سراب شرقی
آیا روسیه و چین، پشت ایران ایستادند؟
سال 1404 را میتوان سال پرسش انتقادی از سیاست شرقگرایی در سیاست خارجی ایران دانست. قرارگیری جمهوری اسلامی ایران در بحرانهای تصاعدیابنده، از جمله جنگ 12روزه و حمله نظامی قریبالوقوع آمریکا در ماههای دی و بهمن، این پرسش را جدیتر از هر زمان دیگری در سپهر سیاسی و اجتماعی ایران طنینانداز کرده که تاکید بر راهبرد شرقگرایی برای تهران، چه دستاورد و نتایجی را در پی داشته است؟ نقش بیطرفانه چین و روسیه و عدم حمایتهای نظامی، امنیتی و سیاسی لازم و ملموس از ایران در طول یک سال گذشته، بر این گزاره صحه میگذارد که عدم توازن در سیاست خارجی، برای کشور میتواند چه عواقبی به دنبال داشته باشد. برای تبیین این وضعیت، ابتدا باید الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ را در ارائه تضمین برای متحدان خود درک کرد و بر اساس آن به شناسایی خطاهای حاکم بر سیاست خارجی ایران و درنهایت، به بازبینی سیاستها و راهبردها بر اساس مولفه تعادل در سیاست خارجی پرداخت.
الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ
در الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ بهویژه چین و روسیه، منطق مشابهی وجود دارد و آن، تفکیکبندی بین متحدان، تفکیک موضوعات و اولویتبندی اهداف است. این مسئله بهویژه معطوف به نظام بینالملل در حال گذار با منطق ائتلافهای سیال و گریز از اتحادهای دستوپاگیر تا حد زیادی میتواند کنش این دو بازیگر را در ارتباط با ایران قابلفهم کند. بر این مبنا میتوان به 9 شاخص و سنجه در چرایی این مسئله اشاره کرد:
منافع ملی بهمثابه اصل و چراغ راهنما. رفتار محتاطانه و بعضاً حداقلی روسیه و چین در قبال ایران، بیش از آنکه ناشی از ملاحظات مقطعی یا تاکتیکی باشد، ریشه در منطق ساختاری سیاست خارجی این دو قدرت دارد؛ منطقی که با انتظارات بخشی از نخبگان سیاسی ایران از شرقگرایی و اتحاد راهبردی همپوشانی کامل ندارد. برای فهم این شکاف، باید از ادبیات هنجاری وفاداری و همپیمانی عبور کرد و به چهارچوب واقعگرایانهای بازگشت که در آن منافع ملی، هزینه-فایده و مدیریت ریسک، معیار نهایی تصمیمگیری و تصمیمسازی است. بر این اساس، در دستگاه سیاست خارجی مسکو و پکن، منافع ملی نه یک مفهوم سیال یا قابل تفسیر، بلکه یک قطبنمای سخت و مصالحهناپذیر است. این منافع بهصورت عینی تعریف میشوند؛ جلوگیری از درگیری مستقیم با ایالاتمتحده، حفظ ثبات محیطهای پیرامونی، و اولویتبخشی به رشد اقتصادی و تجارت خارجی. از این منظر، ایران برای هر دو کشور بازیگری مهم در معادلات منطقهای و ژئوپلیتیک است، اما نه آنقدر حیاتی که ارزش ورود به یک رویارویی نظامی پرهزینه و پرریسک را داشته باشد. به عبارت دقیقتر؛ حمایت امنیتی مؤثر از ایران، بهویژه در شرایطی که احتمال تقابل مستقیم با آمریکا یا متحدانش وجود دارد، میتواند این دو قدرت را وارد مسیری کند که بهطور بنیادین با تعریف منافع ملیشان ناسازگار است.
