شود. بیایید یک مثال بزنیم. برابر قانون اساسی کشور تجارت خارجی دولتی است. اما مگر دولت می‌تواند خودش تجارت کند؟ پس یا باید شرکت‌های دولتی تاسیس شود که کار تجارت خارجی را انجام دهند یا مجوزهایی از سوی دولت برای شرکت‌های خصوصی صادر شود که به آنها اجازه تجارت داده شود. حالا معنای این مجوز چیست؟ یعنی اینکه دولت به برخی شرکت‌ها و افراد اجازه می‌دهد، کالا وارد کنند و به بقیه این اجازه را نمی‌دهد یعنی امضای طلایی به وجود می‌آید. از بعد از انقلاب، این شیوه مستقر و از سال 84 بسیار تشدید می‌شود. ذی‌نفعان شکل می‌گیرند و قوی می‌شوند. گروهی خود را متخصص واردات خودرو می‌داند و گروهی خودش را متخصص نهاده‌ها معرفی می‌کند. اما چرا این امتیاز انحصاری به این افراد واگذار شود؟ اگر قرار است که دولت انحصارش را به دیگران واگذار کند چرا به همه شهروندان ندهد؟ هرکس توانست تجارت می‌کند و هر کس نتوانست انجام نمی‌دهد. اگر به این شکل عمل شود، هر کسی خودش هزینه اشتباهش را می‌دهد و زیان می‌کند. روشی که نظام حکمرانی اقتصادی کشور در پیش گرفت رانت‌های میلیاردی و البته امروز هزارمیلیاردی ایجاد کرده است. در تجارت خارجی هم همین مسئله حاکم است. وقتی قیمت دستوری تعیین شود، ارز چندنرخی شود، انحصار و رانت ایجاد می‌شود. به همین دلیل است که هرگاه مسئله تک‌نرخی کردن ارز مطرح می‌شود، گروه‌هایی از این مسئله بسیار ناراحت می‌شوند، چون رانتشان از بین می‌رود. کسی که به نرخ ارز پایین‌تر دسترسی دارد، به‌محض اینکه سهمیه ارزی به حسابش واریز می‌شود، سود کلانی نصیبش شده است؛ حالا فارغ از اینکه اساساً با آن تجارتی بکند یا نکند. یا هر کسی که از نظام بانکی وام کلان با نرخ بهره پایین بگیرد، از آن سود برده است. حالا یک جامعه‌شناس مانند آقای اباذری که از تثبیت نرخ ارز حرف می‌زند، آیا اطلاع کامل دارد که از چه موضوعی با چه پیامدهایی حرف می‌زند؟ البته من در گذشته با ایشان مباحثه کتبی داشته‌ام و چندباری هم غیرمستقیم به ایشان پیغام داده‌ام که حاضرم رودررو صحبت کنیم و به ایشان توضیح بدهم که از مسائل اقتصادی درک درستی ندارند و نتیجه‌اش این است که حرف‌هایی می‌زنند که به نفع رانت‌خواران است، یعنی همان کسانی که شبانه‌روز با آنها در جنگ هستند و به آنها سرمایه‌دار مفت‌خور می‌گویند. مگر سرمایه‌دار مفت‌خور از کجا می‌آید؟ از همین ارز ارزان و قیمت‌های دستوری و مجوزها و امضاهای طلایی می‌آید. من امروز هم ایشان را دعوت می‌کنم که بیایند با هم بنشینیم و صحبت کنیم تا من برای ایشان اقتصاد را به زبان ساده توضیح دهم و از ایشان دعوت کنم که به نفع مفت‌خورها و ویژه‌خوارها و رانت‌خوارها صحبت نکنند. من تا جایی که می‌دانم آقای اباذری نه خودش رانت‌خوار است و نه دستش با رانت‌خوارها در یک کاسه است. پس چرا این مواضع را می‌گیرد و این حرف‌ها را می‌زند؟ زمانی روشنفکران چپ به اقتصاددانان آزادی‌خواه می‌گفتند نوکران بی‌جیره و مواجب امپریالیسم. اما این در مورد خودشان صدق می‌کند. چون از تداوم سیاست‌های رانتی، نه‌تنها نفع نمی‌برند که مانند اکثریت مردم زیان می‌بینند و در واقع نوکر بی‌جیره و مواجب رانت‌خواران شده‌اند. توصیه من به آنها این است که بیایید صحبت‌هایتان را با علم اقتصاد تطبیق دهید و با منطق اقتصاد حرف بزنید. این موضع‌گیری‌ها و حرف‌هایی که سال‌هاست می‌زنید نه‌تنها علمی نیست که به اخلاق حرفه‌ای شما هم ضربه می‌زند. وقتی شما از ارز ترجیحی یا تثبیت قیمت آن دفاع می‌کنید، در واقع از منافع گروه‌های رانت‌خوار دفاع می‌کنید. جامعه‌شناسانی مانند آقای اباذری که اقتصاد بلد نیستند، باید برایشان توضیح داد که اقتصاد چگونه عمل می‌کند و چرا وقتی قیمت‌ها رقابتی نیست و با سازوکار بازار تعیین نشده، ناگزیر رانت ایجاد می‌شود. البته تا یادم نرفته است به این نکته هم اشاره کنم که در کنار این جامعه‌شناسان، گروهی هم هستند که می‌گویند ما اقتصاد خوانده‌ایم و اقتصاددان هستیم اما از سیاست‌هایی مانند تثبیت نرخ ارز و اقتصاد دستوری دفاع می‌کنند. در مورد این افراد که برای تثبیت یا دستوری بودن قیمت توجیه اقتصادی می‌تراشند، اگر واقعاً اقتصاد خوانده و آن را فهمیده‌اند، ظن قوی این است که خودشان ذی‌نفع هستند. چون اینها می‌دانند که این کار غلط است، پس در صورتی دفاع می‌کنند که خودشان از آن نفع ببرند. این را نمی‌توان به جامعه‌شناسان گفت اما به کسانی که خودشان را اقتصاددان می‌دانند، می‌توان نسبت داد.

