شناسه خبر : 51590 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

کبوتر با باز

همسان‌گزینی چگونه نابرابری و فقر را موروثی می‌کند؟

 

مولود پاکروان / نویسنده نشریه 

داستان بامداد خمار را به یاد دارید؟ عاشقانه‌ای که شکاف طبقاتی در تهران قدیم را روایت می‌کند. محبوبه، دختری از خانواده‌ای متمول و ریشه‌دار که در رفاه و منزلت رشد کرده، دل به رحیم می‌بازد. رحیم شاگرد نجاری از طبقه‌ای پایین‌تر است و در مقایسه با اعتبار او، بی‌نام‌ونشان. آنچه در ابتدا، عاشقانه‌ای پرشور به نظر می‌رسد، خیلی زود به میدان تقابل دو جهان تبدیل می‌شود. جهانی که ثروت و آبرو را میراثی خانوادگی می‌داند و جهانی که زندگی را با دست‌های پینه‌بسته می‌سازد. خانواده محبوبه، سرسختانه مقابل این وصلت می‌ایستند. مخالفت آنها، صرفاً از سر تعصب یا سختگیری پدرسالارانه نیست، بلکه حاصل نگرانی از سقوط طبقاتی است. خانواده نگران ناهم‌ترازی سرمایه‌هاست؛ سرمایه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی. ترس از اینکه دختر خانواده با ازدواجی نامتجانس، نه‌تنها رفاه، که اعتبار چند نسل را به خطر بیندازد.

در این روایت، عشق با منطق اقتصاد خانوادگی روبه‌رو می‌شود. با هراسی نانوشته که ریشه در باورهای فرهنگی دارد؛ این واهمه که پایین رفتن از طبقه خود، هزینه‌ای گزاف دارد. محبوبه اما دل به دریا می‌زند، هشدارها را نادیده می‌گیرد و به ازدواجی تن می‌دهد که تصور می‌کند در آن، عشق قادر است منطق اقتصاد را شکست بدهد.در دنیای «شوهر آهو خانم» نیز مانند «بامداد خمار»، شکاف‌های منزلتی و تفاوت‌های اجتماعی، زمین را برای تنش‌های خانوادگی آماده می‌کند. در این کتاب، داستانِ زندگی مردی بازاری و ورود زنی جوان‌تر با پیشینه‌ای متفاوت، صرفاً روایتی از چندهمسری نیست؛ بازتابی از تعارض میان دو دنیای متفاوت است. تفاوت در منش، تربیت، سرمایه فرهنگی و جایگاه اجتماعی، تعادل خانواده را بر هم می‌زند و به رقابتی پنهان بر سر قدرت و منزلت می‌انجامد. به بیان ساده‌تر همسان نبودن، به بی‌ثباتی می‌انجامد و نظم پیشین خانواده را تهدید می‌کند.

 این دو رمان نشان می‌دهند که منطق همسان‌سازی در ازدواج، چنان در تار و پود جامعه ایرانی تنیده شده که به ادبیات نیز راه یافته است. داستان‌ها، به زبان احساس و سرگذشت، همان چیزی را روایت می‌کنند که تحلیل‌های اجتماعی برایش واژه‌ای ویژه دارند!

جهان ازدواج‌های ممنوع!

روایت عشق نافرجام میان‌طبقاتی مختص ادبیات ایرانی نیست؛ در قصه‌های کهن، شاهزاده‌ای ثروتمند و دختر یا پسری از خانواده‌ای فقیر، هرگز نمی‌توانستند با هم زندگی کنند. داستان‌ها پر از هشدارهایی بودند که می‌گفتند چنین پیوندی ناممکن است، یا اگر هم رخ دهد، سرنوشتی پر از چالش و دشواری برای زوجین رقم خواهد زد. به این ترتیب، این پیام از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد که ثروت، شأن و اعتبار اجتماعی باید با دقت حفظ شود و ازدواج، پلی است برای انتقال آن از یک نسل به نسل بعد. خانواده‌ها گاهی با لطافت و گاه با سختگیری، مسیر زندگی فرزندان خود را در این چهارچوب محدود می‌کردند. اما توصیه‌های مادرانه و هشدارهای پدرانه‌ای که به ظاهر فرهنگی یا اخلاقی بودند، در حقیقت قواعدی برای حفظ امنیت اقتصادی و اجتماعی خانواده به‌شمار می‌رفتند. در فرهنگ ایرانی، این الگو هنوز با ضرب‌المثل‌ها و اندرزهای خانوادگی زنده است. شما هم جملاتی از این دست را زیاد شنیده‌اید: کبوتر با کبوتر، باز با باز؛ با هم‌کفو خودت ازدواج کن یا کسی را انتخاب کن که متناسب با خانواده‌ات باشد. این جملات کوتاه، بار معنایی بسیار زیادی دارند. آنها نه‌تنها به ضرورت مشابهت شخصیتی اشاره می‌کنند، بلکه به‌طور پنهان، محدودیت‌ها و فرصت‌هایی را نشان می‌دهند که انتخاب همسر می‌تواند به همراه بیاورد. این باورها، در کنار داستان‌هایی که به ظاهر روایت‌هایی از عشق شورآفرین و ازدواج‌اند، در واقع یک رویه اجتماعی پیچیده و تاریخی را به تصویر می‌کشند. در این رویه، ازدواج، فراتر از پیوند عاطفی، نقش ابزاری اقتصادی و اجتماعی را ایفا می‌کند و نابرابری و فرصت‌ها را از نسلی به نسل بعد منتقل می‌کند. هرگاه دو جوان از دو طبقه اجتماعی مختلف با هم آشنا می‌شوند، خانواده‌ها و اطرافیان، با نگاهی پر از نگرانی و هشدار، موانعی بر سر راه رابطه می‌تراشند: «آنها به درد هم نمی‌خورند»، «زندگی‌شان عاقبت خوبی نخواهد داشت» یا «مردم چه می‌گویند؟». این روایت‌های فرهنگی، حتی زمانی که به نظر ساده و افسانه‌ای می‌آیند، در واقع آینه‌ای از قواعد اجتماعی و اقتصادی جامعه هستند و مسیر زندگی زنان و مردان را پیش از آنکه خودشان انتخاب کنند، شکل می‌دهند. در واقع از دل آنها روندی پنهانی متولد می‌شود که جامعه را به‌طور غیرمستقیم هدایت می‌کند؛ رویه‌ای که جامعه‌شناسان و پژوهشگران آن را «همسان‌گزینی» نامیده‌اند. این اصطلاح علمی، معادل رسمی همان توصیه‌هایی است که در خانواده‌ها شنیده می‌شود: «با هم‌طبقه خودت ازدواج کن.» همسان‌گزینی به معنای ازدواج افرادی است که از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، تحصیلی یا فرهنگی مشابه یکدیگر هستند. این منطقی است که تعیین می‌کند چه کسانی می‌توانند با هم ازدواج کنند و چه کسانی از دایره انتخاب خارج می‌شوند!