هزینههای هنگفت حمایت از متحدان دردسرساز. عامل تعیینکننده دیگر، هزینههای هنگفت حمایت از متحدانی است که در کانون بحرانهای امنیتی قرار دارند. در ادبیات اقتصاد سیاسی بینالملل، ایران کشوری با ریسک بالای ژئوپلیتیک شناخته میشود که زیر تحریمهای گسترده قرار دارد، در چندین پرونده امنیتی منطقهای نقش فعال دارد و همواره در معرض تشدید تنش با آمریکا و اسرائیل قرار دارد. برای روسیه و چین، حمایت عملی از چنین بازیگری بهمعنای پذیرش هزینههای مستقیم و غیرمستقیم است؛ از تحریمهای ثانویه و فشار بر شرکتها و بانکها گرفته تا بیثباتی بازار انرژی و اختلال در تجارت دریایی. تجربههای گذشته حتی در قبال شرکای نزدیکتر این دو کشور نشان داده است که آنها تمایلی به پرداخت چنین هزینههایی ندارند، مگر آنکه منافع حیاتیشان بهطور مستقیم در معرض تهدید باشد.
تاکید بر چندجانبهگرایی. این محاسبه واقعگرایانه با روایت رسمی مسکو و پکن درباره چندجانبهگرایی نیز پیوند میخورد. هر دو کشور خود را مدافع نظم چندجانبه و مخالف یکجانبهگرایی معرفی میکنند، اما باید توجه داشت که چندجانبهگرایی برای آنها بیش از آنکه یک تعهد هنجاری باشد، ابزاری برای مدیریت تلاطمهای قدرت در سطح جهانی و همچنین مدیریت بحران است که شالوده آن بر نقش سازمانهای بینالمللی، دعوت به خویشتنداری و حمایت لفظی از مسیرهای دیپلماتیک تاکید دارد و به آنها اجازه میدهد هم با اقدام نظامی آمریکا مخالفت کنند و هم از جانبداری سختی که آنها را به یکی از اضلاع مستقیم بحران تبدیل کند، پرهیز کنند. در چنین چهارچوبی، حمایت سیاسی از ایران، نه نشانه ضعف یا بیتصمیمی، بلکه بخشی از راهبرد حفظ نقش بازیگر تنظیمکننده است؛ نقشی که با مداخله نظامی مستقیم از دست میرود.
اولویت اقتصاد و تجارت. در این میان، نقش اقتصاد و تجارت، بهویژه برای چین، اهمیتی تعیینکننده دارد؛ چرا که پکن بزرگترین واردکننده انرژی جهان است و ثبات خلیج فارس برای آن یک مسئله راهبردی محسوب میشود. بنابراین هرگونه درگیری نظامی گسترده در این منطقه، میتواند قیمت انرژی را بهشدت نوسان دهد، زنجیرههای تامین جهانی را مختل کند و رشد اقتصادی چین را تحت فشار قرار دهد. به همین دلیل، چین حتی در اوج تنشها ترجیح میدهد به دیپلماسی، میانجیگری محدود و پیامهای سیاسی بسنده کند و از هر اقدامی که خطر بیثباتی ساختاری ایجاد کند، فاصله بگیرد. روسیه نیز اگرچه در کوتاهمدت از افزایش قیمت انرژی منتفع میشود، اما بیثباتی مزمن منطقهای میتواند در بلندمدت معادلات ژئوپلیتیک انرژی را بهضررش تغییر دهد و فضای مانور بازیگران رقیب را گسترش دهد.
تاکید بر اتحادهای محدود و منظوری. این ملاحظات اقتصادی و امنیتی با یک ویژگی مهم دیگر در سیاست خارجی روسیه و چین تکمیل میشود؛ پرهیز آگاهانه از اتحادهای تعهدآور یا آنچه در ادبیات عمومی به اتحادهای ناموسی تعبیر میشود. برخلاف تصور رایج در برخی محافل ایرانی، این دو قدرت اساساً به اتحادهای دفاع جمعی کلاسیک باور ندارند. الگوی مطلوب آنها همکاریهای محدود، موضوعمحور و انعطافپذیر است؛ همکاریهایی که امکان تنظیم سطح تعهد را بر اساس شرایط روز فراهم میکند. در این چهارچوب، ایران میتواند شریک انرژی، همکار دیپلماتیک یا بازیگر ژئوپلیتیکمحور همسو در برخی پروندهها باشد، اما این بهمعنای تعهد خودکار به دفاع نظامی از ایران در زمان بحران نیست. بخش قابلتوجهی از شکاف انتظارات تهران با رفتار مسکو و پکن، دقیقاً از همین تفاوت در تعریف مفهوم اتحاد ناشی میشود.
