شناسه خبر : 51176 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

وضع دشوار

بررسی ادبیات دیپلماسی وزیر امور خارجه در گفت‌وگو با رحمن قهرمان‌پور

وضع دشوار

در روزهای گذشته، فضای سیاسی و اقتصادی ایران بار دیگر تحت تاثیر سیگنال‌های متناقض دیپلماتیک قرار گرفته است. درحالی‌که بازارهای مالی و فعالان اقتصادی چشم‌انتظار گشایشی در بن‌بست مذاکرات هسته‌ای بودند، اظهارات عباس عراقچی، وزیر امور خارجه، مبنی بر «دیپلماسی استانی» و تاکید بر کلیدواژه‌هایی که پیشتر در ادبیات جریان‌های خاص سیاسی شنیده می‌شد، موجی از ابهام و واکنش‌های انتقادی را برانگیخت. برای تحلیل لایه‌های پنهان رفتار دیپلماتیک دولت چهاردهم، به سراغ رحمن قهرمان‌پور، تحلیلگر ارشد مسائل بین‌الملل رفتیم. قهرمان‌پور بر این باور است که عراقچی در میان دو لبه قیچی «فشار داخلی» و «تهدید خارجی» گرفتار شده و تلاش می‌کند با تغییر ادبیات، نوعی بقای سیاسی را تضمین کند؛ تلاشی که البته هزینه‌های سنگینی برای سرمایه اجتماعی دولت داشته است.

    ♦♦♦

 برای شروع بحث اجازه دهید از همان نقطه‌ای شروع کنیم که این روزها بحث‌برانگیز شده است. آقای عباس عراقچی (وزیر امور خارجه) اخیراً در سفر به اصفهان و تبریز مفاهیمی را مطرح کردند که شاید برای ناظران سیاست خارجی «غریب» بود. ایشان از «دیپلماسی استانی» سخن گفتند. این نوع ادبیات و رویکرد عملیاتی، آن هم از سوی کسی که به‌عنوان دیپلمات کلاسیک و مرکزگرا شناخته می‌شد، چه معنایی دارد؟

اگر بخواهیم دقیق و منصفانه به ماجرا نگاه کنیم، باید بگوییم که آقای عراقچی در انتقال منظورش دچار لکنت یا حداقل عدم شفافیت شده است. آنچه ایشان زیر عنوان «دیپلماسی استانی» یا استفاده از ظرفیت‌های مرزی و صنعتی استان‌ها مطرح کردند، تلاشی برای صورت‌بندی جدید از همان سیاست قدیمی «خنثی‌سازی تحریم‌ها»ست. واقعیت این است که دولت در شرایط فعلی، راهکار عملیاتی و کلان برای رفع تحریم‌ها در کوتاه‌مدت نمی‌بیند، بنابراین به سمت راهکارهای خُرد و محلی حرکت کرده است. وقتی وزیر خارجه می‌گوید اصفهان مسئول تجارت با شش کشور شده، اما جزئیات سازوکار مالی، لجستیک و حقوقی آن را بیان نمی‌کند، طبیعی است که در ذهن فعال اقتصادی و ناظر سیاسی، سوءتفاهم ایجاد می‌شود. مخاطب می‌پرسد: در کشوری که سیاست خارجی و تجارت بین‌الملل به‌شدت متمرکز است، چگونه یک استان می‌تواند به طور مستقل وارد تعامل با شش کشور شود؟ نکته اصلی اینجاست که حرف آقای عراقچی، حرف جدیدی در ساختار حکمرانی نیست. مسئولان عالی‌رتبه مدت‌هاست بر ایده خنثی‌سازی تحریم‌ها تاکید دارند. عراقچی سعی کرد این سیاست حاکمیتی را با ادبیات جدید و لعاب تکنوکراتیک بیان کند که بگوید «تحریم‌ها علاوه بر تهدید بودن، فرصت‌هایی هم ایجاد کرده‌اند و ما داریم از این فرصت‌ها استفاده می‌کنیم». چون جامعه در شرایط فشار اقتصادی است و گوشش از این حرف‌ها پر شده، واکنش منفی نشان داد. در واقع ایشان خواستند بگویند که وزارت خارجه منفعل نیست و دارد از لایه‌های زیرین (استان‌ها) برای دورزدن تحریم استفاده می‌کند، اما این پیام به‌درستی منتقل نشد و بیشتر شبیه به شعار غیرواقعی به نظر رسید.

