شناسه خبر : 51618 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

کبوتر با کبوتر

ازدواج‏‌های هم‌‏طبقه‏‌ای چگونه فقر و نابرابری را موروثی می‏کنند؟

 

آزاده خرمی‌مقدم / نویسنده نشریه 

82اگر از زن آمریکایی در سال 1870 می‌پرسیدید: «آینده‌ات چیست؟»، احتمالاً پاسخش شغلی نبود، مدرک دانشگاهی نبود، حتی «رویا» هم نبود. آینده‌اش نام خانوادگی بود. نامی که هنوز نمی‌دانست چیست، اما می‌دانست همه‌چیز به آن پیوند یافته است. در قرن نوزدهم، برای اغلب زنان، ازدواج فقط انتخاب عاطفی نبود، سازوکار اقتصادی بود. مسیری که جایگاه اجتماعی، سطح زندگی، امنیت اقتصادی و حتی جایگاه فرزندان آینده را تعیین می‌کرد. در جهانی که کمتر از شش درصد زنان متاهل به بازار کار رسمی دسترسی داشتند، درآمد خانه از مسیر مرد تامین می‌شد و تحرک اجتماعی زن از مسیر ازدواج عبور می‌کرد. مقاله پیش‌رو همین نقطه را نشانه می‌گیرد: نه بازار کار، نه آموزش، نه اصلاحات قرن بیستم، بلکه ازدواج به‌عنوان موتور پنهان تحرک اقتصادی زنان.

تحرک زنان

اقتصاددان‌ها معمولاً تحرک بین‌نسلی را این‌طور می‌سنجند: پدر چه‌کاره بوده و پسر به کجا رسیده است. این فرمول برای زنان قرن نوزدهم کار نمی‌کند. نه به این دلیل که زنان «تحرک نداشتند»، بلکه چون تحرکشان دیده نمی‌شد. زن‌ها نام خانوادگی‌شان عوض می‌شد. در سرشماری‌ها گم می‌شدند. شغل نداشتند که ثبت شود. بنابراین تاریخ اقتصادی، آنها را به‌سادگی حذف کرده بود. این مقاله دقیقاً از همان‌جایی شروع می‌کند که تاریخ، زنان را گم کرده است: دفترهای ثبت ازدواج ماساچوست.

در این اسناد، نام دختران با نام خانوادگی تولدشان ثبت شده، نام پدر و مادر آمده و همین جزئیات کوچک کلید ساختن پل تاریخی پیوند دختران به پدرانشان (پیش و پس از ازدواج و در فاصله 70ساله، از سال‌های 1850 تا 1920) است. نویسندگان، با پیوند ثبت‌های ازدواج به داده‌های سرشماری آمریکا، موفق شده‌اند برای نخستین‌بار پیوند پدر-دختر را در مقیاس بزرگ بسازند. کاری که از نظر فنی دشوار، زمان‌بر و پرخطاست. نتیجه شگفت‌انگیز است. اکنون می‌توان دید دختری که پدرش در چه جایگاهی بوده، با چه مردی ازدواج کرده و آن ازدواج او را در کجای توزیع اقتصادی قرار داده است.

نردبان کار

برای درک اهمیت یافته‌های این مقاله باید به اتمسفر اقتصادی آن دوران بازگشت. دوره‌ای که ازدواج نه فقط تصمیم شخصی، بلکه وضع غالب زندگی زنان بود. در سال‌هایی که مقاله بررسی می‌کند، بیش از 85 درصد زنان سفیدپوست آمریکا متاهل بودند. جهانی که در آن، زنِ تنها استثنا بود و زنِ متاهل قاعده. در همان جهان، کمتر از شش درصد این زنان پس از ازدواج پایشان به بازار کار رسمی خارج از خانه باز می‌شد. کار کردن برای زن متاهل، نشانه استقلال یا جاه‌طلبی نبود. علامت خطر بود. زنگ هشداری اجتماعی که می‌گفت این خانواده به ته خط رسیده است. حضور زن در کارخانه یا اداره، نه انتخاب که نشانه فقر مفرط یا سقوط از جایگاه اجتماعی تلقی می‌شد. ازدواج، عملاً شغل زنان بود، حرفه‌ای بی‌قرارداد، بی‌دستمزد و مادام‌العمر که سرنوشت اقتصادی زن را برای دهه‌ها تعیین می‌کرد.

