طوفان در فرهنگ
تورم چگونه به آیینهای فرهنگی لطمه میزند؟
اقتصاد ایران دهههاست که با دیوی به نام تورم دستوپنجه نرم میکند؛ پدیدهای که دیگر یک عارضه موقت نیست، بلکه به ستون فقرات زیستبوم ایران بدل شده است. از میانه دهه ۹۰، جامعه ایرانی وارد دالانی از نرخهای تورم ۴۰ تا ۵۰درصدی شد که پیش از آن تنها در خاطرات تلخ سال ۱۳۷۴ به چشم میخورد. امروز، در نخستین هفته دیماه ۱۴۰۴، درحالیکه آمارها از تداوم کسری بودجه مزمن و رشد نقدینگی حکایت دارند، روایت تورم از سفرههای نان به لایههای زیرین هویت و فرهنگ، نفوذ کرده است. تورم در ایران دیگر تنها قدرت خرید گوشت و برنج را نشانه نرفته، بلکه در حال تخریب زیرساختهای عاطفی و مناسک جمعی است که قرنها هویت ایرانی را حفظ کرده بودند. این گزارش، در مشورت با امیر دبیریمهر، جامعهشناس، به بررسی این پرسش کلیدی میپردازد که وقتی هزینه «در کنار هم بودن» از درآمد سرانه پیشی میگیرد، چه بلایی بر سر سنتها، هویت و سرمایه اجتماعی میآید؟
نگاهی به ریشههای تورم در ایران نشان میدهد که این هیولای نقدینگی، زاییده بیانضباطی مالی دولتها و وابستگی ساختاری به درآمدهای نفتی است. زمانی که نرخ تورم از مرزهای متعادل عبور کرده و به سناریوهای ابرتورمی نزدیک میشود، اولین قربانی، افق برنامهریزی خانوادههاست. در اقتصادی که انتظار تورمی بالا حکمفرماست، مردم داراییهای خود را به ارز و طلا تبدیل میکنند تا از ارزش آن صیانت کنند. در این میان، سرمایهگذاری فرهنگی عملاً به شوخی تلخی بدل میشود. وقتی تورم خوراکیها در سالهای ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ مرز ۴۹ درصد را رد میکند، هزینههای ثابت زندگی (اجارهبها و غذا) چنان سهم بزرگی از درآمد را میبلعد که بخش فرهنگ و تفریح در بودجه خانوار به صفر میل میکند. این حذف شدن، صرفاً یک جابهجایی عددی در ترازنامه مالی خانواده نیست، بلکه به معنای حذف کتاب، سینما و مراودات اجتماعی است. درواقع، بیانضباطی پولی دولت، در حال تخریب تدریجی آن چیزی است که جامعهشناسان «سرمایه فرهنگی» مینامند؛ یعنی سواد تحلیلی، ذائقه هنری و توان حل مسئله در سطح کلان جامعه.
شبی بلندتر از جیب خانوادهها
آیین شب یلدا، کهنترین نماد پیروزی نور بر ظلمت، امسال زیر سایه سنگین قیمتها قرار گرفت. قیمت آجیل معمولی به رکورد 6 /1 میلیون تومان در هر کیلو رسید. بررسیهای میدانی نشان میدهد که سبد یلدایی برای یک خانواده ۱۰نفره (شامل آجیل، میوه، شیرینی و یک شام ساده) هزینهای بالغ بر ۲۰ میلیون تومان روی دست صاحبخانه میگذارد. در جامعهای که حداقل دستمزد با واقعیتهای معیشتی فرسنگها فاصله دارد، یلدا دیگر یک جشن ملی نیست، بلکه به یک استرس اقتصادی بدل شده است.
پدیده «آجیل قسطی» یا جایگزینی تنقلات ارزانقیمت، تنها یک تغییر در منوی پذیرایی نیست، بلکه نشاندهنده استحاله یک آیین است. سعید معیدفر، جامعهشناس، هشدار میدهد که کوچک شدن سفرههای یلدا به معنای قطع ارتباط نسلی است. وقتی پدربزرگها و مادربزرگها بهدلیل هزینههای سرسامآور پذیرایی، توان میزبانی از فرزندان و نوهها را ندارند، قصه خواندنها و انتقال ارزشها متوقف میشود. تورم در اینجا نقش یک «دیوار» را بازی میکند که میان اعضای خانواده فاصله میاندازد و پیوندهای عاطفی را که زیربنای ثبات اجتماعی است، سست میکند.
بحران پیوند؛ انجماد ازدواج
ازدواج در فرهنگ ایرانی همواره یک کنش جمعی بوده است. اما تورم سالهای اخیر، تالارهای پذیرایی تهران را به انزوا کشانده است. گزارشها حاکی از آن است که تالارهای با ظرفیت ۵۰۰ نفر، اکنون تنها برای ۵۰ تا ۶۰ مهمان رزرو میشوند. ظاهراً هزینه ورودی ۱۰ تا ۱۵میلیونی تالارها در کنار قیمت ۴۰۰ هزارتومانی برای هر پرس غذا، از مهمترین دلایلی است که سبب شده آمار ازدواجهای ثبتشده نسبت به دهه گذشته، ۴۶ درصد کاهش یابد.
