شناسه خبر : 51379 لینک کوتاه

بن‌بست اقتصاد

خودکامگی چگونه دموکراسی‌ها را تهدید می‌کند؟

 

محمدحسین باقی / نویسنده نشریه 

35در گذر تاریخ، کشورهایی که زمانی پشت پرده آهنین دفن شده بودند -و حتی برخی از جمهوری‌های شوروی- به اعضای باشگاه کاملاً دموکراتیک تبدیل شدند. برخی از کشورهایی که به این باشگاه نپیوستند، مانند اوکراین، گرجستان و قرقیزستان، در بحبوحه اشتیاق گسترده مردم برای پیوستن به غرب، شورش‌های گسترده‌ای را علیه انتخابات تقلبی و سوءمدیریت فاسد از سر گذراندند. «تجارت آزاد» دوباره به‌عنوان ابزاری برای صلح مورد تجلیل قرار گرفت و «نظریه صلح دموکراتیک» کانت دوباره احیا شد. ترویج دموکراسی غربی، هر چقدر هم که بی‌فایده باشد، ترس را به دالان‌های قدرت اقتدارگرایان انداخت. به نظر می‌رسید که محکومیت‌های اقتدارگرایانه و مداوم توطئه‌های فرضی غرب برای دامن ‌زدن به «انقلاب‌های رنگی»، جهت‌گیری به‌سوی دموکراسی را تایید می‌کند.

بگذارید از ایالات‌متحده ترامپ شروع کنیم. با توجه به سیل دستورات اجرایی و چالش‌های روزانه ترامپ با سیستم قضایی که چرخه خبری بی‌وقفه کاخ سفید را تغذیه می‌کند، کمتر کسی به عقب برمی‌گردد و از خود می‌پرسد که آیا فلسفه‌ای وجود دارد که رئیس‌جمهور ترامپ و نزدیک‌ترین مشاورانش را هدایت کند. گفته‌های گزاف و گاهی اوقات اشتباهات سرگرم‌کننده از سوی مقامات ارشد و خود رئیس‌جمهور، فرض نبود چنین فلسفه‌ای را آسان می‌کند. بااین‌حال، نوعی نظریه در مورد ترامپ وجود دارد. «دارون عجم‌اوغلو»، استاد اقتصاد در دانشگاه ام‌آی‌تی، در مقاله‌ای در مجله «بیزینس ویک» نوشت، بیشتر اقدامات دولت -معاملات مشکوک ارزهای دیجیتال، انتصاب متحدان فاقد صلاحیت به سمت‌های عالی‌رتبه، اخراج‌ها و استقرار گارد ملی خلاف قانون اساسی، برکناری رئیس دولت آمریکای لاتین- همگی دارای یک منطق هستند. همه آنها تلاشی برای گسترش قدرت اجرایی و گام‌هایی به‌سوی نوعی «ریاست‌جمهوری امپراتوری‌مآبانه» هستند.

آنچه قدرت هر بازیگر سیاسی، از جمله رئیس‌جمهور را محدود می‌کند، میزان اثربخشی آنها در بسیج منابع، از جمله پرسنل، برای دستیابی به اهدافشان است. علاوه بر این، قوانینی که مانع از تخلف و زیاده‌روی می‌شوند، همراه با هنجارهای کلی که در مورد رفتار هر مقام خاص اعمال می‌شود، به‌مثابه ترمز نیز عمل خواهند کرد. ترامپ در تلاش است تا هنجارهای مربوط به ریاست‌جمهوری ایالات‌متحده را تغییر دهد. درخواست از سوی بیل کلینتون، جرج دبلیو بوش یا باراک اوباما از دادستان کل یا وزارت دادگستری برای پیگرد دشمنان، کاملاً غیرقابل‌قبول تلقی می‌شد. همچنین، استناد یک رئیس‌جمهور به یک «وضعیت اضطراری جرم» که مستند قوی‌ ندارد، به‌عنوان بهانه‌ای برای اعزام گارد ملی به شهرهای ایالات‌متحده یا ادامه مشارکت رئیس‌جمهور در مشاغل خانوادگی خود در دوران تصدی مقام، امری غیرقابل‌قبول به‌شمار می‌رفت. این هنجارها اکنون شکسته شده‌اند، شاید برای همیشه، اما بی‌تردید برای مدت ریاست‌جمهوری ترامپ چنین است. با این مقدمه، برویم به سراغ کشورهای دیگر. استیون کوتکین، پژوهشگر ارشد در موسسه هوور در دانشگاه استنفورد و نویسنده کتاب «استالین: ابرقدرت تمامیت‌خواه، ۱۹۹۰-1941»، در مقاله‌ای در شماره ژانویه /فوریه ۲۰۲۶ «فارن افرز» نوشت، در اوایل دهه ۲۰۱۰، قیام‌های خودجوش، خاورمیانه و شمال آفریقا را که به‌شدت مستبد بودند، لرزاند. امیدها برای آزادسازی سیاسی در کشورهای سرسختی مانند چین و روسیه همچنان پابرجا ماند. تظاهرات گسترده‌ای در سال‌های ۲۰۱2-۲۰۱1، هنگام اعلام ولادیمیر پوتین مبنی بر بازگشت به ریاست‌جمهوری روسیه پس از یک دوره کوتاه نخست‌وزیری، رخ داد. بسیاری به نشانه‌هایی از اصلاح‌طلب بودن شی جین‌پینگ (که در سال ۲۰۱۲ به رهبر ارشد چین تبدیل شد) پایبند بودند.