مدیریت موازنه منطقهای. همچنین باید به ملاحظات مربوط به موازنه منطقهای نیز توجه کرد. نه روسیه و نه چین، خواهان برهم خوردن شدید موازنه قوا در خاورمیانه نیستند. مداخله سخت به نفع ایران میتواند واکنش زنجیرهای بازیگران منطقهای را فعال کند، کشورهای عربی را بیش از پیش به آمریکا نزدیک کند و رقابت تسلیحاتی را تشدید کند. از نگاه این دو قدرت، بهترین سناریو، نه پیروزی قاطع یک طرف، بلکه کنترل تنش، حفظ کانالهای ارتباطی و جلوگیری از عبور بحران از آستانه جنگ فراگیر است؛ حتی اگر این رویکرد به نارضایتی شریک ایرانی بینجامد.
عدم تقارن در وابستگی. یکی از متغیرهای مغفول در تحلیل روابط ایران با روسیه و چین، عدم تقارن ساختاری در وابستگی متقابل است که به مسئله خوانشهای متفاوت و سوءبرداشت بین طرفین بهویژه ایران مرتبط است. تهران، بهواسطه تحریمهای گسترده و محدودیت تعامل با غرب، نیاز فزایندهای به شرکای شرقی پیدا کرده است؛ در مقابل، روسیه و چین از گزینههای جایگزین متعدد بهویژه از نوع بازیگران
نفتی-سرمایهای مانند شورای همکاری خلیج فارس برخوردارند. در منطق روابط بینالملل، هرچه یک بازیگر وابستگی بیشتری داشته باشد، قدرت چانهزنی کمتری دارد. همین عدم تقارن باعث میشود مسکو و پکن هزینههای همکاری را حداقلی و منافع را حداکثری تنظیم کنند، بدون آنکه احساس ضرورت برای پذیرش تعهدات امنیتی داشته باشند. این وضعیت بهویژه در حوزههایی مانند انرژی، فروش تسلیحات و پروژههای زیرساختی کاملاً مشهود است؛ جایی که ایران اغلب در موقعیت پذیرنده شرایط قرار میگیرد، نه تنظیمکننده قواعد.
مسئله پیشبینیپذیری راهبردی. یک عامل مهم دیگر، برداشت روسیه و چین از میزان پیشبینیپذیری رفتار راهبردی ایران است. قدرتهای بزرگ، حتی در همکاری با شرکای نزدیک، بهشدت نسبت به نااطمینانی حساساند. از منظر مسکو و پکن، سیاست خارجی ایران در برخی مقاطع با تغییرات سریع لحن، تاکتیک و سطح تنش همراه بوده است؛ امری که هزینه برنامهریزی بلندمدت را افزایش میدهد، آن هم برای چین که بنا دارد بر اساس مدل توافق جامع استراتژیک به نقشه راه روابط با شرکای خود دست پیدا کند. درواقع، این موضوع برای چین که افقهای ۲۰ تا ۳۰ساله در سرمایهگذاری و تجارت را مبنا قرار میدهد، از اهمیت راهبردی برخوردار است. هرچه یک شریک کمتر قابلپیشبینی تلقی شود، تمایل به تعهد امنیتی بلندمدت کاهش پیدا میکند و همکاری به حوزههای کوتاهمدت، کمریسک و برگشتپذیر محدود میشود. از این زاویه، حمایت سیاسی کمهزینه جایگزین مشارکت امنیتی پرریسک میشود.