‌ می‌توانید به زبان ساده توضیح دهید که مردم چگونه می‌توانند رانت را تشخیص بدهند؟

خیلی ساده است. یک کسبه معمولی هم که اقتصاد نخوانده اما در حوزه تجارت فعالیت می‌کند، این را می‌داند. وقتی برای یک کالا دو نرخ تعیین شود، هر کسی که به آن کالا با نرخ پایین‌تر دسترسی داشته باشد، رانت می‌گیرد. برای همین است که در این شرایط کسی به‌دنبال افزایش بهره‌وری نیست و همه به‌دنبال دست یافتن به آن کالا، با نرخ پایین‌تر هستند. یعنی استعدادی که کارآفرینان دارند و در همه دنیا این استعداد را برای ایجاد خلاقیت در تولید با هزینه کمتر، ابداع روش تولید و تجارت یا تولید کالای جدید خرج می‌کنند تا سودشان را افزایش بدهند، به‌دنبال این می‌روند که چگونه به قیمت پایین‌تری که دستوری تعیین شده است، دسترسی داشته باشند؛ یعنی ارز با قیمت پایین‌تر بخرند یا وام و تسهیلات بانکی با نرخ بهره پایین‌تر دریافت کنند. در واقع جامعه از این استعدادها محروم می‌شود که در شرایط رقابتی با خلاقیتشان، هم خودشان نفع می‌برند و هم به جامعه نفع می‌رسانند. اما اینجا همه به دنبال رانت هستند و ازآنجاکه این رانت‌ها محدود اما بسیار سودده است، یک اقلیت اندک از آن بهره می‌برند و اکثریت جامعه زیان می‌بینند. بنابراین اگر کسی به‌عنوان اقتصاددان این شرایط را توجیه می‌کند و از کاهش دستوری نرخ ارز دفاع و مغلطه می‌کند که با کاهش دستوری نرخ ارز، تورم هم کاهش می‌یابد، به ظن قوی ذی‌نفع است چون می‌داند که این حرف درست نیست.

