از سرزمین شمالی
آیا ایران در مسیر کره شمالی شدن قرار دارد؟
وقتی نام کره شمالی -بهعنوان یکی از آخرین بازماندههای کمونیسم که زیر شدیدترین تحریمهای بینالمللی قرار دارد- به میان میآید، احتمالاً کشوری «زیر پونز» به ذهنتان خطور میکند که هیچ ارتباطی با عالموآدم ندارد و دغدغهاش فقط تسلیحات هستهای است؛ کشوری که مردمانش زیر یکی از شدیدترین و پلیسیترین نظامهای کمونیستی زندگی میکنند. کره شمالی به لطف اتحاد با روسیه (اعزام بیش از ۱۰ هزار سرباز در خط مقدم جنگ علیه اوکراین)، رابطه دوستانه با چین و تضعیف تحریمهای بینالمللی، در سال ۲۰۲۵ موقعیتی بسیار بهتر از سالهای قبل بهدست آورد، بهطوریکه «خبرگزاری مرکزی کره»، سال ۲۰۲۵ را «سال تحول بزرگ برای ارتقای توسعه کلی سوسیالیسم به مرحلهای بالاتر» توصیف کرد.
بیتردید این پرسش برای بسیاری مطرح است که این کشور فقیر، چگونه نان و رفاه را از شکم مردم خود زده و به سلاح هستهای دست یافته است؟ اصلاً ارزش آن را دارد که رفاه و درآمد کشور را فدای بمب هستهای کرد، چنانکه پیونگیانگ چنین کرد؟ کشوری که در خوردوخوراک مردم خود مانده و همه چیز با اذن دولت مرکزی تعیین میشود، چگونه هزینههای هنگفتی را صرف دستیابی به تسلیحات هستهای کرده است؟ آیا تسلیحات هستهای برایش امنیت و قدرت به ارمغان آورده است؟ آیا ایران شباهت یا تفاوتی با این کشور دارد؟
طرح مسئله
نظریهها در خلأ زاده نمیشوند. آنها محصول شرایط و تحولات پیرامونشان هستند. نظریهها، نقش تسهیلگر را در شناخت مسائل دارند. نظریه ابزاری است که میتوان با آن به برداشت دقیقتری از تحولات دست یافت. افزون بر این، توجه به «ادراکات» (Perceptions) سیاستمداران و نحوه برداشت آنها از محیط داخلی، منطقهای و بینالمللی میتواند مسیر سیاست داخلی و خارجی یک کشور را در عرصه روابط بینالملل روشن کند. بااینحال، هر نظریه برای بررسی یک موضوع مشخص در یک بازه زمانی مشخص مطرح میشود. هیچ نظریهای جهانشمول نیست. پس برای درک بهتر تحولات باید به «نظریهها» متوسل شد نه یک نظریه، تا بتوان تفسیر بهتری از تحولات ارائه داد.
با این مقدمه کوتاه برویم بر سر اصل مطلب. پس از فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱، این باور در جهان غرب مطرح شد که جهان در مسیر درستی قرار گرفته است، به این معنا که با انحلال شوروی و پایان جنگ سرد، رقابت قدرتهای بزرگ یا مناقشات دروندولتی روندی کاهشی خواهد داشت و استفاده از قدرت نظامی هم، بعید خواهد بود. افزون بر این، جهانیسازی هم بهعنوان نیروی محرک قرن ۲۱، نهتنها همگرایی و درهمتنیدگی اقتصادی را افزایش خواهد داد، بلکه باعث همکاری بیشتر بین دولت-ملتها و بازیگران غیردولتی خواهد شد. با توجه به گسترش بازارها، این نگاه مطرح شد که کشورها، لیبرالدموکراسی را الگوی خود قرار خواهند داد. نظریههایی همچون «پایان تاریخ» در چنین فضای زمانی مطرح شد. بااینحال، یکی از مسائلی که همواره دغدغه سیاستمداران کشورها بود و از سوی پژوهشگران روابط بینالملل هم مطرح شد، بحث گسترش سلاحهای هستهای بود. در ابتدا پنج دولت هستهای عضو شورای امنیت وجود داشتند، اما بهتدریج چهار کشور دیگر هم به جمع هستهایها اضافه شدند (اسرائیل، هند، پاکستان و کره شمالی) و کشورهای دارنده بمب هستهای، به ۹ کشور افزایش یافت. کره شمالی از دهه ۵۰ بهدنبال دستیابی به سلاح هستهای بود. این کشور اگرچه معاهده منع گسترش تسلیحات هستهای (NPT) را امضا کرده بود، اما در ۱۲ مارس ۱۹۹۳ امضای خود را پس گرفت و از آن خارج شد.
