تاوان انباشت
بررسی آثار همزمانی شوکهای اقتصادی ایران در گفتوگو با علی سرزعیم
اقتصاد ایران در مختصاتی ایستاده است که شاید در تاریخ معاصر بیمانند باشد. دیگر سخن از مشکلات نیست؛ بلکه با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «همافزایی بحرانها» یا به تعبیر دقیق، «سرریز شدن ناترازیها» نامید. سیاستگذاران سالها با تکیه بر درآمدهای نفتی یا امید به آیندهای نامعلوم، تصمیمات سخت را به تعویق انداختند. اکنون، زمان خریدهشده به پایان رسیده است. علی سرزعیم، اقتصاددان بر این باور است که دیگر با اقتصاد متعارف که صرفاً با شوکهای ادواری دستوپنجه نرم میکند، روبهرو نیستیم. او در این گفتوگو تصویر واضحی از وضع موجود ارائه میدهد. وضعی که در آن ناترازیهای انرژی، بحران سرمایهگذاری و زوال سرمایه اجتماعی به هم گره خوردهاند. سرزعیم هشدار میدهد راه میانبری وجود ندارد و «جراحی» اجتنابناپذیر است، اما این جراحی در بدنی که هم از نظر اجتماعی (اعتماد عمومی) و هم از نظر بینالمللی (تحریمها) ضعیف شده، دردناکتر از هر زمان دیگری است. آنچه میخوانید، گفتوگوی «تجارت فردا» با او درباره واکاوی رسیدن به این نقطه و دشواریهای خروج از آن است.
♦♦♦
اگر بخواهیم تصویر کلانی از وضع امروز اقتصاد ایران ترسیم کنیم، با پیچیدگی مواجه میشویم. بسیاری از کشورها در جهان با شوکهای اقتصادی روبهرو هستند. به نظر میرسد جنس فشاری که اقتصاد ایران تحمل میکند، متفاوت است. آیا صرفاً با شوکهای گذرا مواجهیم یا اینکه ماهیت این بحرانها در ایران، به دلیل تداوم و تعددشان، تغییر کرده است؟ تفاوت ما با دیگران در چیست؟
برای فهم وضع امروز، تفکیک این دو ساحت از هم حیاتی است. ببینید، در علم اقتصاد، «شوک» پدیدهای تعریف شده است. تمام اقتصادهای دنیا، اعم از توسعهیافته یا در حال توسعه، بهطور طبیعی در معرض شوکهای برونزا قرار میگیرد. این ذات اقتصاد جهانی است. برای مثال همهگیری کووید 19 شوک عرضه و تقاضای همزمان بود که کل دنیا را لرزاند. یا نوسانات قیمت جهانی کامودیتیها، وقتی قیمت نفت، فلزات اساسی یا طلا در بازارهای جهانی بالا و پایین میشود، این شوک است که به اقتصادهای صادرکننده یا واردکننده وارد میشود. اینها طبیعت چرخههای تجاریاند و معمولاً نظامهای اقتصادی ابزارهایی برای جذب یا مدیریت این شوکها دارند. اما داستان ایران، ماجرای متفاوتی است. علاوه بر اینکه مثل بقیه دنیا در معرض شوکهای استاندارد هستیم، با لایهای ضخیم و سنگین از شوکهای «خاصِ ایران» مواجهیم که ماندگاری و تعددشان، ساختار اقتصاد را فرسوده کرده است. برای مثال تحریم دیگر برای اقتصاد ایران شوک گذرا نیست؛ به وضع پایدار تبدیل شده که کل زیستبوم اقتصادی را احاطه کرده است. این چیزی نیست که در اقتصاد جهانی نمونههای زیادی داشته باشد. اما مسئله فقط شوک خارجی نیست. نکته اساسی این است که با انباشتی از کارهای نکرده مواجهیم. در دهههای گذشته، اصلاحات ساختاری باید بهصورت تدریجی، آرام و پیوسته انجام میشد. منطق حکمرانی اقتصادی حکم میکرد که وقتی منابع داشتیم و فشار کمتر بود، این ناترازیها را درمان کنیم. چه اتفاقی افتاد؟ زنجیرهای از «به تعویق انداختن» شکل گرفت. هر دولتی که سر کار آمد، بهجای حل ریشهای مسئله، آن را به آینده موکول کرد. دولت آقای خاتمی اصلاحات سخت را به دولت بعدی سپرد. دولت آقای روحانی بخشی از بار را به دوش دولت بعد انداخت. دولت آقای رئیسی هم نتوانست یا نخواست که زیر بار این جراحی برود و حالا کوه مشکلات بر سر دولت آقای پزشکیان و دولتهای بعد از او آوار شده است.
