صلح در دقیقه 90
آیا دیپلماسی میتواند باعث گرهگشایی از تنش ایران و آمریکا شود؟
در طول تاریخ، کشورها بارها در موقعیتهایی قرار گرفتهاند که آمریکا قصد حمله نظامی به آنها داشته اما در دقیقه نود، مذاکرات دیپلماتیک یا فشارهای بینالمللی مانع درگیری شده است. میتوان الگوهای دیپلماتیک مختلفی برای پایان دادن به جنگ متصور شد. برای مثال، از بحران موشکی کوبا تا بحران هستهای کره شمالی؛ از بحران سوریه در دوران اوباما تا مسئله هستهای ایران، هر کدام در قالب یک الگوی دیپلماتیک قابلبررسی هستند. در ادامه تلاش میشود این الگوها -بهویژه در مورد مسئله هستهای ایران- مورد بررسی قرار گیرند.
1- الگوی دیپلماسی قهری
آیا ایالاتمتحده در برابر برنامه هستهای ایران تسلیم خواهد شد؟ روزگاری باراک اوباما، رئیسجمهور سابق ایالاتمتحده، در مجمع عمومی سازمان ملل گفت: «اشتباه نکنید؛ یک ایران هستهای چالشی نیست که بتوان آن را مهار کرد. به همین دلیل است که ایالاتمتحده هر کاری که لازم باشد انجام خواهد داد.» اگرچه مقامات آمریکایی، اقدام نظامی مستقیم را گزینهای بسیار نامطلوب و فقط بهعنوان آخرین راهحل میدانند اما رابرت جرویس، استاد سیاست بینالملل در دانشگاه کلمبیا، بر این باور است که در عمل، تنها دو ابزار برای مقابله با برنامه هستهای ایران باقی میماند: «تهدید» و «وعده»؛ مفاهیمی که «الکساندر جرج»، دانشمند علوم سیاسی، آن را «دیپلماسی قهری» مینامد. جرج بر این باور است که برای موفقیت در متوقف کردن برنامه هستهای ایران، ایالاتمتحده باید این دو را با هم ترکیب کند، نه اینکه صرفاً بین آنها در نوسان باشد. باید همزمان «وعدههای معتبر» و «تهدیدهای معتبر» بدهد که ترفندی بسیار دشوار است. در این مورد خاص، این دشواری با تعدادی از عوامل دیگر تشدید میشود، از جمله سابقه طولانی بیاعتمادی متقابل میان دو کشور و اتحاد ایالاتمتحده با اسرائیل. جرویس میافزاید، اگر واشنگتن واقعاً میخواهد از بازدارندگی و اقدام نظامی اجتناب کند، باید رویکردی نامعمول و هوشمندانه و جسورانه به مذاکرات در پیش بگیرد.
نمونههایی از دیپلماسی قهری
سابقه اخیر دیپلماسی قهری ایالاتمتحده دلگرمکننده نیست. ترکیبی از تحریمها، بازرسیها و تهدیدها باعث شد صدام حسین، رئیسجمهور سابق عراق، پس از جنگ خلیج فارس، برنامه هستهای خود را متوقف کند، اما این امر او را مجبور به پذیرش یک توافق بلندمدت نکرد. همانطور که محققان از زمان سرنگونی صدام دریافتهاند، دلایل این امر به انگیزهها و برداشتهای او مربوط میشد. رهبر عراق نهفقط بهدنبال تسلط منطقهای و نابودی اسرائیل، بلکه نگران ضعیف بهنظر رسیدن در برابر ایران نیز بود؛ بقای خود را در پی جنگ خلیج فارس یک پیروزی میدانست و آنقدر به ایالاتمتحده مشکوک بود که هرگز امکان آشتی واقعی وجود نداشت. همه اینها تهدیدهای دولت جرج دبلیو بوش را در آستانه حمله ایالاتمتحده به عراق در سال ۲۰۰۳ بیاثر کرد و احتمالاً وعدههای یک توافق معقول را نیز بیاثر میکرد.
علاوه بر این، مورد عراق کمتر یک استثناست و بیشتر قاعده محسوب میشود. «دیپلماسی قهری» در چند مورد، مانند سال ۲۰۰۳، زمانی که معمر قذافی، رهبر لیبی، تصمیم گرفت تا حدودی بهدلیل فشار و اطمینان خاطر از سوی ایالاتمتحده، برنامه هستهای خود را متوقف کند، موثر بود. بااینحال، در دهههای اخیر، ایالاتمتحده اغلب در دیپلماسی قهری شکست خورده است؛ حتی با وجود اینکه قدرت زیادی داشته و روشن کرده است که در صورت لزوم از زور استفاده خواهد کرد. تعدادی از دشمنان نسبتاً ضعیف، از جمله پاناما (۱۹۸۹)، عراق (۱۹۹۰ و ۲۰۰۳)، صربستان (۱۹۹۸) و افغانستان تحت حکومت طالبان (۲۰۰۱)، به تلاشهای آمریکا برای اعمال فشار پاسخ ندادند و همین امر باعث شد واشنگتن بارها به اقدام نظامی مستقیم متوسل شود.
