ناامیدی از امید
فقدان امید به آینده، چه تاثیری بر فضای اقتصاد کشورمان دارد؟
در این روزها، بخش بزرگی از جامعه درگیر موجی از سوگواری و ناامیدی است و این ناامیدی، زیست روزمره شهروندان را درگیر کرده است. این مسئله نه صرفاً به افسردگی فردی و اجتماعی، بلکه به کاهش افق برنامهریزی میانجامد. جوانان، دیگر افق پنجساله را هم پیشروی خودشان نمیبینند. در چنین شرایطی، سرمایهگذاری در آموزش، ازدواج، فرزندآوری یا حتی پسانداز، عقلانی به نظر نمیرسد. در این میان، بسیاری حتی امیدی نیز برای برونرفت از مخمصه فعلی ندارند.
فقدان چشمانداز
وقتی جامعهای، چشماندازی که پیشرویش تصور میکند، بر مبنای پیشرفت و توسعه نباشد، سرخوردگی در او ایجاد میشود. هنگامی که افراد زندگی امروزشان را با سال گذشته و سال گذشته را با 10 سال قبلتر مقایسه میکنند، اگر روند رشد را مشاهده کنند، امید به آینده بهخوبی دیده میشود و اگر سکون وجود داشته باشد، حالت تعلیق در ذهن آنها به وجود میآید. وقتی احساس میکنند که در حال پسرفت هستند، بهطور طبیعی ناامیدی بر زندگی، اندیشه، تفکر و ارتباطات آنها حاکم میشود. برای مثال، کارگر چینی که هر سال شاهد رشد درآمد واقعیاش نسبت به سال قبل است، این برداشت را در ذهن دارد که ممکن است تا چند سال دیگر، درآمدش بیشتر شده باشد و بهصورت خودکار، امید به زندگی در او افزایش پیدا میکند. در مقابل، کسی که در پنت هاوس در تهران نشسته، احساس میکند هر سال قدرت خریدش کاهش پیدا میکند و امسالش نسبت به سال گذشته بدتر شده و پیشبینیاش این است که سال آینده با افزایش نرخ ارز و رکود بیشتر، درآمدش کمتر و در نتیجه ناامید میشود.
وقتی که به جامعهای دائم شوک اقتصادی وارد میشود و سیاستگذاران بهطور عامدانه و با آگاهی از پیامدهای تورم، ارزش پول ملی را کاهش میدهند، جایی برای اینکه افراد بتوانند برنامهریزی بلندمدت اقتصادی داشته باشند، باقی نمیماند. ناتوانی از برنامهریزی بلندمدت، باعث انفعال عاملان اقتصادی میشود و سرمایهگذاران را به سوی فعالیتهای نامولد و خرید داراییهای کمریسک همانند طلا و دلار سوق میدهد. وقتی افراد احساس کنند که در تغییر شرایط موجود ناتواناند، دچار وضعی میشوند که در روانشناسی، به آن «درماندگی آموختهشده» گفته میشود. به بیان دیگر، وقتی که افراد بهتدریج و بهطور مزمن در معرض رنج و درد، غم و مشکلاتی شبیه به این قرار میگیرند و کاری هم از دستشان برنمیآید، دچار سرخوردگی میشوند. رفتهرفته، افراد به این وضع عادت میکنند. از منظر جمعی، درماندگی آموختهشده به این معناست که وقتی که افراد بهطور مزمن و بلندمدت در معرض پدیده نامطلوب قرار میگیرند، بهتدریج با آن پدیده خو میگیرند و تلاشی برای اصلاح و بهبود آن صورت نمیگیرد. شوربختانه، امروزه به دلیل تورم دورقمی در چند دهه گذشته و فشارهایی که از بعد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، آموزشی و بهداشتی بر توده مردم وارد شده، بخشی از جامعه که بیشتر از نسلهای قبل و بخش کمی از نسل جوان هستند، دچار درماندگی آموختهشده جمعی شدهاند. از دیدگاه اقتصاددانان و جامعهشناسان، اقتصاد یکی از پایهها و ارکان مهم زندگی فرد محسوب میشود. در این میان، تورم مزمن و بیثباتی کلان در اقتصاد، در وهله نخست، احساس عدم کنترل بر زندگی فردی، در جامعه گسترش مییابد و این صرفاً احساس نیست؛ بلکه بر مبنای واقعیت و تجربه زیسته است. در چنین موقعیتی افراد احساس میکنند که توانایی برنامهریزی و تفکر در مورد آینده را ندارند. احساس نااطمینانی و عدم قطعیت، باعث افزایش اضطراب فردی در مرحله اول و بعد تبدیل شدنش به ترومای جمعی میشود.