در چنین فضایی، «همسان‌گزینی» -همان تمایل نیرومند افراد به ازدواج با کسانی از طبقه اقتصادی و اجتماعی مشابه- مثل نیرویی نامرئی و قدرتمند عمل می‌کرد. نیرویی که جامعه را آرام و بی‌صدا در جای خودش منجمد نگه می‌داشت. جامعه‌شناسان سال‌ها بعد این پدیده را «دیوارهای نامرئی» نام گذاشتند. دیوارهایی که دیده نمی‌شدند، اما عبور از آنها تقریباً ناممکن بود. اگر دختر بانکدار فقط با پسر وکیل ازدواج می‌کرد و دختر کارگر معدن تنها با پسر آهنگر، ثروت و فقر در مدارهای بسته‌ای می‌چرخیدند و بازتولید می‌شدند. بی‌آنکه نیازی به قانون یا اجبار رسمی باشد. در این جهان، موفقیت اقتصادی زن نه به مهارت‌های فنی‌اش وابسته بود و نه به تحصیلاتش، بلکه به توانایی او (و خانواده‌اش) در چانه‌زنی در بازاری پیوند یافته بود که نامش «بازار ازدواج» بود. بازاری که در آن، آینده خرید و فروش نمی‌شد، اما تعیین می‌شد. درست همین‌جاست که نتایج مقاله تصور رایج از آن دوران را بازنگری می‌کند. برخلاف تصور رایج که این ساختارها را سخت، صلب و تغییرناپذیر می‌دانیم، این بازار در طول زمان به‌طور بنیادین دگرگون شد. پژوهشگران نشان می‌دهند که شدت همسان‌گزینی در بازار ازدواج، میان سال‌های 1850 تا 1920، به شکل خیره‌کننده‌ای کاهش یافته است. عددی که فقط آمار نیست، بلکه نشانه ترک برداشتن همان دیوارهای نامرئی است. دیوارهایی که آرام‌آرام فرو می‌ریختند.

چرخش بزرگ

یافته‌های این پژوهش در بستر تاریخی «عصر طلایی» آمریکا معنایی عمیق پیدا می‌کند. در بازه زمانی سال‌های 1850 تا 1870، تحرک طبقاتی زنان و مردان تقریباً مشابه بود. یعنی هم پسران و هم دختران به یک اندازه به جایگاه اقتصادی پدرانشان وابسته بودند. اما با نزدیک شدن به قرن بیستم، شکاف جنسیتی جالب‌توجه پدیدار شد. بستر صنعتی شدن و فرصت‌های شغلی بهبود یافت و تحرک زنان (عروس‌ها نسبت به پدرانشان) با سرعتی متفاوت و تحت تاثیر مستقیم تغییرات در انتخاب همسر حرکت کرد. پژوهشگران با استفاده از مفهوم «شیب رتبه-رتبه» (Rank-Rank Slope)، میزان وابستگی رتبه اقتصادی فرزند به رتبه اقتصادی پدر را سنجیدند. هرچه این شیب تندتر باشد، سرنوشت طبقاتی بسته و انتقال نابرابری شدید است. تحلیل‌های مقاله نشان می‌دهد که اگر شدت همسان‌گزینی حاکم بر ازدواج‌ها در سال 1850 بدون تغییر باقی می‌ماند، یا به عبارت دیگر اگر زنانی که در سال‌های 1900 تا 1920 ازدواج کردند، مجبور بودند مثل زنان دهه 1850 ازدواج کنند، چه اتفاقی می‌افتاد؟ پاسخ تکان‌دهنده است. وابستگی جایگاه اقتصادی زن به پدرش دو و نیم برابر می‌شد. عددی که معنایش فراتر از محاسبه آماری است. به زبان ساده، یعنی آنچه بیش از هر سیاست عمومی، قانون اجتماعی یا مداخله دولتی به زنان کمک کرد تا از مدار بسته سرنوشت طبقاتی فاصله بگیرند، «عشق» بود، یا دست‌کم، انتخاب همسری خارج از مرزهای سنتی طبقه. همین شل شدن گره ازدواج‌های طبقاتی، بخش بزرگی از تحرک اجتماعی زنان بوده است نه اصلاحات قانونی و نه بازار کار.