امروز، با وجود تهدیدها و وعدههای فراوان، ایالاتمتحده نتوانسته کره شمالی را متقاعد کند که از زرادخانه هستهای خود دست بکشد یا حتی از به اشتراک گذاشتن تخصص هستهای خود با سایر کشورها (احتمالاً با سوریه دوران اسد) خودداری کند. تاریخ غمانگیز دیپلماسی قهری نشان میدهد که اغلب اوقات، تهدیدها و وعدهها بهجای تکمیل یکدیگر، یکدیگر را تضعیف میکنند. تهدیدها میتوانند بهصورت ویژه دردسرساز باشند، زیرا اگر شکست بخورند، میتوانند طرف تهدیدکننده را به مسیری سوق دهند که در واقع نمیخواهد آن را دنبال کند. «جان اف کندی»، رئیسجمهور ایالاتمتحده، این درس را در طول بحران موشکی کوبا در سال ۱۹۶۲ آموخت. کندی وقتی باخبر شد که اتحاد جماهیر شوروی کلاهکهای هستهای خود را در کوبا مستقر کرده است، گفت: «ماه گذشته گفتم که ما [اجازه نخواهیم داد]. ماه گذشته باید میگفتم که اهمیتی نمیدهیم.» مهمتر از آن، افزایش تهدیدها میتواند احتمال جدی گرفته شدن وعدهها را تضعیف کند. اعمال درد فزاینده و تهدیدهای صریح برای ادامه این کار، همچنین میتواند پرسشهایی را در مورد اینکه آیا طرف اعمالکننده درد واقعاً خواهان توافق است یا خیر، ایجاد کند و هزینههای داخلی دولت آسیبدیده از دادن امتیاز را افزایش دهد.
وقتی ایالاتمتحده میگوید که اگر ایران از برنامه هستهای خود دست نکشد، حاضر است آن را بمباران کند، این به آن معناست که آمریکاییها معتقدند هزینههای اقدام نظامی قابلتحمل است. اگرچه این امر، اعتبار تهدید را افزایش میدهد، اما میتواند ایران را به این نتیجه برساند که ایالاتمتحده هزینههای بمباران را به اندازهای پایین میداند که اقدام نظامی را جذابتر از هر نتیجهای جز تسلیم کامل ایران کند. علاوه بر این، از آنجا که برنامه هستهای ایران حداقل تا حدی ناشی از تمایل این کشور برای محافظت از خود در برابر حمله است، این تهدید ایالاتمتحده احتمالاً خطر درکشده را افزایش میدهد و بنابراین عزم ایران را برای عدم تغییر مسیر فعلیاش افزایش میدهد. جرویس در بخشی از مقاله خود به نقل از یک دیپلمات آمریکایی میافزاید، این دیپلمات زمانی جملهای در مورد کره شمالی گفته بود که شاید در مورد ایران امروز نیز مصداق داشته باشد: «کرهشمالیها در برابر فشار کوتاه نمیآیند، اما اگر فشاری هم در کار نباشد، اساساً پاسخی نمیدهند.»
حتی اگر فشار بتواند موثر باشد، و بهرغم این واقعیت که تهدیدها برای موثر بودن نیازی به کاملاً معتبر بودن ندارند، واشنگتن در تلاش برای ایجاد اعتبار تهدید خود برای حمله به ایران، با موانع دلهرهآوری روبهروست. واضحترین نکته این است که بمباران برای آمریکاییها بسیار پرهزینه خواهد بود. همانطور که تهران مطمئناً درک میکند، واشنگتن میداند که نتایج احتمالی شامل حداقل یک جنگ در منطقه، تعمیق خصومت با ایالاتمتحده در سراسر جهان، افزایش حمایت داخلی از ایران، و مشروعیت بخشیدن به برنامه هستهای ایران است. با توجه به چنین هزینههای بالایی، تهران ممکن است نتیجه بگیرد که تهدید واشنگتن برای بمباران فقط یک بلوف است. موفقیت تحریمهای اقتصادی میتواند اعتبار تهدید ایالاتمتحده برای حمله نظامی را بیشتر کاهش دهد. رهبران ایران ممکن است به این قضاوت برسند که همتایان آمریکایی آنها به این امید که درد تحریمها درنهایت به تغییر در سیاست ایران منجر شود، به تحریمها ادامه خواهند داد، یا ممکن است فکر کنند که مقامات آمریکایی از گزینه نظامی یکجانبه خودداری خواهند کرد.