منطق همسان‌گزینی

دانشمندان علوم اجتماعی مدت‌ها پیش این تصور را رد کرده‌اند که عشق -یا دست‌کم شکل‌گیری پیوند زناشویی- به‌صورت تصادفی در جامعه رخ می‌دهد. به عقیده آنها، افراد تمایل دارند شریک زندگی خود را از میان کسانی انتخاب کنند که از نظر ویژگی‌های اجتماعی مهم، مانند نژاد، قومیت، کاست، مذهب، پایگاه اجتماعی-‌اقتصادی خانواده یا شغل، به خودشان شباهت دارند؛ گرایشی که «هوموگامی» (homogamy) یا «همسان‌گزینی» (assortative mating) نامیده می‌شود.

همسان‌گزینی البته در طول زمان و در مکان‌های مختلف، متفاوت بوده است. برای مثال، پژوهشگران نشان داده‌اند که هوموگامی مذهبی در ایالات‌متحده به‌طور چشمگیری کاهش یافته، درحالی‌که هوموگامی نژادی نسبتاً پایدار مانده است. یا در نظام کاستی سنتی هند، ازدواج‌ها معمولاً در همان کاست (Caste) یا گروه اجتماعی انجام می‌شدند و «هم‌دسته بودن» یک هنجار اجتماعی و فرهنگی بود که به حفظ منزلت خانوادگی، نظم اجتماعی و پیوندهای گروهی کمک می‌کرد.

همسان‌گزینی نه به‌دلیل قواعد اخلاقی صرف، بلکه به‌دلیل نیاز خانواده‌ها به حفظ منابع، اعتبار و موقعیت اجتماعی، در طول تاریخ شکل گرفته است. خانواده‌ها، چه در شهرهای بزرگ و چه در روستاهای کوچک، همواره نگران بودند که پیوند فرزندشان با فردی از طبقه پایین‌تر، امنیت اقتصادی و اجتماعی خانواده را تهدید کند. از همین‌رو، ازدواج فقط یک تصمیم شخصی نبود، بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیت خانوادگی و مدیریت ریسک اقتصادی به‌شمار می‌رفت. حتی توصیه‌های ظاهراً ساده و اخلاقی، مانند «کسی را انتخاب کن که به تو و خانواده‌ات بخورد»، در عمل نقشی کلیدی در شکل‌دهی به مسیر زندگی زنان و مردان و تعیین فرصت‌های آنها ایفا می‌کرد.

در واقع، این رویه با حفظ شباهت اجتماعی و اقتصادی بین زوج‌ها، فرصت‌های اقتصادی و موقعیت اجتماعی نسل بعد را محدود یا تثبیت می‌کرد. ازدواج‌های هم‌طبقه باعث می‌شد منابع مالی، شبکه‌های اجتماعی و فرصت‌ها در همان حلقه باقی بمانند و انتقال فقر یا ثروت از نسلی به نسل دیگر به شکلی طبیعی بازتولید شود. دختران و پسران فقیر، فرصت کمتری داشتند تا بتوانند از طریق ازدواج، موقعیت اقتصادی خود را تغییر دهند، و برعکس، خانواده‌های برخوردار می‌توانستند مزایای خود را در نسل بعد حفظ کنند. این سیستم اجتماعی، همان چیزی است که در قالب توصیه‌های فرهنگی و داستان‌های سنتی به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم منتقل می‌شد، و در عمل، نابرابری را از نسلی به نسل بعد تداوم می‌بخشید.