کره شمالی معتقد است که دستیابیاش به تسلیحات هستهای جنبه «دفاعی» دارد، نه «تهاجمی»، زیرا در قاموس رهبرانش، این کشور در یک محیط منطقهای ناامن و پرتخاصم زیست میکند. بهعبارتدیگر، بررسی رفتار کره شمالی نشان میدهد که این کشور خود را در محاصره همسایگان متخاصم تصور میکند و بنابراین، تسلیحات هستهای، ابزاری برای بازداشتن این کشورها از هرگونه حمله است. اما در قاموس کشورهایی مانند کره جنوبی و ژاپن، تسلیحات هستهایِ این همسایه فقیر، یک تهدید بالقوه و برهمزننده بازی است.

نظریهها چه میگویند؟
یکم) «رئالیسم ساختاری» که از آن با عنوان «نولیبرالیسم» هم یاد میشود، یکی از سه سنت نظری رئالیستی در روابط بینالملل است. رئالیسم ساختاری، همانطور که از نامش پیداست، تفاوت زیادی در تاکید بر آنچه به بهترین شکل رفتار دولتها را توضیح میدهد، دارد. اگر در «واقعگرایی کلاسیک» طبیعت انسان، نیروی محرک اصلی رفتار قدرتطلبانه دولتهاست، اما در «واقعگرایی ساختاری»، محرک اصلی رفتار دولتها، ساختار نظام بینالملل است. بهعبارتدیگر، واقعگرایان ساختاری استدلال میکنند که آنچه رفتار قدرتطلبانه دولتها را هدایت میکند، ساختار نظام بینالملل است، نه طبیعت انسان. به گفته واقعگرایان ساختاری، این واقعیت که هیچ اقتدار مرکزی یا حکومت جهانی در نظام بینالملل وجود ندارد، باعث میشود که دولتها منافع خود را زیر عنوان «امنیت از طریق جستوجوی قدرت» (عمدتاً قدرت نظامی) دنبال کنند.
همانطور که گفته شد، اعتقاد بر این بود که جهان پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی، در مسیر متفاوتی حرکت میکند. بر اساس این نگاه، وابستگی متقابل اقتصادی بین کشورها شکل گرفت و این باور وجود داشت که سیاستِ قدرت، به گذشته تعلق دارد. اما چنین نشد و خوشبینی جای خود را به حقایق ملموس روی زمین داد.
یکی از فرضهای مطرحشده در واقعگرایی ساختاری این است که اگرچه نظام بینالملل از نظر توزیع قدرت تغییراتی را تجربه کرده است، اما تغییر چندانی در اساس آن رخ نداده است. با وجود رشد قابلتوجه نهادهای بینالمللی، اصل سازماندهی سیستم بینالمللی همچنان ماهیت آنارشیستی دارد. دیگر آنکه، دولت-ملتها هنوز بازیگران اصلی و غالب در سیاست بینالملل هستند. این مسئله از این واقعیت برمیخیزد که دولت-ملتها دارای حاکمیت داخلی و خارجی هستند، به این معنی که بازیگران مستقلی هستند که آزادانه در عرصه سیاست بینالملل فعالیت میکنند. اگرچه بازیگران فراملی مانند سازمانهای بینالمللی، سازمانهای غیردولتی و شرکتهای چندملیتی در اقتصاد جهانی نقش دارند، اما درنهایت، این دولتها هستند که تصمیم میگیرند چه چیزی برای آنها خوب است. نکته آخر اینکه اگرچه جهانیشدن جهانی را ایجاد کرده که در آن افزایش قابلتوجهی در تعاملات و ادغام اقتصادی وجود دارد، اما ایده جهانیشدن، جهانی ناپایدار نیز ایجاد کرده است.
استدلال این است که درک واقعیت اساسی سیاست بینالملل برای شناخت رفتار کره شمالی بهمنظور دستیابی به تسلیحات هستهای مهم است. در جهانی که فاقد یک مرجعیت جهانی است و قدرت اُس و اساس همه چیز است، امنیت -بهویژه جنبه نظامیاش- همچنان مسئله اصلی است. اینکه کره شمالی، منع تسلیحات را نادیده گرفته به این معناست که «دولت»ها همچنان بازیگر اصلی روابط بینالملل هستند؛ زیرا هم دارای حاکمیت داخلی هستند و هم حاکمیت خارجی. بنابراین، مستقل رفتار میکنند. اگرچه سازمانها و قوانین بینالمللی هم وجود دارد، اما درنهایت، این دولتها هستند که تصمیم میگیرند کدام مسئله به نفعشان است یا با منافعشان جور درمیآید.