‌ چنان‌که دکتر نیلی هم اشاره کردند، ممکن است به دلیل ایدئولوژی از این جریان دفاع کنند؟

بله، البته ایدئولوژی مسئله را کمی پیچیده‌تر می‌کند. ایدئولوژی یک نظام فکری بسته است که به واقعیت بیرونی کاری ندارد و خودش یک روایتی ساخته که واقعیت را فقط در روایت خودش می‌بیند. ایدئولوژی در مقابل تاریخ، تجربه و عرف است و هیچ‌کدام از اینها را قبول ندارد. فرد به‌محض اینکه در دام ایدئولوژی بیفتد دیگر واقعیت را فقط از این دریچه می‌بیند و می‌پذیرد. در گذشته برخی از طریق ایدئولوژی، اقتصاد دستوری را توجیه می‌کردند اما واقعیت‌های تاریخی و تجربی کشور ما در سه دهه اخیر دیگر مسئله را کاملاً روشن کرده است. حتی دولت پوپولیسم نهم و دهم هم در اواخر کارش متوجه شد که رانت‌خوارها چگونه شکل می‌گیرند و خود رئیس دولت هم در سخنانش به برادران قاچاقچی اشاره کرد. امروز دیگر هیچ توجیهی ندارد که بتوان با ایدئولوژی یا هر چیز دیگری از اقتصاد دستوری و رانتی دفاع کرد.

‌ یادآوری این نکته ضروری است که وقتی از «روشنفکران» سخن می‌گوییم، منظور جریانی است که از دهه ۱۳۳۰ به‌تدریج و تحت‌تاثیر اندیشه‌هایی چون امانوئل والرشتاین، سمیر امین و رائول پربیش، مفاهیمی مانند نظریه وابستگی را وارد فضای فکری ایران کرد. امروز که یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های اقتصاد ایران، تحریم و قطع ارتباط موثر با اقتصاد جهانی، به‌ویژه کشورهای غربی است، بد نیست به این نکته توجه کنیم که بذر این رویکرد فکری در همان دهه‌ها کاشته شد. ترجیع‌بند اندیشه این جریان آن بود که کشورهای جهان سوم باید هرگونه پیوند اقتصادی با غرب را قطع کنند، چراکه این روابط ذاتاً امپریالیستی و مبتنی بر استثمار تلقی می‌شد. اکنون نیز بخشی از روشنفکرانی که دانسته یا نادانسته از «بدکار کردن اقتصاد» دفاع می‌کنند، در معرض تکرار همان خطای تاریخی قرار دارند؛ خطایی که پیشتر جامعه ایران را با قرائت‌هایی از سوی چهره‌هایی چون جلال آل‌احمد، خلیل ملکی، احمد فردید یا علی شریعتی گرفتار کرد و پیامدهای آن همچنان بر اقتصاد و سیاست کشور سایه انداخته است.