اعتبار تهدید واشنگتن به حمله نظامی به ایران، تحت تاثیر برداشتها و نیتهای سیاستمداران ایران قرار دارد. آنها ممکن است در دام پیشبینیهای خود در مورد سیاست ایالاتمتحده بیفتند- بر اساس انتظاراتشان که میتواند با انتظارات آمریکاییها متفاوت باشد. یک دسته از سیاستمداران ایرانی که نیتهای نسبتاً خوشبینانهای نسبت به ایالاتمتحده دارند، ممکن است به این باور برسند که زندگی با یک ایران هستهای برای آمریکاییها نسبتاً آسان است. بنابراین، فرض کنند که همتایان آمریکایی آنها نیز همینگونه فکر خواهند کرد و به این باور میرسند که حمله نظامی پیشگیرانه ایالاتمتحده بعید است. از سوی دیگر، گروهی دیگر از مقامات ایران ممکن است تهدید حمله نظامی ایالاتمتحده را جدیتر بگیرند که ممکن است اهداف گستردهای غیر از حمله نظامی داشته باشد.
تاریخچه سیاست ایالاتمتحده در قبال ایران در دهه گذشته، اعتبار تهدیدهای آمریکا را نیز پیچیدهتر کرده است. ایران از این نکته غافل نیست که ایالاتمتحده به کره شمالی هستهای -با وجود تحریمهای شدید- حمله نکرد. علاوه بر این، واشنگتن مدتهاست که تلاش میکند ایران را به کنار گذاشتن برنامه هستهای خود مجبور کند، اما این تلاشها فایدهای نداشته و القای حس فوریت در تلاشهای آمریکا را دشوار میکند. واشنگتن غیر از حمله نظامی، میتواند رژیم تحریمهای فعلی را بهطور نامحدود حفظ یا آن را تقویت کند. میتواند اقدامات پنهانی بیشتری، بهویژه حملات سایبری، برای کند کردن برنامه هستهای ایران انجام دهد. اما موثر کردن چنین تهدیدهایی میتواند دشوارتر باشد. ایرانیها میدانند که برای پیشرفت در جبهه هستهای، هزینه خواهند پرداخت. بنابراین، برای تغییر نظر آنها، خارجیها باید تهدید کنند یا درد بیشتری از آنچه ایرانیها انتظار دارند، وارد کنند.
ایالاتمتحده راههای مختلفی برای باورپذیرتر کردن تهدیدهای خود دارد. نخستین راه، بیان علنی و بدون ابهام آنهاست. بااینحال، اگر رویارویی ادامه یابد، یک کمپین هماهنگ برای آگاهسازی مردم آمریکا در مورد خطر قریبالوقوع جنگ، بهشدت طنینانداز خواهد شد. اگر این اقدامات نتواند ایرانیها را متقاعد کند، ایالاتمتحده میتواند با صدور یک اولتیماتوم، پیامی روشن به همه طرفها ارسال کند مبنی بر اینکه زمان برای یافتن راهحل مسالمتآمیز برای بحران، روبه اتمام است.
سیاستگذاران آمریکایی میتوانند فکر کنند حمله به ایران به نفع ایالاتمتحده خواهد بود. آنها میتوانند ادعا کنند که انتظار دارند حمله ایالاتمتحده، ضربهای چشمگیر به تلاشهای هستهای ایران وارد کند، بهعنوان هشداری قدرتمند برای سایر کشورهایی که برنامه هستهای را دنبال میکنند عمل کند، اعتبار جهانی ایالاتمتحده را برای عزم راسخ تقویت کند و حتی ممکن است باعث تغییرات درونی در ایران شود. تهدیدهایی که بهصورت محرمانه از سوی کشورهای دیگر نزدیک به تهران، مانند چین و روسیه، ارائه میشوند، ممکن است اعتبار بیشتری از تهدیدهای خصوصی داشته باشند و این کشورها اگر متقاعد شوند که تنها گزینه جایگزین، اقدام نظامی ایالاتمتحده است، ممکن است این پیام را منتقل کنند. به گفته جرویس، استاد دانشگاه کلمبیا، بهنظر میرسد که تصمیم برای حمله در صورتی گرفته میشود که ایران به اندازه کافی به تولید سلاح هستهای نزدیک شود یا شروع به تولید اورانیوم غنیشده با غلظت بالا کند، یا بازرسان آژانس بینالمللی انرژی اتمی را اخراج کند.