بر اساس مبانی واقعگرایی ساختاری میتوان چنین مدعی شد که ساختار نظام بینالملل با دو ویژگی اساسی تعریف میشود: 1- آنارشی، بهعنوان اصل نظمدهنده 2- قدرت، بهعنوان جریان اصلی سیاست بینالملل. آنارشی به فقدان یک حکومت جهانی اشاره دارد که بتواند قوانین و هنجارها را بر دولتها اعمال کند و در صورت خطر، از آنها محافظت کند. اگرچه درست است که خود آنارشی به یک جنگ بیپایان تبدیل نمیشود، اما لزوماً همکاری بیندولتی را هم تحریک یا تشویق نمیکند. بااینحال، هنگامیکه آنارشی با قدرت بهعنوان جریان اصلی یا بهعبارت دیگر، بهعنوان عامل تعیینکننده اصلی جایگاه دولتها در نظام بینالملل همراه میشود، انگیزه زیادی برای دولتها ایجاد میکند تا بهطور کامل به سایر دولتها اعتماد نکنند، زیرا آنها تا حدی دارای قابلیتهای نظامی تهاجمی هستند.
دولتها اساساً به منطق ساختاری پایبند هستند؛ منطقی که تاکید میکند در سیستمی که هیچ حکومت جهانی وجود ندارد و واحدها تا حدی دارای قابلیتهای تهاجمی هستند، منطقی است که دولتها ابتدا منافع خود را دنبال کنند؛ امری که در دنیای واقعگرایی ساختاری بهطور محدود، در قالب امنیت تعریف میشود. بنابراین، از دیدگاه رهبران کره شمالی، میتوان استدلال کرد که عوامل ساختاری انگیزه زیادی برای دستیابی به سلاح هستهای به این کشور میدهد، زیرا در سیستمی زندگی میکند که توازن قدرت برای آن سیستم نامطلوب است.
حال بگذارید نگاهی به محیط منطقهای بیندازیم و وضعیت کره شمالی را در آن قالب ببینیم.
جهان پساجنگ سرد، یک جهان «تکقطبی» بود که در آن فقط یک قدرت بزرگ وجود داشت. ازآنجاکه هیچ قدرت بزرگ دیگری برای موازنهسازی وجود نداشت، واقعگرایان ساختاری استدلال میکنند که تکقطبی بودن، ذاتاً ناپایدار است. بنابراین، میتوان استدلال کرد که منطق توازن قوا عملاً وجود ندارد، زیرا تنها قدرت بزرگ، اهرم لازم برای دنبال کردن سیاستها را بدون درنظرگرفتن واکنش سایر کشورها دارد. این قطعاً پس از پایان جنگ سرد صادق بود، جایی که ایالاتمتحده، پس از پیروزی، خود را تنها قدرتِ بزرگ یافت. واقعیت جدید قدرت، ایالاتمتحده را به دنبال کردن یک استراتژی بزرگ سوق داد که اساساً مستعد شکست بود. پژوهشگران این استراتژی بزرگ جدید آمریکا را «هژمونی لیبرال» نامیدند که دارای دو عنصر اساسی است: نخست، ترویج همکاری بینالمللی، عمدتاً از طریق نهادهای بینالمللی و دوم، ترویج ارزشهای لیبرال و دموکراتیک در سراسر جهان. اگرچه برای بسیاری از مردم این استراتژی فضیلت به نظر میرسید، اما اجرای آن لزوماً منعکسکننده آن نبود. وقتی به عنصر دوم استراتژی بزرگ لیبرال نگاه میکنیم، ایالاتمتحده و متحدان غربیاش، در برخی موارد، از قدرت نظامی برای پیشبرد این هدف استفاده کردند. برای مثال، ایالاتمتحده به همراه متحدانش، جنگهای پرهزینهای را در عراق و افغانستان آغاز کردند. این جنگها «عادلانه» تلقی میشدند، زیرا هدف آنها در واقع گسترش دموکراسی برای آزادسازی و محافظت از مردم عراق و افغانستان از استبداد و ایدئولوژیهای غیرلیبرال بود.
بنابراین، میتوان مدعی شد که سیاست خارجی نظامیگرایانه آمریکا بود که کره شمالیها را در چنین موقعیتی قرار داد. همانطور که گفته شد، ایالاتمتحده تمایل خود را برای استفاده از تمام ابزارهای لازم برای دستیابی به هدف در جهت ارتقای صلح جهانی از طریق گسترش لیبرالیسم نشان داد. البته یکی از ابزارهای آنها مداخله نظامی و تغییر رژیم است. کره شمالی در سال ۲۰۰۲ به وسیله رئیسجمهور وقت، جرج دبلیو بوش بهعنوان یکی از کشورهای «محور شرارت» معرفی شد. ترس این کشور با درنظرگرفتن استفاده از زور از سوی دولت بوش (و تداوم همین رویکرد در دولتهای بعدی آمریکا) تشدید شد. بهطور خلاصه، احتمال مداخله نظامی آمریکا، کره شمالی را در موقعیت ناامنی قرار داد و بنابراین، از دیدگاه آنها، تلاش برای دستیابی به سلاحهای هستهای برایشان امری منطقی بود.