بازیگران خاموش

یکی از عوامل اساسی که در مقاله به آن اشاره شده و در روایت‌های سنتی نادیده گرفته می‌شود، نقش شهرنشینی در تغییر بازار ازدواج است. ماساچوست در قرن نوزدهم، مرکز انقلاب صنعتی آمریکا بود. شهرهایی همانند لارنس و لوول با کارخانه‌های عظیم نساجی هزاران نفر را از مزارع روستایی به محیط‌های شهری کشاندند. در روستاها، انتخاب همسر به‌شدت تحت کنترل خانواده و کلیسا بود. دایره اجتماعی دختر روستایی به مزارع اطراف محدود می‌شد. در شهر، فضاهای عمومی جدید همچون پارک‌ها، کتابخانه‌ها، تئاترهای ارزان‌قیمت و از همه مهم‌تر، فروشگاه‌های بزرگ پدیدار شدند. این فضاها «بازار ازدواج» را از کنترل مستقیم والدین خارج کردند. جوانان در این فضاهای جدید با افرادی ملاقات می‌کردند که از نظر طبقاتی یا جغرافیایی با آنها متفاوت بودند. پژوهشگران نشان می‌دهند که سیال بودن جغرافیایی و اجتماعی، یکی از ستون‌های اصلی کاهش همسان‌گزینی بود. شهر، با تمام شلوغی و هرج‌ومرجش، به زنان فرصت داد تا فراتر از مرزهای طبقاتی خانواده‌شان، سرنوشت جدیدی رقم بزنند. این پرسش که چه عاملی باعث ترک در دیوارهای سخت طبقاتی شد، پژوهشگران را به قلب یکی از بزرگ‌ترین دگرگونی‌های جمعیتی تاریخ آمریکا یعنی موج عظیم مهاجرت از اروپا می‌برد. افزایش سهم فرزندان مهاجران و کاهش فاصله اقتصادی میان خانواده‌های مهاجر و بومی، باعث شد بازار ازدواج متنوع شود. دیوارهای طبقاتی قدیمی ترک برداشتند و انتخاب‌ها گسترده شدند.

در اواخر قرن نوزدهم، ماساچوست به مقصد اصلی میلیون‌ها مهاجر ایرلندی، ایتالیایی و اروپای شرقی بدل شد. شهرها ناگهان از نام‌ها، زبان‌ها و پیشینه‌هایی که پیش از آن در بافت اجتماعی آمریکا جایی نداشتند، پر شدند. داده‌ها نشان می‌دهند که بخش قابل‌توجهی از کاهش همسان‌گزینی در ازدواج، نه حاصل تغییر نگرش‌های فرهنگی، بلکه پیامد مستقیم همین دگرگونی در ترکیب جمعیت بود. با ورود توده‌های عظیم انسانی، مرزهای قدیمی میان «خانواده‌های بومی» و تازه‌واردان، آرام‌آرام کمرنگ شد. پیش از این، خانواده‌های قدیمی آمریکایی (آنچه در ادبیات اجتماعی به‌طور غیررسمی «برهمن‌ها» نامیده می‌شدند) شبکه‌های ازدواج بسته و درون‌گروهی داشتند. ورود مهاجران، این نظم سنتی را برهم زد. بازار ازدواج کوچک، محدود و قابل‌کنترل نبود. بزرگ و متنوع شد و قواعد قدیمی‌اش را از دست داد.

