شناسه خبر : 51586 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

نرو کار می‌کن

آیا کار کردن در ایران دیگر نمی‌صرفد؟

 

فاطمه نصیری / نویسنده نشریه 

اقتصاد ایران با پدیده دلاریزاسیون هزینه‌ها در برابر دستمزد ریالی روبه‌رو است که کار کردن را از فعالیت سودآور به زیان مالی تبدیل کرده است. با دلار ۱۶۰ هزارتومانی، حقوق‌های رسمی تنها پوشش‌دهنده بخشی از مخارج اولیه هستند و مفهوم پس‌انداز و آینده از محاسبات حذف شده است. این ناترازی به ظهور شاغلان فقیر و کوچ توده‌ای نیروهای متخصص و فنی به اقتصاد سایه یا مهاجرت به کشورهای همسایه منجر شده است، جایی که دستمزدها با واقعیت‌های جهانی همخوانی دارد. در داخل نیز، هزینه‌های پنهان اشتغال همانند حمل‌ونقل و استهلاک، باعث شده خانه‌نشینی عقلانی‌تر از اشتغال رسمی باشد. نتیجه نهایی این وضع، بی‌حسی اقتصادی، سقوط بهره‌وری و تخلیه کیفی بازار کار است. این روند با تخریب نظام انگیزشی، بدنه تولید ملی را به کما برده و جبران خروج سرمایه‌های انسانی در آینده دشوار است.

درآمد خطی

در اقتصادهای باثبات، «دستمزد» ابزاری برای توزیع رفاه و پاداش تخصص است، اما در اتمسفر فعلی ایران که نرخ ارز به مرز ۱۶۰ هزار تومان رسید، دستمزد به عدد نمادین تقلیل یافته که هیچ نسبتی با واقعیت‌های کف بازار ندارد. این پدیده را می‌توان دلاریزاسیون پنهان هزینه‌ها نامید. وضعی که در آن تولیدکننده، صاحب‌خانه و عرضه‌کننده خدمات، قیمت‌هایش را با «ساعت شنی دلار» تنظیم می‌کند، اما نیروی کار ناچار است با «تقویم سالانه دولت» برای افزایش حقوق منتظر بماند. اگرچه حقوق‌ها به ریال پرداخت می‌شود، اما سبد معیشت ایرانیان بین‌المللی شده است. وقتی دلار جهش می‌کند، اثر آن طی چند روز در قیمت شیر، گوشت و اجاره‌بها ظاهر می‌شود. در مقابل، فرآیند اصلاح دستمزد پروسه‌ای بوروکراتیک و سالانه است. ناهمزمانی (Asynchrony) باعث می‌شود قدرت خرید حقوق‌بگیر، پیش از آنکه مصوبه افزایش حقوق سال جدید ابلاغ شود، به‌وسیله تورم پیش‌نگر بلعیده شود. زمانی که تورم از مرزهای ۵۰ یا ۶۰ درصد عبور می‌کند و دلار به ارقام نجومی می‌رسد، کار کردن در مشاغل رسمی، «پرداخت یارانه از جیب کارگر به سیستم» است. فرد با پذیرش حقوق ۱۵ یا ۲۰ میلیون‌تومانی، در حال هزینه گران‌بهاترین دارایی‌اش یعنی «زمان» و «تخصص» در قبال مبلغی است که حتی هزینه استهلاک بیولوژیک و هزینه‌های تردد او را پوشش نمی‌دهد. اینجاست که مفهوم هزینه-فرصت برجسته می‌شود. فرد محاسبه می‌کند که اگر به‌جای ۸ ساعت کار موظف، به فعالیت‌های غیررسمی، دلالی خرد یا حتی استراحت (برای کاهش مصرف انرژی و استهلاک زندگی) بپردازد، زیان کمتری را متحمل می‌شود. شکاف عمیق میان درآمد ریالی و هزینه‌های دلاری، «آینده» را از محاسبات اقتصادی حذف کرده است. در اقتصادی که قیمت لپ‌تاپ یا گوشی هوشمند ساده با حقوق چند ماه کارمند برابری می‌کند و خرید مسکن به رویایی ۸۰ساله تبدیل شده، «پس‌انداز» معنایش را از دست می‌دهد. وقتی پس‌انداز ناممکن شود، انگیزه برای ارتقای شغلی و افزایش بهره‌وری از بین می‌رود. نیروی کار به این نتیجه می‌رسد که تفاوت میان «کار خوب» و «کار بد»، تغییری در سرنوشت مالی او ایجاد نمی‌کند، چرا که طوفان ارزی، تمام تلاش‌های خرد را به بن‌بست می‌کشاند.