 نکته جالبی که در تحلیل‌ها به چشم می‌آید، تغییر محسوس در موقعیت سیاسی وزیر امور خارجه است. ایشان در دوران برجام به‌عنوان بازوی اجرایی دکتر جواد ظریف و نزدیک به جریان اعتدال شناخته می‌شدند. اما پس از شکست مذاکرات و فشارهای وارده، به نظر می‌رسد ادبیات و حتی مواضع ایشان چرخش آشکاری به سمت اصول‌گرایان داشته است. آیا این تاکتیک برای بقاست یا آقای عراقچی دچار دگردیسی فکری شده‌اند؟

این تحلیل‌ها کاملاً منطبق بر واقعیت‌های میدانی است. اگر نگاه انتقادی به روند چند ماه گذشته داشته باشیم، می‌بینیم که آقای عراقچی بعد از به نتیجه نرسیدن مذاکرات اولیه، به‌ویژه پس از موج تخریب‌های شخصی که علیه ایشان و خانواده‌شان صورت گرفت، گارد خودش را تغییر داد. ورود مخالفان به حریم خصوصی و زندگی شخصی ایشان، فشار روانی و سیاسی سنگینی را تحمیل کرد. در ادبیات سیاست داخلی، می‌توانیم بگوییم عراقچی هرچه بیشتر از خط فکری و اجرایی آقای ظریف فاصله گرفت و به مواضع اصول‌گرایان نزدیک‌تر شد. این نزدیکی شاید انتخاب استراتژیک برای کاهش فشارها باشد. عراقچی می‌خواهد به هسته سخت قدرت و منتقدان تندرو در مجلس و رسانه‌ها ثابت کند که برخلاف تصور آنها، او نه‌تنها نزدیک به اصلاح‌طلبان نیست، بلکه در چهارچوب گفتمان اصول‌گرایی و مقاومت عمل می‌کند.

تغییر ادبیات، پیام واضح «تداوم همراهی با جریان حاکم» را دارد. آقای عراقچی و تیم وزارت خارجه زیر فشار شدیدی هستند که به سه گروه «افکار عمومی»، «بازار» و «حاکمیت» پاسخ دهند. پرسش همه این است که چرا مذاکرات شکست خورد و الان برنامه چیست؟ عراقچی در پاسخ به این فشارها، به‌جای اینکه وارد چالش تحلیل دلایل شکست شود، ترجیح داد با ادبیات مورد پسند حاکمیت صحبت کند و بگوید تحریم‌ها فرصت است و در حال مدیریت هستیم. این مکانیسم دفاعی برای دیپلمات است که می‌خواهد در ساختار باقی بماند و کار کند.

 شما به تلاش عباس عراقچی برای پاسخگویی اشاره کردید. اما نقد جدی به ایشان و البته سنت دیپلماسی که در ایران وارد است، نوعی «بی‌خبری» یا «بی‌تفاوت‌نمایی» نسبت به درد و رنج مردم است. وقتی وزیر خارجه می‌گوید تحریم برکت دارد، آیا متوجه نیست که این جمله چه آتشی بر جان مردم می‌اندازد که زیر بار تورم له شده‌اند؟ این شکاف ادراک از کجا ناشی می‌شود؟

