شناسه خبر : 51208 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

پیشگام پیکتی

چرا نام سلما فاین گلداسمیت در علم اقتصاد ماندگار شد؟

 

آزاده خرمی‌مقدم / نویسنده نشریه 

91در دهه‌های میانی قرن بیستم، زمانی که علم اقتصاد با شتاب به‌سوی صورت‌بندی‌های ریاضی، الگو‌های صوری و سیاست‌گذاری‌های کلان حرکت می‌کرد، پرسش‌هایی بنیادین وجود داشت که هنوز در حاشیه مانده بودند. اقتصاددانان از رشد سخن می‌گفتند، از تولید ناخالص ملی، از بازسازی پس از جنگ، اما کمتر کسی می‌پرسید این رشد چگونه میان مردم توزیع می‌شود و چه کسانی واقعاً از آن بهره‌مند می‌شوند. در چنین فضایی، چهره‌ای آرام اما تعیین‌کننده حضور داشت؛ زنی که نه با نظریه‌ای بزرگ، بلکه با دقتی وسواس‌گونه به سراغ داده‌ها رفت و از دل آنها، یکی از ماندگارترین روایت‌های اقتصادی قرن بیستم را بیرون کشید: روایت توزیع درآمد. نام او سلما فاین گلداسمیت بود. اگر تاریخ اقتصاد را همچون رودخانه‌ای ببینیم که گاه آرام و گاه خروشان پیش می‌رود، سلما از کسانی بود که مسیر آب را اندکی تغییر داد، بی‌آنکه خودش دیده شود.

در جهانی که اقتصاد، بیش از هر چیز قلمرو مردان بود، سلما راهی متفاوت برگزید. او نه به‌دنبال ساختن مکتب فکری بود، نه در پی شهرت دانشگاهی. کار او در دل نهادهای آماری و دولتی شکل گرفت؛ جایی که داده‌ها خام، ناقص و پراکنده بودند. اما همین داده‌های خام، در دستان او به حافظه‌ای تاریخی بدل شدند؛ حافظه‌ای که بعدها اقتصاددانانی چون توماس پیکتی و امانوئل سائز بر آن ایستادند و نابرابری را به مسئله‌ای جهانی تبدیل کردند. این متن تلاشی است برای بازخوانی زندگی، کار و میراث زنی که پیش از آنکه نابرابری نام بگیرد، آن را دید و ثبت کرد.

از نیویورک تا قلب آمار اقتصادی

سلما ایولین فاین در هفدهم ژانویه ۱۹۱۲ در نیویورک به دنیا آمد؛ شهری که خود نمادی از نابرابری، تحرک اجتماعی و تضادهای اقتصادی بود. او در محله برانکس رشد کرد؛ جایی که زندگی روزمره، بیش از آنکه به نظریه شباهت داشته باشد، با واقعیت‌های عینی اقتصاد گره خورده بود. تحصیلات متوسطه‌اش را در دبیرستان موریس به پایان رساند و از همان سال‌ها، علاقه‌اش به اعداد، تاریخ و الگوهای تکرارشونده اقتصادی آشکار شد.

پس از ورود به دانشگاه کرنل و فارغ‌التحصیلی در سال ۱۹۳۲، مسیر علمی او به دانشگاه هاروارد ختم شد و در سال ۱۹۳۶ مدرک دکترای خود را دریافت کرد. رساله دکترای او درباره چرخه‌های تجاری در بریتانیای قرون هفدهم و هجدهم بود؛ موضوعی که نشان می‌داد نگاه او از همان ابتدا تاریخی، داده‌محور و به بسترهای نهادی حساس بوده است. برای سلما، اقتصاد مجموعه‌ای از معادلات انتزاعی نبود، بلکه روایتی تاریخی از رفتار انسان‌ها در بستر نهادها و زمان به‌شمار می‌رفت. پس از پایان تحصیلات، سلما به وزارت کشاورزی ایالات‌متحده رفت و سپس به هیات برنامه‌ریزی منابع طبیعی منتقل شد. این جابه‌جایی‌ها، بیش از آنکه صرفاً تغییر شغل باشند، او را به قلب داده‌های واقعی اقتصاد آمریکا رساندند. نخستین مواجهه او با داده‌های مالیاتی درآمد در همین دوره رخ داد؛ داده‌هایی که به‌زودی به محور اصلی کارهای علمی‌اش بدل شدند. دهه ۱۹۵۰ نقطه عطف زندگی حرفه‌ای سلما فاین گلداسمیت بود. او به اداره اقتصاد کسب‌وکار وزارت تجارت آمریکا پیوست و به ریاست بخش توزیع درآمد رسید؛ جایگاهی که نه‌تنها مسئولیت اداری، بلکه قدرت جهت‌دهی علمی داشت. در این موقعیت، سلما به مرکز ثقل تحقیقات توزیع درآمد در ایالات‌متحده تبدیل شد، بی‌آنکه نامش در صدر مباحث نظری آن دوران قرار گیرد.