بله،‌ نظریه وابستگی، امروز برای ما بسیار روشن شده است و شما روی یک نقطه حساس و کلیدی دست گذاشتید. یکی از نمایندگان مهم نظریه وابستگی، اقتصاددانی به نام آندره گوندر فرانک بود که اتفاقاً در دانشگاه شیکاگو تحصیل کرد اما مارکسیست بود. گوندر فرانک کتابی به نام «توسعه توسعه‌نیافتگی» دارد که در آن می‌گوید ارتباط کشورهای جهان سوم با کشورهای پیشرفته غربی، باعث توسعه‌نیافتگی آنها می‌شود. یعنی تجارت جهانی باعث توسعه جهان اول و توسعه‌نیافتگی جهان سوم می‌شود. ریشه این ایده در تفکرات لنین و در کتاب امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه‌داری است. امروز مشکل ما چیست؟ آندره گوندر فرانک معتقد بود اگر کشورهای جهان سوم روابط تجاری‌شان با کشورهای پیشرفته را قطع و به خودشان اتکا کنند و خودکفا شوند، توسعه پیدا می‌کنند. اگر این حرف درست است چرا امروز ما گرفتار مشکلات اقتصادی شدیدی هستیم که می‌دانیم ریشه آن در تحریم است؟ تحریم تجارت خارجی ما را قطع کرده است. هر اقتصادی در دنیای امروز که تجارت خارجی‌اش دچار مشکل شود یا تحریم شود، از توسعه عقب می‌ماند نه اینکه توسعه پیدا کند. این ایده شبیه همان حرفی است که برخی مسئولان پوپولیست ما می‌زدند که تحریم نعمت است. اگر تحریم نعمت است، چرا باید آن را برداریم یا آن را دور بزنیم؟ خب بگذارید باشد. اما اقتصاددانان می‌دانند که تحریم تا چه اندازه بر توسعه کشور اثر منفی می‌گذارد که تاکید دارند تا تحریم رفع نشود، اقتصاد رشد نمی‌کند. همین یک ایده و پروپاگاندای آن از طرف چپ‌ها نشان می‌دهد که آنها چقدر بیراهه رفته و اشتباه کرده‌اند. چپ‌ها ایده‌ای را ترویج و تجویز کردند که پیاده‌سازی آن شروع بدبختی است. امروز دیگر کسی گول این ایده را نمی‌خورد که اگر ما ارتباطمان را با کشورهای امپریالیستی قطع بکنیم، توسعه پیدا می‌کنیم. حالا جالب است که ما خودمان ارتباط را قطع نکردیم و کشورهای غربی قطع کردند اما دودش به چشم ما رفت و اقتصاد ما زمین‌گیر شد. این نشان می‌دهد که با تئوری غلط نمی‌توان سیاست‌گذاری درست داشت. روشنفکرانی که نظر می‌دادند ارتباط با غرب باعث می‌شود ثروت‌های کشور مکیده شده و به غرب برود، نه‌تنها اشتباه کردند بلکه تجربه نشان داد ایده آنها و رفتن به سمت خودکفایی به زیان کل اقتصاد کشور تمام شد.

‌ یکی دیگر از راهبردهای غلطی که روشنفکران از آن دفاع می‌کردند، همین استراتژی خودکفایی بود.

بله، سیاست خودکفایی بود که کشاورزی ما را به این روز انداخت و سفره‌های آب زیرزمینی کشور ما را از بین برد و امروز ما را گرفتار بحران آب و فرونشست زمین کرد. این نگاه ابتدا یک نگاه اقتصادی بود، یعنی یک ایده اقتصادی بود که توصیه می‌کرد کشورها برای دست یافتن به توسعه باید خودکفا شوند. حالا ما می‌دانیم که این ایده‌ها پرت‌وپلا بوده و این بلا را به روزگار ما آورده است. مجری و مبدأ همین سیاست خودکفایی در ایران که زمانی وزیر کشاورزی هم بود، امروز خودش کاملاً خلاف این سیاست حرف می‌زند و می‌گوید همه آنها اشتباه و خطا بود. من مجدد تاکید می‌کنم که با رویکرد و تئوری غلط نمی‌توان سیاست‌گذاری درست داشت.