 این امر ریشه در سنت قدیمی و غلط در وزارت خارجه ایران دارد که من آن را «سنت انگلیسی» یا تاکید بیش از حد بر دیوان‌سالاری محض می‌نامم. در این سنت، تفکیک میان سیاست خارجی و داخلی قائل می‌شوند. دیپلمات‌ها یاد گرفته‌اند که کارشان فقط تعامل با «خارجی» است و نباید کاری به مسائل داخلی داشته باشند. آقای عراقچی خودش را بیش از آنکه سیاستمدار بداند، تکنوکرات جمهوری اسلامی می‌داند. او نمی‌خواهد از چهارچوب‌های مرسوم و خطوط قرمز حاکمیت فراتر برود. وقتی می‌گوید، «تحریم‌ها ما را قوی کرد»، مخاطبش مردم ایران نیستند؛ مخاطبش اروپا و آمریکاست. او دارد به زبان دیپلماتیک به غرب پیام می‌دهد که «فکر نکنید ابزار تحریم ما را فلج کرده، پس ما را نترسانید و امتیاز بیشتر نخواهید». این تاکتیک چانه‌زنی در میز مذاکره است.

اما مشکل دقیقاً همین‌جاست که در دنیای امروز، دیگر دیواری میان مخاطب داخلی و خارجی وجود ندارد. وقتی این حرف در رسانه منتشر می‌شود، مردم ایران آن را می‌شنوند و ترجمه داخلی‌اش این می‌شود: «وزیر خارجه از زندگی ما خبر ندارد، از قیمت گوشت و مسکن خبر ندارد و درد ما را نمی‌فهمد.» این دوگانگی همیشه پاشنه آشیل وزارت خارجه بوده است. حتی آقای دکتر جواد ظریف هم چنین ضعفی داشت. ظریف هم در بسیاری از موارد مخاطبش خارجی‌ها بودند و حرف‌هایی می‌زد که در داخل بازتاب منفی داشت، اما ایشان اخیراً تلاش کرده این ضعف را جبران کند و توازنی میان پیام به خارج و همدلی با داخل برقرار کند. اما در مورد آقای عراقچی و حتی معاونان ایشان، هنوز این نقیصه به‌شدت وجود دارد. آنها وقتی می‌خواهند به غرب بگویند دست از «دیپلماسی اجبار» بردارید، ادبیاتی به کار می‌برند که مردم احساس می‌کنند مخاطب این حرف‌ها آنها هستند و مسئولان دارند واقعیت‌های تلخ زندگی آنها را انکار می‌کنند.

 این موضوع ما را به بحث «اعتماد عمومی» و ابزارهای دولت برای کنترل بازار می‌رساند. سال‌هاست که دولت‌ها از ابزارهایی مثل تغییر وزرا یا وعده‌های دیپلماتیک برای مدیریت انتظارات تورمی استفاده می‌کنند، موضوعی که به «خبردرمانی» معروف شد. به نظر می‌رسد این ابزارها دیگر کار نمی‌کنند.

 وضعی که آقای عراقچی و مجموعه دولت در آن گرفتار شده‌اند، بن‌بست ابزاری است. از یک طرف آنها مجبورند امید به توافق را زنده نگه دارند، چون می‌دانند کوچک‌ترین سیگنال قطعی شکست، چه تاثیر ویرانگری بر بازار ارز، طلا و معیشت مردم دارد. آنها نیاز دارند بگویند «مذاکره ادامه دارد» که تورم انتظاری را مهار کنند. اما از طرف دیگر، جعبه‌ابزار آنها خالی شده است. ابزارهایی مثل خبردرمانی، تغییر رئیس بانک مرکزی یا وعده‌های کلی، در طول زمان دچار «استهلاک کارکردی» شده‌اند. در علوم سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی، پدیده‌ای داریم که مراحل بی‌اعتمادی را توضیح می‌دهد. مردم در مرحله اول امیدوارند که «تغییر سیاست‌ها» وضع را بهتر کند. وقتی سیاست عوض می‌شود و وضع بهتر نمی‌شود، سراغ مرحله دوم می‌روند و می‌گویند مشکل از «افراد» است؛ اگر فلان وزیر برود و فلان وزیر بیاید، درست می‌شود. اما الان در مرحله سوم و خطرناک بی‌اعتمادی هستیم. مردم می‌گویند مشکل نه سیاست است و نه افراد، بلکه «نهادها» کار نمی‌کنند. وقتی جامعه به این باور برسد که نهاد سیاست خارجی یا نهاد اقتصاد اساساً توان حل مسئله را ندارد، دیگر تغییر وزیر خارجه یا رئیس کل بانک مرکزی تاثیری بر بازار ندارد. این بالاترین درجه بی‌اعتمادی است.