در دهه‌هایی که تمرکز اقتصاددانان بر رشد، تولید و بازسازی پس از جنگ بود، سلما پرسشی متفاوت داشت؛ نه اینکه «چقدر تولید می‌کنیم؟»، بلکه اینکه «این تولید، به دست چه کسانی می‌رسد؟». این پرسش ساده، آن‌قدر بدیهی به نظر می‌رسد که امروز عجیب است که چرا دیر مطرح شد. اما در دهه‌های میانی قرن بیستم، چنین پرسشی هنوز حاشیه‌ای تلقی می‌شد. گلداسمیت در اداره تحلیل اقتصادی آمریکا کار می‌کرد؛ نهادی که بعدها به یکی از ستون‌های حساب‌های ملی و آمارهای رسمی ایالات‌متحده تبدیل شد. او میان جداول و سری‌های زمانی، چیزی را دید که بعدها «Great Leveling» یا «سطح‌بندی بزرگ» نام گرفت: کاهش نابرابری درآمدی در آمریکا از دهه ۱۹۳۰ تا دهه ۱۹۵۰. اما تفاوت او با بسیاری از اقتصاددانان بعدی این بود که برای سلما، این پدیده نه یک نمودار زیبا، بلکه واقعیتی اجتماعی زنده بود. در دهه ۱۹۵۰، پژوهش درباره توزیع درآمد در آمریکا هنوز در مراحل ابتدایی بود. داده‌ها از منابع مختلف گردآوری می‌شدند، تعاریف درآمد یکسان نبود و امکان مقایسه سال‌به‌سال به‌سختی وجود داشت. بسیاری از اقتصاددانان این آشفتگی داده‌ای را بهانه‌ای می‌دانستند که به این موضوع ورود نکنند. اما سلما دقیقاً از همین نقطه آغاز کرد.

چالش اصلی، نبود یک چهارچوب منسجم برای ترکیب داده‌های مالیاتی، نظرسنجی‌های خانوار و حساب‌های درآمد ملی بود. سلما به‌جای کنار گذاشتن داده‌های ناقص، به سراغ اصلاح، همگن‌سازی و پیوند آنها رفت. او تلاش کرد سری‌های زمانی‌ بسازد که نه‌فقط از نظر آماری قابل‌اعتماد باشند، بلکه با ساختار حساب‌های ملی نیز سازگاری داشته باشند. این کاری بود که پیش از آن کمتر کسی جسارت انجامش را داشت. در مقالات متعددی که او در دهه ۱۹۵۰ منتشر کرد، این روش‌ها با دقت تشریح شدند. مقاله سال ۱۹۵۰ او درباره توزیع درآمد خانوار در بازه ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۸، یکی از نخستین تلاش‌های نظام‌مند برای ترسیم نابرابری درآمدی در آمریکا بود. یک سال بعد، اثر مفصل او درباره ارزیابی منابع داده‌ای، که در قالب نشریات موسسه تحقیقات اقتصاد ملی منتشر شد، به مرجعی کلاسیک برای پژوهشگران بعدی بدل شد. آنچه سلما انجام داد، صرفاً یک دستاورد فنی نبود. او نشان داد که نابرابری پدیده‌ای تاریخی و نهادی است؛ نه یک ویژگی طبیعی اقتصاد بازار. کاهش نابرابری در میانه قرن بیستم، که بعدها «سطح‌بندی بزرگ» نام گرفت، در داده‌های او به‌روشنی دیده می‌شد. این مشاهده، سال‌ها پیش از آنکه به بحثی نظری تبدیل شود، در جدول‌های آماری سلما ثبت شده بود.