این وضع جامعه را به سمت «فرار از ریال» سوق داده است. این فرار فقط در خرید طلا و ارز خلاصه نمی‌شود، بلکه به‌صورت فرار از شغل ریالی، خودش را نشان می‌دهد. موج استعفا در بخش‌های دولتی و خصوصی، نه به‌دلیل تنبلی، بلکه واکنش عقلانی به ناترازی درآمد-هزینه است. نیروی کار ترجیح می‌دهد به‌جای حضور در زنجیره تولید ملی، در بازارهای غیررسمی (Shadow Economy) فعالیت کند تا دستمزدش را مستقیم یا غیرمستقیم با نوسانات دلار همتراز کند. این همان نقطه‌ای است که اقتصاد ملی، موتور محرک یعنی «نیروی انسانی باانگیزه» را از دست می‌دهد و به سمت رکود عمیق حرکت می‌کند.

15

اقتصاد سایه

در دهه‌های گذشته، بیکاری مرز میان فقر و رفاه بود. اما امروز، مرزهای فقر به درون محیط‌های کاری رسمی نفوذ کرده است. پدیده شاغلان فقیر نشان‌دهنده شکست قراردادهای اجتماعی است. وضعی که در آن داشتن شغل تمام‌وقت، تضمینی برای تامین نیازهای اولیه نیست. این بحران، فراتر از آمارها، روح تخصص را در جامعه نشانه رفته است. وقتی حقوق مهندس متخصص یا معلم باسابقه، تنها با هزینه اجاره‌بهای واحد کوچک در دورافتاده‌ترین حاشیه شهرها برابری می‌کند، کار تخصصی معنای اقتصادی‌اش را از دست می‌دهد. در این نقطه، فرد دچار بحران معنا می‌شود. تخصص که روزی ابزاری برای تمایز و پیشرفت بود، اکنون به باری بر دوش صاحبش تبدیل شده است، چرا که سال‌ها تحصیل و کسب مهارت، خروجی مالی کمتری نسبت به فعالیت‌های ساده و غیرتخصصی در بازار آزاد دارد. این فعالیت عبث باعث سرخوردگی عمیق و خروج نخبگان از بدنه مولد کشور می‌شود، چرا که فرد می‌بیند تلاش مضاعف او، تاثیری در جابه‌جایی دهک اقتصادی‌اش ندارد.

در واکنش به فقر ساختاری، نیروی کار دست به مهاجرت داخلی می‌زند. کوچ از مشاغل رسمی و تولیدی به سمت اقتصاد سایه و پلت‌فرم‌محور صورت می‌گیرد. وقتی سیستم رسمی یعنی دولت و شرکت‌های بزرگ توان پرداخت دستمزد متناسب با تورم را ندارد، فرد ناچار است به مشاغلی روی بیاورد که نقدینگی سریع‌تر و منعطف‌تری دارند. رانندگی در تاکسی‌های اینترنتی، واسطه‌گری در بازارهای موازی مثل ارز، طلا و خودرو یا ورود ناشیانه به بازار ارزهای دیجیتال، پناهگاه‌هایی هستند که نیروی کار برای فرار از حقوق ثابتِ بی‌ارزش به آنها پناه می‌برد. اگرچه مشاغل غیررسمی در کوتاه‌مدت ممکن است درآمد ریالی بالاتری نسبت به پشت‌میزنشینی فراهم کنند، اما این مورد، تله پایداری است. این مشاغل فاقد پیوست‌های حمایتی نظیر بیمه درمانی، بازنشستگی، سنوات و امنیت شغلی هستند. جامعه‌ای که در آن نیروی متخصصش به‌جای تحقیق و توسعه یا آموزش، به‌دنبال نوسان‌گیری روزانه یا جابه‌جایی مسافر است، در واقع در حال مصرف کردن از اصل سرمایه خودش است. با حذف بیمه و بازنشستگی از سبد هزینه‌ای نیروی کار، با نسلی در آینده روبه‌رو هستیم که نه پس‌اندازی برای دوران پیری دارد و نه دولتی که توان حمایت از میلیون‌ها سالمندِ فاقد پوشش بیمه‌ای را داشته باشد.