با گذر زمان و تغییر شرایط اقتصادی و اجتماعی، شدت همسان‌گزینی کاهش پیدا کرد. گسترش آموزش عمومی، رشد اقتصاد شهری و صنعتی و افزایش فرصت‌های شغلی برای زنان، محدودیت‌های فرهنگی و اقتصادی ازدواج‌های نامتجانس را کمتر کردند. امروزه، گرچه توصیه‌های سنتی هنوز شنیده می‌شود، اما انتخاب همسر دیگر صرفاً تابع جایگاه خانوادگی نیست و معیارهای علاقه، ارزش‌ها و اهداف شخصی نیز نقش مهمی در آن ایفا می‌کنند.

اما، حتی در دنیای مدرن، گرایش به ازدواج هم‌طبقه هنوز وجود دارد و نشان می‌دهد که ازدواج همچنان یکی از کانال‌های انتقال منابع، فرصت‌ها و موقعیت اجتماعی است. هر داستان شاهزاده و گدا که هنوز در فرهنگ و ذهن جامعه زنده است، یادآور این واقعیت است که ازدواج، علاوه بر یک پیوند عاطفی، یک سیستم اجتماعی با پیامدهای اقتصادی بلندمدت است. این همان نقطه‌ای است که روایت تاریخی و فرهنگی، با مفاهیم علمی و تحلیلی همسان‌گزینی پیوند می‌خورد و زمینه را برای بحث درباره پیامدهای آن برای فقر و نابرابری فراهم می‌کند.

همسان‌گزینی و بازتولید نابرابری

با مرور تحلیل‌های اقتصادی درمی‌یابید آنچه در قالب توصیه‌های فرهنگی و روایت‌ها می‌شنویم، در واقع ریشه در الگوهای عمیق اقتصادی و اجتماعی دارد که اقتصاددانان سال‌هاست آنها را بررسی می‌کنند. یکی از محورهای اصلی این تحلیل‌ها، نقش همسان‌گزینی در توزیع درآمد و درآمد خانوارهاست؛ موضوعی که در بسیاری از کشورها به‌طور گسترده مطالعه شده است. این پژوهش‌ها نشان می‌دهند که تمایل به ازدواج با فردی از همان طبقه اقتصادی یا تحصیلی می‌تواند پیامدهای قابل‌توجهی بر ساختار نابرابری درآمدی و فرصت‌های اقتصادی خانوارها داشته باشد.  یکی از یافته‌های معتبر در این حوزه، مطالعه‌ای است که الگوهای ازدواج بر اساس سطح تحصیلات را در چند کشور توسعه‌یافته (از جمله ایالات‌متحده، دانمارک، آلمان، بریتانیا و نروژ) بررسی کرده است. این پژوهش می‌گوید گرچه همسان‌گزینی تحصیلی در همه سطوح وجود دارد، اما می‌تواند نقشی قابل‌توجه در توزیع درآمد خانوارها ایفا کند و سهمی از نابرابری را توضیح دهد. به عبارت دیگر، ازدواج دو فرد تحصیل‌کرده نه‌تنها سطح درآمد خانه را بالا می‌برد، بلکه تفاوت درآمد بین خانه‌ها را نیز تقویت می‌کند.

پژوهش‌های دیگری که داده‌های آمریکا را از دهه ۱۹۶۰ تا اوایل قرن بیست‌ویکم بررسی کردند، نشان می‌دهند که انتخاب شریک زندگی با تحصیلات مشابه در طول زمان افزایش یافته است. این موضوع، همراه با رشد مشارکت زنان تحصیل‌کرده در بازار کار، موجب شده خانه‌هایی با دو درآمد بالا و خانه‌هایی با دو درآمد پایین شکل بگیرند که به‌طور مستقیم بر افزایش نابرابری درآمدی تاثیر می‌گذارد. این مطالعه حتی حالت فرضی را مدل می‌کند که اگر انتخاب همسر تصادفی بود، نابرابری درآمد خانوار در سال‌های اخیر به‌طور قابل‌توجهی کمتر بود.

این الگوها تنها به یک کشور محدود نیستند. داده‌های بین‌المللی نیز نشان می‌دهند که در کشورهایی که بازده یا سود اقتصادی تحصیلات بالاتر بیشتر است، افراد با آموزش بالاتر بیشتر تمایل دارند با هم ازدواج کنند و این باعث می‌شود بازده آموزش در سطح خانوار متمرکزتر شود. به‌عبارتی، در جوامعی که موقعیت اقتصادی تحصیل‌کردگان بیشتر ارزش‌گذاری می‌شود، ازدواج‌های هم‌طبقه باعث می‌شود منابع اقتصادی در خانوارهای برخوردارتر تجمع بیشتری پیدا کند.