اگر واشنگتن برنامههایی برای حمله به تاسیسات هستهای ایران تدوین کند، سپس عمداً به سرویسهای اطلاعاتی ایران اجازه دهد تا از جزئیات آن مطلع شوند، تهدیدات ایالاتمتحده نیز میتواند معتبرتر شود. در این سناریو، ایرانیها باید باور کنند که چیزی را کشف کردهاند که آمریکاییها سعی در پنهان کردن آن از آنها داشتهاند. این نوعی مانور فریبنده است؛ اگرچه در اصل درست است، اما در عمل تا حدی بیشازحد هوشمندانه بوده است. برای مثال، در طول بحران برلین در سال ۱۹۶۱، دولت کندی برنامههای خود را برای پاسخ نظامی به این بنبست در اختیار آلمان غربی قرار داد، زیرا میدانست که اطلاعات شوروی به دولت آلمان غربی نفوذ کرده است. در سال ۱۹۶۹، دولت نیکسون یک مانور ظاهراً مخفی هشدار هستهای ترتیب داد که برای انتقال قدرت تعهد ایالاتمتحده به ویتنام جنوبی طراحی شده بود. بااینحال، در هر دو مورد، شورویها بهسختی متوجه شدند.

2- دیپلماسی «لبه پرتگاه»
دیپلماسی «لبه پرتگاه» یک تکنیک مذاکراتی است که در آن یک طرف بهطور تهاجمی، مجموعهای از شرایط را دنبال میکند تا طرف دیگر یا موافقت کند یا از مذاکره خارج شود. دلیل این نام این است که یک طرف، طرف دیگر را به «آستانه» یا «لبه چیزی که آن طرف مایل به پذیرش آن است»، هل میدهد. این دیپلماسی بهوسیله دیپلماتها بهتر دنبال میشود. دیپلماسی «لبه پرتگاه» به دنبال موفقیت در مذاکره با غیرمنطقی بودن است. پاداشهای «لبه پرتگاه» بهطور بالقوه، بیشتر از یک مذاکره دوستانه است، زیرا طرف تهاجمیتر در صورت موفقیت استراتژی خود، احتمالاً شرایط بهتری بهدست میآورد. کشورها یا افرادی که چنین سیاستی را در مذاکره دنبال میکنند، ممکن است این کار را بهعنوان یک بلوف انجام دهند. آنها ممکن است مایل به پذیرش شرایط منصفانهتر باشند، اما میخواهند ببینند که آیا میتوانند ابتدا کاملاً مطابق میل خود عمل کنند یا خیر. در سیاست و دیپلماسی، «لبه پرتگاه» شامل دو طرف میشود که اجازه میدهند اختلاف تا نقطه نزدیک به فاجعه پیش برود، قبل از اینکه حتی یک راهحل مذاکرهشده در نظر گرفته یا مورد بحث قرار گیرد. در واقع، این مانند بازی «مرد ترسو» است تا ببینند کدام طرف، اول عقبنشینی میکند.
این دیپلماسی میتواند مخرب باشد و باعث از هم پاشیدن مذاکرات شود. اگر در معرض چنین تاکتیکهایی قرار بگیرید، میتواند باعث شود احساس قلدری، آسیبپذیری یا اضطراب کنید. یک راه برای جلوگیری از این وضعیت، یافتن شرکاست. این کار، از دادن امتیازات غیرضروری یا ناراحتکننده جلوگیری میکند. بااینحال، اگر چنین جایگزینهایی وجود نداشته باشد، یک استراتژی این است که تقاضایی تهاجمی را بپذیرید، اما در جای دیگری به دنبال راهحل باشید.
ایتان یانگ بر این باور است که در سالهای اخیر، بهویژه در دوران دولت ترامپ، تعامل ایالاتمتحده با جهان در جبهه دیپلماتیک، بهطور قابلتوجهی کاهش یافته است. اگرچه غرایز رئیسجمهور ممکن است در مورد اینکه پلیس جهان نیست درست باشد، اما دولت او «آونگ» را به سمت افراط دیگری از ذهنیت بنبست و رفتار خودخواهانه سوق داده است.
منافع اساسی ایالاتمتحده در این است که ضمن ترویج ایدههای بازار آزاد و آزادیهای مدنی، از نظم بینالمللی مبتنی بر قانون حمایت کند. حفظ روابط نزدیک و تعاملی با سایر کشورها، فرصتهای فراوانی را از طریق دسترسی اقتصادی، تبادل فرهنگی و همکاری به ارمغان میآورد. همچنین ناگفته پیداست که توانایی همکاری با کشورها، بر اساس منافع متقابل بهجای استفاده از تهدید نیروی نظامی، جایگزین بسیار ارجحتری است. حتی دشمنان قسمخوردهای مانند ایالاتمتحده و اتحاد جماهیر شوروی سابق، برای جلوگیری از وقوع جنگ هستهای، خط ارتباطی مستقیمی با یکدیگر داشتند. در پی دههها سیاست بیفایده و بیثباتکننده «لبه پرتگاه» در صحنه جهانی، ایالاتمتحده باید تعهد بیشتری به دیپلماسی داشته باشد. آمریکا رقبای اقتدارگرایی دارد مانند چین، روسیه، کوبا، کره شمالی. آمریکا انزوا، تحریم و حتی استقرار داراییهای نظامی در اطراف آنها را امتحان کرده است. برای مثال، در قضیه بحران موشکی کوبا، دو ابرقدرت (آمریکا و شوروی) تا آستانه یک درگیری هستهای پیش رفتند اما خط تماس مشترک دو کشور، درنهایت مانع از وقوع یک جنگ ویرانگر شد.