بااین‌حال، در یک چشم به‌هم‌زدن، اقتدارگرایان این پویایی را تغییر دادند و دموکراسی‌ها را به عقب راندند. خودکامگان غرب و پوتین به‌شدت دست به سرکوب زدند. در چین، شی خود را به چیزی شبیه به امپراتور ارتقا داد و نسخه‌ای حتی مصمم‌تر از اقتدارگرایی را به‌پیش برد. در همین حال، در دموکراسی‌های جاافتاده، ترس از فروپاشی نهادها و هنجارهای لیبرال گسترش یافت. اقتدارگرایان برای سرکوب نفوذ دموکراتیک از خارج یا از درون جوامع خود به مجموعه‌ای از تاکتیک‌های نوآورانه متکی بودند؛ برچسب‌زدن به سازمان‌هایی که بودجه خارجی دریافت می‌کردند به‌عنوان «عوامل خارجی» (یا خائن) و استفاده از بازرسی‌های مالیاتی برای ردصلاحیت نامزدهای مخالف به‌منظور جلوگیری از نامزدشدن آنها برای تصدی مناصب. این تکنیک‌ها با رویه آزموده شده و واقعی تسلط بر رسانه‌ها ترکیب شدند. سپس، تیر خلاص؛ یعنی اقتدارگرایان -به لطف نوآوری‌های تکنولوژیک تولیدشده به‌وسیله جوامع آزاد- همچنان با تقبیح توطئه‌های غربی برای سرنگونی خود، راه‌های جدیدی را برای مداخله قهری در سیاست‌های دموکراتیک و گاهی حتی بی‌ثبات کردن دموکراسی‌ها ایجاد کردند. اکنون، اقتدارگرایان نظاره‌گر رهبران دموکراتیک منتخب و آزادی هستند که از آنها ستایش و تقلید می‌کنند.

بااین‌حال، مراقب کسانی باشید که زمانی «عصر دموکراسی» را ستایش می‌کردند و اکنون «عصر استبداد» را اعلام می‌کنند. هر چقدر هم که این رژیم‌ها قدرتمند به نظر برسند -و در واقع می‌توانند باشند- اما نقاط ضعفی دارند. آنها می‌توانند منابع و نیروهای گسترده‌ای را در راستای پروژه‌های ملی بلندپروازانه بسیج کنند، اما از ناتوانی ناشی از فساد، پارتی‌بازی و زیاده‌خواهی رنج می‌برند. آنها بسیار بیشتر از آنچه عموماً پیش‌بینی می‌شد، دوام می‌آورند، اما درعین‌حال مستعد هجوم ناگهانی به بانک‌های سیاسی خود هستند. با استراتژی‌های مناسب، می‌توان آنها را از تعادل خارج کرد. دموکراسی‌ها، با وجود ازدست‌دادن فزاینده اعتمادبه‌نفس که به ناامیدی نزدیک می‌شود، نقاط قوت بی‌شمار و انعطاف‌پذیری عمیق خود را حفظ می‌کنند و می‌توانند دوباره به صحنه بازگردند.

اقتدارگرایی؛ قابل‌توجه‌ترین پدیده قرن

اقتدارگرایی چیست؟ یا اقتدارگرا کیست و به چه کسی اقتدارگرا می‌گویند؟ با توجه ‌به اهمیت این پدیده و این مسئله که دوباره به جایگاه برجسته‌ای دست یافته است، ممکن است تعجب‌آور به نظر برسد که پاسخ به این پرسش‌ها چقدر می‌تواند دشوار باشد. در ابتدایی‌ترین سطح، اقتدارگرایی شامل محدودیت‌های نهادی ضعیف یا تقریباً غایب بر قدرت اجرایی است. در ابتدا، اقتدارگرایان بی‌شرمانه به نام عده‌ای معدود حکومت می‌کردند، اما از زمان انقلاب فرانسه، رژیم‌های غیردموکراتیک ظواهر دموکراسی را به خود گرفته‌اند؛ انتخابات نمایشی، مجالس قانون‌گذاری فرمایشی، قوانین اساسی که حقوق صوری اعطا می‌کنند.