‌ برگردیم به دهه ۱۳۴۰؛ دهه‌ای که شما در کتاب اقتصاد و دولت در ایران از آن به‌عنوان یکی از دوره‌های طلایی اقتصاد ایران یاد کرده‌اید. در آن مقطع، رشد صنعتی ایران در سطح جهانی کم‌نظیر بود و سیاست‌گذاران اقتصادی، به‌ویژه افرادی مانند علینقی عالیخانی، به این جمع‌بندی رسیده بودند که با جذب فناوری و سرمایه خارجی می‌توان به‌تدریج پایه‌های یک اقتصاد قدرتمند داخلی را بنا کرد. در همین زمینه، آقای بهمن فرمان‌آرا نقل می‌کند که عالیخانی پدر ایشان و شریک تجاری‌شان را فراخوانده و به آنها گفته بود، واردات فی‌نفسه اشکالی ندارد، اما باید برنامه‌ای داشته باشید که ظرف چند سال آینده، خط تولید همان کالا را در داخل کشور راه‌اندازی کنید. همین نگاه سیاستی باعث شد خانواده فرمان‌آرا از واردکننده صرف به تولیدکننده تبدیل شوند و شرکت «پیله» را تاسیس کنند؛ شرکتی که بعدها به یک بنگاه موفق صنعتی بدل شد. بااین‌حال، در همان دوره، بخش مهمی از جریان روشنفکری کشور این رویکرد را به سخره می‌گرفت و دستاوردهای آن را با برچسب «مونتاژکاری» تخطئه می‌کرد. این در حالی است که در دهه ۱۳۵۰، درآمد سرانه ایرانیان از بسیاری از کشورهای منطقه بالاتر بود و حتی با برخی کشورهای اروپایی قابل‌مقایسه بود. ایران در آن سال‌ها نه‌تنها وام‌گیرنده نبود، بلکه به اروپا وام می‌داد، سهام شرکت‌های اروپایی را خریداری می‌کرد و در بازارهای جهانی حضور فعال داشت. با وجود این واقعیت‌ها، جریان غالب روشنفکری موضعی انتقادی و بعضاً خصمانه نسبت به روند توسعه اقتصادی اتخاذ کرده بود. نمونه شاخص آن، فیلم دایره مینا ساخته داریوش مهرجویی است که تصویری به‌شدت تیره و اغراق‌آمیز از فقر در جامعه ایران ارائه می‌دهد؛ روایتی که در آن افراد برای تامین معاش ناچار به فروش خون خود هستند. درحالی‌که ایرانِ پس از جنگ جهانی دوم اساساً با چنین وضعیت فراگیری مواجه نبود. این نوع سیاه‌نمایی را می‌توان محصول تفکر چپ دانست؛ جریانی که در آن دوران بخش قابل‌توجهی از صنعت سینما، نشر کتاب و مطبوعات را در اختیار داشت و از طریق رسانه‌های پرمخاطب، نقش مهمی در جهت‌دهی افکار عمومی ایفا می‌کرد. از نگاه شما، این رویکرد روشنفکری چه تاثیری بر نگاه جامعه به توسعه اقتصادی و مسیر صنعتی شدن ایران گذاشت؟

