همرنگ جماعت
چه زمانی افراد با همطبقهشان هویت پیدا میکنند؟
در روایتهای کلاسیک، طبقه کارگر بهمثابه تودهای یکدست به تصویر کشیده میشود. مردانی با دستهای پینهبسته، زندگی مشابه، منافع مشترک و سرنوشتی واحد. واقعیت اجتماعی، در اوج صنعتی شدن، هرگز چنین ساده نبود. طبقه کارگر، پیش از آنکه «طبقه» باشد، مجموعهای از زندگیهای ناهمگون بود که فقط در کارخانه به هم میرسیدند. کارگری که نسلها در شهر صنعتی زندگی کرده بود، شبکهای از روابط محلی، خویشاوندی و اعتماد داشت. در مقابل، کارگری که تازه مهاجرت کرده بود، بیریشه، بیصدا و ناپیدا بود. این دو، اگرچه همدستمزد بودند، لزوماً همهویت نبودند و سیاست، بیش از آنکه به دستمزد واکنش نشان دهد، به هویت واکنش نشان میدهد. چرا بعضی کارگران خودشان را «کارگر» میدانند و به آن افتخار میکنند، اما برخی دیگر با همان شغل و همان دستمزد، هیچ پیوندی با این هویت ندارند. چرا در دورههایی از تاریخ، طبقه کارگر به نیرویی منسجم و سیاسی بدل میشود و در دورههایی دیگر، پراکنده و خاموش باقی میماند؟ پرسشها، نهفقط دغدغه تاریخنگاران و جامعهشناسان، بلکه مسئلهای محوری در اقتصاد سیاسی و فهم شکلگیری دموکراسیهای مدرن است. در روایتهای کلاسیک، رشد طبقه کارگر و گسترش حق رأی باید بهطور طبیعی به ظهور سیاست طبقاتی بینجامد. هرچه تعداد کارگران بیشتر شود و مشارکت سیاسی آنها افزایش یابد، انتظار میرود که آنان بهعنوان بلوک اجتماعی و سیاسی واحد عمل کنند. نمونه بارز آن، بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم است، کشوری که یکی از صنعتیترین اقتصادهای جهان بود، بیش از سهچهارم نیروی کارش را کارگران یدی تشکیل میدادند، اما سیاست طبقاتی و موفقیت انتخاباتی حزب کارگر با تاخیری قابلتوجه شکل گرفت. مقالهای که گزارش روی آن متمرکز است، به همین معما میپردازد. چرا شکلگیری هویت طبقاتی در اوج صنعتی شدن کند و ناپایدار بود؟ نویسندگان این مقاله با بازگشت به بریتانیای سالهای ۱۸۸۱ تا ۱۹۱۱، تاکید میکنند پاسخ را باید در سازوکارهای هویتی جستوجو کرد. جایی که «شباهت»، «فاصله ادراکشده» و «ترکیب جمعیتی» نقش تعیینکننده دارد.
ایده مرکزی مقاله، ساده و پیامدها عمیق است. افراد زمانی با طبقه اجتماعی هویت پیدا میکنند که خودشان را به عضو نمونهوار آن طبقه شبیه بدانند. اگر ترکیب طبقهای بهویژه از طریق مهاجرت گسترده چنان ناهمگون شود که این شباهت ذهنی تضعیف شود، هویت طبقاتی نیز سست میشود. صنعتی شدن بریتانیا، با همه وعدههایش برای همبستگی کارگری، با موجهای عظیم مهاجرت داخلی همراه بود، موجهایی که ناهمگنی فرهنگی را افزایش داد و شکلگیری هویت مشترک را به تعویق انداخت. نویسندگان با استفاده از دادههای سرشماری بریتانیا، الگوهای نامگذاری کودکان، عضویت در اتحادیههای کارگری و نتایج انتخاباتی، نشان میدهند که چگونه فاصله ادراکشده از طبقه کارگر (سطح خانواده)، قابلمشاهده و اندازهگیری است و چگونه این فاصله، مستقیماً به رفتار سیاسی ترجمه میشود. آنچه در ادامه میخوانید، روایتی از پژوهشی تاریخی-اقتصادی است که به این پرسش میپردازد. چه شرایطی لازم است تا افراد خودشان را بخشی از طبقه اجتماعی بدانند. روایت، از بریتانیای اواخر قرن نوزدهم آغاز میشود، دورهای که صنعتی شدن و گسترش حق رای، انتظار شکلگیری سیاست طبقاتی را تقویت کرده بود، اما واقعیت مسیر پیچیدهتری را طی کرد. در این مسیر، مهاجرت، ناهمگنی و فاصلههای ادراکشده، نقشی ایفا کردند که کمتر به چشم آمده است.