کره شمالی همواره ایالاتمتحده را یک تهدید بالقوه برای امنیت ملی خود تلقی کرده است. پاتریک کرونین، اشاره میکند که از زمانی که کره شمالی در دهه ۱۹۹۰، پیگیری برنامه هستهای خود را آغاز کرد، ایالاتمتحده برای کُند کردن و درنهایت جلوگیری از دستیابی این کشور به چنین سلاحهای مرگباری، تلاشهای زیادی انجام داده است. در انجام این کار، ایالاتمتحده از دیپلماسی قهری استفاده کرد و پیونگیانگ را با تحریمهای اقتصادی تهدید و اعلام کرد که واشنگتن در صورت لزوم ممکن است به زور متوسل شود. درحالیکه در برهههایی مذاکراتی بین دو کشور انجام شد، اما خصومت هرگز متوقف نشد. از دیدگاه واقعگرایانه، فشارها و تهدیدهای فزاینده از سوی ایالاتمتحده، کره شمالی را بیشتر ترغیب کرد تا از پیگیری بازدارندگی هستهای خود عقبنشینی نکند. این امر عمدتاً نشاندهنده حساسیت این کشور به محیط خارجی خود، بهویژه نابرابریهای عظیم قدرت با دشمن اصلیاش، ایالاتمتحده است. بنابراین، سلاحهای هستهای، در مورد کره شمالی -در میان تهدیدات بالقوه مرگبار از سوی ایالاتمتحده- ضامن نهایی ادامه حیات این کشور است. افزون بر این، ازآنجاکه پیونگیانگ در محاصره قدرتهای هستهای (چین و روسیه) یا متحدان آمریکا (کره جنوبی و ژاپن) قرار گرفته، دستیابی به سلاح هستهای الزام دیگری برای این کشور بود.
دوم) نظریه «سازهانگاری» هم ریشه در برداشتها و نگرشهای سیاستمداران دارد. بر اساس دیدگاه الکساندر ونت، هویت، فرهنگ، هنجارها و نُرمهای فرهنگی از مهمترین مولفههای تاثیرگذار بر روابط بینالملل و مناسبات میان کشورهاست. بهاینترتیب، هویت دولتها از سرچشمههایی همچون ایدئولوژی، فرهنگ سیاسی، اسطورههای ملی و ... تغذیه میکنند. سازهانگاری میکوشد پویاییها و مناسبات عرصه بینالملل را از راه هنجارها، انگارهها و قواعد و فرهنگ تبیین کند. این نکته در مورد کره شمالی مصداق دارد. رهبران این کشور خود را از سلاله کوه پکتو میدانند. این کوه از سوی سلسله کیم، برای نمایش افسانهها و باورهای مذهبی خانواده و الوهیت بخشیدن به آنها مورد استفاده قرار گرفته است. قلههای آن، نماد ملی این کشور است و نام آن به همه چیز، از موشکها گرفته تا نیروگاهها، به عاریت داده شده است. این کشور خود را در نبردی دائمی و انقلابی با استکبار میبیند. به همین دلیل «جوچه» یا ایدئولوژی خودکفایی، رویکردی برای استقلال از خارج تلقی میشود.
در کنار آن میتوان به ادراکات رهبران و نحوه برداشت آنها از محیط داخلی، منطقه و بینالمللی هم اشاره کرد که میتواند سیاست داخلی و خارجی و مسیر یک کشور را در عرصه روابط بینالملل روشن کند. کره شمالی یکی از این کشورهاست که ادراکات کیم جونگ اون، تاثیر چشمگیری برچینش نیروها، مسیر دیپلماتیک و رویکردهای این کشور برجای گذاشته است. وقتی اون، در ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱ (۲۸ آذر ۱۳۹۰) به قدرت رسید، کره شمالی اوضاع مناسبی نداشت؛ چنانکه در دوران کیم جونگ ایل و کیم ایل سونگ هم اوضاع مناسبی نداشت. کشور با بحرانهای گستردهای دستوپنجه نرم میکرد. او بهمحض حضور در قدرت، رویکرد اجدادش «جوچه» را در پیش گرفت. جوچه که اغلب بهعنوان «خودکفایی» ترجمه میشود، بهطور دقیقتر بهمثابه «تقویت خود» ادراک میشود. افزون بر این، یکی دیگر از نمودهای رفتار این کشور رویکرد «ابتدا ارتش» است که تمام تحولات سیاسی و اقتصادی باید از فیلتر نیروهای نظامی عبور کرده و وارد جامعه شود.