شما به آقای مهرجویی اشاره کردید ولی اکثر فیلمسازان به‌خصوص آنها که در حوزه اجتماعی فیلم می‌ساختند، همین رویکرد را داشتند. مثلاً فیلم اسرار دره گنج جنی به کارگردانی ابراهیم گلستان هم از همین دسته بود. ببینید من معتقد نیستم که کل سیاست‌گذاری دوران قبل از انقلاب درست بود، آن زمان هم اشتباهات زیادی رخ داد که پیامدهای بدی داشت. اما دهه 1340 از منظر شاخص‌ها، دهه طلایی اقتصاد ایران است، چون کشور همزمان هم تورم بسیار پایینی دارد و هم رشد اقتصادی بسیار بالاست که در زمان خودش در دنیا سرآمد بود. اما در همین زمان چپ‌ها نه‌تنها از اینکه وضعیت طبقه کارگر رو‌به بهبودی است خوشحال نیستند، بلکه ناراحت هستند که نکند دکان و کاسبی ایدئولوژیک آنها تعطیل شود. مگر در دهه 1340 کارگران کارخانه‌ها و کارگران ساختمانی وضعشان بهتر نشد؟ به‌دلیل وفور فعالیت‌های اقتصادی و کار زیادی که انجام می‌شد، سطح رفاه این طبقه در حال بهبود بود و حتی داشتند به طبقه متوسط وارد می‌شدند. اما در همان زمان روشنفکران روند رشد و توسعه اقتصاد کشور را به تمسخر گرفتند و انتقاد کردند. مثلاً صنعت خودرو را به طعنه مونتاژی می‌خواندند و ماشین پیکان را مسخره می‌کردند درحالی‌که خیلی از کشورها اصلاً صنعت خودرو نداشتند و کشورهایی مانند کره‌جنوبی هم صنعتشان کاملاً مونتاژی بود. اساساً صنعت با مونتاژ و تولید مشترک شروع می‌شود تا بعد فناوری کامل تولید ایجاد شود. حرف‌های روشنفکران کاملاً از نظر اقتصادی بی‌معنی بود اما به افکار عمومی جهت می‌داد و مثلاً این تصور ایجاد می‌شد که شرکت هیلمن ورشکسته شده و تولیدات آشغال و به‌دردنخورش مانند پیکان را به ما می‌دهد. به فرض که آن شرکت ورشکسته هم شده بود اما مگر اتفاق بدی افتاد؟ خودروسازی وارد کشور ما شد و مهندسان و تکنسین‌ها و کارگران ما در حال یادگیری و حرفه‌ای شدن بودند. درست زمانی که ایران از نظر مادی و اقتصادی در حال توسعه بود، روشنفکران روند را برعکس نشان دادند و افکار عمومی را علیه نظام اقتصادی که داشت درست کار می‌کرد، تهییج کردند. آن زمان چرا اقتصاد ایران توسعه یافت؟ چون تجارت خارجی آزاد بود، سهمیه‌بندی به شکلی که بعدها صورت گرفت، وجود نداشت و هر فعال اقتصادی می‌توانست امکان تولید و تجارت داشته باشد. اما روشنفکران به جامعه القا می‌کردند که ما در حال بدبخت شدن و عقب رفتن هستیم و چقدر این پروپاگاندای چپ در ایجاد توهم و گمراه کردن افکار عمومی نقش ایفا کرد و این فکر را جا انداخت که ما باید به طرف خودکفایی برویم و رابطه‌مان با کشورهای صنعتی را قطع کنیم چون به ضرر ماست. همین تفکر اتفاقاً بعد از انقلاب مجال یافت که پیاده‌سازی و اجرا شود و نتیجه‌اش را امروز می‌بینیم. بااین‌حال همین روشنفکران چپ، نه‌تنها مسئولیت این ضرر و زیان را نمی‌پذیرند، بلکه دو قورت و نیم‌شان هم باقی است و مدعی هستند که وضعیت خراب اقتصاد ایران به دلیل کارها و سیاست‌ها و توصیه‌های اقتصاددانان آزادی‌خواه است. غیرمسئولانه‌ترین کاری که در شرایط امروز می‌توان انجام داد این است که بگوییم وضعیت اقتصاد ایران به این دلیل خراب شده که به سمت اقتصاد آزاد رفته است. یعنی درست خلاف واقعیت و دروغ بگوییم. در کل دوران اقتصاد بعد از انقلاب، تنها در یک مقطع بسیار کوتاه بود که قیمت‌گذاری دستوری کمرنگ شد، آن هم نه اینکه کامل از بین برود. وگرنه اقتصاد همیشه طی دهه‌های اخیر دستوری بوده است، اقتصاد آزاد کجا بود؟ چرا خاک توی چشم مردم می‌پاشید و دروغ می‌گویید؟ همان کشور چین که توانست رشد و توسعه اقتصادی پیدا کند و جمع زیادی از مردمش را از فقر و فلاکت نجات دهد، با تکیه بر اقتصاد آزاد این کار را کرد، با تجارت آزاد به این وضعیت رسید. حالا اینکه بگویید اگر وضعیت اقتصاد بد است به خاطر فلانی و فلانی است که از اقتصاد آزاد دفاع می‌کنند، این کاملاً غیرمسئولانه است. وگرنه ما همیشه از اقتصاد آزاد دفاع کرده و می‌کنیم، اما هیچ‌وقت اصول اقتصاد آزاد رقابتی اجرا نشده است. اگر اجرا شد و جواب نداد، بیایید گردن من را بزنید.