به تعبیر آموس پرلماتر، دانشمند علوم سیاسی، «استبداد مدرن»، حکومت عده‌ای معدود به نام اکثریت است. پرلماتر، در نوشته‌ای در سال ۱۹۸۱، «اقتدارگرایی-تمامیت‌خواهی» را «قابل‌توجه‌ترین پدیده سیاسی این قرن» معرفی کرد. اما خط تیره‌ای که این دو اصطلاح را از هم جدا (یا ترکیب) می‌کرد، چالشی را پنهان می‌کرد؛ توضیح تفاوت بین آنها. از قضا، خوان لینز، جامعه‌شناس، قبلاً به این موضوع پرداخته بود و تجربه او یک داستان هشداردهنده ارائه می‌دهد. لینز جوان که در سال ۱۹۲۶ در وایمار آلمان متولد شد -جایی که تورم شدید، کسب‌وکار پدرش را به ورشکستگی کشاند- شاهد فروپاشی دموکراسی و شروع دیکتاتوری هیتلر بود. لینز و مادر اسپانیایی‌اش، در سال ۱۹۳۲ به اسپانیا نقل‌مکان کردند، جایی که لینز در طول کودتای نظامی ۱۹۳۶ و جنگ داخلی ناشی از آن زندگی کرد. در دوران دیکتاتوری فرانکو، او از دانشگاه مادرید فارغ‌التحصیل شد. در سال ۱۹۵۰، برای ادامه تحصیل در مقطع دکترا در دانشگاه کلمبیا شروع به تدریس کرد. سپس به دانشگاه ییل پیوست و در دهه‌های بعد، به یکی از برجسته‌ترین متخصصان جهان در زمینه انواع رژیم‌ها و ثبات دموکراتیک تبدیل شد.

وقتی لینز وارد این حرفه شد، جهان به دو نوع رژیم اساسی تقسیم شده بود: دموکراتیک و تمامیت‌خواه. او از خود می‌پرسید که اسپانیای فرانکو را باید کجا قرار داد؟ این کشور آشکارا دموکراتیک نبود، اما مانند آلمان نازی یا اتحاد جماهیر شوروی استالینیستی تمامیت‌خواه نیز نبود. در سال ۱۹۶۳، لینز مقاله‌ای طولانی با عنوان «یک رژیم اقتدارگرا: اسپانیا» نوشت. با وجود عنوان پیش‌پاافتاده‌اش، لینز تعریفی عمدتاً منفی ارائه داد؛ برخلاف تمامیت‌خواهی، اقتدارگرایی یک منبع قدرت متمرکز واحد یا یک ایدئولوژی فراگیر نداشت و تنها می‌توانست بسیج توده‌ای حداقلی را ایجاد کند. لینز گفت ویژگی اصلی که رژیم‌های اقتدارگرا داشتند -نه اینکه فاقد آن بودند- کثرت‌گرایی محدود بود. این تمایز همچنان نامشخص بود و لینز با وجود تمام دستاوردهایش، هرگز آن را به‌طور قطعی مشخص نکرد. او از «رژیم‌های سلطانی» به «کیائوکراسی»  (هرج‌ومرج سالاری) در سال ۲۰۰۰ رسید. در تمام این مدت، اجماعی پیرامون عنوان بسیار کلی «رژیم‌های ترکیبی» شکل گرفت.

گونه‌شناسی‌ها گاهی اوقات می‌توانند به درک چگونگی حفظ یا فروپاشی یا سرنگونی چنین رژیم‌هایی کمک کنند. برای مثال، پژوهشگران نشان داده‌اند که رژیم‌های اقتدارگرا که به جانشینی موروثی متکی هستند، تمایل به پایداری بیشتری دارند. اما چنین بینش‌هایی به اقدام سیاسی تبدیل نمی‌شوند. برای این منظور، بهتر است نه انواع، بلکه اجزای تشکیل‌دهنده -یعنی آنچه می‌توان به‌عنوان پنج بُعد اقتدارگرایی در نظر گرفت- و آسیب‌پذیری آنها در برابر اقدامات متقابل را شناسایی کنیم. بی‌تردید، یک چهارچوب سیاست‌محور، کسانی را که تعاریف و گونه‌شناسی‌های دقیق را ترجیح می‌دهند، راضی نخواهد کرد. با وجود این، می‌تواند به‌مثابه پایه‌ای برای عقب راندن رژیم‌های اقتدارگرای امروزی عمل کند.

۱- مشت آهنین

بُعد اول واضح است؛ هیچ رژیم اقتدارگرایی نمی‌تواند بدون پلیس امنیتی و نیروهای نظامیِ قادر به سرکوب داخلی، زنده بماند. در مقایسه با هزینه‌های اجتماعی یا سرمایه‌گذاری اقتصادی‌شان، رژیم‌های اقتدارگرا به‌طور افراطی بودجه‌ای را به آژانس‌ها، تجهیزات و آموزش‌هایی که برای سرکوب گسترده نیاز دارند، اختصاص می‌دهند. آنها منابع سرسام‌آوری را صرف نظارت و سانسور اینترنت، رسانه‌های اجتماعی و فناوری‌ها و خدمات مرتبط می‌کنند که اغلب در کنار آن، نظارت انسانیِ دستمزدی و داوطلبانه بر محله‌ها و محل‌های کار نیز وجود دارد. دستگاه‌های سرکوب در کشورهای استبدادی که ساختارهای میراثی را از رژیم‌های قبلی یا نمونه‌های قبلی رژیم‌های خود به ارث برده‌اند، بسیار متفاوت است.