هویت طبقاتی
در قرن نوزدهم، متفکران سیاسی تصور میکردند مسیر سادهای پیشرو دارند. صنعتی شدن، شهرنشینی، گسترش حق رای، همهچیز مهیاست. کافی است کارگران زیاد شوند تا طبقه کارگر آگاه، متحد شود و سیاست را به نفع خودش تغییر دهد. تاریخ، مسیر دیگری رفت. نه انقلاب پرولتاریاییِ وعدهدادهشده رخ داد، نه سیاست طبقاتی آنگونه که انتظار میرفت تثبیت شد. پرسش سادهای باقی ماند که پاسخ پیچیدهای داشت، چه زمانی افراد با طبقه خودشان هویت پیدا میکنند؟ یکسوم پایانی قرن نوزدهم، سیاست بریتانیا بهتدریج پوست میانداخت. شکافهای قدیمی (مذهب، امپراتوری، تعرفهها) کمرنگ میشدند و طبقه اجتماعی به مرکز میدان میآمد. همزمان، انقلاب صنعتی دوم در جریان بود. فولاد، شیمی، مهندسی، کارخانهها بزرگتر میشدند و نیروی کار یدی افزایش مییافت. تا اوایل قرن بیستم، نزدیک ۸۰ درصد نیروی کار بریتانیا را کارگران یدی تشکیل میدادند. بریتانیا به تعبیر تاریخنگاران، «یکی از کارگریترین کشورهای جهان» شده بود. در همین دوره، حق رای نیز گسترش یافت. اصلاحات انتخاباتی ۱۸۶۷ و سپس ۱۸۸۴، میلیونها مرد از طبقه کارگر را وارد سیاست کرد. از بیرون، همهچیز آماده به نظر میرسید. جمعیت کارگری، حق رای و اتحادیهها. سیاست طبقاتی، برخلاف انتظار، با تاخیر شکل گرفت. حزب کارگر دیرتر از آنچه پیشبینی میشد قد علم کرد و زمانی که وارد پارلمان شد، سهم آرایش ناچیز بود. مشکل کجا بود؟ پاسخ رایج، اقتصادی است؛ بهبود سطح زندگی، رشد دستمزدها، شکلگیری «اشرافیت کارگری». اما این پاسخ، پدیده مهم هویت را نادیده میگیرد. طبقه اجتماعی مجموعهای از مشاغل یا سطح درآمد نیست. طبقه، زمانی به نیروی سیاسی تبدیل میشود که افراد خودشان را «عضو» آن بدانند. افراد زمانی با یک گروه هویت پیدا میکنند که احساس کنند به آن شبیهاند، به آن تعلق دارند و با «نمونهوارترین» اعضای آن فاصلهای ندارند. این شباهت، فقط اقتصادی نیست. لهجه، سبک زندگی، محل تولد، مذهب، حتی نامها نقش دارند. اگر کارگر باشی اما احساس کنی کارگران اطرافت غریبهاند، تعلق شکل نمیگیرد. «ما» ساخته نمیشود.
شکاف نامرئی
صنعتی شدن فقط کارخانه نساخت، مهاجرت ساخت. میلیونها نفر از روستاها به شهرها آمدند. کارگران تازهوارد، از مناطق مختلف، با فرهنگها، لهجهها و عادتهای متفاوت. شهرهای صنعتی پر شدند از مردمی که در شغل شبیه هم بودند، اما در فرهنگ نه. اینجاست که پارادوکس تاریخی شکل میگیرد. صنعتی شدن، که قرار بود سیاست طبقاتی را تقویت کند، در کوتاهمدت آن را تضعیف کرد. زیرا طبقه کارگر را ناهمگن کرد. کارگر بومی شهر، وقتی خودش را در محاصره کارگرانی میدید که از جاهای دیگر آمدهاند، کمتر احساس «ما بودن» میکرد. فاصله، نه در درآمد، که در فرهنگ شکل میگرفت. برای بررسی تجربی این سازوکار، مقاله به بریتانیا در فاصله سالهای ۱۸۸۱ تا ۱۹۱۱ میپردازد. دورهای که همزمان شاهد صنعتی شدن شتابان، گسترش حق رای و ظهور سیاستهای طبقاتی بود. نویسندگان از دادههای خرد سرشماری کل جمعیت انگلستان و ولز استفاده میکنند، دادههایی که امکان تحلیل در سطح فرد و خانوار را فراهم میکند.