نتیجه پاسکاری مشکلات، این شده است، مسائلی که ۲۰ سال پیش میتوانست با تغییر سیاست ساده حل شود، الان چنان بزرگ، اورژانسی و فوری شدهاند که دیگر فرصتی برای تامل باقی نگذاشتهاند. مسئله انرژی را ببینید. مصرف بالا رفت، اما سرمایهگذاری متناسب با آن انجام نشد. چرا؟ چون سرمایهگذاری نیاز به ثبات و پول داشت و ما نداشتیم. حالا ناگهان چشم باز کردهایم و میبینیم که همزمان با بحران آب، بحران گاز، بحران برق و بحران آلودگی هوا مواجهیم. این ویژگی منحصربهفرد، وضع فعلی ماست: «همزمانی بحرانها». در گذشته با یکی از اینها درگیر بودیم، اما الان همه اینها با هم تلاقی کردهاند و اثرات یکدیگر را تشدید میکنند.
به عبارت «پاسکاری مشکلات» میان دولتها اشاره کردید. انباشتگی بحرانها، چه تغییری در «جنس» راهحلها ایجاد کرده است؟ آیا هنوز میتوان با همان ابزارهایی که در دهه ۷۰ یا ۸۰ در اختیار داشتیم، به جنگ مشکلات رفت؟ به نظر میرسد زمان، ماهیت مسئله را تغییر داده است.
زمان در اقتصاد فقط متغیر تقویمی نیست. زمان یعنی هزینه. وقتی شما حل مسئلهای را عقب میاندازید، آن مسئله در خلأ نمیماند، بلکه رشد میکند و ریشههایش عمیق میشود. مسائل اقتصادی مثل زخم هستند، اگر همان ابتدا پانسمان کنید، با هزینه کم درمان میشوید. اگر رها کنید، عفونت میکند و ممکن است کار به قطع عضو برسد. در گذشته شاید میشد با تزریق دلارهای نفتی یا استقراض خارجی، زمان خرید و درد را تسکین داد، اما الان آن ابزارها هم کند شدهاند. بنابراین، حل مسئله در شرایط فعلی «فوقالعاده سخت» است. تاکید میکنم، فوقالعاده سخت. چرا؟ چون هر راهحلی که ارائه دهید، پیامد منفی فوری دارد که جامعهِ خسته، ظرفیت پذیرش آن را ندارد. قبلاً فشار روی بخش بود، الان فشار سیستماتیک است.
شما به تلاقی بحران اقتصادی با بحران اجتماعی اشاره کردید. در سالهای گذشته، موضوع «سرمایه اجتماعی» پررنگ شده است. این وضع اقتصادی و انباشت ناکارآمدی، چه تاثیری بر روح و روان جامعه، بهویژه نسل جوان گذاشته است؟ به نظر میرسد اقتصاد ایران فقط با اعداد و ارقام کسری بودجه طرف نیست، با کسری امید هم مواجه است.
وقتی فشار اقتصادی از حد میگذرد و با محدودیتهای اجتماعی ترکیب میشود، تصور اینکه جوان یا نوجوانی چه حال و روزی دارد، واقعاً غمانگیز است. شما خودتان را جای جوان بگذارید. صبح بیدار میشود، با تورم مواجه است، میخواهد کار کند یا درس بخواند، با وضع اسفبار اینترنت و فیلترینگ روبهرو میشود. میخواهد برای آینده برنامهریزی کند، هیچ ثباتی نمیبیند. خب، طبیعی است که بگوید «هیچچیزی مناسب نیست». این حس، خطرناکتر از فقر است. این یعنی از بین رفتن افق.