رژیم‌های استبدادی، بی‌وقفه دستگاه‌های سرکوب خود را سازماندهی مجدد می‌کنند، اما به‌ندرت عملکردهایشان را ساده می‌کنند. برعکس، آنها عمداً آژانس‌ها و ماموران را به حوزه‌های قضایی همپوشان می‌گمارند تا اطمینان یابند که آنها کارد و پنیر می‌مانند. گاهی اوقات چنین آژانس‌هایی علیه یکدیگر خرابکاری می‌کنند، زیرا مقامات، حمله را بهترین دفاع در برابر همکارانی می‌دانند که آماده تعقیب آنها هستند. در چین کمونیست، رقابت برای برتری میان پلیس امنیتی و ارتش آزادی‌بخش خلق گاهی اوقات در مبارزات قدرت، تعیین‌کننده بوده است. در روسیه، دستگاه سرکوب غیرنظامی، ارتش را که از هر فرصتی برای انتقام استفاده می‌کند، آزار و اذیت می‌کند. در همین حال، نهادهای ضدفساد -که همیشه بیش از یک نفر هستند- مورد ترس همه، از جمله یکدیگر هستند.

متخصصان سرکوب، چه ناخن‌کش‌ها و چه هکرهای کامپیوتر (که گاهی اوقات یکی هستند)، ابزارهایی برای از بین بردن نه‌تنها رقبای خود، بلکه مافوق‌های خود و حتی حاکم کشورشان دارند. آنها همزمان بقای رژیم را تضمین و بزرگ‌ترین تهدید را برای آن ایجاد می‌کنند. به همین دلیل است که برای مثال، محافظان ریاست‌جمهوری تقریباً هرگز در دستگاه سرکوب اصلی ادغام نمی‌شوند. در روسیه پوتین، درست مانند دوران استالین، اداره محافظان (که امروزه با نام FSO شناخته می‌شود) به‌تنهایی و جدا از جانشینان اصلی FSB) KGB و SVR)، واحدهای ضداطلاعات متعدد و همچنین گارد ملی مستقل، پابرجاست. پارانویا حاکم است.

ممکن است افراد معمولی و میان‌مایه، پلیس امنیتی یا نیروهای مسلح حیاتی را اداره کنند. اما دست‌کم گرفتن نیروی سرکوبگر یا ظرفیت یادگیری و اصلاح این مکانیسم‌ها و ارتش‌ها اشتباه خواهد بود. آنها نظارت می‌کنند، ناپدید می‌شوند، زندانی می‌شوند و قصابی می‌شوند. بااین‌حال، بسیار زودرنج هستند و از حسادت‌ها، کینه‌ها و دشمنی‌هایی که حاکمان برای اعمال کنترل تشدید می‌کنند، آشفته‌اند. البته سازمان‌های اطلاعاتی در ایالات‌متحده و سایر کشورهای غربی از نزدیک این شکاف‌ها را دنبال می‌کنند و گاهی اوقات می‌توانند افراد ناراضی یا جاه‌طلب را برای ارائه اطلاعات داخلی استخدام کنند. این رژیم‌ها برای ایجاد ظاهری از وحدت و تایید، زحمت‌های زیادی می‌کشند که آنها را هنگام آشکار شدن تفرقه و عدم تایید، آسیب‌پذیر می‌کند. بسیاری از مقامات در رژیم‌های اقتدارگرا از تلفیق منافع حاکم با منافع کشور، از دوستان و آشنایانی که تمام غنایم را احتکار می‌کنند و از ضعف ملی پنهانی که در پی آن ایجاد می‌شود، آزرده‌خاطر هستند.

36

۲- ماهیت جریان‌های درآمدی

بُعد دوم یک رژیم اقتدارگرا، ماهیت جریان‌های درآمدی‌اش است. البته همه دولت‌ها به منابع مالی نیاز دارند و اکثر آنها این منابع را از طریق طیف وسیعی از مالیات‌ها به‌دست می‌آورند. مالیات، دولت‌ها را به مردم خود وابسته می‌کند و اگرچه رژیم‌های اقتدارگرا از کسب درآمد از این طریق ابایی ندارند، اما از وابستگی به رضایت مردم اکراه دارند. آنها منابع درآمدی جایگزین دارند که اغلب مستقیماً از زمین فوران می‌کنند.

از جمله سرسخت‌ترین تصورات غلط در مورد رژیم‌های اقتدارگرا، این ایده است که آنها بر اساس یک قرارداد اجتماعی بالفعل بنا شده‌اند که به‌موجب آن، رژیم‌ها استانداردهای زندگی را بالا می‌برند و در عوض مردم آزادی خود را واگذار می‌کنند. بدیهی است که اگر یک رژیم اقتدارگرا نتواند استانداردهای زندگی را بالا ببرد، حلقه حاکم آن، عدم انجام تعهدات خود را در قبال قرارداد نمی‌پذیرد و قدرت را ترک نمی‌کند. مردم نیز نمی‌توانند با به دادگاه کشاندن حاکمان به‌دلیل عدم رعایت آن، آنها را به ترک قدرت مجبور کنند. اقتدارگرایان از رشد تولید ناخالص داخلی خوشحال هستند، اما به آن نیازی ندارند و هیچ الزامی برای برآورده کردن آرزوهای مادی مردم عادی احساس نمی‌کنند. گاهی اوقات اگر درآمد افراد بیکار افزایش و فرصت‌ها برای فرزندانشان گسترش یابد، می‌توان آنها را راحت‌تر آرام کرد. اما در چین، کشور اقتدارگرایی که اغلب ادعا می‌شود چنین قراردادی در آن وجود دارد، این شرایط هرگز برای بخش‌های بزرگی از جامعه برقرار نبوده است. مردم چین قرارداد واقعی را که تحت آن زندگی می‌کنند، درک می‌کنند؛ اگر ناامیدی‌ها و تردیدها را تا حد زیادی نزد خود نگه دارند و علناً وفاداری خود را ابراز کنند، ممکن است مقامات به‌دنبال آنها نیایند.