تغییر الگو، ضربه نهایی را به بخش تولید و خدمات فنی وارد می‌کند. کارخانه‌ها و واحدهای صنعتی با کمبود شدید نیروی کار ماهر روبه‌رو می‌شوند، نه به این دلیل که نیروی کار وجود ندارد، بلکه به این دلیل که صرفه اقتصادی کار در کارخانه از بین رفته است. وقتی جوانی با خودروی فرسوده در کلان‌شهرها درآمدی دو برابر کارگر فنی در خط تولید دارد، تولید ملی به کما می‌رود.

مدار تولید

بحران انگیزه و فرسودگی شغلی، دو لبه قیچی هستند که در حال بریدن ریشه‌های تولید و خدمات در اقتصاد کشورمان هستند. وقتی نرخ ارز به ارقام نجومی می‌رسد، نه فقط نخبگان دانشگاهی، بلکه بدنه اجرایی و عملیاتی نیز به این نتیجه می‌رسد که ماندن در چرخه رسمی اقتصاد داخلی، خودزنی مالی است. در اقتصاد، رابطه‌ای مستقیم میان پاداش و عملکرد وجود دارد. وقتی این رابطه گسسته می‌شود، سیستم با پدیده‌ای به نام بیکاری پنهان و مهاجرت توده‌ای نیروهای مولد مواجه می‌شود که خطرناک‌تر از بیکاری آشکار است.

بحران انگیزه زمانی رخ می‌دهد که شاغل متوجه می‌شود با دو برابر کردن تلاش، قادر به تغییر وضع معیشتی نیست. در این حالت، بهره‌وری از شاخص فنی به موضوع روانی تبدیل می‌شود. فردی که حقوق او هزینه اجاره‌بها و نان خشک را پوشش می‌دهد، دیگر دغدغه‌ای برای نوآوری یا بهبود کیفیت کار ندارد. در این فضا، پدیده‌ای به نام ترک فعل پنهان شکل می‌گیرد. کارکنان در بخش‌های دولتی و خصوصی به‌جای استعفا که ریسک بالایی دارد، به کم‌کاری ارادی روی می‌آورند. آنها حضور فیزیکی دارند تا از بیمه و حداقل حقوق محروم نشوند، اما از نظر ذهنی هیچ سهمی در پیشبرد اهداف سازمان ندارند. این وضع به ایجاد سازمان‌های فرسوده‌ای منجر می‌شود که هزینه جاری بالایی دارند اما خروجی آنها نزدیک به صفر است. در واقع، دولت و بخش خصوصی حقوق پرداخت می‌کنند، اما در ازای آن کارایی دریافت نمی‌کنند، چون نیروی کار به‌صورت ناخودآگاه یا عمدی، سطح فعالیت را با سطح نازل دریافتی تراز کرده است. فرسودگی شغلی در ایران صرفاً ناشی از فشار کار زیاد نیست، بلکه ناشی از بی‌فایده بودن کار است. وقتی تکنسین یا کارشناس با دیدن قیمت کالاهای مصرفی و نرخ دلار ۱۶۰ هزارتومانی، متوجه می‌شود که کل حقوق ماهانه او معادل ۱۰۰ دلار است، دچار فروپاشی انگیزه می‌شود. خلاقیت زمانی شکوفا می‌شود که ذهن از نیازهای اولیه رها باشد. وقتی تمام توان ذهنی فرد صرف محاسبات پیچیده برای بقا تا انتهای ماه می‌شود، فضایی برای حل مسائل پیچیده کاری باقی نمی‌ماند. این فرسودگی به‌صورت زنجیره‌ای به تمام بخش‌ها سرایت کرده و کیفیت خدمات درمانی، مهندسی و آموزشی را به‌شدت کاهش می‌دهد. در سال‌های گذشته، مهاجرت عمدتاً به فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های برتر محدود می‌شد، اما اکنون با سقوط ارزش ریال، پدیده فرار دست‌ها شکل گرفته است. نجارها، جوشکارها، لوله‌کش‌ها و کارگران فنی به این نتیجه رسیده‌اند که مهارت یدی آنها در کشورهای همسایه مثل عراق، عمان یا کشورهای حاشیه خلیج فارس، ارزشی به‌مراتب بالاتر از ایران دارد. دلار ۱۶۰ هزارتومانی باعث شده است که حقوق کارگر ساده در اربیل یا مسقط، که به‌صورت دلاری یا با ارزهای معتبر پرداخت می‌شود، چند برابر حقوق مدیر میانی یا مهندس باسابقه در تهران باشد. نابرابری جهانی، بازار کار ایران را با خلئی بزرگ روبه‌رو کرده است. با کشوری مواجه هستیم که در حال از دست دادن نیروهایی است که چرخ‌های فیزیکی صنعت را می‌چرخانند.