باید چه میکردیم؟ منطق حکم میکرد که وقتی فشار اقتصادی بالاست و تورم دارد سفره مردم را کوچک میکند، حاکمیت باید در جبهههای دیگر جبران کند. باید میرفتیم به سمت اینکه رابطه با جامعه را اصلاح کنیم، آزادیهای اجتماعی را بیشتر و سعی کنیم «سرمایه اجتماعی» خلق کنیم تا مردم احساس کنند اگر نانشان کم شده، حداقل کرامتشان یا آزادیهای فردیشان محترم شمرده میشود. باید از همه پتانسیلها برای دلجویی و همراه کردن مردم استفاده میشد.
متاسفانه، نهتنها این اتفاق نیفتاد، بلکه وضع بدتر هم شد. در اوج فشار اقتصادی، سیاستهایی اعمال شد که مردم را عصبانی کرد. فیلترینگ گسترده، محدودیتهای اجتماعی و نوع برخوردهایی که با سبک زندگی مردم شد، عملاً نمک روی زخم اقتصاد پاشید. نتیجهاش چه شد؟ افرادی که حاضرند در این سازوکار کار کنند یا با آن همراهی کنند، بهشدت کاهش یافته است (همانهایی که از فیلتر گزینشهای سخت رد میشدند، هم حالا کمتر شدهاند). سرمایه اجتماعی را که بزرگترین ضربهگیر در دوران اصلاحات اقتصادی است، بهشدت فرسوده کردهایم. اصلاحات اقتصادی درد دارد و جامعه تنها زمانی این درد را تحمل میکند که به طبیبش اعتماد داشته باشد. این اعتماد تضعیف شده است.
این انزوا و فشاری که توصیف کردید، در بعد خارجی هم نمود واضحی دارد. زمانی صحبت از تعامل با بانکهای درجه یک جهانی بود، اما الان وضع کاملاً دگرگون شده است. این تغییر پارادایم در روابط خارجی، دقیقاً چه مختصاتی دارد و چگونه بر آن «راهحلهای سخت» اثر میگذارد؟
درست است. خلاف جهت حرکت کردن فقط در داخل نبوده، در روابط خارجی هم همین مسیر را رفتهایم. نگاه کنید به آمارهای نهچندان دور؛ زمانی بود که ۴۰ بانک خارجی در ایران شعبه یا دفتر نمایندگی داشتند. این یعنی بخشی از شبکه خونرسانی اقتصاد جهانی بودیم. اعتبار اسنادی (LC) باز میشد، سرمایه میآمد، تکنولوژی منتقل میشد. اما الان به کجا رسیدهایم. الان کار بهجایی رسیده که حتی حفظ سفارتخانههای خارجی در ایران هم با دشواری انجام میشود. خیلی از کشورها سطح روابط دیپلماتیکشان را به حداقل رساندهاند، چه برسد به روابط بانکی. وقتی شما ۴۰ بانک را از دست میدهید و بهجایش حتی نمیتوانید کانال مالی مطمئن داشته باشید، یعنی هزینه مبادله را برای اقتصاد خودتان هزاران برابر کردهاید. این انزوا، فقط مسئله سیاسی نیست؛ ترمز مطلق برای هرگونه توسعه است. برای بازسازی زیرساختهای فرسودهمان به صدها میلیارد دلار سرمایه نیاز داریم. این سرمایه در داخل وجود ندارد. باید از خارج بیاید. وقتی شما درگیر تحریم هستید و روابط بانکی ندارید، سرمایهگذار خارجی که هیچ، سرمایهگذار داخلی هم فرار میکند. پس میبینید که چطور سیاست خارجی و بحران داخلی در نقطه تلاقی به هم میرسند و همدیگر را قفل میکنند.