رژیم‌های اقتدارگرا می‌توانند به لطف کسانی که باتوم به‌دست دارند، با رشد اقتصادی کم یا بدون رشد اقتصادی دوام بیاورند، اما بدون جریان نقدی نه؛ پس بهترین منبع آنها از موادی است که طبیعت صدها میلیون سال پیش در دل خود قرار داده است که می‌تواند در بازارهای جهانی برای کسب ارز خارجی فروخته شود. فراتر از ذخایر نفت یا گاز طبیعی، پول نقد آماده نیز می‌تواند با معادن الماس یا طلا، فلزات گران‌بها و مواد معدنی کمیاب تولید شود. تنها چیزی که لازم است مقداری تجهیزات استخراج، نیروی کار (اغلب اجباری)، راه‌آهن و بنادر است. اما این رژیم‌ها همچنین راه‌های جدیدی برای ایجاد جریان نقدی پیدا می‌کنند. کره شمالی زمانی اسکناس‌های ۱۰۰دلاری آمریکا را در مقیاس بزرگ جعل می‌کرد. سپس دست به نوآوری زد و کشف کرد که می‌تواند با هک کردن، به حساب‌های بانک مرکزی خارجی و صرافی‌های ارز دیجیتال دسترسی پیدا کند. این رژیم همچنین به روش قدیمی و با اعزام سربازان و کارگران به خارج از کشور در ازای دریافت هزینه، پول نقد، به‌ویژه ارزهای خارجی،  جمع‌آوری می‌کند.

در مورد روسیه پوتین، صادرات نفت و گاز به تامین مالی رژیم کمک می‌کند به‌طوری که چنین درآمدهایی تا یک‌چهارم هزینه‌های جنگ علیه اوکراین را پوشش داده است. چین، هند و ترکیه از سال ۲۰۲۳ تاکنون روی‌هم‌رفته، نزدیک به ۴۰۰ میلیارد دلار نفت از روسیه خریداری کرده‌اند، گاهی برای مصرف، گاهی برای فروش مجدد با قیمت بالاتر. مسکو نیز نوآوری‌هایی داشته و ناوگانی از نفتکش‌های فرسوده و همچنین مجموعه‌ای از شرکت‌های بیمه و شرکت‌های صوری (یک اختراع قدیمی غربی) را برای فرار از سقف قیمت تعیین‌شده به‌وسیله ایالات‌متحده، گردهم آورده است.

اما نیاز به پول نقد، آسیب‌پذیری‌هایی را نیز ایجاد می‌کند. نفت تنها زمانی به پول تبدیل می‌شود که از دریاها یا از مرزهای زمینی بین‌المللی عبور کند، سپس پالایش و به مصرف‌کنندگان ارسال شود. واشنگتن و شرکایش می‌توانند پالایشگاه‌های نفت در چین، هند و ترکیه را تحریم کنند و با افزایش هزینه‌های این کشورها و کاهش درآمدهای روسیه، به هماهنگی منابع جایگزین کمک کنند.

۳- داستان‌سرایی‌های بلند

بُعد سوم اقتدارگرایی، داستان‌هایی است که یک رژیم در مورد خود، مردمش، تاریخش و جایگاهش در جهان می‌گوید. اقتدارگرایان همیشه سعی می‌کنند داستان‌هایی را که نمی‌خواهند مردمشان ببینند، سرکوب کنند. اما آنها می‌دانند که حتی سرکوب موثر به‌تنهایی کافی نیست. این داستان‌ها در رژیم‌های مختلف متفاوت است، اما عناصر آن تکرار می‌شوند. آنها با هدف گسترش ترس برای تقویت انسجام ملی، تبانی دشمنان داخلی و خارجی را برجسته می‌کنند. این دشمنان چه کسانی هستند؟ در قاموس اقتدارگرایان این دشمنان شامل اینها می‌شوند: اقلیت‌های قومی، مذهبی به‌عنوان تروریست شناخته می‌شوند؛ نخبگان، روشنفکران، دموکرات‌ها؛ صندوق بین‌المللی پول، یهودیان، جرج سوروس، خارجی‌ها. روایت‌های اقتدارگرایانه همچنین دوره‌ای از عظمت ملی را در گذشته تداعی می‌کنند که به‌وسیله نیروهای متخاصم از بین رفته است، اما به‌محض اینکه دشمنان امروز به‌وسیله تنها ناجی ملت، یعنی رژیم و حاکم فعلی، شکست بخورند، دوباره احیا خواهد شد.