3- دیپلماسی «حفظ آبرو»
مذاکرات اغلب به مسائل بسیار ظریفی میپردازند. نحوه دستیابی به توافقات احتمالی و محتوای آنها، اغلب احساسات شدیدی را برمیانگیزد که ممکن است مانع از برقراری ارتباط مناسب منافع و دستیابی به یک توافق سودمند شود. در شرایط مختلف، اختلاف مورد بحث، ریشه عمیقی در برداشتهای فرهنگی و تاریخی طرفین درگیر دارد. با توجه به این نکته، نحوه برخورد طرفین با رابطهای که میان خود دارند، قطعاً بر حل اختلاف تاثیر خواهد گذاشت. بنابراین، برخی روانشناسان و تحلیلگران معتقدند که استراتژیهای حل اختلاف باید نحوه درک «عزتنفس» فرد، گروه یا کشور از سوی طرفین را نیز در نظر بگیرند.
حفظ آبرو یک مسئله حیاتی در حل منازعات در ژاپن است. بهطور کلی، این اصطلاح در مفهوم ژاپنی به معنای انجام اقداماتی به منظور «جلوگیری از آسیب دیدن آبروی یک فرد یا گروه» است. بااینحال، این تعریف برای تحلیل آنچه دو طرف در یک اختلاف یا در طول مذاکرات درگیری انجام میدهند، بسیار مبهم است. ادعا میشود که حفظ آبرو انگیزهای برای کوچک شمردن دشمن، انکار مسئولیت و امتناع نمایشی و نمایشی از همه خواستهها، امتیازات و مذاکرات است.
مذاکرهکنندگان تمایل دارند به دلیل ماهیت فنی مذاکره برای دستیابی به هدف اصلی و ایجاد صلح، نگرانیهای حفظ آبرو را کماهمیت جلوه دهند. بااینحال، دانشمندان علوم اجتماعی نشان دادهاند که حالتهای حفظ آبرو بر مذاکره تاثیر میگذارند، زیرا هم نتیجه مذاکره و هم تداوم صلح پس از مذاکره را تعیین میکند. پژوهشها، استراتژیهای مختلف حفظ آبرو را که از سوی مذاکرهکنندگان به کار گرفته میشود، شناسایی کرده است. «پِری و شو» 12 استراتژی را شناسایی کردند. آنها این استراتژیها را با نامهایی مانند شرایط فردگرایانه، بستهای، تصادفی، محدود، جمعی موقت غیرمتعهد متقابل، جمعی، رویدادی، داخلی و قهری دستهبندی میکنند.
اهمیت پرورش و حفظ آبرو در مذاکره را نمیتوان نادیده گرفت. این امر بخش جداییناپذیر دیپلماسی اولیه چین است. چینیهای باستان، مفهوم «حفظ آبرو» را بهعنوان عنصر اساسی دیپلماسی موفق توسعه دادند. برای مثال، یکی از جنبههای مهم مفهوم باستانی چینی، «هنر جنگ»، مربوط به پیشنهادهای طرفداران آن برای حفظ و احترام به شرایط ملی و آبروی ملی به منظور مذاکره با کشورهای خارجی است. بر اساس سنت فرهنگی چینی «بیطرفی»، اصول «حفظ قدرت» و «احترام به قدرت» مورد تاکید قرار میگیرد. مفهوم ضمنی این است که افراد -چه کسانی که در یک محیط دیپلماتیک و مذاکره هستند و چه کسانی که در درگیریهای بینگروهی قرار دارند- به هیچ وجه نباید تواناییهای خود را بیشازحد ارزیابی کنند و هرگز نباید قدرت طرف مقابل را دستکم بگیرند. در نتیجه، هنگامی که درگیری پیش میآید، هر دو طرف میتوانند به یک توافق موقت برسند.
در مذاکرات مربوط به منازعه، حفظ آبرو به معنای جلوگیری عمدی از احساس شرم یا تحقیر افراد است. از دست دادن آبرو در برخی فرهنگها بسیار جدیتر از فرهنگهای دیگر است، اما هر ملتی این مفهوم را مهم میداند. متغیر دیگر میتواند نگرش هر دو طرف نسبت به یکدیگر باشد. افراد میتوانند بهدلیل شباهتهایی مانند پیشینههای قومی یا سیاسی مشابه، شباهتهای ناملموس مشابه، یا اعتماد و همکاری درکشده در رویههای گذشته، به یکدیگر جذب شوند. شباهت یا جذابیت نسبت به یکدیگر میتواند تمایل یک طرف را برای شرکت در چانهزنیهای سخت کاهش دهد. همچنین، ماهیت و درک رابطه میان طرفین، متغیرهای مهمی در درک استراتژیهای مذاکره هستند. وقتی طرفین اهداف و محدودیتهای یکدیگر را در چهارچوب محاسبهگرانه خود درک میکنند، مایل به ارائه شرایط سخاوتمندانهتری هستند. به این معنا، اگر منافع مشترکی برقرار شود، طرفین درگیری تمایل به همکاری و مصالحه دارند. وقتی طرفین خود را بهعنوان عوامل رقابتی درک میکنند، چانهزنی سخت را انتخاب و از امتیاز دادن امتناع میکنند.