این کشور خود را درگیر یک نزاع معنوی با غرب میداند؛ غربی که نفوذش در صحنه جهانی، تهدیدی برای تخریب بنیانهای اجتماعی و اخلاقی جامعه کره شمالی است. این رژیم، نظم بینالمللی به رهبری غرب را ذاتاً استثمارگرانه و سرکوبگرانه میداند و خود را محافظ ارزشهای سنتی در برابر انحطاط مادی و فساد اخلاقی غرب تلقی میکند. کیم به سازمانها و موسسههای غیردولتی غربی در نزدیکی یا در قلمرو خود، عمیقاً مشکوک است و آنها را ابزاری برای براندازی میداند. برای مثال، دولت کره شمالی با اعمال یکی از شدیدترین و طولانیترین تعطیلیهای مرزی در جهان، از پارانویا در خصوص شیوع کووید بهرهبرداری کرد و تقریباً تمام دیپلماتهای غربی، سازمانهای امدادگر بشردوستانه و گردشگران را اخراج کرد. پیونگیانگ خود را در خط مقدم یک مبارزه جدید ضدامپریالیستی میبیند. بر همین مبنا، این کشور سیاست خارجی ایالاتمتحده را ذاتاً امپریالیستی تلقی میکند. پیونگیانگ با محکوم کردن دولتهای غربی بهعنوان «استعمارگران نو»، ادعا میکند که به دیدگاه جهان درحالتوسعه بها میدهد و صدای آنهاست. «کیش شخصیت» در این کشور به سطح پرستش کیم جونگ اون رسیده است.
در مسیر کره شمالی؟
با توصیفاتی که در بالا ارائه شد، بگذارید نگاهی به مسیر ایران و کره شمالی بیندازیم؛ دو کشور با دو موقعیت جغرافیایی متفاوت، اما با برخی ویژگیهای مشترک ایدئولوژیک. ایران و کره شمالی دو کشوری هستند که میتوان آنها را «تحریمشدهترین کشورها» نامید. اما بهدلیل برخی اشتراکات در محیط منطقهای و ادراکات سیاستمدارانشان به همکاری در حوزههای نظامی، اطلاعاتی، اقتصادی و سایبری برای دور زدن تحریمهای ایالاتمتحده روی آوردهاند. این دو کشور در دور زدن تحریمها و گسترش قابلیتهای نظامیشان مهارت یافتهاند. پیامدهای بشردوستانه ناشی از تحریمها، به رویکردهای ضدآمریکایی در این دو کشور دامن زده و باعث شده مبارزه آنها در برابر آمریکا، دارای مشروعیت جلوه کند. این دو کشور همواره نسبت به سیاست خارجی آمریکا بیاعتمادی مشترکی دارند. در دولت اول ترامپ و بهدنبال تشدید تحریمها، روند همگرایی میان این دو کشور بیشتر شد. افزون بر این، دشمنی با ایالاتمتحده در بالاترین سطح، تقریباً در هر جنبهای از تعامل این دو کشور دیده میشود. ایران در برخی حوزههای نظامی، به دانش فنی کره شمالی روی آورده است. در مقابل، این کشور از ایران نفت خریداری میکند. هر دو کشور بهنوعی از خودکفایی باور دارند که نسخه کرهای آن «جوچه» است. ازسویدیگر، دو کشور همواره با خطر «تغییر رژیم» از سوی رقبای منطقهای و بینالمللی (بهطور خاص، ایالاتمتحده) مواجه بوده و هستند.