اقتصاددانان معتقدند که یکی از پیامدهای اصلی همسان‌گزینی، هم‌افزایی درآمدی در خانوارهاست. وقتی هر دو شریک زندگی درآمد بالایی دارند، جمع درآمد خانه به‌طور قابل‌توجهی افزایش می‌یابد، اما وقتی هر دو درآمد پایین دارند، همان پایین بودن منابع خانوار تثبیت می‌شود. این دوقطبی شدن درآمدی، نه فقط اختلاف درآمد بین خانواده‌ها را تعمیق می‌کند، بلکه فرصت‌های انتقال ثروت، سرمایه اجتماعی و امکانات آموزشی برای نسل بعد را نیز محدود می‌کند. علاوه بر درآمد، همسان‌گزینی می‌تواند بر توزیع ثروت و دارایی‌ها تاثیرگذار باشد. در سال 2023 پژوهشگران با استفاده از داده‌های بلندمدت ایالات‌متحده نشان دادند که زوج‌ها تمایل دارند با افرادی ازدواج کنند که سطح دارایی مشابهی دارند. این روند باعث افزایش تمرکز دارایی‌ها در خانوارهای برخوردار و رشد نابرابری اقتصادی می‌شود. شبیه‌سازی فرضی نشان می‌داد که اگر ازدواج‌ها تصادفی صورت می‌گرفت، ضریب جینی دارایی حدود هفت درصد کمتر می‌شد. یافته‌های این مطالعه تاکید می‌کرد که همسان‌گزینی نه‌تنها بر درآمد، بلکه بر توزیع ثروت و عدالت اقتصادی نیز اثر قابل‌توجهی دارد. مجموع این شواهد علمی نشان می‌دهند که همسان‌گزینی فراتر از یک پدیده فرهنگی یا اجتماعی است؛ این پدیده نقشی واقعی در توزیع منابع و فرصت‌ها در جامعه دارد. فرآیندی که می‌تواند فقر و نابرابری را به‌صورت ساختاری و نسلی بازتولید کند، نه فقط بر اساس درآمد فعلی، بلکه از طریق ازدواج و انتخاب‌های زوجین که به‌ظاهر شخصی‌اند، اما در عمل ساختار اقتصادی خانواده‌ها و نسل‌های بعد را عمیقاً شکل می‌دهد.

21

ازدواج و نردبان شکسته

در پژوهش جدیدی که می‌توانید یافته‌های آن را به تفصیل در بخش مقالات این شماره تجارت فردا بخوانید، همسان‌گزینی، از زاویه دیگری مورد مطالعه قرار گرفته است. این مقاله با عنوان «ازدواج و تحرک بین‌نسلی زنان: شواهدی از شناسنامه‌های ازدواج ۱۸۵۰ تا ۱۹۲۰» به بررسی تحرک اقتصادی بین‌نسلی زنان در ایالات‌متحده در دوره‌ای می‌پردازد که زنان هنوز به شکل گسترده در بازار کار حضور نداشتند. این پژوهش با استفاده از شناسنامه‌های ازدواج ماساچوست و پیوند دادن آنها با داده‌های سرشماری، امکان دنبال کردن وضعیت زنان از خانواده پدری تا خانواده همسری را فراهم کرده است و نقش انتخاب همسر و بازار ازدواج در تعیین فرصت‌های اقتصادی زنان را تحلیل می‌کند. نتایج نشان می‌دهد که در اواسط قرن نوزدهم تحرک بین‌نسلی زنان بیشتر از مردان بود؛ زنان نسبت به وضعیت اقتصادی پدران خود انعطاف بیشتری داشتند و می‌توانستند به موقعیت‌های اقتصادی متفاوتی در زندگی بزرگسالی دست یابند. اما از اواخر قرن نوزدهم، تحرک مردان افزایش یافته و به سطح تحرک زنان نزدیک شد، درحالی‌که تحرک زنان نسبت به دوره‌های قبل تقریباً ثابت ماند.

یکی از مهم‌ترین یافته‌های پژوهش این است که همسان‌گزینی اجتماعی -یعنی تمایل زنان به ازدواج با مردانی از وضعیت اقتصادی مشابه یا متفاوت- نقش کلیدی در شکل‌دهی به تحرک زنان داشته است. تحلیل‌ها نشان می‌دهند که کاهش همسان‌گزینی از دوره‌های اولیه تا اواخر قرن نوزدهم، به افزایش فرصت‌های اقتصادی زنان کمک کرده است. جالب اینجاست که این تحولات پیش از افزایش قابل‌توجه حضور زنان در نیروی کار رسمی رخ داده است. به عبارت دیگر، تغییرات در بازار ازدواج خود می‌توانست تاثیر مستقیمی بر مسیر اقتصادی زنان داشته باشد. این پژوهش نشان می‌دهد که بازار ازدواج به‌عنوان یک عامل کلیدی در تحرک اجتماعی زنان عمل کرده و تصمیمات ازدواج می‌توانست مستقل از اشتغال رسمی، مسیر زندگی اقتصادی زنان را تعیین کند. به گفته پژوهشگران، اگر میزان همسان‌گزینی اجتماعی در دوره‌های بعدی مشابه دوره‌های ابتدایی باقی می‌ماند، تحرک اقتصادی زنان کمتر می‌شد و وضعیت آنها بیشتر تحت تاثیر خانواده پدری باقی می‌ماند. در مجموع، این مطالعه بینشی نوآورانه درباره ارتباط ازدواج و تحرک اقتصادی زنان در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ارائه می‌دهد و نشان می‌دهد که تغییرات اجتماعی و ساختاری در بازار ازدواج می‌تواند فرصت‌های اقتصادی زنان را حتی در غیاب مشارکت گسترده آنها در بازار کار بهبود بخشد.