همچنین، چشمانداز تاریک شهروندان نسبت به آینده و سلب شدن قدرت برنامهریزی بلندمدت، باعث میشود پدیدههایی همانند ازدواج و فرزندآوری که نیازمند برنامهریزی بلندمدت هستند، امکانپذیر نباشد. به علاوه، سرمایهگذاری روی آموزش یا سرمایهگذاری در کسبوکارهای مولد نیز تا حد زیادی کاهش مییابد. بسیاری از افراد بر اساس زندگی اطرافیانشان، شاهد این امر هستند که کسانی که قبلاً ازدواج کرده یا فرزندی به دنیا آوردهاند، دچار مشکل شدهاند. به همین دلیل ازدواجها یا به تاخیر میافتد یا صورت نمیگیرد. در ادامه این فرآیند، فرزندآوری کاهش مییابد و ضمن روی آوردن زوجها به تکفرزندی، سن زایمان نیز افزایش مییابد. در بخش سرمایهگذاری و کارآفرینی نیز همین روند صدق میکند. در حال حاضر بسیاری از کسبوکارها شاهد کوچک شدن تدریجی حاشیه سود خودشان هستند و بنگاههای زیادی در شرف تعدیل نیرو به سر میبرند. اکنون صاحبان کسبوکارها با خودشان استدلال میکنند که اگر سال پیش طلا یا دلار خریده بودند، سود آنها بیشتر از فلان خط تولید میبود. بنابراین، سرمایهگذاران به سمت دلالی، واسطهگری و سفتهبازی حرکت میکنند. این عوامل، در بلندمدت باعث بیکاری میشود و روند مهاجرت نیروی کار را تسریع میکند.
تبدیل ناامیدی
زمانی که فرد احساس میکند تلاشش به نتیجه نمیرسد، سازوکارهای دفاعی مختلفی در او ایجاد میشود. یکی از مهمترین آنها، سازوکار دفاعی جبرانی است. یعنی فرد برای اینکه بتواند ناامیدی را جبران کند، به انجام اقدامات مختلفی روی میآورد و احساسات متفاوتی در او بروز مییابد. برای مثال ممکن است برای آرام شدن، به استفاده از الکل، مواد مخدر و دلخوشیهای کوتاهمدت دست بزند. واکنش دفاعی دیگر، انکار است. بسیاری در مواجهه با اخبار ناگوار و حقایق ناامیدکننده، منکر وجود مشکلات میشوند. معمولاً افرادی که ذهن ایدئولوژیک دارند، بسیاری از معضلات و مشکلات را نادیده میگیرند و به همین دلیل ظرفیت بیشتری برای فعال شدن سازوکار انکار دارند. در شرایطی که افراد دیگر هیچ امیدی به آینده ندارند و در زمینههای مختلف، آیندهای برای خودشان متصور نیستند، واکنشهای متفاوتی نشان میدهند. در گروهی از آنها ناامیدی به افسردگی و انزوا تبدیل میشود. در ادامه نیز این افراد آسیبهای اجتماعی همانند اعتیاد یا طلاق را تجربه میکنند. دسته دوم، ناامیدی را به جابهجایی جغرافیایی تبدیل میکنند و به مهاجرت روی میآورند. گروه دیگری که این شرایط را برنمیتابند، خشم فروخورده درونی را در خودشان نگه میدارند که هر لحظه به هر بهانهای ممکن است به پرخاش تبدیل شود. این پرخاش میتواند در میان مردم، بهصورت نزاعهای خیابانی نمود پیدا کند و در ابعاد اجتماعی، به شکلگیری جنبشهای متعدد ختم شود.