اما پرسشی که ممکن است از سوی بسیاری از اهلنظر مطرح شود این است که با این فشار تحریمی، چرا این دو کشور هنوز سر پا هستند؟ اگرچه ایران و کره شمالی درگیریهای طولانیمدتی با ایالاتمتحده دارند، اما اقتصاد هر دو کشور با وجود تورم، رکود و کمبود سرمایهگذاری توانسته تاب بیاورد. یک دلیل این است که هر دو کشور در منطقه حساسی در جهان قرار دارند؛ یکی در شبهجزیره کره و دیگری در خلیجفارس. شبهجزیره کره اگرچه در ظاهر متشکل از دو کره است، اما در حقیقت محل نفوذ قدرتهای بزرگی همچون ژاپن، کره جنوبی، چین و روسیه است. هرگونه فروپاشی سرزمینی یا وقوع هرگونه جنگی، تیر خلاصی بر قلب اقتصاد این منطقه خواهد بود و شاید شرق آسیا، بهعنوان موتور محرک اقتصاد جهانی را با بحرانی ویرانگر مواجه کند. بر همین اساس، قدرتهایی که پیونگیانگ را در محاصره دارند، تا حدودی ناز این کشور را خریدارند تا هم مانع فروپاشی سرزمینی شوند (که موجی از آوارگان و تهدید جمعیتی-غذایی را به دنبال دارد) و هم مانع وقوع جنگی گسترده در منطقه شوند. بااینحال، با وجود شرایط داخلی اسفبار در کره شمالی، اما این رژیم همچنان به صحنهسازی حوادث تحریکآمیز در خارج از مرزهای خود ادامه میدهد. برایان مایرز، استاد دانشگاه، رشتههای نفوذی را که بر زندگی نخبگان کره شمالی تاثیر میگذارند، به «یک ملیگرایی پارانوئیدگونه و نژادمحور با ریشههایی در فاشیسم ژاپنی» تعبیر میکند. او میگوید: «بهاینترتیب، کره شمالی بهعنوان یک دولت نظامی باید مرتب قدرتنمایی کند.» مایرز معتقد است که کره شمالی «با تنشها زندگی و رشد میکند». از سوی دیگر، چین همچنان به بقای رژیم کره شمالی بهعنوان یک «کشور حائل» متعهد است؛ حائلی بین چین و دشمن تاریخیاش ژاپن و دشمن امروزیاش، ایالاتمتحده. برای چین، کره شمالی همچنین منبع بالقوه ثروت معدنی و همچنین بسیاری از اشکال تجارت فرامرزی است که برخی از آنها قانونی و بخش عمده آن در بازار سیاه است. اگرچه پکن دوست ندارد کره شمالی سلاحهای کشتارجمعی داشته باشد، اما درعینحال، نمیخواهد این کشور قدرت خود را به میزان قابلتوجهی از دست بدهد.
افزون بر این، کره جنوبی بیش از دولت ترامپ، به آشتی آمریکا و پیونگیانگ علاقهمند است. این امر باعث کاهش تنشهای استراتژیک در شبهجزیره و کاهش هرگونه تهدید بالقوه برای سئول میشود. هرگونه جنگی در شبهجزیره باعث میشود سئول هزینههای گزافی بپردازد. ژاپن هم نگران است که در صورت رویارویی نظامی بین ایالاتمتحده و کره شمالی، توکیو به هدفی برای پیونگیانگ تبدیل شود. چین هم به کاهش تنشها در شبهجزیره علاقهمند است. افزون بر این، سیاست «دشمنی دوستنما»ی چین در برابر آمریکا -درصورتیکه تنش بین واشنگتن و پیونگیانگ از کنترل خارج شود- به خطر میافتد و به رشد اقتصادی چین و نفوذ بالقوهاش در منطقه آسیب میرساند. پس میتوان گفت در شرق آسیا، قدرتهای جهانی، اجازه فروپاشی سرزمینی یا جنگ در منطقه را نمیدهند.
از سوی دیگر، ایران هم در منطقهای حساس قرار دارد و بهدلیل ثروت نفتی، تاریخ کهن و جمعیتی پویا توانسته دوام بیاورد. بااینحال، اقتصاد این کشور نسبت به همقطاران منطقهای کوچکتر شده است. اما دلیل مقاومت نظام سیاسی این کشور در برابر غرب چیست؟ واقعیت این است که هر دو نظام سیاسی هویتی دارند که آشتی با دشمنان خارجی را دشوارتر میکند. «جیمز دابینز»، دیپلمات سابق آمریکایی، میگوید: «هر دو کشورهایی هستند که سیاستهای خارجی یا رفتارهای بینالمللی خود را بهگونهای نشان میدهند که... آنها را به درگیری با ایالاتمتحده و متحدان آمریکا سوق میدهد.» بهجرات میتوان ایران را «مرد تنهای خاورمیانه» نامید؛ این تنهایی البته با «تنهایی استراتژیک» که برخی اهلنظر به آن استناد میکنند تفاوت دارد. این تنهایی بیش از آنکه استراتژیک باشد، برخاسته از رویکردهای انقلابی و ضد نظمِ غربیِ موجود و یک تنهایی «خودخواسته» است که سر ناسازگاری با نظم غربمحور دارد و تمایلی به نقشآفرینی در چهارچوب این نظم ندارد.
ایران، با وجود رویکردهای آتشین، منطقی و حتی محتاط رفتار میکند، درحالیکه کره شمالی کاملاً غیرقابلپیشبینی است. این امر پیونگیانگ را خطرناکتر میکند. «بروس جنتلسون»، استاد سیاست عمومی و علوم سیاسی، میگوید: «در مورد کره شمالی، اوضاع روزبهروز است. شما نمیدانید که آنها چه غافلگیری ممکن است ارائه دهند.» رفتار «منطقی» ایران یکی از دلایلی است که برخی از تحلیلگران، درک اقدامات تهران را آسانتر میدانند. برخی تحلیلگران، روانشناسی سرپیچی ایران از نظم بینالمللی موجود را به انقلاب ایران پیوند میدهند. در واقع، مبارزه با «دشمنان» غربی، یکی از ستونهای باورهای انقلابی در ایران بوده است.