برابر و برابر، می‌شود نابرابر

با مرور یافته‌های مطالعاتی که ذکر کردیم به نظر می‌رسد اگر ازدواج را صرفاً یک انتخاب شخصی بدانیم، بخشی از واقعیت را نادیده گرفته‌ایم. در سطح کلان، الگوهای ازدواج می‌توانند همان نقشی را ایفا کنند که بازار کار یا نظام آموزشی در بازتولید یا کاهش نابرابری دارند. از این منظر، ازدواج‌های هم‌طبقه‌ای، به‌ویژه زمانی که بر پایه شباهت درآمد، تحصیلات و منزلت اجتماعی شکل می‌گیرند، به‌تدریج ساختار توزیع منابع در جامعه را تحت تاثیر قرار می‌دهند.

نخستین پیامد بلندمدت، تمرکز منابع در درون طبقات است. وقتی افرادِ دارای سرمایه اقتصادی و فرهنگی مشابه با یکدیگر ازدواج می‌کنند، درآمد، دارایی، شبکه‌های ارتباطی و حتی سرمایه نمادین در یک خانواده تجمیع می‌شود. این تمرکز، به معنای دسترسی بیشتر فرزندان این خانواده‌ها به آموزش باکیفیت، تغذیه بهتر، محیط اجتماعی غنی‌تر و فرصت‌های شغلی گسترده‌تر است. در مقابل، در طبقات کم‌درآمد، تجمیع کمبودها رخ می‌دهد؛ دو درآمد پایین، دو سطح تحصیلات محدود یا دو شبکه اجتماعی ضعیف در کنار هم قرار می‌گیرند و دامنه انتخاب‌های نسل بعد را کوچک‌تر می‌کنند. به این ترتیب، فقر نه فقط به‌دلیل کمبود درآمد، بلکه به‌واسطه کمبود فرصت بازتولید می‌شود.

دومین پیامد، کاهش تحرک بین‌نسلی است. تحرک اجتماعی زمانی معنا پیدا می‌کند که فرد بتواند نسبت به‌جایگاه اقتصادی خانواده‌اش حرکت صعودی یا حتی نزولی داشته باشد. اما در شرایطی که ازدواج‌ها عمدتاً درون‌طبقه‌ای است، پیوندهای خانوادگی به‌جای ایجاد پل میان طبقات، دیوارهای میان آنها را تقویت می‌کنند. در چنین ساختاری، مسیرهای صعود اجتماعی محدودتر می‌شود، زیرا ازدواج -که می‌تواند یکی از کانال‌های جبران نابرابری باشد- خود در خدمت تثبیت همان نابرابری قرار می‌گیرد. نتیجه آن است که جایگاه اقتصادی والدین، پیش‌بینی‌کننده قوی‌تری برای آینده فرزندان می‌شود.

از منظر اجتماعی، این روند می‌تواند به قطبی‌ شدن سبک‌های زندگی بینجامد. خانواده‌های برخوردار نه‌تنها منابع بیشتری دارند، بلکه در محیط‌هایی زندگی می‌کنند که هنجارها، ارزش‌ها و انتظارات مشابهی را بازتولید می‌کند. در سوی دیگر، خانواده‌های کم‌برخوردار نیز در چرخه‌ای از محدودیت‌های مشابه گرفتار می‌شوند. فاصله میان این دو جهان، فقط فاصله درآمدی نیست، فاصله در چشم‌انداز آینده، در سرمایه فرهنگی و در شبکه‌های اعتماد اجتماعی نیز هست.

نتایج مطالعات همچنین تاکید می‌کند که پیامدهای مثبت کاهش همسان‌گزینی محدود به تحرک اقتصادی افراد و خانواده‌ها نیست. کاهش ازدواج‌های هم‌طبقه‌ای البته می‌تواند به گسترش شبکه‌های اجتماعی میان طبقات مختلف، افزایش تبادل منابع و بالا رفتن احتمال تحرک اجتماعی منجر شود. وقتی پیوندهای خانوادگی از مرزهای طبقاتی عبور می‌کنند، امکان دسترسی به فرصت‌های تازه نیز بیشتر و ساختار نابرابری انعطاف‌پذیرتر می‌شود.

اما این تغییر، همزمان می‌تواند تحولات فرهنگی و اقتصادی را تسریع کند. عبور از مرزهای طبقاتی ممکن است با تنش‌های هویتی، تعارض ارزش‌ها و فشارهای اجتماعی همراه باشد. همچنین در جوامعی که نابرابری شدید است، کاهش همسان‌گزینی می‌تواند به بازتعریف انتظارات از نقش‌های جنسیتی، الگوهای مصرف و حتی ساختار خانواده بینجامد. این دگرگونی‌ها، گرچه در بلندمدت می‌تواند به کاهش نابرابری کمک کند، اما در کوتاه‌مدت ممکن است بی‌ثباتی‌های فرهنگی و اقتصادی ایجاد کند. درنهایت، ازدواج‌های هم‌طبقه‌ای فقط یک الگوی رفتاری نیستند؛ آنها بخشی از معماری نابرابری در جامعه‌اند. همان‌گونه که سیاست‌های آموزشی یا مالیاتی می‌توانند فرصت‌ها را توزیع یا محدود کنند، الگوهای ازدواج نیز در سکوت و در سطح خانواده، مسیر انتقال فقر یا ثروت را هموار یا مسدود می‌کنند. فهم این سازوکار، برای تحلیل ریشه‌های ماندگاری نابرابری، گامی اساسی است.