غرب‌ستیزی، هسته اصلی رژیم‌های اقتدارگرای امروزی است و آنها اغلب می‌توانند از منابع غربی برای مطالب خود استفاده کنند. برخی از بزرگ‌ترین موفقیت‌ها از این قبیل‌اند: ناتو به روسیه حمله کرد؛ غرب کودتاها را تشویق و دولت‌های دست‌نشانده را منصوب می‌کند؛ غرب در تلاش است تا هژمونی خود را بر اکثریت جهان حفظ کند. سپس ساده‌ترین و موثرترین داستان‌های اقتدارگرایانه وجود دارد: «شرق در حال ظهور است، غرب در حال افول.» بااین‌حال، مردمی که در این رژیم‌ها زندگی می‌کنند، روایت‌های رژیم را نمی‌پذیرند. دشمنان، خرابکاران و جاسوسان محتمل باید گهگاه در مقابل آنها قرار گیرند و داستان‌های محتمل از خصومت ایالات‌متحده نسبت به چین یا روسیه (ترجیحاً و به‌طور مستقیم از زبان خود آمریکایی‌ها) باید در کنار داستان‌های نامحتمل ذکر شوند. ملت چین و ملت روسیه، در واقع، تمدن‌های امپراتوری بزرگی بودند و تعداد کمی از ساکنان این مناطق، این موضوع را که آنها شایسته دوباره بزرگ شدن هستند، انکار می‌کنند.

محوریت روایت در عملکرد، مشروعیت و بقای رژیم‌های اقتدارگرا، آنها را آسیب‌پذیر می‌کند. آنها به‌ویژه در جایی که بیشترین فعالیت را دارند، در معرض خطر قرار می‌گیرند؛ در به‌کارگیری تاریخ. چین داستان‌هایی از آنچه آن را «قرن تحقیر» خود می‌نامد، از دهه ۱۸۰۰ آغاز می‌کند و این داستان‌ها در میان تعداد زیادی از مردم چین طنین‌انداز می‌شود. اما داستان‌های جذابی نیز در مورد بیش از نیم ‌قرن خودتحقیرگری تحت حکومت حزب کمونیست چین وجود دارد؛ حزب کمونیست چین، چینی‌های بسیار بیشتری را نسبت به مداخلات خارجی کشته است. به همین ترتیب، حزب کمونیست چین اعتبار معجزه اقتصادی چین را به خود اختصاص می‌دهد، اما این رونق در درجه نخست، ناشی از پشتکار و نبوغ مردم چین بوده است. حزب، خود را مدافع بزرگ تمدن چین و کنفوسیوسیسم می‌داند. اما حزب کمونیست چین همچنان بی‌حرمت‌کننده سنت‌های فلسفی و مذهبی و همچنین بناهای تاریخی بی‌شمار است و راهبان، نویسندگان و هنرمندان را آزار می‌دهد.

۴- تصمیم‌گیرندگان

بُعد چهارم اقتدارگرایی، کنترلی است که یک رژیم بر فرصت‌های زندگی اعمال می‌کند؛ روشی که دولت به عمق زندگی اتباع خود نفوذ می‌کند. هرچه دولت بیشتر به‌مثابه کارفرمای اصلی عمل کند، برای مردم سخت‌تر است که از ستایش آن خودداری کنند، چه رسد به اینکه علیه آن صحبت کنند. مَسکن در دست رژیم، چه از طریق مالکیت دولتی، مجوزهای ثبت مالکیت املاک یا مجوزهای اقامت، مانند سیستم ثبت خانوار شهری هوکو در چین، به یک سلاح تبدیل می‌شود. آموزش تحت کنترل دولت به این معنی است که اگر والدین یا خانواده از انجام هرگونه وظیفه سیاسی که از آنها خواسته می‌شود، امتناع کنند، مقامات می‌توانند از ورود کودکان به مدرسه جلوگیری کنند. افراد و خانواده‌ها، حتی اگر از رژیم متنفر باشند، به امید به‌دست ‌آوردن یا حفظ شغل، مکانی برای زندگی یا فرصت‌های آموزشی، داشتن فرصتی برای تعطیلات در استراحتگاه‌های دولتی، یا فقط تامین گذرنامه یا ویزای خروج، داوطلب خدمت به رژیم می‌شوند. از برخی جهات، کنترل بر امور روزمره، رژیم‌ها را بیش از دستگاه‌های سرکوبگرشان توانمند می‌کند و نیازی به اشکال گسترده «اقتدارگرایی فناورانه» ندارد.

البته تعداد کمی از دولت‌ها، فرصت‌های زندگی را به‌طور کامل کنترل می‌کنند. بازارهای سیاه و فساد شکوفا می‌شوند و فضاها و گزینه‌های جایگزین را فراهم می‌کنند. اما هرچه دولت فرصت‌های زندگی شما را بیشتر کنترل کند، قدرت بیشتری بر شما دارد و شما قدرت کمتری خواهید داشت. در بالاترین سطوح چنین کنترلی، دولت‌های اقتدارگرا، تمامیت‌خواه می‌شوند. آنها سلطه را به حداکثر می‌رسانند و هرگونه عدم انطباق را تقبیح می‌کنند. همسایه در مقابل همسایه، همکار در مقابل همکار قرار می‌گیرد، زیرا خود مردم، پیوندها و اعتماد اجتماعی را که در غیر این صورت می‌توانست اندکی استقلال از دولت را ممکن کند، تضعیف می‌کنند.