‌ شاید در دو مقطع، تا حدودی فضا بهتر شد. یکی بعد از پایان جنگ بود که اندکی آزادسازی در اقتصاد صورت گرفت، اما دوره دوم زمان اجرای برنامه سوم بود که به گفته شما بهترین دوره اقتصادی بعد از انقلاب بوده است. نکته جالب اینکه آقای اباذری در نوشته‌اش در روزنامه شرق اشاره می‌کند که آقای احمدی‌نژاد هم به‌وسیله اقتصاددانان آزادی‌خواه گمراه شده است، اما از دوران سال‌های 1379 تا 1384 که بهترین دوره اقتصاد ایران بعد از انقلاب است، گذر می‌کند. وقتی دکتر نیلی را مسئول شرایط موجود می‌داند، هیچ نگاهی به دوره برنامه سوم ندارد که به‌وسیله دکتر نیلی و همکارانشان نوشته شده بود. حتی سال 1393 تا 1396 را هم نمی‌بینید که 180 هیات اقتصادی خارجی وارد کشور شد، انتظارات مثبت شد و تورم برای نخستین‌بار در دو سال پیاپی تک‌رقمی شد و یک فضای باثبات در کشور ایجاد شد. یعنی دو دوره‌ای را که آقای دکتر نیلی مسئولیت داشتند نادیده می‌گیرد، اما مشکلات اقتصادی دوران احمدی‌نژاد را به گردن ایشان می‌اندازد.

به‌طور مشخص این حرف‌ها تهمت‌زنی و دروغ‌پردازی است. آقای دکتر نیلی چه ربطی به احمدی‌نژاد دارد؟ فضیلت آقای دکتر نیلی، نوشتن برنامه سوم توسعه است که پای آن هم ایستاد و مقامات بالاتر در نظام تصمیم‌گیری را مجاب کرد که آن برنامه را بپذیرند. در دولت اول آقای روحانی هم برنامه‌ها و مشاوره‌هایی داشت. اتفاقاً تنها دوره‌های مثبتی که در اقتصاد ایران بعد از انقلاب تجربه کردیم، دوره‌هایی بود که دکتر مسعود نیلی به‌طور مستقیم به مسائل اقتصادی ورود کرد و اثرگذار بود. اینکه حالا بگوییم مشکلات امروز اقتصاد ایران نتیجه کار ایشان است، نه‌تنها بی‌انصافی و دور از اخلاق که دروغ و خاک پاشیدن در چشم مردم است.

‌ استراتژی توسعه صنعتی، زمانی به سرپرستی دکتر نیلی تدوین شد که بسیاری از کشورهایی که امروز به رشد پایدار، صنعتی‌شدن و درآمد سرانه بالا دست یافته‌اند، دقیقاً در حال طراحی و اجرای چنین برنامه‌هایی بودند؛ کشورهایی در شرق آسیا مانند مالزی، سنگاپور، تایلند و ویتنام. در ایران نیز ۱۱۷ اقتصاددان با هدایت دکتر نیلی، این استراتژی را تدوین کردند و آقای جهانگیری، وزیر وقت صنعت، در مراسم رونمایی اعلام کرد که این سند نقشه راه ۲۰ سال آینده اقتصاد ایران خواهد بود. بااین‌حال، همزمان ۱۰ اقتصاددان با نگارش نامه‌ای این برنامه را تخطئه کردند و درنهایت، دولت وقت به ریاست آقای خاتمی از اجرای آن عقب‌نشینی کرد و استراتژی کنار گذاشته شد. اگر این برنامه به اجرا درمی‌آمد، به احتمال زیاد امروز اقتصاد ایران در مسیری مشابه بسیاری از کشورهای صنعتی‌شده قرار داشت و از رشد پایدار و ثبات بیشتری برخوردار بود. این تجربه نشان می‌دهد که در مقطعی حساس، حتی بخشی از روشنفکران در برابر یک برنامه توسعه‌محور ایستادند و عملاً مسیر رشد و پیشرفت اقتصادی کشور را مسدود کردند؛ نکته‌ای که شاید یکی از ویژگی‌های خاص تجربه توسعه‌نیافتگی در ایران باشد.