موانع ازدواج میان‌طبقه‌ای

اگر از توصیه‌های فرهنگی فاصله بگیریم، موانع ازدواج‌های بین‌طبقاتی فقط در ذهنیت خانواده‌ها خلاصه نمی‌شود. حتی در جوامعی که ظاهراً پذیرش اجتماعی بیشتری نسبت به این نوع پیوندها وجود دارد، ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و نهادی می‌توانند به شکلی نامرئی، همان مرزهای طبقاتی را بازتولید کنند.

نخستین مانع، تفکیک فضای زندگی، آموزش و فراغت طبقات است. وقتی کودکان و نوجوانان طبقات مختلف در محله‌های جداگانه زندگی می‌کنند، در مدارس متفاوت تحصیل می‌کنند و در دانشگاه‌هایی با ترکیب اجتماعی همگون حضور می‌یابند، دایره آشنایی‌ها از همان ابتدا محدود و طبقاتی می‌شود. بعدها، حتی فضای کار و تفریح اعضای هر طبقه می‌تواند این جدایی را تقویت کند و شبکه‌های دوستی، همکاران آینده و حتی محیط‌های فراغتی، محدود به طبقه هر فرد باقی بماند. در چنین شرایطی، احتمال آشنایی و شکل‌گیری رابطه میان افراد از طبقات مختلف به‌طور طبیعی کاهش می‌یابد و پیش از آنکه خانواده‌ها دخالت کنند، دامنه انتخاب برای ازدواج محدود می‌شود.

دومین مانع، نااطمینانی اقتصادی است. ازدواج میان دو طبقه متفاوت، اغلب با تفاوت در سطح انتظارات از مصرف، مسکن، سبک زندگی و امنیت مالی همراه است. در شرایطی که بازار کار بی‌ثبات و چشم‌انداز درآمدی نامطمئن است، خانواده‌ها و حتی خود افراد، تمایل دارند ریسک اقتصادی را کاهش دهند. همسان‌گزینی در اینجا به یک استراتژی مدیریت ریسک تبدیل می‌شود. این راهی است برای اطمینان از اینکه سطح زندگی قابل‌پیش‌بینی باقی بماند. بنابراین، حتی بدون فشار فرهنگی مستقیم، ملاحظات اقتصادی می‌تواند افراد را به سمت انتخاب‌های درون‌طبقه‌ای سوق دهد.

سومین مانع، سرمایه اجتماعی و فرهنگی نابرابر است. تفاوت در زبان، شیوه تعامل، سلیقه‌های فرهنگی و شبکه‌های ارتباطی می‌تواند رابطه را با تنش مواجه کند. این تفاوت‌ها الزاماً به معنای ناسازگاری نیست، اما هزینه سازگاری را افزایش می‌دهد. وقتی دو فرد از جهان‌های اجتماعی متفاوت وارد زندگی مشترک می‌شوند، باید شکاف‌هایی را پر کنند که در روابط هم‌طبقه کمتر وجود دارد. این هزینه‌های پنهان می‌تواند به‌طور ضمنی مانع شکل‌گیری چنین پیوندهایی شود.

در این میان، مفهوم بازار ازدواج اهمیت پیدا می‌کند. بازار ازدواج، در ادبیات اقتصادی، به فضایی گفته می‌شود که در آن افراد با توجه به ویژگی‌ها، منابع و ترجیحات خود شریک زندگی را انتخاب می‌کنند. این بازار، مانند هر بازار دیگری، تحت تاثیر عرضه و تقاضا، اطلاعات، دسترسی و ساختارهای نهادی قرار دارد. اگر تعاملات اجتماعی عمدتاً درون‌طبقه‌ای باشد، اگر اطلاعات درباره افراد خارج از شبکه محدود باشد، یا اگر هنجارهای اجتماعی هزینه انتخاب متفاوت را بالا ببرند، بازار ازدواج به سمت همسان‌گزینی میل پیدا می‌کند. به بیان دیگر، حتی بدون تصمیمی آگاهانه برای حفظ مرزهای طبقاتی، سیستم بازار می‌تواند همین نتیجه را تولید کند.

در مقابل، ایجاد فرصت برای ازدواج‌های بین‌طبقاتی نیازمند گسترش فضاهای مشترک اجتماعی است؛ فضاهایی که افراد از پیشینه‌های متفاوت بتوانند در آن با یکدیگر تعامل کنند. آموزش عمومی باکیفیت و غیرتفکیکی، دانشگاه‌های متنوع از نظر ترکیب اجتماعی، محیط‌های کاری مختلط و شبکه‌های حرفه‌ای فراگیر می‌توانند دامنه آشنایی‌ها را گسترده‌تر کنند. همچنین، سیاست‌هایی که نااطمینانی اقتصادی جوانان را کاهش می‌دهد -از دسترسی به مسکن تا ثبات شغلی- می‌تواند ریسک ادراک‌شده چنین ازدواج‌هایی را پایین بیاورد. در چنین شرایطی، انتخاب همسر کمتر تابع مرزهای از پیش تعیین‌شده طبقاتی خواهد بود و بیشتر در بستر تعاملات واقعی و فرصت‌های برابر شکل می‌گیرد.