فرار دست‌ها به معنای تخلیه کیفی بازار کار است. وقتی متخصص جوشکاری زیر آب یا تکنسین برق صنعتی می‌بیند که با کار در پروژه‌های خارج از کشورش می‌تواند ظرف دو سال به اندازه ۳۰ سال کار در ایران پس‌انداز کند، هیچ تعصب شغلی یا ملی نمی‌تواند مانع خروج او شود. این مهاجرت‌ها فقط خروج فیزیکی نیست، بلکه خروج تجربه و استانداردهای کاری است. نتیجه این روند، جایگزینی نیروهای ماهر با نیروهای بی‌تجربه و کم‌کیفیت در داخل است که باعث افزایش حوادث کار، کاهش عمر مفید ماشین‌آلات و افت شدید کیفیت تولیدات داخلی می‌شود. ایران در حال تبدیل‌شدن به کشوری است که در آن پیدا کردن تکنسین واقعاً ماهر برای کارهای زیرساختی به چالشی بزرگ تبدیل شده است، زیرا هر کسی که مهارتی در دست داشته، آن را به بازار جهانی عرضه کرده تا دستمزدی متناسب با قیمت‌های جهانی دریافت کند.

ادامه این روند یعنی اقتصاد ایران در حال تهی شدن از موتور محرک است. بدون نیروی کار باانگیزه و ماهر، حتی اگر بهترین تجهیزات و بیشترین منابع هم وجود داشته باشد، توسعه غیرممکن است. شکاف عمیق میان درآمد ریالی و هزینه‌های دلاری، اشتغال را از ارزش اجتماعی به اجبار فرسایشی تبدیل کرده که تنها راه رهایی از آن، یا خروج از مرزهاست یا کناره‌گیری از فعالیت‌های مولد و روی آوردن به بازارهای کاذب.

زوال محرک‌ها

تحلیلگران تنها به عدد خالص حقوق نگاه می‌کنند، اما در دنیای واقعی، هزینه به‌دست آوردن درآمد گاهی از درآمد پیشی می‌گیرد. اینجاست که با مفهوم محاسبه معکوس روبه‌رو می‌شویم؛ فرآیندی که در آن فرد متوجه می‌شود کار کردن نه‌تنها سودی ندارد، بلکه باعث استهلاک منابع شخصی و مالی او نیز می‌شود.