ورود ناامیدی
آلبرت هیرشمن در کتاب «خروج، اعتراض و وفاداری»، واکنش افراد را در افول کیفیت حکمرانی و عملکرد اقتصادی بررسی میکند. وقتی کیفیت سازمان، بنگاه یا حتی کشوری کاهش مییابد، اعضا یا شهروندان سه گزینه پیشرویشان دارند: خروج (Exit)، اعتراض یا صدا (Voice) و وفاداری (Loyalty). هر کدام از این واکنشها پیامدهای اقتصادی و اجتماعی متفاوتی دارند. خروج یعنی ترک کردن. در سطح کشور، فرد مهاجرت میکند یا سرمایهاش را خارج میکند. از منظر اقتصادی، مهاجرت نیروی کار، تبدیل دارایی به طلا و دلار، خروج سرمایه از فعالیتهای مولد و حتی کنارهگیری از بازار کار رسمی، همه مصادیق «خروج» هستند. این خروج لزوماً فیزیکی نیست، بلکه میتواند خروج ذهنی یا نهادی هم باشد. وقتی فرد دیگر در ازدواج، فرزندآوری یا سرمایهگذاری بلندمدت مشارکت نمیکند، از «بازی توسعه» خارج میشود. پیامد کلان این رفتار، کاهش سرمایهگذاری مولد، تشدید رکود و تقویت چرخه بیثباتی است. این رفتار معمولاً زمانی افزایش مییابد که افراد احساس کنند، اعتراض بیاثر است.
اعتراض یا صدا یعنی تلاش برای اصلاح وضع از درون. این میتواند شامل مطالبهگری مدنی، فشار برای اصلاح سیاستهای تورمی، فعالیت صنفی، یا حتی گفتوگوی عمومی درباره ناکارآمدیها باشد. اعتراض هزینه دارد و نیازمند این موضوع است که افراد باور داشته باشند امکان تغییر وجود دارد. بااینحال، سرخوردگی و درماندگی آموختهشده، جایی است که سازوکار اعتراض تضعیف میشود. وقتی افراد به این نتیجه میرسند که کاری از دستشان برنمیآید، ترجیح میدهند یا خارج شوند یا منفعل بمانند. از منظر هیرشمن، کاهش صدا به معنای از دست رفتن سازوکار اصلاحی است، چون اعتراض میتواند پیش از آنکه بحران به نقطه فروپاشی برسد، سیگنال هشدار بدهد. در این میان، وفاداری نقش تعدیلکننده دارد. وفاداری باعث میشود افراد بهرغم افت کیفیت، فوراً خارج نشوند و به ساختار فرصت اصلاح بدهند. این وفاداری میتواند ناشی از هویت ملی، تعلق اجتماعی، هزینههای بالای مهاجرت، یا امید به بهبود باشد. فقدان چشمانداز و مقایسه روند نزولی قدرت خرید، وفاداری را فرسوده میکند. وقتی حتی نتوان برای دو سال آینده نیز برنامهریزی کرد، وفاداری معقول به نظر نمیرسد و خروج جذابتر میشود.
در بحث اقتصادی، بیثباتی مزمن اقتصاد کلان و تورم بالا، ساختار انگیزشی را تغییر میدهد. نااطمینانی بلندمدت، نرخ بازده انتظاری را پایین میآورد. یعنی افراد آینده را کمارزش میبینند. در چنین شرایطی، هم خروج افزایش مییابد (مهاجرت، سفتهبازی، دلاریزاسیون غیررسمی)، هم اعتراض کاهش مییابد و هم وفاداری تحلیل میرود. نتیجه، چرخهای است که در آن سیستم بازخورد اصلاحیاش را از دست میدهد. از منظر اقتصاد سیاسی، خطرناکترین وضع زمانی است که خروج بالا، اعتراض پایین و وفاداری فرسوده باشد. در این حالت، سرمایه انسانی و مالی بهتدریج خارج میشود، اما فشار اصلاحی کافی برای تغییر سیاستها شکل نمیگیرد. در این روزها میتوان با چشم دید که سرمایه به سمت طلا و دلار میرود، ازدواج و فرزندآوری به تعویق میافتد، کارآفرینی کاهش مییابد و مهاجرت تسریع میشود.