ساختهشدن ما
ساختن «ما» نیازمند شباهت ادراکشده است، نه صرفاً وضع مشترک. انسانها برای دستهبندی جهان، از نشانههای فرهنگی همانند لهجه، پوشش، رفتار، حتی شیوه نامگذاری فرزندان استفاده میکنند. نشانهها، اغلب نادیده گرفته میشوند، اما دقیقاً همانجا هستند که هویت شکل میگیرد یا فرو میریزد. در بریتانیا در اواخر قرن نوزدهم، مهاجرت داخلی این نشانهها را برهم زد. محلههایی که زمانی فرهنگی نسبتاً همگن داشتند، بهسرعت متکثر شدند. این تکثر، پیش از آنکه به غنا تعبیر شود، به بیگانگی تعبیر شد. نتیجه، نه درگیری آشکار، بلکه فاصلهگیری خاموش بود. بسیاری از تغییرات سیاسی مهم، نه با فریاد، که در سکوت رخ میدهند. وقتی کارگری تصمیم میگیرد به اتحادیه نپیوندد، یا در انتخابات شرکت نکند، یا به حزبی رای دهد که منافع طبقاتیاش را نمایندگی نمیکند، اینها کنشهای پرسروصدا نیستند. اما سیاست را دگرگون میکنند. دادههای تاریخی نشان میدهد در مناطقی که فاصله فرهنگی میان کارگران بیشتر بود، مشارکت اتحادیهای کاهش پیدا میکرد. این کاهش، نه ناشی از سرکوب بود و نه الزاماً از رضایت اقتصادی. بیشتر از آن، نشانه تضعیف احساس تعلق بود. وقتی فرد خودش را نماینده «طبقه» نمیداند، چرا باید برای آن هزینه بدهد؟
مقیاس خانواده
یکی از دقیقترین ردپاهای هویت طبقاتی را میتوان در شناسنامه کودکان پیدا کرد. نامگذاری کودکان، شخصیترین تصمیم خانواده است، اما دقیقاً به همین دلیل، سیاسی است. نام، انتخابی است که هم شخصی است و هم اجتماعی. والدین با نامگذاری، جایگاهشان را (آگاهانه یا ناخودآگاه) در جهان اجتماعی علامتگذاری میکنند. خانواده، پیش از آنکه به حزب یا اتحادیه فکر کند، جایگاهش را در جامعه تعریف میکند. نام کودک، بیانیهای بیصدا درباره «ما که هستیم» است. وقتی خانوادهای کارگری، در محیطی احساس بیگانگی میکند، بهتدریج از نشانههای هویتی طبقه فاصله میگیرد. این فاصله، نشانه تردید است. تردید درباره تعلق. در بریتانیای صنعتی، نامهای خاصی بهطور تجربی با طبقه کارگر و نامهایی دیگر با طبقه متوسط یا بالا پیوند یافته بود. زمانی که خانوادهای کارگری در محلهای با فاصله فرهنگی بیشتر زندگی میکرد، احتمال انتخاب نامهای «کارگری» کاهش مییافت. این تغییر کوچک، نشانه تغییر بزرگ به معنای عقبنشینی از هویت طبقاتی بود.
عقبنشینی سیاستمدار
فاصله فرهنگی، پیامدهای سیاسی دارد. کارگرانی که کمتر با طبقه خودشان هویت پیدا میکردند، کمتر به اتحادیهها میپیوستند. دادههای میلیونها عضو اتحادیه نشان میدهد در مناطقی که فاصله فرهنگی میان کارگران بیشتر بود، عضویت اتحادیهای کاهش مییافت (آن هم دقیقاً در میان کارگران). تغییرات فردی، در مقیاس بزرگ، به سیاست انتخاباتی منتقل شد. در حوزههایی که فاصله فرهنگی از طبقه کارگر بیشتر بود، حزب کارگر رای کمتری میآورد و گاهی اصلاً نامزد معرفی نمیکرد. نامزدها هم این را میفهمیدند. در چنین مناطقی، سیاستمداران حزب کارگر کمتر از زبان و مسائل کارگری استفاده میکردند. گویی خودشان هم حس میکردند «جماعت»، دیگر جماعت نیست. در حوزههایی که طبقه کارگر از نظر فرهنگی پراکندهتر بود، نامزدها کمتر به مسائل کارگری میپرداختند. گویی سیاست هم تشخیص میداد که مخاطب واحدی وجود ندارد. سیاست طبقاتی، بدون جماعت، زبانش را از دست میدهد. اما همهجا اینگونه نبود. در برخی شهرهای بزرگ، روند مهاجرت ورودی کند شد و نسلهای بعدی مهاجران بر تازهواردها غلبه یافتند. شهرها، بهتدریج همگن شدند. فرزندان مهاجران، دیگر «غریبه» نبودند، آنها بومی محسوب میشدند. همین تغییر نسلی، به تقویت هویت کارگری انجامید. در همین فضاها بود که حزب کارگر قدرت گرفت. حمایت انتخاباتی، نه همزمان با صنعتی شدن، بلکه با تثبیت هویت طبقاتی افزایش یافت. تاخیر تاریخی، تصادفی نبود، نتیجه فرآیند هویتسازی بود. در مقابل، مناطق روستایی مسیر معکوس را طی کردند. مهاجرت خروجی مداوم، کارگران بومی را پراکنده کرد و فاصله فرهنگی را افزایش داد. در چنین فضاهایی، طبقه کارگر هرگز به «ما» تبدیل نشد. سیاست طبقاتی، ریشه ندواند و جایش را به وفاداریهای محلی، مذهبی یا سنتی داد.