بنابراین آقای عباس عراقچی با ابزارهای فرسوده و بی‌اعتباری روبه‌روست. او نه ابزار جدیدی برای راضی کردن حاکمیت به تغییر استراتژی دارد و نه ابزاری برای امیدوار نگه داشتن مردم. راه رفتن روی این طناب باریک، شرایط را برای او سخت کرده است. ایشان به دلیل همان سنت دیپلماتیک، فاقد مهارت‌های سیاست‌ورزی داخلی است. جمله‌بندی‌ها و ادبیاتش خشک، اداری و فاقد عنصر همدلی است. اگر به تیم مشاوران ایشان نگاه کنید، می‌بینید که اکثر آنها متخصصان حوزه بین‌الملل هستند و جای خالی مشاوران جامعه‌شناس یا متخصص سیاست داخلی که نبض جامعه را به او بدهند، به‌شدت احساس می‌شود.

 بسیاری از منتقدان می‌گویند وقتی مقامات از مقاومت صحبت می‌کنند، خودشان و خانواده‌شان در رفاه هستند و این خلاف انصاف است. آیا می‌توان این نقد اخلاقی را به عملکرد آقای عراقچی و تیمش وارد دانست؟ و درنهایت، آیا عراقچیِ امروز، همان عراقچیِ مطلوب نظام است یا عراقچیِ مطلوب مردم؟

 یک اصل اخلاقی کهن و جهان‌شمول داریم که می‌گوید «آنچه بر خود نمی‌پسندی، بر دیگران هم مپسند». این نقد مردم کاملاً درست و وارد است. کسانی که دوست ندارند خودشان و فرزندانشان زیر فشار اقتصادی و تحریم باشند، اخلاقاً نباید نسخه‌ای بپیچند که مردم را زیر آن فشار قرار دهد. این مطالبه بحقی است. اما من بر این باورم در تحلیل سیاسی و به‌کارگیری قواعد اخلاقی در قضاوت مسئولان، باید اصل «انصاف» را هم در نظر بگیریم. واقعاً نمی‌شود ادعا کرد که آقای عراقچی یا سایر مسئولان ارشد از تحریم‌ها بی‌خبرند یا شخصاً دوست دارند مردم زجر بکشند. اگر بخواهیم این قاعده را تعمیم دهیم که «هرکس مسئول است پس درد مردم را نمی‌فهمد»، تحلیلمان به بیراهه می‌رود، چون بسیاری از مدیران بخش خصوصی هم ممکن است در رفاه باشند اما دغدغه مردم را داشته باشند.

مسئله اصلی در مورد شخص آقای عراقچی، همان وضعیت تراژیکی است که در آن گرفتار شده است. با شناختی که از ایشان دارم، این‌طور نیست که شخصاً مخالف توافق باشد یا اهمیت رفع تحریم‌ها را نداند. اما او خودش را «مجری سیاست‌های نظام» می‌داند. او بارها، چه در مصاحبه با رسانه‌های داخلی و چه خارجی (مثل راشاتودی یا الجزیره) تاکید کرده که اگر آنها حقوق ما را به رسمیت بشناسند مذاکره می‌کنیم. این یعنی او در چهارچوب تصمیمات کلان نظام حرکت می‌کند و تصمیم نظام فعلاً بر این است که در این شرایط خاص و با این پیش‌شرط‌ها، مذاکره‌ای انجام نشود.