کنترل یک رژیم اقتدارگرا بر فرصت‌های زندگی اتباع خود، منبع دیگری از قدرت است که نقاط ضعفی را نیز ایجاد می‌کند. بخش خصوصی، در تئوری، می‌تواند یک پادزهر حیاتی ارائه دهد. اما رژیم‌های اقتدارگرا می‌توانند نفوذ گسترده‌ای بر اقتصاد خصوصی و به‌ویژه بر بزرگ‌ترین کارفرمایان اعمال کنند، زمانی که یک فرد یا یک گروه کوچک گاهی اوقات مالک بنگاه اقتصادی (یا سهام مسکن) است. علاوه بر این، تحریم‌های اقتصادی شدیدی که برای مجازات رژیم‌ها طراحی شده‌اند، اغلب درنهایت به مجازات مردم عادی و بیرون راندن بنگاه‌های خصوصی از کسب‌وکار یا سوق دادن آنها به‌دست رژیم برای کمک منجر می‌شوند. این همان چیزی است که در روسیه پس از اعمال تحریم‌های غرب و به‌‌دنبال گسترش جنگ علیه اوکراین به‌وسیله پوتین در فوریه ۲۰۲۲ اتفاق افتاد. علاوه بر این، حتی زمانی که بازارهای خصوصی اجازه شکوفایی دارند، می‌توانند مردم را به دام بیندازند، همان‌طور که وقتی شی تصمیم گرفت حباب املاک چین را سوراخ کند، میلیون‌ها نفر را با بدهی‌های خردکننده، خانه‌های ناتمام و ازدست‌دادن شغل رها کرد و بنابراین، اغلب در برابر رژیم آسیب‌پذیرتر و وابسته‌تر می‌شوند. بااین‌حال، آزادی حاصل از فعالیت قانونی و در مقیاس کوچک‌تر بازار می‌تواند یک نعمت الهی باشد.

۵- سازنده یا مخرب؟

بُعد پنجم و آخر اقتدارگرایی، به‌خودی‌خود از ویژگی‌های یک رژیم نیست، بلکه محیط ژئوپلیتیک است که این بعد در آن وجود دارد. یک نظم جهانی می‌تواند برای رژیم‌های اقتدارگرا سازنده یا مخرب باشد و تقریباً همیشه ترکیبی از هر دو است، اما آنچه مهم است «درجه» و «روند» آن است. این بعدی است که ایالات‌متحده، بیشترین پتانسیل را برای برهم‌زدن نظم خودکامگان دارد. برای سیستمی که ظاهراً برای تضمین شکوفایی آرمان‌های دموکراتیک و بازارهای آزاد ساخته شده است، نظم جهانی به رهبری ایالات‌متحده مدت‌هاست که به طرز چشمگیری برای رژیم‌های اقتدارگرا مساعد و سازنده بوده است.

 برای مثال، این واقعیت را در نظر بگیرید که چنین رژیم‌هایی معمولاً نیاز به انتقال گسترده فناوری دارند، زیرا عموماً از پیشرفته‌ترین اقتصادهای جهان که دموکراسی هستند، عقب مانده‌اند. دومی‌ها [منظور پیشرفته‌ترین اقتصادهای جهان است] از اینکه بخش‌های خصوصی‌شان آنچه برای توسعه نیاز داشتند، به کشورهای غیردموکرات، از جمله روسیه پوتین و چین کمونیست، عرضه کنند، بسیار خوشحال بوده‌اند. در سال ۲۰۱۶، به گفته پاتریک مک‌گی، روزنامه‌نگار فایننشال‌تایمز، اپل متعهد شد که طی پنج سال ۲۷۵ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری کند تا به شی جین‌پینگ در تبدیل چین به یک قطب حیاتی زنجیره تامین و غول کارگران ماهر کمک کند.

رژیم‌های اقتدارگرا نیز برای فروش کالاها و محصولات نهایی خود، به‌شدت به دسترسی به بازارهای پرسود غرب، نیاز دارند. بازار داخلی تعیین‌کننده ایالات‌متحده در سال ۱۹۸۰ به روی چین کمونیست و در سال ۱۹۹۲ به روی روسیه گشوده شد، زمانی که به‌ترتیب به آنها وضعیت تجاری «کشور کامله‌الوداد» اعطا شد. هر دو نیز درنهایت بدون نیاز به رعایت تمام شرایط لازم برای پذیرش و بدون اینکه بخشی از نظم امنیتی ایالات‌متحده باشند، در سازمان تجارت جهانی پذیرفته شدند. به اقتدارگرایان اجازه داده شد تا آزادانه از سیستم مالی جهانی استفاده کنند و سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی دریافت کنند که در مورد چین اغلب از طریق هنگ‌کنگِ تحت حاکمیت بریتانیا انجام می‌شد.