تفاوت در محیط منطقهای، بهویژه در نگرش متحدان آمریکا در هر دو منطقه، تا حد زیادی توضیح میدهد که چرا ترامپ رویکرد متفاوتی در برابر ایران و کره شمالی اتخاذ کرده است. در شبهجزیره کره، متحدان آمریکا خواستار جنگ نیستند، زیرا رشد اقتصادیشان دچار بحران میشود. اما در خاورمیانه همواره بحرانزده، رقبایی مانند عربستان، ترکیه و اسرائیل رویکرد متفاوتی دارند. آنها ایران را رقیب دانسته و به هر وسیلهای در راستای تضعیف نفوذ تهران میکوشند. اگر در شبهجزیره بازی برد-برد حاکم است، اما در زیر منطقه خلیجفارس یا در سطح کلانتر، خاورمیانه، بازی حاصلجمع صفر حاکم است یعنی برد یکی برابر است با باخت دیگری. بر همین اساس، رقبای ایران برتری این کشور را برابر با تضعیف جایگاه خود میدانند. برخی دیگر بر این باورند که اگرچه کره شمالی سابقهای طولانی در نقض توافقات دارد، اما وجه تمایز این کشور با ایران این است که پیونگیانگ مبادرت به تشکیل نیروهای نیابتی در سرزمین کشورهای همسایه خود نکرده است. در عوض، خطر کره شمالی برای همسایگانش در تهدید بالستیکیاش نهفته است که فقط یک اقدام پیشگیرانه در دفاع از خود است. برخی هم بر این باورند که این دو کشور حسی مبتنی بر «نفرت-علاقه» به واشنگتن دارند؛ نفرت از اقدامات مداخلهجویانه و علاقه به سرمایه و فناوری این کشور و اقتدارش در جهان.
کره شمالی نمونهای است که نشان میدهد چگونه یک کشور ضعیف میتواند ضعف را به قدرت تبدیل کند. «کیم جونگ اون» همواره به دنبال راهی برای رهایی خود از چرخه تشدید تنشها و درعینحال حفظ آبرو است. ایالاتمتحده نیز نمیخواهد به کره شمالی حمله کند. واشنگتن امیدوار است که ترکیبی از تحریمها و تهدیدهای نظامی چشمگیر، پیونگیانگ را به تسلیم وادارد. مقاومت عمومی و مکرر کره جنوبی در برابر حمله ایالاتمتحده، مهمترین بخش استراتژی غیرخشونتآمیز ایالاتمتحده است.
بنابراین، میتوان گفت این دو کشور با وجود تفاوتهای زیاد، اما برخی شباهتها هم دارند. این دو کشور اگرچه دارای دو جغرافیای متمایز هستند؛ اما به لحاظ بینالمللی بهشدت زیر فشار غرب هستند و سبد روابط خارجیشان محدود است. درعینحال، نحوه تقابل ایران با غرب و بسته شدن فضای اقتصادی و سیاسی، نشانههایی از نزدیک شدن و الگوبرداری ایران از کره شمالی را نشان میدهد.

رویکرد چندهمسونگری
این نتیجهگیری فقط بر ایران تمرکز دارد و هیچ اشارهای به کره شمالی ندارد. واقعیت این است که خاورمیانه در روزگار پسا ۷ اکتبر تفاوتی بنیادین با روزگار پیش از ۷ اکتبر دارد. پسا ۷ اکتبر، قبح خیلی از رخدادها را شکست. از ترور رهبران حماس و حزبالله گرفته تا حمله اسرائیل به ایران و تحمیل یک جنگ ۱۲روزه. به تعبیر جیمز روزنا، ما در روزگار «واهمگرایی» به سر میبریم که «همگرایی» و «واگرایی» از خصوصیات بارز آن است. روزنا، جهان را همچون یک لحاف چهلتکه از «چندجانبهگرایی» و «چندگانگی ساختاری» تصویر میکند. به تعبیر امروزیتر، جهان وارد عصر «چندهمسونگریها» شده است. جنیفر کاوانا و فردریک وری، بر این باورند که دوران شراکتهای انحصاری به پایان رسیده و دیگر ضرورتی ندارد کشورها فقط در مدار شرق یا غرب بگردند. در رویکرد «چندهمسونگری» بازیگران تمام تخممرغهای خود را در سبد یک یا چند کشور معدود نمیگذارند، بلکه با بازیگران متعدد همکاری دارند. در این نگاه، بازیگران باید بندبازان ماهری باشند تا بهجای اتحاد به ائتلافهای گسترده و تاکتیکی با محورهای قدرت روی بیاورند. اقدام انفرادی دولتها در دنیای کنونی، بهمراتب مشکلتر و پرهزینهتر از قرنهای ۱۹ و ۲۰ است. برایناساس، نیازی نیست ایران به «اتحاد استراتژیک» با اینوآن روی آورد؛ بلکه با یک رویکرد سازگار با نظم موجود میتواند به ائتلافهای تاکتیکی در راستای منافع خود روی آورد و چندهمسونگری را راهبرد سیاست خارجی قرار دهد.