این فاصله میان «خواست شخصی» و «وظیفه سازمانی» در دوره آقای جواد ظریف هم بود. ظریف هم می‌گفت من مجری سیاست‌های نظام هستم. اما تفاوت اینجاست که عراقچی در ابتدای دولت پزشکیان سعی کرد «فضای مانور خاکستری» برای خودش ایجاد کند و کمی متفاوت ظاهر شود، اما بعد از حملات سنگین داخلی، از آن فضا عقب‌نشینی کرد. امروز به نظر می‌رسد عراقچی کاملاً با هسته سخت قدرت هماهنگ شده و حتی از بیان انتقادهای نرم هم خودداری می‌کند که جایگاهش حفظ شود. این رویکرد شاید بقای او را در وزارت خارجه تضمین کند، اما به «اعتبار شخصی» او نزد افکار عمومی آسیب جدی می‌زند. مردم، اهالی کسب‌وکار و طبقه متوسط انتظار دارند وزیر خارجه‌شان حتی اگر نمی‌تواند کاری کند، حداقل در کلام با آنها همدلی کند، نه اینکه در اتاق بازرگانی اصفهان حرف‌هایی بزند که زمینه را برای سوءتفاهم ایجاد کند.

 اجازه دهید لنز دوربین را به خارج از مرزها بچرخانیم. یکی از متغیرهای اصلی که این روزها بر تمام تحلیل‌ها سایه انداخته، بازگشت دونالد ترامپ و همگرایی او با بنیامین نتانیاهو است. دیدار اخیر ترامپ و نتانیاهو بازتاب‌های زیادی داشت. ارزیابی شما از این دیدار چیست؟ آیا ما با «فشار حداکثری» جدید و متفاوت روبه‌رو هستیم؟

 نتیجه دیدار اخیر ترامپ و نتانیاهو، به نظرم فراتر از حد انتظارِ بدبینانه بود. انتظار نمی‌رفت که دونالد ترامپ تا این حد صریح و آشکارا از «اقدام نظامی احتمالی اسرائیل» علیه ایران حمایت کند یا دست‌کم چراغ سبز نشان دهد. این تغییر فاز جدی نسبت به دوره اول ریاست‌جمهوری اوست. اما نکته مهم و خطرناک، خط قرمز جدیدی است که ترامپ برای ایران ترسیم کرد. تا پیش از این، تمرکز اصلی روی برنامه هسته‌ای بود. اما ترامپ در این دیدار اعلام کرد که توان هسته‌ای ایران را (به‌زعم خودشان) مهار کرده یا از بین برده‌اند و اگر ایران بخواهد آن را بازسازی کند، سریع حمله می‌کنند. اما بحث جدید، «توان موشکی» است.

ترامپ صراحتاً توان موشکی ایران را به‌عنوان تهدید وجودی برای منطقه و اسرائیل معرفی کرد. این یعنی پیچیده‌تر شدن کلاف سردرگم مذاکرات. اگر روزنه امیدی هم برای احیای چیزی شبیه به برجام وجود داشت، با وارد کردن بحث موشکی به‌عنوان پیش‌شرط یا خط قرمز اصلی، آن روزنه هم بسته شد. ترامپ جمله‌ای گفت با این مضمون که «گاهی شما می‌خواهید توافق کنید، اما نمی‌شود». به نظر من اشاره مستقیم او به ایران بود؛ یعنی شرایط به‌گونه‌ای شکل گرفته که عملاً فضایی برای توافق با ایران (با مختصات فعلی) وجود ندارد. طبیعتاً در این شرایط، کار برای آقای عراقچی و تیم دیپلماسی ایران دشوار است. آنها با آمریکایی طرف هستند که نه‌تنها به‌دنبال توافق هسته‌ای صرف نیست، بلکه دایره تقابل را به حوزه دفاعی و موشکی کشانده است. این یعنی مرگ تدریجی همان اندک امیدواری که در بازار و افکار عمومی وجود داشت. 

دراین پرونده بخوانید ...