اصل حفظ آبرو برای تعاملات اجتماعی، که ابتدا در چین تدوین شد، اما با فرهنگهای جهانی سازگار است، یک روش مدیریت مسئله سهمرحلهای میطلبد. اول، تماسهای اولیه باید با احترام مناسب و بدون صحبت عمومی در مورد خطاهای حساس دنبال شوند. دوم، در طول اختلافات مداوم، رویههای بهبود انسانی باید بااحتیاط انجام شود. سوم، وقتی درگیریها عمومی هستند و آسیبهای ظاهری شخصی اجتنابناپذیر است، مانورهای آبرومندانه باید انجام شود.
4- دیپلماسی چانهزنی
این دیپلماسی انواع و اقسامی دارد. گاهی میتواند در قالب سیاسی-بینالمللی باشد و گاهی در قالب گروگانگیری؛ گاهی در قالب دوجانبه باشد و گاهی چندجانبه؛ گاهی محرمانه و گاهی آشکار.
الف) چانهزنی محرمانه میان قدرتها
چارلز وی. پنیا، تحلیلگر ایندیپندنت، مینویسد، حدود چهار دهه و اندی از زمانی که رونالد ریگان طرح «ابتکار دفاع استراتژیک» -SDI یا جنگ ستارگان- را آغاز کرد، میگذرد. ریگان در آن روزگار پرسید: «چه میشد اگر مردم جهان آزاد میتوانستند با این آگاهی که امنیت آنها به تهدید تلافی فوری ایالاتمتحده برای جلوگیری از حمله شوروی وابسته نیست، زندگی کنند؛ اینکه ما میتوانستیم موشکهای بالستیک استراتژیک را قبل از رسیدن به خاک خودمان یا متحدانمان رهگیری و نابود کنیم؟»
اگرچه از زمان سخنرانی ریگان صدها میلیارد دلار برای دفاع موشکی هزینه شده است، اما هنوز به وعده خود مبنی بر ناتوان و منسوخ کردن سلاحهای هستهای عمل نکرده است. روزگاری دولت بوش قصد داشت رهگیرهایی در لهستان و یک سیستم راداری در جمهوری چک مستقر کند و ادعا میکرد که هدف از این استقرار، مقابله با تهدیدهای احتمالی -از جمله تهدیدهای ایران- است. اگرچه موشک بالستیک دوربرد ایران -شهاب ۳ با برد دو هزار کیلومتر- قادر به رسیدن به اهدافی در جنوب اروپاست، اما تهدید بیشتری برای همسایگانش در خاورمیانه محسوب میشود. روسها چنین استقراری را تهدیدی برای امنیت خود میدانستند، زیرا معتقدند موشکهای بالستیک آنها (که به همراه موشکهای چین، تنها موشکهایی هستند که توانایی حمله به ایالاتمتحده را دارند) هدف واقعی هستند. چنین ترسهایی از دیدگاه کرملین بیمورد نیست، چرا که با گسترش ناتو به سمت مرزهای روسیه، چنین ترسهایی طبیعی است.
تحلیلگر ایندیپندنت به یک «چانهزنی محرمانه» اشاره میکند و مینویسد، باراک اوباما (در دوران ریاستجمهوریاش) نامهای محرمانه به دیمیتری مدودف (رئیسجمهور وقت روسیه) ارسال کرد و پیشنهاد داد که در ازای همکاری بیشتر روسیه در متوقف کردن برنامه هستهای ایران، دفاع موشکی ایالاتمتحده در لهستان و جمهوری چک را معامله کند. چنین پیشنهادی یک پیشنهاد دوپهلو بود. نخست، عقبنشینی از جاهطلبیهای گسترده در حوزه سپر دفاع موشکی میتوانست نشانهای روشن باشد مبنی بر اینکه نیت ایالاتمتحده متوجه روسیه نیست؛ اقدامی که میتواند نگرانیهای مسکو را کاهش دهد و یک بهانه مهم برای «بیدار کردن دوباره خرس روسی» را از میان بردارد. دوم، کند کردن یا متوقف کردن برنامههای هستهای ایران که روسیه میتواند در آن نقش موثری ایفا کند. این یک چانهزنی محرمانه میان دو قدرت بزرگ بر سر برنامه هستهای ایران بود.