رقابتهای پنهان و آشکار و تعارض منافع با ایران. درنهایت، شاخص و سنجه نهم که معمولاً کمتر به آن پرداخته میشود، این مسئله است که روسیه و چین در برخی حوزهها نه صرفاً شریک، بلکه رقیب ایران بهشمار میروند. روسیه در بازار انرژی، بهویژه گاز، در موارد متعددی منافع متعارضی با ایران دارد و از تبدیل شدن ایران به بازیگر فعال در بازارهای اروپا یا حتی آسیا استقبال نمیکند. چین نیز در برخی مسیرهای ترانزیتی، ابتکارهای زیرساختی و نفوذ اقتصادی در آسیای مرکزی و غرب آسیا، ترجیح میدهد بازیگر غالب باشد، نه شریک برابر. این رقابت پنهان، انگیزه این دو کشور را برای تقویت بیشازحد موقعیت منطقهای ایران کاهش میدهد. از منظر آنها، ایران باید بهاندازهای قوی باشد که موازنه را حفظ کند، اما نه آنقدر که به بازیگری مستقل و غیرقابلکنترل تبدیل شود. از این منظر این محاسبه، بهطور طبیعی دامنه حمایت امنیتی را محدود میکند.

خطاهای مفهومی و راهبردی در سیاست خارجی ایران
این 9 شاخص و سنجه، تبیین دقیقی از الگوی رفتاری قدرتهای بزرگ بهدست میدهد که میتواند خطاهای مفهومی و راهبردی در سیاست خارجی ایران را ترسیم کند. از این منظر، پرسش از چرایی همراهی نکردن روسیه و چین با ایران، بیش از آنکه به خیانت شرکای شرقی مربوط باشد، به خطاهای مفهومی و راهبردی در سیاست خارجی ایران بازمیگردد.
نخستین خطا، تقلیل سیاست خارجی به شرقگرایی بهمثابه جایگزین توازن و تعادل است. شرقگرایی زمانی کارآمد است که در چهارچوب موازنه فعال تعریف شود؛ یعنی تعامل همزمان، مشروط و رقابتی با قدرتها. اما وقتی به دال هویتی بدل شود، ابزار چانهزنی را از دولت میگیرد و شرکا را به سواری مجانی ترغیب میکند. توازن یعنی حفظ گزینهها، نه قفل کردن سیاست به یک یا دو محور. روسیه و چین، بازیگران کلاسیک سیاست قدرتاند؛ منافع سیال دارند و تعهداتشان تابع هزینه-فایده است. وقتی ایران سبد روابطش را متنوع نمیکند و ظرفیتهای تعامل با غرب، منطقه و نهادهای چندجانبه را همزمان فعال نگه نمیدارد، هزینه حمایت از ایران برای مسکو و پکن بالا میرود و انگیزه ایستادن پای تهران کاهش مییابد.
دومین خطا، اخلاقی و هویتی کردن سیاست خارجی است. اخلاق در سیاست خارجی مهم است، اما جایگزین محاسبه قدرت نمیشود. تبدیل اختلافات به منازعات ارزشی صفر و یکی، فضای مصالحه را میبندد و امکان بدهبستان را میسوزاند. روسیه و چین نه براساس همدلی ایدئولوژیک، بلکه بر مبنای منافع عینی از انرژی و بازار تا توازن با آمریکا تصمیم میگیرند. بنابراین هرجا این منافع اقتضا کند، فاصله میگیرند. و سومین خطا، فهم نادرست از منطق سیاست قدرت در سطح جهانی است. در نظم آنارشیک بینالمللی، دوستی پایدار وجود ندارد؛ تنها منافع پایدار معنا دارد. انتظار ایستادن بیقیدوشرط دیگران، بدون ارائه مشوقهای معتبر و قابلاجرا، خطای راهبردی است. حمایت واقعی خریدنی است؛ با کارتهای اقتصادی، نهادی، منطقهای و حقوقی.