کشورهای اروپایی، به‌ویژه آلمان، به مشتریان حیاتی محصولات انرژی روسیه تبدیل شدند. گاز روسیه در دوران اوج خود، قبل از حمله تمام‌عیار به اوکراین در سال ۲۰۲۲، ۴۵ درصد از واردات اروپا را از نظر حجم تشکیل می‌داد. حتی حدود چهار سال پس از تلاش کرملین برای ریشه‌کن‌ کردن حاکمیت اوکراین، روسیه هنوز مسئول حدود ۱۲ درصد از واردات گاز اروپاست. این یعنی تامین هزینه‌های تجاوز روسیه.

ژاپن ثابت کرد که یکی از مهم‌ترین منابع انتقال فناوری و سرمایه‌گذاری مستقیم خارجیِ چین اقتدارگراست، اما اروپا نیز وابستگی خود را به چین افزایش داد و با پیشرفت چین در زنجیره ارزش، به بازاری پرسود برای صادرات چین تبدیل شد. بااین‌حال، در این زمینه، ایالات‌متحده مجرم اصلی است. انتقال عمدی تولیدات آمریکایی و زنجیره‌های تامین حیاتی به کشوری که تحت حاکمیت یک رژیم انحصاری کمونیستی بود، یکی از نفس‌گیرترین هدایایی بود که تاکنون به یک کشور اقتدارگرا داده شده است، حتی بزرگ‌تر از ثروت بادآورده فناوری‌های پیشرفته‌ای که ایالات‌متحده و کشورهای اروپایی به اتحاد جماهیر شوروی استالین اعطا کردند. ثروت حاصل از انتقال فناوری غربی، چین را به اولین کشور در تاریخ تبدیل کرد که بدون نیروی دریایی واقعی به بزرگ‌ترین کشور تجاری جهان تبدیل شد. اکنون پکن، نیروی دریایی آمریکا را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

واشنگتن و متحدانش با استقبال گرم از رژیم‌های بسته و غیرلیبرال در نظم جهانی باز و لیبرال، جهل خود را نسبت به تاریخ نشان نمی‌دادند. آنها فقط تاریخ اشتباهی را به‌عنوان راهنما انتخاب کردند. گاهی اوقات نظم جهانی، همان‌طور که طراحی شده بود، برای اقتدارگرایی مخرب بود. بااین‌حال، به ایالات‌متحده و سایر کشورهای دموکراتیک اجازه می‌داد و حتی آنها را تشویق می‌کرد تا انتخاب‌هایی را انجام دهند که به نفع خودکامگان بود. دسترسی حیاتی به بازار و فناوری، بزرگ‌ترین اهرم فشار ایالات‌متحده و غرب بر اقتدارگرایان بود. این اهرم، اساساً از بین رفت. بااین‌حال، فرصت برای مقابله شدید باقی مانده است. صادرات نفت و گاز روسیه و صادرات کالاهای تولیدی چین، همچنان شریان‌های حیاتی آنها هستند. برای مثال، چین می‌تواند خرید نفت و گاز روسیه را افزایش دهد، اما نمی‌تواند تمام درآمدی را که روسیه در صورت کاهش قابل‌توجه واردات انرژی روسیه به‌وسیله اروپا از دست می‌داد، جبران کند. و روسیه می‌تواند کالاهای نهایی بیشتری از چین بخرد، اما نمی‌تواند تمام درآمدی را که چین در صورت کاهش قابل‌توجه واردات چنین کالاهایی به‌وسیله ایالات‌متحده و کشورهای اروپایی از دست می‌داد، جبران کند.

 با وجود وضوح این آسیب‌پذیری‌ها، ایالات‌متحده و دوستانش نمی‌توانند در مورد اینکه آیا (و چگونه) روابط خود را با چین «ریسک‌زدایی» کنند یا به آشتی یا حتی نوعی معامله بزرگ دست یابند، تصمیم بگیرند. آنها در تلاش‌اند تا خود را در برابر روسیه تقویت کنند، زیرا تقاضای جهانی انرژی همچنان روبه‌افزایش است؛ به‌ویژه با توجه به اینکه چین بخش عمده‌ای از زنجیره تامین انرژی جایگزین را کنترل می‌کند. درعین‌حال، واشنگتن به‌دلیل سوءاستفاده‌های امنیتی و کاستی‌های متحدان خود در روابط متقابل تجاری (که هر دو مورد را خود ایالات‌متحده تا حدودی تشویق کرده بود) به آنها پشت کرده است. شکست شرط‌بندی بزرگ غرب برای تضعیف اقتدارگرایان بزرگ اوراسیا، فعلاً غرب را علیه خود برانگیخته است. در همین حال، همکاری اقتدارگرایانه، بیش از همه بین پکن و مسکو، همچنان عمیق‌تر می‌شود. این کشورها درنهایت با محدودیت‌های قابل‌توجهی روبه‌رو هستند که وقتی مشارکت آنها در برابر توان ترکیبی کشورهای غربی و شرکای آنها قرار می‌گیرد، قابل‌مشاهده می‌شود.  

دراین پرونده بخوانید ...