البته در برخی کشورهای دیگر مانند فرانسه هم اغلب روشنفکران چپ هستند، اما نظام سیاسی به‌گونه‌ای است که اسیر جوسازی و فضاسازی نمی‌شود. روشنفکران ایرانی همان حرف چپ‌های فرانسوی را البته در سطح کیفی پایین‌تری تکرار می‌کنند، تنها تفاوت آنها در اثرگذاری روی سیاست‌گذار است. آنجا می‌گویند آزادی بیان حاکم است و هر کسی می‌تواند هر اظهارنظری داشته باشد اما وقتی قرار است یک سیاست اقتصادی توصیه و تجویز شود باید توجیه اقتصادی هم پیوستش باشد. باید آن توصیه و سیاست از طریق علمی به سیاست‌گذار قبولانده شود. یعنی وزیر اقتصاد فرانسه، بدون توجیه اقتصادی و بدون مستندات علمی، توصیه و تجویزی را نمی‌پذیرد؛ نمی‌تواند بپذیرد. اما روشنفکران آزاد هستند که هر چه می‌خواهند  بگویند. در کشور ما اما اثرگذاری وجود دارد چون توجیه سیاست‌گذاری رانت‌زا را می‌کنند یعنی در خدمت رانت‌خواران و سیاستمداران فاسد هستند که اقتصاد ما را به این روز انداخته‌اند که ناکارآمد و فسادآلود شده است.

‌ اصولاً نزد افرادی مانند آقای دکتر اباذری این تصور شکل گرفته است که اقتصاددانان آزادی‌خواه -از شما گرفته تا دکتر نیلی، دکتر طبیبیان و دیگران- همگی یکسان می‌اندیشند و مواضع کاملاً مشابهی دارند. درحالی‌که در واقعیت، میان این اقتصاددانان در بسیاری از حوزه‌ها اختلاف‌نظرهای علمی جدی یا تفاوت در نگاه به شیوه اجرای سیاست‌ها وجود دارد. نمونه روشن این اختلاف‌ها را می‌توان در موضوع ارز ترجیحی مشاهده کرد. شما حذف ارز ترجیحی به‌وسیله دولت آقای پزشکیان را اقدامی درست می‌دانید، درحالی‌که دکتر نیلی و دکتر بهکیش دیدگاه‌های متفاوت‌تری دارند. دکتر نیلی معتقد است که این سیاست باید با تمهیدات و ملاحظات بیشتری اجرا می‌شد و دکتر بهکیش نیز با تاکید بر همین ضرورت، بر لزوم احتیاط و پیش‌شرط‌های بیشتر تاکید دارد. این مثال نشان می‌دهد که حتی در میان اقتصاددانانی که در بیانیه‌ها، نامه‌ها یا نقدهای سیاستی مواضع مشترکی دارند، الزاماً اجماع کامل وجود ندارد؛ امری که نه‌تنها طبیعی، بلکه از الزامات یک علم زنده و پویاست. اختلاف‌نظر در تشخیص مسئله یا نحوه اجرای سیاست‌ها، بخشی جدایی‌ناپذیر از علم اقتصاد است و آن را نمی‌توان به یک «جبهه فکری یکدست» فروکاست.

توضیح این مسئله فنی و پیچیده است و شاید جایش در این گفت‌وگو نباشد. آنچه دکتر نیلی در گفت‌وگو با تجارت فردا مطرح کردند و گفتند اسم این سیاستی را که از سوی دولت اجرا شده نمی‌توان یکسان‌سازی نرخ ارز گذاشت، برای من هم قابل‌قبول و درست است. اما ایشان به یک سوال پاسخ ندادند که پس دولت باید چه کاری بکند؟ وزیر اقتصاد در جایگاهی است که باید تصمیم بگیرد. اگر او و دولت به این نتیجه رسیدند که ارز ترجیحی را به حداقل ممکن برسانند، از نظر من تصمیم درستی است. حالا اسمش ممکن است یکسان‌سازی نرخ ارز نباشد. این کار در شرایط کنونی هم کار درستی است. علم اقتصاد به ما می‌گوید در هر شرایطی، هر شرایطی، تعدد نرخ‌های دستوری را کم بکنید، درست است. کاری که آقای مدنی‌زاده انجام داده، همین است. اینکه آقای دکتر نیلی این کار را یکسان‌سازی نرخ ارز نمی‌داند، درست است چون شرایط آن فراهم نیست. اما اگر این سیاست، برابر آنچه انجام شده، کاهش تخصیص ارز ترجیحی باشد، هم کار درستی است. ما نباید طوری صحبت کنیم که تصمیم درست یک مقام دولتی، آن هم در شرایط بسیار سخت کنونی، تخطئه شود.