سرمایه اجتماعی
مفهوم «سرمایه اجتماعی»، «سرمایه فرهنگی»، «سرمایه اقتصادی» و «سرمایه نمادین» ریشه در چهارچوب نظری پییر بوردیو، جامعهشناس و مردمشناس فرانسوی، دارد. بوردیو میخواست نشان دهد که قدرت و نابرابری فقط از پول نمیآید، بلکه اشکال مختلفی از سرمایه وجود دارند که میتوانند به یکدیگر تبدیل شوند و ساختار موقعیت افراد در جامعه را تعیین کنند. سرمایه اجتماعی به شبکه روابط، پیوندها، اعتماد و دسترسی به دیگران اشاره دارد. این سرمایه نه در حساب بانکی ثبت میشود و نه الزاماً مالکیت شخصی شفاف دارد، اما تعیینکننده است. عضویت در خانواده بانفوذ، ارتباط با مدیران صنعت، یا حتی حضور در حلقه دانشگاهی معتبر، همه اشکال مختلفی از سرمایه اجتماعی هستند. سرمایه اقتصادی، سادهترین و ملموسترین نوع سرمایه شامل پول، داراییهای مالی، ملک، ابزار تولید و هر چیزی است که به شکل مستقیم قابل تبدیل به پول باشد. این سرمایه راحتتر از بقیه به سایر اشکال سرمایه تبدیل میشود. برای مثال، کسی که سرمایه اقتصادی دارد، میتواند با پرداخت شهریه دانشگاه معتبر، سرمایه فرهنگی کسب کند، یا با تامین مالی رویداد اجتماعی، شبکه روابطش را گسترش دهد و سرمایه اجتماعی بسازد. در مقابل، سرمایه نمادین پیچیده است. این سرمایه به اعتبار، پرستیژ، شهرت و به رسمیت شناخته شدن اجتماعی مربوط میشود. برای مثال، داشتن مدرک از دانشگاه معتبر، اگر در جامعه ارزشمند تلقی شود، به سرمایه نمادین تبدیل میشود. یا هنرمندی که در جشنوارهای معتبر جایزه گرفته، نهفقط سرمایه فرهنگی بلکه سرمایه نمادین هم کسب کرده است، زیرا جامعه آن را به رسمیت شناخته است. سرمایه فرهنگی به مجموعه دانش، مهارتها، سلایق، سبک گفتار و عادتهایی اشاره دارد که افراد در طول زندگی کسب میکنند.
در میان انواع سرمایهها، یکی از هستههای مرکزی اجتماعی، مفهوم «امید» است. وقتی که این سرمایه جمعی فرسایش پیدا میکند، جامعه وارد دورهای میشود که در آن ایستایی شدید و عدم تحرک حاکم است. بازسازی این امید ازدسترفته منوط به کارکرد سرمایههای دیگری است که مهمترین آنها، سرمایه اجتماعی و سرمایه اقتصادی است. از سرمایههای نمادین هم در جای خودش میتوان استفاده کرد. بااینحال استفاده از سرمایه نمادین تنها در کوتاهمدت کفاف نیاز جامعه را میدهد. در بلندمدت حتماً باید روی سرمایه اجتماعی، بهویژه سه عنصر اصلی آن، یعنی مشارکت، اعتماد عمومی و شفافیت تمرکز شود. از لنز هیرشمن، ناامیدی فقط حالت روانی نیست، بلکه ترکیب خروج فزاینده، اعتراض تضعیفشده و وفاداری فرسوده است. اگر قرار باشد مسیر معکوس شود، باید یا هزینه خروج بالا برود، یا کارایی اعتراض افزایش یابد، یا سرمایه وفاداری از طریق ایجاد چشمانداز قابلباور بازسازی شود. بدون این سه ضلع، اقتصاد در وضع تعلیق و فرسایش باقی میماند.
روند فرسایشی
اگر فرسایش امید در جامعه تداوم یابد و نااطمینانی نسبت به آینده کاهش پیدا نکند، ترجیح منافع کوتاهمدت فردی بر منافع بلندمدت جمعی بر ساختار شخصیت جامعه تحمیل میشود، اینجاست که پدیدههایی همانند دزدی و اختلاس گسترش مییابد. در چنین وضعی، افراد از همه فرصتها استفاده میکنند تا در کوتاهمدت برای آینده خودشان، خانواده، وابستگان و آشنایان حداقل سودی را حاصل کنند. در این شرایط با عدم توسعه در ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی مواجه هستیم. چنین فضایی باعث تقویت فرهنگ «قضا و قدری» در میان مردم میشود. نبود چشماندازی از آینده، باعث میشود که معنا از زندگی افراد رخت بربسته و احساس پوچی در جامعه، بهویژه جوانان، گسترش یابد. ناآگاهی از شرایط آینده، زندگی صوفیگرایانه را تقویت میکند و «غنیمت شمردن دم» را به ارزش اخلاقی تبدیل میکند، فرهنگی که برنامهریزی در آن معنایی ندارد و در قرن بیستویکم، جامعه ایران را بیش از پیش منزوی میکند.