ب) چانهزنی بر سر گروگانها
دکتر صوفیا گالانی، استادیار حقوق بینالملل عمومی در دانشگاه علوم اجتماعی و سیاسی پانتیون، به نوعی خاص از «چانهزنی» اشاره میکند و آن، مسئله «گروگانگیری» است. گروگانگیری به منظور باجگیری، تضمین آزادی جنگجویان دیگر یا پخش ایدئولوژیهای سیاسی از اوایل دهه ۱۹۷۰ یک تهدید بوده است. تاسیس القاعده و گروههای وابسته به آن، و همچنین اعلام موجودیت داعش در سال ۲۰۱۴، دوران جدیدی از خشونت علیه غیرنظامیان را رقم زد و وحشت گروگانگیری را به کشورهایی که قبلاً امن تلقی میشدند گسترش داد. از میان تمام مظاهر تروریسم، گروگانگیری عمیقترین تاثیر را بر قربانیان دارد. گروگانها بهعنوان «ابزار چانهزنی» از سوی گروگانگیران در تلاش برای دستیابی به خواستههایشان، مورد بهرهبرداری قرار میگیرند. این عمل، گروگانها را از کرامت ذاتی انسانی خود محروم میکند.
طبق حقوق بینالملل بشردوستانه، یک دولت وظیفه دارد در صورت اطلاع از خطر قریبالوقوع، اقدامات مناسبی را برای جلوگیری از گروگانگیری انجام دهد، با آزاد کردن گروگانها به حادثه گروگانگیری پایان دهد، حادثه و هرگونه تلفات جانی در جریان حمله یا عملیات نجات را بررسی کند و به قربانیان غرامت بپردازد. بااینحال، در بسیاری از حوادث، دولتها موضع سختگیرانهای در پیش گرفتهاند و از عمل به تعهدات خود امتناع ورزیده و گروگانها را در معرض قربانی شدن ثانویه قرار دادهاند. این یک «بازی قدرت» است و دولتها باید تروریستها را به هر قیمتی شکست دهند. یک عملیات ناموفق میتواند هزینه سیاسی سنگینی داشته باشد؛ برای مثال، عملیات شکستخورده آمریکاییها با نام «چنگال عقاب» برای آزادی پرسنل سفارت آمریکا در تهران. در عمل، این امر باعث میشود که دولتها به عملیات نجات تقریباً بهعنوان یک عملیات نظامی نگاه کنند.

5- دیپلماسی تهدید و عقبنشینی
تهدید و ارعاب میتواند در سیاست خارجی مفید باشد. بااینحال، اگر بیشازحد از آن استفاده شود، درنهایت این تهدید متوجه خودتان میشود. این تهدید را میتوان در مورد کوبا و ونزوئلای دوران اوباما و بایدن متصور شد. در آن دوران شاید بتوان گفت نوعی «دیپلماسی تهدید و عقبنشینی» وجود داشت. ابتدا با ابزار تهدید (مانند حمله نظامی، تحریمهای اقتصادی و نفتی، تحریم مقامها و رهبران و...) شروع میشد و سپس وارد فاز «عقبنشینی» میشد. بگذارید مثال دیگری بزنیم. وقتی اوباما دولت اسد را متهم به حملات شیمیایی کرد و سپس تهدید کرد که او را مورد حمله قرار میدهد اما چنین نکرد، نشان داد که اوباما ابتدا متوسل به تهدید و سپس عقبنشینی شده است.
6- دیپلماسی خویشتندارانه یا همزیستی رقابتی
در سالهای اخیر، قطب شمال به محل همکاری و رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. درحالیکه اجلاس آلاسکا در سال ۲۰۲۵ میان پوتین و ترامپ، نشاندهنده بهبود روابط ایالاتمتحده و روسیه بود، علاقه ایالاتمتحده به تصاحب گرینلند، تردیدهایی را در مورد همکاری مداوم ایالاتمتحده با روسیه و چین در منطقه ایجاد کرده است. پاول دویاتکین، در مقالهای برای موسسه کوئینسی نوشت، دولت دوم ترامپ خواستار تسلط آمریکا بر قطب شمال شده و این منطقه را بهعنوان یک منبع انرژی و فرصتی برای انحصار منابع و ایجاد موقعیت نیروی نیمکره غربی خود میبیند. روسیه، قطب شمال را از دریچه مشابهی از منابع و حاکمیت میبیند، و حضور نظامی خود را افزایش میدهد و درعینحال تلاشها برای استخراج منابع طبیعی را تشدید میکند. نفوذ چین در منطقه، پیوسته افزایش یافته است، زیرا با روسیه همکاری میکند، درحالیکه تحقیقات علمی، توسعه پایدار و همکاریهای چندجانبه اقلیمی را پیش میبرد.