اگر بخواهیم عینیتر به موضوع نگاه کنیم، این امر بدان معناست که بحرانهای انباشته (ناترازی انرژی، انزوای بانکی، ناامیدی اجتماعی) وقتی به کفِ بازار و کارخانهها میرسد، چه بلایی سر کسبوکارها میآورد؟ الان فعال اقتصادی در چه محیطی تنفس میکند؟
اثر این وضع روی کسبوکارها و زندگی مردم، ویرانگر است. در گذشته اگر مشکلی داشتیم، شاید تورم بود یا رکود. اما الان مشکل، «توقف تولید» است. ببینید، نتیجه بدتر شدن شرایط این شده که دچار قطع برق در تابستان و قطع گاز در زمستان هستیم. برای یک صنعتگر، هیچ کابوسی بدتر از این نیست. شما کارخانه دارید، کارگر دارید، سفارش گرفتهاید، اما ناگهان برق قطع میشود. خط تولید میخوابد. در زمستان گاز قطع میشود. صنایع فولاد، سیمان، پتروشیمی و حتی کارگاههای کوچک، اولین قربانیان این ناترازی هستند. وقتی گاز صنایع قطع میشود، یعنی تولید ثروت متوقف میشود. این یعنی سودآوری شرکتها پایین میآید، سرمایهگذاری جدید توجیهش را از دست میدهد و درنهایت، آن سرمایهگذاری که باید جایگزین استهلاک شود، انجام نمیشود. وارد چرخه «استهلاک سرمایه» شدهایم. زیرساختها مستهلک میشوند و چون سرمایهگذاری جدیدی صورت نمیگیرد (به دلیل نااطمینانیها و انزوا)، ظرفیت تولید کاهش مییابد. این کاهش ظرفیت، دوباره ناترازی را تشدید میکند. از طرف دیگر، آن سرمایه اجتماعی که گفتیم از بین رفته، باعث میشود نیروی انسانی نخبه و ماهر هم مهاجرت کند. پس کسبوکار ایرانی الان هم مشکل انرژی دارد، هم مشکل سرمایه، هم مشکل تکنولوژی و هم مشکل نیروی انسانی. همه بادها خلاف جهت میوزند.
با این توصیف دقیق و تلخ، سوال دیگری پیش میآید: «چه باید کرد؟». آیا در این بنبست، راه گریزی هست؟ برخی بر این باورند که اصلاحات در این شرایط ممکن نیست و برخی میگویند راه دیگری نداریم. نسخه شما چیست؟ آیا میتوان امید داشت که از این گردنه عبور کنیم؟
ببینید، اگر بخواهیم واقعبین باشیم و دنبال شعار نباشیم، باید بگوییم که «نمیشود این اصلاحات و درمانها را انجام نداد». این جمله اساسی است. انتخاب بین «اصلاح» و «عدم اصلاح» نداریم. نمیتوانیم بگوییم چون سخت است، دست نزنیم. اگر دست نزنیم، طبیعت اقتصاد خودش را با تورمهای وحشتناک و خاموشیهای گسترده تحمیل میکند. راهکار چیست؟ راهکار این است که دولت و حاکمیت باید به سمت «بسته سیاستی جامع» بروند. نمیشود فقط قیمت بنزین را بالا برد، اما اینترنت را فیلتر نگه داشت. این جواب نمیدهد. راهکار این است که سیاستگذار باید تمام تلاشش را بکند «سرمایه اجتماعی» بیشتری جمع کند. چطور؟ با اصلاح رابطه با مردم. باید تغییراتی انجام شود که زندگی مردم را راحتتر کرد، یا حداقل فشارهای غیرضروری (مثل فشارهای اجتماعی و فرهنگی) را برداشت. اگر قرار است جراحی اقتصادی کنیم و برای مثال قیمت انرژی را واقعی کنیم، باید قبلش یا همزمان با آن، امتیازاتی به جامعه بدهیم. باید رابطه با مردم اصلاح شود که مردم احساس کنند اگر دارند هزینه میدهند، در عوض چیزی بهدست میآورند. در کنار این، باید روابط خارجی هم به سمت عادیسازی برود تا فشار تحریم کم شود. این تغییرات باید انجام شود، حتی اگر کم باشد. باید چشمانداز آینده را تغییر داد. البته من آگاهم که چقدر سخت است. الان حاکمیت خودش هم تحت فشار است؛ هم فشار درونی (نارضایتیها) و هم فشار بیرونی (تحریم و تهدید). در چنین شرایطی که حس عصبانیبودن وجود دارد، انتظار اینکه همه بتوانند «عقلایی» رفتار کنند، با متانت تصمیم بگیرند و اشتباه نکنند، انتظار بالایی است. معمولاً در بحرانها، تصمیمگیریها هیجانی میشود. اما شاید، همین وقایع تلخ و همین بنبستها، درسآموز باشد. شاید شدت بحران باعث شود که تغییر رویهای رخ بدهد و بالاخره عقلانیت بر هیجان غلبه کند. اگر این «تغییر رویه» رخ دهد، میتوانیم امیدوار باشیم که سرنوشتمان را تغییر دهیم.