میراثی که راه را برای پیکتی گشود

  گلداسمیت در سال ۱۹۶۲، در پنجاه‌سالگی، چشم از جهان فروبست؛ درست زمانی که اهمیت موضوع نابرابری درآمد به‌تدریج در حال آشکار شدن بود. اما مرگ زودهنگام او به معنای پایان تاثیرگذاری‌اش نبود. داده‌ها و روش‌هایی که او بنا نهاده بود، دهه‌ها بعد سنگ‌بنای یکی از مهم‌ترین پژوهش‌های اقتصاد مدرن شد. مقاله مشهور توماس پیکتی و امانوئل سائز در سال ۲۰۰۳، که نابرابری درآمدی در آمریکا را از ۱۹۱۳ تا ۱۹۹۸ بررسی می‌کند، بدون داده‌های تاریخی سلما قابل‌تصور نبود. برای سال‌هایی که داده‌های مالیاتی کامل در دسترس نبود، پیکتی و سائز به برآوردهای ترکیبی سلما و اداره اقتصاد کسب‌وکار وزارت تجارت آمریکا تکیه کردند. این اتکا، نشانه‌ای روشن از اعتبار و ماندگاری کار سلما بود.

پژوهش‌های بعدی، از جمله مطالعاتی که به بازبینی شدت و عمق «سطح‌بندی بزرگ» پرداختند، بارها نشان دادند که داده‌های سلما با برآوردهای مدرن همخوانی دارند. حتی زمانی که اقتصاددانان درباره شکل دقیق منحنی نابرابری یا شدت کاهش آن بحث می‌کنند، اصل روایت، یعنی وجود یک دوره کاهش نابرابری در میانه قرن بیستم، همچنان پابرجاست؛ روایتی که نخستین‌بار در کارهای سلما به‌صورت منسجم دیده شد.

سلما نه‌تنها داده‌ها را گردآوری کرد، بلکه الگویی روش‌شناختی ارائه داد: پیوند دادن داده‌های مالیاتی با نظرسنجی‌ها، سازگار کردن آنها با حساب‌های ملی و حساسیت به تغییر تعاریف در طول زمان. این الگو، هنوز هم در تحقیقات معاصر نابرابری به‌کار می‌رود. او نخستین کسی بود که با دقت و وسواس آماری، داده‌های مالیاتی، حساب‌های ملی و آمارهای درآمدی را به هم پیوند زد تا تصویری منسجم از توزیع درآمد در آمریکا ارائه دهد. کاری که امروز بدیهی به نظر می‌رسد، آن زمان جسورانه و حتی نامتعارف بود. داده‌ها برای چنین تحلیلی طراحی نشده بودند؛ باید بازسازی می‌شدند، پاک‌سازی می‌شدند و از دلشان معنا بیرون کشیده می‌شد. سلما این کار را کرد، بی‌آنکه ادعای بزرگی داشته باشد. شاید یکی از تراژدی‌های تاریخ اندیشه اقتصادی همین باشد: بسیاری از کسانی که پایه‌ها را می‌سازند، هرگز صاحب‌نام نمی‌شوند. مقالات پرارجاع پیکتی و سائز، که دهه‌ها بعد نابرابری درآمدی در آمریکا را از ۱۹۱۳ به بعد تحلیل کردند، به‌شدت بر همان داده‌هایی تکیه دارند که نخستین بار سلما فاین گلداسمیت گردآوری و سامان‌دهی کرده بود. اما در روایت غالب، نام او بیشتر در پاورقی‌ها آمده است.