ایالاتمتحده به این نتیجه رسیده است که همکاری فزاینده روسیه و چین در قطب شمال، تهدیدی برای منافع ملی ایالاتمتحده است. اما ایالاتمتحده بهجای پاسخ دادن به این رابطه عمیق از طریق یکجانبهگرایی، باید تشخیص دهد که «همزیستی رقابتی» و «همکاری سهجانبه» سودمندتر است. این رویکرد از رویارویی با حاصل جمع صفر جلوگیری میکند و تشدید تصادفی را به حداقل میرساند، درعینحال طرح نیروی ایالاتمتحده را حفظ میکند، استخراج منابع را به حداکثر میرساند و همکاری علمی را ترویج میکند. ترامپ در مجمع جهانی اقتصاد ۲۰۲۶ با تغییر موضع اعلام کرد که به «چهارچوب یک توافق آینده» در مورد گرینلند رسیده است. این بحران نشان میدهد که ژست قدرتهای بزرگ چقدر آسان میتواند منطقهای را که مدتهاست با خویشتنداری دیپلماتیک و چندجانبهگرایی شناخته میشود، بیثبات کند. چنین لفاظیهایی نشاندهنده فاصله قابلتوجهی از تاریخ قطب شمال بهعنوان یک منطقه همکاری نسبتاً صلحآمیز است، حتی زمانی که رقابتهای جنگ سرد بالا گرفته بود.
اگرچه شورای قطب شمال از زمان آغاز جنگ در اوکراین در سال ۲۰۲۲ عملاً متوقف شد، اما میراث تعامل عملگرایانه همچنان پابرجاست و قطب شمال همچنان فرصتهایی را برای دیپلماسی جدید ارائه میدهد. در همین حال، نقش روبهگسترش چین بر پیچیدگیها میافزاید. پکن در کشتیرانی قطب شمال سرمایهگذاری کرده، تحقیقات علمی خود را گسترش داده و همکاری امنیتی و اقتصادی خود را با روسیه عمق بخشیده است. ابتکار جاده ابریشم قطبی چین، که جاهطلبیهای کمربند و جاده آن را تا شمال دور گسترش میدهد، با تلاشهای مسکو برای تجاریسازی کشتیرانی قطب شمال همسوست.
این تحولات باعث نگرانی در پایتختهای غربی در مورد چشمانداز محور چین-روسیه شده است که نظم مستقر را به چالش میکشد. آنها همچنین راههای جدیدی برای تعامل سهجانبه ارائه میدهند. اگر با دقت مدیریت شود، منافع بههمپیوسته ایالاتمتحده، روسیه و چین میتواند چهارچوبی برای همکاری معنادار ایجاد کند. این سیاست، یک استراتژی قطب شمال را که ریشه در خویشتنداری و دیپلماسی پیشگیرانه دارد، ترسیم میکند. در هسته خود، «مثلث استراتژیک قطب شمال» ایالاتمتحده-روسیه-چین، پویایی منطقه را تعریف میکند: رقابت ایالاتمتحده-روسیه، مشارکت چین-روسیه و رقابت ایالاتمتحده-چین، همگی در اینجا به هم میرسند و هم خطرات رویارویی و هم انگیزههای همکاری را تقویت میکنند. در این زمینه، ایجاد اعتماد، فرصتی نادر برای کاهش احتمال درگیری و ارتقای ثبات ارائه میدهد.
نتیجهگیری
به جرئت میتوان گفت هر کدام از این شش الگوی دیپلماسی که بیان شد، در مورد ایران به اجرا درآمده است. در دولت اول ترامپ ابتدا دیپلماسی «لبه پرتگاه» به اجرا درآمد (هر چند این دیپلماسی در بحران موشکی کوبا هم آزموده شد و نتیجه آن عقبنشینی آمریکا و شوروی بود). در دولت دوم او «دیپلماسی قهری» با حمله به تاسیسات هستهای ایران اجرا شد. این دیپلماسی همچنان روی میز است. دیپلماسی حفظ آبرو و چانهزنی در دولت بایدن به اجرا درآمد، چراکه دولت بایدن خواستار دیپلماسی خویشتندارانه و همزیستی رقابتی بود. دیپلماسی تهدید و عقبنشینی در دولت اوباما اجرایی شد؛ هرچند در مورد سوریه و ماجرای استفاده دولت اسد از تسلیحات شیمیایی علیه معترضان، نمود بیشتری یافته است. هر یک از این الگوها، ویژگیهایی دارند اما وجه مشخصه همه آنها این است که با «دیپلماسی» مشخص میشوند. جهان دیپلماسی، هم جهان بدهبستان و هم جهان احتمالات پیشبینیناپذیر است و نباید قدرت دیپلماسی را -بهشرطی که بر محور ایران و ملیگرایی، نه امتگرایی بچرخد- نادیده گرفت.