در آغاز، فاصله اقتصادی میان مهاجر ایرلندی و شهروند اصیل ماساچوست زیاد بود. این شکاف، ازدواج‌های بین‌طبقاتی را نامحتمل می‌کرد. اما زمان، کار خودش را کرد. فرزندان مهاجران، به‌تدریج از نردبان اقتصادی بالا رفتند، تحصیل کردند، شغل‌های بهتر گرفتند و جایگاه اجتماعی‌شان تغییر کرد. صعود آرام و پیوسته، فضای جدیدی برای پیوندهای میان‌طبقاتی فراهم آورد. وقتی پسر مهاجر ایرلندی که حالا به وکیل موفق تبدیل شده بود، با دختر خانواده‌ای قدیمی و بومی آمریکایی ازدواج می‌کرد، چیزی فراتر از وصلت شخصی رخ می‌داد. این گره‌گشایی طبقاتی بود. لحظه‌ای که نشان می‌داد مرزهای پیشین دیگر آن استحکام سابق را ندارند. چنین ازدواج‌هایی، مصداق عینی «دیگ جوشان» آمریکا بودند، جایی که نه فقط فرهنگ‌ها، بلکه طبقات اقتصادی نیز در هم می‌آمیختند.

در واقع، دیگ جوشان آمریکا تنها فرهنگ‌ها را با هم ترکیب نکرد، ساختار اقتصادی جامعه را نیز از نو شکل داد. این فرآیند، بازار ازدواج را از ساختار شبه‌موروثی، بسته و مبتنی بر تبار، به بازاری رقابتی، سیال و باز تبدیل کرد. بازاری که در آن، شانس صعود اجتماعی صرفاً در انحصار تولد نبود. مهم‌تر از همه، دگرگونی بیش از هر گروه دیگری به نفع زنان تمام شد. زنانی که پیش از آن، سرنوشتشان به‌طور کامل در چهارچوب خانواده پدری تعریف می‌شد، حالا در بازاری قرار گرفته بودند که انتخاب‌های بیشتری پیش‌رویشان می‌گذاشت. بازاری که ترک خوردن دیوارهایش، امکان عبور از مرزهای طبقاتی را (تدریجی و نابرابر) فراهم کرده بود.

پیامدهای قرن بیستم

یافته‌های مقاله کمک می‌کند تا بفهمیم چرا زنان در دهه‌های 1920 و 1930 با چنین سرعتی به سمت استقلال حرکت کردند. تحرک طبقاتی که از طریق ازدواج در دهه‌های قبل حاصل شده بود، پایه اقتصادی لازم برای نسل‌های بعدی را فراهم کرد. زنانی که در خانواده‌های مرفه ناشی از این تحرکات ازدواجی بزرگ شده بودند، اولین کسانی بودند که به دانشگاه رفتند و وارد حرفه‌های تخصصی شدند. به عبارت دیگر، «ازدواج‌های موفق طبقاتی» در اواخر قرن نوزدهم، بذر استقلال شغلی زنان را در قرن بیستم کاشت. پیوستگی تاریخی زیباست، مادرانی که از طریق ازدواج از پله‌های ترقی بالا رفتند، دخترانی را تربیت کردند که دیگر برای صعود، نیازی به محراب کلیسا نداشتند. این مقاله، حلقه مفقوده میان «زنان سنتی قرن نوزدهم» و «زنان مدرن قرن بیستم» را پیدا کرده است. سست ‌شدن پیوندهای طبقاتی در ازدواج، به موتور محرک اصلی صعود اقتصادی زنان در آن دوران بدل شد. پدیده‌ای آرام، بی‌سروصدا و تدریجی که نه در شعارها دیده می‌شد و نه در قوانین ثبت می‌شد، اما اثرش در زندگی نسل‌ها باقی ماند. شاید بتوان این تحول را «دموکراتیزه شدن عشق» نامید.