سلما درواقع، پیش از آنکه واژه «نابرابری» به مسئله‌ای سیاسی و اجتماعی تبدیل شود، آن را به‌عنوان یک واقعیت آماری ثبت کرد. او نشان داد که نابرابری در آمریکا، برخلاف تصور رایج، نه خطی و نه ثابت، بلکه تاریخی و نهادی است. کاهش نابرابری در میانه قرن بیستم، حاصل ترکیبی از مالیات‌های تصاعدی، گسترش اتحادیه‌های کارگری، سیاست‌های رفاهی نیودیل و شرایط خاص جنگ جهانی دوم بود. این همان چیزی است که بعدها پژوهشگران، از جمله فیشر-پست و گلوسو، با داده‌ها و روش‌های جدید بازخوانی کردند. اما تفاوت در نگاه است. برای بسیاری از پژوهشگران بعدی، پرسش این بود: «آیا واقعاً «سطح‌بندی بزرگ» وجود داشته، و اگر بله، چقدر عمیق بوده است؟» برای سلما، سوال این نبود. او می‌دید که توزیع درآمد تغییر کرده و می‌خواست آن را ثبت کند، پیش از آنکه فراموش شود. شاید بتوان گفت سلما فاین گلداسمیت، مورخ خاموش نابرابری بود. او نه از موضع ایدئولوژیک می‌نوشت و نه به‌دنبال نتیجه‌گیری‌های سیاسی صریح بود. اما همین بی‌ادعایی، کار او را ماندگار کرد. داده‌هایی که او ساخت، بعدها به ابزار نقد سرمایه‌داری متاخر، سیاست‌های نئولیبرال و بازگشت نابرابری در دهه‌های پایانی قرن بیستم تبدیل شد.

وقتی پیکتی و سائز در مقاله معروف خود نشان دادند که نابرابری درآمدی در آمریکا پس از دهه ۱۹۷۰ دوباره افزایش یافته و به سطوح پیش از جنگ جهانی اول نزدیک شده است، درواقع روایت Uشکل نابرابری را بازگو کردند؛ روایتی که بدون کار سلما، انجام‌شدنی نبود. گلوسو و دیگران، بعدها در مورد شدت این Uشکل و دقت داده‌ها بحث کردند، اما اصل ماجرا پابرجا ماند: تاریخ نابرابری، بدون سلما فاین گلداسمیت، ناقص است.

مرگ زودهنگام او در سال ۱۹۶۲، در پنجاه‌سالگی، شاید یکی از تلخ‌ترین جنبه‌های این داستان باشد. درست در زمانی که علم اقتصاد داشت آرام‌آرام به اهمیت توزیع درآمد پی می‌برد، یکی از پیشگامان خاموش آن از میان رفت. او فرصت پیدا نکرد ببیند که چگونه پرسش‌هایش، دهه‌ها بعد، به مرکز منازعات اقتصادی و سیاسی جهان تبدیل شدند.

اما شاید همین نادیده‌ ماندن، بخشی از معنای زندگی علمی اوست. سلما نماینده نسلی از زنان اقتصاددان بود که بیشتر «ساختند» تا «نمایش دهند». زنانی که در دل نهادهای دولتی، دانشگاه‌ها و مراکز آماری کار کردند، بدون آنکه نامشان به‌عنوان نظریه‌پردازان بزرگ ثبت شود. کتاب «زنان اقتصاددان برجسته» دقیقاً برای همین نوشته شد: برای بیرون کشیدن این نام‌ها از حاشیه تاریخ.