نقش رفاقت بین‌طبقاتی

این نوشتار را با بررسی نقش ازدواج‌های میان‌طبقه‌ای در تحرک اجتماعی آغاز کردم. اکنون می‌خواهم بحث را با یافته‌ای دیگر ادامه دهم که می‌تواند تاییدی بر بخش نخست گزارش باشد. سه سال پیش، در شماره 468 تجارت فردا و در یادداشتی با عنوان «قدرت رفاقت بین‌طبقاتی» به موضوعی پرداختیم که در بحث‌های مرسوم درباره نابرابری و تحرک اقتصادی کمتر به آن اشاره می‌شد: نقش ارتباطات اجتماعی میان طبقات مختلف در کاهش نابرابری و افزایش فرصت‌های اقتصادی. در آن یادداشت، این پرسش مطرح شد که اگر قرار باشد برای افزایش فرصت‌های اقتصادی کودکان بر چه چیزهایی تمرکز کنیم، احتمالاً نام «دوستی» کمتر در فهرست ما خواهد آمد، و به این پاسخ رسیدیم که فقدان تعامل میان طبقات، خود یکی از موانع جدی برای تحرک اجتماعی است.

یادداشت پیشین ما به اهمیت دوستی بین‌طبقاتی اشاره داشت. نویسنده با مرور نتایج یک مطالعه گسترده که در مجله Nature منتشر و بر اساس میلیاردها ارتباط شبکه‌های اجتماعی انجام شده بود نشان می‌داد که کودکان فقیر که دوستانی از طبقات برخوردار داشتند، در بزرگسالی به‌طور متوسط درآمد بیشتری دارند. به‌طور مشخص، در مناطقی که 70 درصد از دوستانِ افراد کم‌درآمد را افراد پردرآمد تشکیل می‌دهند، درآمد بزرگسالان فقیر تا حدود ۲۰ درصد بالاتر بود. این یافته اهمیت دوستی بین‌طبقاتی را برجسته می‌کرد و نشان می‌داد که شبکه‌های اجتماعی بین طبقات، فراتر از هر عامل دیگری مانند کیفیت مدرسه یا وضعیت خانوادگی می‌توانند بر مسیر اقتصادی افراد اثرگذار باشند. مقاله همچنین اشاره می‌کرد که در جوامع نابرابر، افراد معمولاً تنها با کسانی دوست می‌شوند که از لحاظ تحصیلی، درآمد یا موقعیت اجتماعی مشابه هستند و چنین سوگیری اجتماعی باعث می‌شود کودکان در معرض نقش‌آفرینی و فرصت‌های اقتصادی طبقات بالاتر قرار نگیرند. این یادداشت اهمیت ارتباطات میان طبقه‌ای را در قالب سرمایه اجتماعی طبقات‌گذر (cross-class social capital) نشان می‌داد؛ یعنی نوعی سرمایه که از پیوند با افرادی که شرایط اقتصادی متفاوتی دارند پدید می‌آید و می‌تواند موانع ساختاری را برای پیشرفت اقتصادی افراد پایین‌تر کمرنگ کند. یافته‌ها حاکی از آن بود که حتی زندگی در محله‌هایی که ارتباطات بین‌طبقاتی قوی‌تر هستند، می‌تواند نقش بسیار موثرتری نسبت به سایر اقدامات مانند بهبود کیفیت مدارس یا افزایش سرمایه انسانی داشته باشد.

یادداشت تجارت فردا همچنین بر این نکته تاکید داشت که صرفاً گردهم ‌آوردن افراد از طبقات مختلف در یک فضا کافی نیست؛ مهم این است که این افراد بتوانند رابطه و تعامل واقعی برقرار کنند تا انتقال اطلاعات، فرصت‌ها و هنجارهای رفتاری امکان‌پذیر شود. این دوستی‌های بین‌طبقاتی -چیزی که پژوهشگران آن را ارتباط اقتصادی می‌نامند- تاثیر قوی‌تری نسبت به کیفیت مدرسه، ساختار خانواده، دسترسی به شغل یا ترکیب نژادی جامعه دارد.

این یادداشت در مجموع نشان می‌داد که رفاقت میان افراد از طبقات اقتصادی متفاوت یک معیار مهم و کم‌سابقه برای تعیین تحرک اقتصادی است و فقدان چنین تعاملاتی نه فقط در سطح فردی، که در سطح اجتماع، راه خروج از چرخه نابرابری را دشوار می‌کند. ارتباطات اجتماعی، به‌ویژه در دوران کودکی و نوجوانی، نقش کلیدی در شکل‌دهی مسیرهای اقتصادی و اجتماعی آینده افراد بازی می‌کند؛ موضوعی که اگرچه در ابتدا ممکن است کم‌اهمیت به نظر برسد، اما داده‌های علمی نشان داده‌اند که می‌تواند جایگزینی موثرتر از بسیاری از سیاست‌های کلاسیک آموزشی و اقتصادی باشد.