صنعتی شدن
عضویت در اتحادیه، پرهزینه است. نیازمند اعتماد، مشارکت و پذیرش «سرنوشت مشترک» است. وقتی هویت طبقاتی سست میشود، اتحادیه اولین قربانی است. دادههای تاریخی نشان میدهد کاهش عضویت اتحادیهای، دقیقاً از همانجا شروع میشود که فاصله فرهنگی افزایش مییابد. کاهش عضویت اتحادیهای به معنای رضایت از وضع موجود نیست. گاهی فقط به معنای نبودِ «ما» است. بدون «ما»، اعتراض هم فردی میشود، نه جمعی. انقلاب صنعتی، انسانها را از نظر فیزیکی به هم نزدیک کرد. همین فرآیند، از نظر فرهنگی بسیاری را از هم دور کرد. روستاییانی که به شهر آمدند، فقط محل زندگیشان عوض نشد، جهان معناییشان هم جابهجا شد. برای کارگر بومی شهر، مهاجران تازهوارد نه همکار، بلکه «دیگری» بودند. دیگری که لهجهاش فرق میکرد، آیینهایش متفاوت بود و حتی شیوه فرزندپروریاش غریب به نظر میرسید. تفاوتها، پیش از آنکه به تعارض طبقاتی با سرمایهدار منجر شود، تعارض درونطبقاتی ایجاد کرد. بنابراین نمیتوان گفت همبستگی همیشه برنده است. در روایتهای کلاسیک، همبستگی گرایش طبیعی فرض میشود، کارگران بهطور خودکار متحد میشوند. تاریخ اجتماعی نشان میدهد همبستگی، ساخته میشود، نه کشف. ساختن آن هم به زمان، ثبات جمعیتی و تکرار تجربه مشترک نیاز دارد.
درس بریتانیا
داستان بریتانیا در آستانه قرن بیستم، درس عمومی دارد. طبقه اجتماعی بهخودیخود سیاست نمیسازد. هویت، محصول شباهت ادراکشده است، نه صرف موقعیت اقتصادی. هرجا شکافهای دیگر (مهاجرت، قومیت، مذهب، محل تولد) از دل طبقه عبور کنند، «ما» تضعیف میشود. این درس، محدود به تاریخ نیست. امروز هم در بسیاری از کشورها (از آمریکا تا اروپا) میبینیم که طبقه کارگر الزاماً به احزاب کارگری رای نمیدهد. مهاجرت، تنوع فرهنگی و احساس فاصله، سیاست طبقاتی را پیچیده کرده است. حمایت از بازتوزیع کاهش مییابد، حتی وقتی نابرابری افزایش پیدا میکند. افراد زمانی با طبقه خودشان هویت پیدا میکنند که احساس کنند بخشی از یک جماعتاند. جماعتی آشنا، نه صرفاً همدرآمد. سیاست طبقاتی، پیش از آنکه به صندوق رای برسد، باید از کوچه، خانه، نام کودک و حس تعلق عبور کند. اگر جماعت شکل نگیرد، طبقه (حتی اگر اکثریت باشد) به نیروی سیاسی تبدیل نمیشود. به همین دلیل است که تاریخ، برخلاف پیشبینیها، همیشه از مسیر ساده اقتصاد عبور نمیکند. همرنگ جماعت شدن، پیششرط سیاست طبقاتی است. پیش از آنکه عدالت توزیعی مطالبه شود، باید تعلق ساخته شود. بدون آن، طبقه به عدد تقلیل مییابد و سیاست، مسیرهای دیگری پیدا میکند. همرنگ جماعت شدن، فرآیند اجتماعی است. افراد زمانی با طبقه خودشان هویت پیدا میکنند که احساس کنند بخشی از داستان مشترکاند. داستانی که در آن صداها، نامها و تجربهها آشناست. آنها زمانی با طبقه خودشان هویت پیدا میکنند که احساس کنند تنها نیستند، نه فقط در درآمد، بلکه در روایت زندگی.