چهره‌ای در میان مردان

دهه‌های میانی قرن بیستم، دوران سلطه مردان بر علم اقتصاد بود. زنان، اگر هم وارد این حوزه می‌شدند، اغلب در حاشیه می‌ماندند و کمتر به موقعیت‌های تصمیم‌ساز دست می‌یافتند. سلما فاین گلداسمیت، با وجود این موانع، به یکی از معتبرترین آمارشناسان اقتصادی آمریکا تبدیل شد و به ریاست یکی از مهم‌ترین بخش‌های وزارت تجارت رسید. در سال ۱۹۵۶، او تنها زن در میان 16 دریافت‌کننده جایزه خدمات عمومی راکفلر بود؛ افتخاری که نشان‌دهنده اهمیت ملی کارهای او بود. شش سال بعد، انجمن آمار آمریکا او را به‌عنوان عضو ممتاز برگزید و از مطالعاتش در پیوند دادن آمار توزیع درآمد، هزینه‌های خانوار و حساب‌های ملی تقدیر کرد. این افتخار، در آخرین سال زندگی‌اش، مهر تاییدی بود بر مسیری که در سکوت پیموده بود.

سلما نه‌تنها راه را برای تحقیقات نابرابری هموار کرد، بلکه الگویی از حضور حرفه‌ای زنان در اقتصاد ارائه داد؛ الگویی مبتنی بر دقت، پشتکار و تاثیرگذاری پایدار، نه نمایش و هیاهو.

اگر بخواهیم سلما فاین گلداسمیت را در یک جمله توصیف کنیم، شاید بتوان گفت: او زنی بود که به اقتصاد، حافظه داد. حافظه‌ای آماری از اینکه چه کسی چه سهمی از رشد می‌برد و چگونه سیاست‌ها می‌توانند این سهم‌ها را تغییر دهند. در جهانی که اغلب رشد اقتصاد را جشن می‌گیرد و از توزیع آن غافل می‌شود، کار سلما یادآوری این حقیقت ساده بود که اعداد، بی‌طرف نیستند؛ داستان زندگی انسان‌ها را روایت می‌کنند. شاید برای ما، که امروز دوباره با مسئله نابرابری، فقر و شکاف‌های اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، بازگشت به کار سلما نه صرفاً یک تمرین تاریخی، که یک ضرورت فکری باشد، زیرا پیش از آنکه نابرابری به فریاد تبدیل شود، کسی باید آن را ببیند. سلما فاین گلداسمیت، کسی بود که دید.

 حافظه آماری جامعه

در دورانی که تمرکز اقتصاد بر رشد، کارایی و ثبات کلان بود، سلما فاین گلداسمیت پرسشی متفاوت را زنده نگه داشت: اینکه ثمره این رشد چگونه در میان افراد توزیع می‌شود و چه نیروهایی این توزیع را شکل می‌دهند. پاسخ او ساده، اما بنیادین بود: نابرابری، نتیجه انتخاب‌های نهادی و سیاسی است، نه سرنوشت محتوم اقتصاد. همین نگاه، دهه‌ها بعد، الهام‌بخش نسل جدیدی از پژوهشگران شد که نابرابری را به قلب مباحث اقتصادی بازگرداندند. او به تاریخ اقتصاد نه نظریه، که حافظه بخشید. حافظه‌ای از اینکه رشد اقتصاد چگونه توزیع می‌شود و سیاست‌ها چگونه می‌توانند این توزیع را تغییر دهند. در جهانی که اغلب به میانگین‌ها دل می‌بندد و از توزیع غافل می‌شود، کار او یادآوری این حقیقت بود که اعداد، بی‌طرف نیستند؛ داستان زندگی انسان‌ها را روایت می‌کنند.

در جهانی که علم اقتصاد هنوز قلمروی مردانه به‌شمار می‌رفت و زنان، اگر مجال ورود می‌یافتند، اغلب در حاشیه می‌ماندند، سلما فاین گلداسمیت مسیر دیگری را برگزید. او نه در حاشیه ماند و نه کوشید با صدای بلند دیده شود. امروز، که نابرابری دوباره یکی از اصلی‌ترین مسائل اقتصادی و اجتماعی جهان شده است، بازگشت به کارهای گلداسمیت بیش از یک تمرین تاریخی است. او پیش از آن‌که نابرابری به فریاد تبدیل شود، آن را دید، ثبت کرد و برای آیندگان به یادگار گذاشت. شاید به همین دلیل است که نامش، هرچند آرام و بی‌صدا، در ژرفای تاریخ اندیشه اقتصادی ماندگار شده است. 

دراین پرونده بخوانید ...