بازسازی مسیر در چهارچوب موازنه هوشمند
اگر مسئله اصلی سیاست خارجی ایران، نه بیوفایی شرق، بلکه خطای مسیر بوده است، پاسخ نیز نه در گسست، بلکه در بازسازی هوشمندانه راه نهفته است. نخستین گام، عبور از شرقگرایی هویتی و حرکت بهسوی توازن فعال است. توازن به معنای نفی شرق یا غرب نیست، بلکه به این معناست که هیچ رابطهای آنقدر مقدس یا انحصاری نباشد که ابزار چانهزنی ایران را تضعیف کند. ایران باید نشان دهد که گزینههای متنوع دارد و میتواند میان قدرتها مانور دهد؛ همین امکان انتخاب است که احترام و امتیاز را بهدنبال خود میآورد.
دوم، سیاست خارجی باید از حالت تدافعی و واکنشی خارج و به دیپلماسی فرصتساز تبدیل شود. روسیه و چین زمانی هزینه حمایت میدهند که منافع ملموس ببینند. این منافع صرفاً سیاسی نیست؛ باید در قالب پروژههای اقتصادی شفاف، قابلاجرا و زمانبندیشده تعریف شود: انرژی، ترانزیت، کریدورها، بازار مصرف، فناوری و امنیت منطقهای. بدون بستههای مشخص منافع، انتظار حمایت راهبردی، توهم است. مولفه سوم، این واقعیت است که هویتیسازی و اخلاقیسازی افراطی سیاست خارجی مهار شود. به این معنی که اخلاق مهم است، اما سیاست خارجی میدان ترجمه ارزشها به منافع است، نه جایگزینی آنها. وقتی زبان سیاست خارجی به ادبیات حق و باطل تقلیل پیدا میکند، امکان معامله از بین میرود و قدرت مانور پایین میآید. بازسازی مسیر یعنی بازگشت به زبان دیپلماسی حرفهای، چندلایه و قابلمذاکره؛ زبانی که همزمان پیام قدرت و آمادگی توافق را منتقل کند.
چهارم، ایران باید سبد روابط خارجی خود را متنوعسازی کند. فعالسازی دیپلماسی منطقهای، کاهش تنش با همسایگان، استفاده از نهادهای چندجانبه و باز نگه داشتن کانالهای تعامل با اروپا و حتی آمریکا، نه نشانه ضعف، بلکه ابزار افزایش وزن ژئوپلیتیک است. هرچه ایران در معادلات بیشتری وارد شود و قدرت چانهزنی، هزینه نادیدهگرفتنش برای روسیه و چین بالاتر میرود. پنجم، فهم واقعگرایانه از سیاست قدرت ایجاب میکند که ایران از انتظار تعهد رایگان عبور کند، چرا که حمایت در نظام بینالملل امروزه خریدنی است؛ آن هم با کارتهای اقتصادی، نه با شعارهای سیاسی. این کارتها باید همزمان اقتصادی، امنیتی، نهادی و منطقهای باشند و بهطور حرفهای عرضه شوند. درنهایت، بازسازی مسیر اشتباه رفته یعنی تبدیل سیاست خارجی از واکنش-بیانیهمحور به کنش قدرتمحور قابلمعامله. تنها در این چهارچوب است که شرق، غرب و منطقه، نه از سر عاطفه یا ملاحظه اخلاقی، بلکه بهدلیل منافع روشن و هزینههای محاسبهشده، کنار ایران خواهند ایستاد.
سخن پایانی آنکه رفتار روسیه و چین، بیش از آنکه نشانه بیوفایی یا فاصلهگیری سیاسی باشد، بازتاب منطق واقعگرایانه قدرتهای بزرگ در نظم بینالملل است. شرقگرایی ایران، در غیاب درک دقیق از این منطق و بدون تنوعبخشی به روابط خارجی و کاهش ریسکهای ساختاری، نمیتواند به تضمین امنیتی منجر شود. پیام ضمنی این رفتار روشن است؛ در سیاست جهانی، هیچ قدرتی هزینهای را که مستقیم به منافع حیاتیاش گره نخورده باشد، پرداخت نمیکند، حتی برای شریکی که از نظر سیاسی و ژئوپلیتیک اهمیت دارد.