یکی از نقاط قوت اصلی مقاله، نوآوری روش‌شناختی آن است. نویسندگان با استفاده از مدل ساختاری، توانستند دو مسیر انتقال نابرابری را از هم تفکیک کنند. آنچه مستقیم از خانواده منتقل می‌شود (سرمایه، مهارت و جایگاه) و آنچه از مسیر ازدواج شکل می‌گیرد. چالش اصلی پژوهش، نبود داده شغلی برای زنان بود. راه‌حل، استفاده از جایگاه اقتصادی همسر به‌عنوان شاخص وضع اقتصادی زن است، راه‌حلی عملی و حساس، زیرا همبستگی میان شغل پدر عروس و داماد می‌تواند هم حاصل وراثت باشد و هم نتیجه همسان‌گزینی. برای عبور از این ابهام، مقاله از متغیرهای ابزاری و ردیابی وضع اقتصادی پدران در دو سرشماری متفاوت استفاده می‌کند. رویکردی که دقت برآوردها را به‌طور محسوسی افزایش می‌دهد و امکان تفکیک این دو اثر را فراهم می‌کند. در دل این داده‌ها، تصویری پنهان است. جامعه‌ای که هنوز طبقاتی به‌نظر می‌رسد، اما در درون، در انتخاب‌های روزمره و شخصی در حال شل کردن گره‌هایی است که زمانی محکم و تغییرناپذیر به‌نظر می‌رسیدند. انتخاب همسر، به یکی از همان نقاطی تبدیل می‌شود که نظم اجتماعی، بی‌سروصدا، شروع به تغییر می‌کند. به بیان دیگر، اگرچه نظم طبقاتی در سطح کلان هنوز پابرجا به نظر می‌رسید، در سطح انتخاب‌های فردی، جوانان بیش از گذشته از مرزهای طبقاتی عبور می‌کردند.

نتیجه‌گیری

کاترین اریکسون، گرگوری نیمش، میرا رشید و ژاکلین کریگ با پژوهشی خیره‌کننده، فصلی گمشده از تاریخ اقتصادی را بازنویسی کرده‌اند. آنها با استفاده از گواهی‌های ازدواج، ثابت کردند که برای درک واقعی روند تحرک طبقاتی، نمی‌توان نیمی از جمعیت را به‌دلیل تغییر نام ساده نادیده گرفت.

یافته‌های آنها مبنی بر کاهش 61درصدی همسان‌گزینی، نوری تازه بر دهه‌های پایانی قرن نوزدهم می‌تاباند، دهه‌هایی که در آن بازار ازدواج، به شکلی غیرمنتظره، به دموکراتیک‌ترین وجه برای صعود از پله‌های ترقی تبدیل شد. این مقاله یادآوری می‌کند که اقتصاد، تنها درباره اعداد و ارقام تولید ناخالص ملی نیست، بلکه درباره آرزوها، انتخاب‌ها و پیوندهایی است که در خلوت خانه‌ها و در محراب کلیساها شکل می‌گیرند. امروز، نگاه به گذشته و درک اینکه چگونه پیوندهای انسانی توانستند دیوارهای سخت اقتصادی را فرو بریزند، نه‌تنها ضرورت علمی بلکه الهام‌بخش اخلاقی برای ساختن جهانی است که در آن سرنوشت هیچ انسانی پیش از تولد (یا پیش از ازدواج) نوشته نشده باشد. این پژوهش، پیروزی داده بر فراموشی و پیروزی روایت بر سکوت است، داستانی که در آن هر گواهی ازدواج، سندی از نبردی کوچک برای صعود و آزادی است. 

دراین پرونده بخوانید ...