زمانی که تورم در بخش خدمات و کالاهای اساسی به اوج می‌رسد، حضور در بازار کار رسمی با چالش بزرگ هزینه‌های پنهان اشتغال روبه‌رو می‌شود. این هزینه‌ها شامل تمام مخارجی است که اگر فرد در خانه بماند، حذف می‌شود یا به‌شدت کاهش می‌یابد. برای کارمند با حقوق ۱۵ میلیون‌تومانی، لیست هزینه‌های جانبی می‌تواند شوکه‌کننده باشد. هزینه حمل‌ونقل با توجه به قیمت لوازم یدکی خودرو یا نرخ‌های جدید تاکسی‌های اینترنتی، بخش بزرگی از درآمد را می‌بلعد. علاوه بر این، وعده غذایی بیرون از خانه، پوشاک متناسب با محیط کار و از همه مهم‌تر، هزینه نگهداری فرزندان در مهدکودک‌ها یا به‌وسیله پرستار، عملاً چیزی از حقوق باقی نمی‌گذارد. در بسیاری از موارد، مادر شاغل یا جوان تازه فارغ‌التحصیل متوجه می‌شود که پس از کسر این مخارج، باقی‌مانده حقوق او حتی برای خرید یک جفت کفش یا هزینه اینترنت ماهانه کافی نیست. در چنین شرایطی، خانه‌نشینی به انتخاب عقلانی تبدیل می‌شود. فرد با ماندن در خانه، استهلاک خودرو را حذف می‌کند، هزینه پرستار را نمی‌پردازد و انرژی را برای کارهای خانگی یا آموزش‌های شخصی حفظ می‌کند. این یعنی در اقتصاد فعلی، بیکاری ارادی نوعی مدیریت هزینه برای جلوگیری از ضرر بیشتر است.

پیامد وحشتناک این وضع، پدیده‌ای به نام بی‌حسی اقتصادی است. در شرایط عادی، دولت‌ها با افزایش ۱۰ یا ۲۰درصدی حقوق، سعی می‌کنند انگیزه نیروی کار را حفظ کنند، اما وقتی شکاف میان هزینه‌ها و درآمد به قدری زیاد است که با دلار ۱۶۰ هزارتومانی هیچ نسبتی ندارد، این افزایش‌های جزئی دیگر محرک نیستند. جامعه نسبت به اخبار افزایش حقوق بی‌حس شده است، چون می‌داند این ارقام در برابر جهش قیمت مسکن و اقلام خوراکی، مثل قطره‌ای در برابر دریاست. وقتی متغیرهای سنتی مثل دستمزد کارایی‌اش را از دست می‌دهند، مدیریت نیروی انسانی در سطح کلان غیرممکن می‌شود. کارفرما دیگر نمی‌تواند با پاداش ریالی، کارمندش را به بهره‌وری بیشتر تشویق کند، چون کارمند می‌داند که این پاداش حتی هزینه خرید ساده سوپرمارکتی را هم پوشش نمی‌دهد. وقتی کار رسمی از صرفه می‌افتد، اقتصاد به سمت لایه‌های زیرزمینی یا خاکستری حرکت می‌کند. بخش بزرگی از نیروی کار فعال که از بازارهای رسمی خارج شده‌اند، جذب فعالیت‌هایی می‌شوند که در آمارهای رسمی ثبت نمی‌شود. این افراد به سمت دلالی‌های خرد، فروش کالا در شبکه‌های اجتماعی یا فعالیت در بازارهای موازی غیرمولد سوق پیدا می‌کنند. در این بازارها، درآمدها به‌صورت لحظه‌ای با نرخ تورم و دلار هماهنگ می‌شود و فرد برخلاف شغل رسمی، مجبور نیست هزینه استهلاک حضور در اداره را بپردازد. اما پیامد بزرگ این تغییر الگو، ضعیف شدن بخش تولید و خدمات مهندسی است که پایه توسعه هر کشوری محسوب می‌شود.

ترکیب تورم افسارگسیخته، هزینه‌های بالای اشتغال و دستمزدهای سرکوب‌شده، ایران را با خطر بزرگ تهی شدن از نیروی کار متخصص روبه‌رو کرده است. خروج سرمایه‌های انسانی از مدار رسمی اقتصاد، جراحتی است که به‌سادگی ترمیم نمی‌شود، حتی اگر در آینده شرایط اقتصادی بهبود یابد، بازگرداندن فردی که سال‌ها از فضای تخصص دور مانده یا به فعالیت در بازارهای غیررسمی عادت کرده است، دشوار است. اقتصاد ایران اکنون در نقطه‌ای است که کار کردن از فضیلت و ابزار پیشرفت، به بار اضافی بر دوش طبقه متوسط و ضعیف تبدیل شده است. این وضع زنگ خطری برای تمام ساختارهای تولیدی است که اگر فکری به حال همسان‌سازی واقعی درآمدها با هزینه‌های معیشت نشود، به‌زودی با صندلی‌های خالی از تخصص روبه‌رو می‌شود. 

دراین پرونده بخوانید ...