بگذارید مفهوم چندهمسونگری را کمی بیشتر توضیح دهم. ایرانِ پهلوی برای فرار از نفوذ شوروی راه چاره را در نزدیکی به غرب میدید (اگرچه در برههای سیاست «موازنه منفی» در پیش گرفته شد). در دوران پساپهلوی، ایران از غرب برید و سیاست «نگاه به شرق» را در پیش گرفت. پرسش این است که چرا ایران همچنان فاقد یک رویکرد منسجم در روابط خارجی است و همواره باید با کره شمالی، سوریه یا لیبی مقایسه شود؟ چرا باید روزگاری به آغوش غرب برویم و روزگاری دیگر به دامان شرق؟ چرا باید فقط قائل به «سیاه» یا «سفید» باشیم؟ چرا به تعبیر فوکویامایی قائل به «منطقه خاکستری» نباشیم؟
به گمانم این منطقه خاکستری را میتوان در مفهوم چندهمسونگری جست. این مفهوم چه میگوید؟ چندهمسونگری یعنی راه رفتن بر روی لبه توازن. یعنی دیگر نیازی به اتحاد یا اتحادهای استراتژیک نیست، بلکه میتوان با تمام کشورها روابط تاکتیکی مبتنی بر منافع ملی داشت. این یعنی گستردهتر کردن سبد بازیگران. در این مفهوم، میتوان با چندین بازیگر بر اساس منافع مشترک، ائتلافهای تاکتیکی یا موقتی داشت. اگرچه پس از دست یافتن به آن هدف مشترک، این ائتلاف از میان میرود، اما روابط بین بازیگران در قالبی دیگر ادامه خواهد یافت. در این مفهوم میتوان با شرق و غرب بازی کرد، بدون آنکه به اردوگاه آنها پیوست.
از سوی دیگر، این مرد تنهای خاورمیانه نیازمند یک تغییر ریل یا تغییر رویکرد است. یکی از ویژگیهای این تغییر ریل یا رویکرد همانا تغییر نگاه از «غرب ایران» (غیر از عراق که در زمره حوزه تمدنی ایران است) به «شرق ایران» است. غرب ایران با تحولات ۷ اکتبر عملاً از مدار ایران خارج شده است؛ سوریه در مدار جهان غربی-عربی-عبری میگردد. لبنان با تضعیف حزبالله، در مسیر خلع سلاح این گروه قدم برمیدارد. سرزمینهای فلسطینی هم در مسیر آتشبس قرار دارند.
با نگاهی به تاریخ کهن ایران درمییابیم که وجه برتر یا مولفه استراتژیک ایران در کنار توانمندی نظامی، «قدرت فرهنگی» آن است. این قدرت فرهنگی، در شرق و شمال ایران نمود آشکارتری دارد؛ از افغانستان تا شبهقاره، از شمال ارس تا سین کیانگِ چین. بر اساس همین قدرت فرهنگی بود که اقوام مهاجم از پیش از اسلام تا پس از اسلام جذب فرهنگ و هویت ایرانی شدند. تحولات منطقهای و جهانی نشان میدهد که با تمرکز بر حوزه تمدنی ایران، میتوان ائتلافهای قدرتمندتری نسبت به غرب ایران شکل داد. به تعبیر ادوارد سعید، هر انسانی میتواند دو وطن داشته باشد؛ یک «وطن جغرافیایی» (که برای ما همین ایران با همین مرزهای فعلیاش است) و یک «وطن فرهنگی» (که شامل کشورهای حوزه تمدنی ایران میشود). با تمرکز بر شرق ایران و حوزه تمدنی ایران میتوان تهدیدها را به فرصت تبدیل کرد و بار دیگر به احیای زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در گسترهای وسیع (از یکسو تا شبهقاره و از سوی دیگر تا سین کیانگ) دل بست، به این امید که وطن فرهنگی ایرانیان و قدرت فرهنگی این سرزمین سدّی بازدارنده در برابر تهدیدات باشد.