22

پیوندهایی برای گریز از فقر

مرور مطالعات اخیر نشان می‌دهد ازدواج و رفاقت میان طبقات اجتماعی بیش از آنکه صرفاً یک انتخاب فرهنگی یا عاطفی باشد، به یک کانال کلیدی برای تحرک اقتصادی و اجتماعی تبدیل شده است. گرچه در جامعه ایرانی همسان‌گزینی ازدواج‌ها نمود بارزی دارد، این پدیده مختص ایران نیست و نمونه‌های مشابه در سطح جهانی دیده می‌شود: در هند، ازدواج‌ها غالباً در چهارچوب کاست‌ها شکل می‌گیرند و عبور از مرزهای کاستی هنوز هم با مقاومت اجتماعی مواجه است؛ در آمریکا، ازدواج میان نژادهای مختلف کمتر از آن است که تصور می‌شود و مطالعات نشان می‌دهند که فقط حدود ۱۷ درصد ازدواج‌ها بین سفیدپوستان و سیاه‌پوستان یا سایر گروه‌های نژادی رخ می‌دهد؛ در کشورهای اروپای غربی نیز، ازدواج‌ها معمولاً درون طبقات اجتماعی مشابه رخ می‌دهد، به‌طوری که تحصیلات و درآمد زوجین با هم همبستگی بالایی دارد و ازدواج‌های بین‌طبقه نسبتاً محدود است. بنابراین، همسان‌گزینی در ازدواج، یک نظام جهانی بازتولید نابرابری و تمرکز منابع درون طبقه است و نه یک پدیده‌ای مختص فرهنگ یا سنت ایرانی.

در ظاهر، ازدواج با هم‌کفو، از نظر منزلت و طبقه اقتصادی، ابزار حفظ ثروت، اعتبار و فرصت‌های خانوادگی است. این رویه، اگرچه در کوتاه‌مدت منطقی به نظر می‌رسد و ریسک اقتصادی خانواده‌ها را کاهش می‌دهد، اما در سطح کلان، چرخه نابرابری و فقر را بازتولید می‌کند. فرزندان خانواده‌های برخوردار از شبکه‌های اجتماعی گسترده‌تر، آموزش باکیفیت و منابع اقتصادی بیشتر بهره‌مند می‌شوند، درحالی‌که کودکان خانواده‌های کم‌برخوردار محدودیت‌های مشابهی را تجربه می‌کنند. همان‌طور که مقاله پیشین تجارت فردا و مطالعات جهانی نشان می‌دهند، رفاقت و ارتباطات میان طبقات مختلف می‌تواند این محدودیت‌ها را تا حد زیادی کاهش دهد. مطالعه‌ای که در مجله Nature منتشر شد، نشان داد کودکانی که با دوستان پردرآمد تعامل دارند، در بزرگسالی به درآمد بالاتر و فرصت‌های اقتصادی گسترده‌تری دست پیدا می‌کنند. این ارتباطات، با فراهم کردن دسترسی به اطلاعات، فرصت‌های شغلی و شبکه‌های اجتماعی وسیع‌تر، نوعی سرمایه اجتماعی طبقات‌گذر ایجاد می‌کند که تاثیر آن از کیفیت مدرسه یا وضعیت خانواده نیز قوی‌تر است.

از این منظر، ازدواج بین‌طبقاتی نیز می‌تواند نقش مشابهی ایفا کند. پیوند دو فرد از طبقات مختلف، نه‌تنها منابع اقتصادی و فرهنگی را تجمیع می‌کند، بلکه فرصت‌های شبکه‌ای و سرمایه اجتماعی نسل بعد را متنوع و گسترده‌تر کرد. این ترکیب، امکان دسترسی فرزندان به فرصت‌های آموزشی، شغلی و اجتماعی را افزایش می‌دهد و جلوی تثبیت فقر را می‌گیرد. به این ترتیب، روابط بین‌طبقاتی، چه در قالب ازدواج و چه در قالب دوستی، موتور بازتوزیع فرصت‌ها و کاهش نابرابری ساختاری هستند. تجربه ایرانی و شواهد جهانی نشان می‌دهد که هرچند فشارهای فرهنگی و اقتصادی افراد را به همسان‌گزینی سوق می‌دهد، شکستن این الگو و ایجاد ارتباطات و ازدواج‌های بین‌طبقاتی، یک فرصت واقعی برای فرار از چرخه فقر و افزایش تحرک بین‌نسلی است. سیاست‌هایی که فضاهای تعامل اجتماعی میان طبقات مختلف را گسترش و نااطمینانی اقتصادی جوانان را کاهش دهند، می‌توانند این روند را تسریع کنند. 

منابع:

1- Lasse Eika, Magne Mogstad. (2019) “Educational Assortative Mating and Household Income Inequality. Journal of Political Economy.

2- Jeremy Greenwood, Nezih Guner, Georgi Kocharkov, Cezar Santos. (2014) Marry Your Like: Assortative Mating and Income Inequality. The National Bureau of Economic Research.

3- Lasse Eika, Magne Mogstad & Basit Zafar. Income inequality and educational assortative mating: Evidence from the Luxembourg Income Study. Social Science Research.2015.  

دراین پرونده بخوانید ...