این بحران تنها به معنای کاهش تعداد پیوندها نیست، بلکه به معنای تغییر شکل «حمایت اجتماعی» است. در گذشته، مراسم عروسی مجالی برای دیدارهای فامیلی و محکم کردن شبکههای حمایتی بود. امروز، زوجهای جوان یا از برگزاری مراسم صرفنظر میکنند یا آن را چنان محدود میکنند که عملاً کارکرد اجتماعی خود را از دست میدهد. وقتی ازدواج از رویدادی اجتماعی به یک قرارداد اداری خلوت تبدیل میشود، سرمایه اجتماعی جامعه که از دل همین پیوندها بیرون میآید، دچار فرسودگی میشود. فردیتِ اجباری که تورم به جامعه تحمیل کرده، به معنای تضعیف شبکههایی است که در مواقع بحران باید از افراد حمایت کنند.
سوگواری در بنبست
حتی آیینهای سوگواری که در ایران، همواره نماد احترام و وجهه اجتماعی بودهاند، از ترکشهای تورم در امان نماندهاند. آمارها نشان میدهد که یک مراسم ترحیم ساده در تهران، شامل دفن، سنگ قبر و پذیرایی مختصر، حداقل ۳۰ میلیون تومان هزینه دارد و برای طبقه متوسط این رقم به ۴۰۰ میلیون تومان هم میرسد. در بهشتزهرا، خانوادههای بسیاری مشاهده میشوند که بهدلیل ناتوانی در پرداخت هزینههای ترحیم، به غسل و دفن ساده، بسنده کرده و از خیر مجلس ختم میگذرند. اگرچه بخشی از جامعه به سمت اهدای خیریه بهجای مراسم مجلل سوق یافته است، اما این تغییر برای طبقاتی که سوگواری جمعی را راهی برای تخلیه روانی و تسلای بازماندگان میدانستند، بسیار دردناک است. تورم حتی حقِ عزاداریِ شایسته را از طبقات فرودست گرفته است. این مسئله به نوعی ترومای مضاعف منجر میشود؛ فرد نهتنها عزیزش را از دست داده، بلکه بهدلیل فقر، احساس تحقیر در برابر سنتهای اجتماعی را نیز تجربه میکند. این فشار روانی در بلندمدت به خشم اجتماعی و سرخوردگی از ساختارهای اقتصادی دامن میزند.
سفرههای لاغر هفتسین
نوروز امسال هم برای بسیاری از خانوادهها با چالش تهیه «هفتسین» یک میلیونتومانی آغاز شد. وقتی قیمت سیر و سنجد و سمنو در فاصلهای کوتاه جهش میکند، سفره نوروز که نماد فراوانی بود، به نماد محدودیت بدل میشود. اما بحران اصلی در جای دیگری است؛ پوشاک و سفر. هزینه ۱۲ میلیونتومانی برای خرید لباس نو برای یک خانواده چهارنفره، سنت «نوپوشی» را به یک کالای لوکس تبدیل کرده است. همچنین، سفر نوروزی که موتور محرک صنعت گردشگری داخلی و مایه نشاط روانی جامعه بود، بهشدت تحت تاثیر تورم حملونقل و اقامت قرار گرفته است. آمارها نشان میدهد که خانوادهها بهجای هتل و مهمانپذیر، به بومگردیهای ارزان یا چادرخوابی روی آوردهاند. کاهش کیفیت سفر یا حذف کامل آن، به معنای فرسودگی سلامت روان جامعهای است که در طول سال زیر فشار کار و تورم بوده است. سنتهای نوروزی، در حال تبدیل شدن به تکالیف پرهزینه هستند و این زنگ خطری برای هویت جمعی ماست.
انقراض کتاب
شاید هولناکترین اثر تورم، در حوزه کتاب نمایان شده باشد. در شهریور امسال، میانگین قیمت کتاب با رشد ۴۳درصدی نسبت به سال قبل، به ۲۶۵ هزار تومان رسید. نکته فاجعهبار اینجاست که قیمت کتاب، سریعتر از تورم عمومی گران شده است و نتیجه، کاهش ۲۶درصدی میانگین شمارگان کتاب است. ناشران دیگر ریسک چاپ تیراژهای بالا را نمیپذیرند و کتابفروشیهای محلی، یکی پس از دیگری تغییر کاربری میدهند. وقتی گوشت و مرغ با تورم بالای ۵۰ درصد عرضه میشوند، کتاب اولین کالایی است که از سبد مصرف حذف میشود. این فقر فرهنگی، پیامدهای امنیتی و استراتژیک دارد. جامعهای که با کتاب قهر میکند، سواد تحلیلی خود را از دست میدهد، مستعد پذیرش شایعات میشود و توان گفتوگو و نقد را از دست میدهد. تورم در اینجا نهفقط به جیب مردم، بلکه به مغز جامعه شلیک کرده است. فرسایش سرمایه فرهنگی در بلندمدت، کیفیت نیروی انسانی و توان توسعه کشور را نابود خواهد کرد.
هنر در انحصار فرادستان
آمارهای سامانه «سمفا» در نیمه نخست امسال نشان میدهد که با وجود افزایش رقم فروش سینما، تعداد مخاطبان سه میلیون نفر کاهش یافته است. این یعنی گرانی بلیت جایگزین استقبال مردم شده است. در حوزه موسیقی، وضعیت بهمراتب بدتر است. بلیتهای 5 /1 میلیونتومانی کنسرتها، موسیقی زنده را به کالایی کاملاً لوکس تبدیل کرده است. برای یک خانواده چهارنفره، حضور در یک کنسرت، معادل ۲۲ درصد حداقل دستمزد ماهانه است. این شکاف طبقاتی در دسترسی به هنر، جامعه را به دو پاره تقسیم میکند؛ اقلیتی که همچنان در فضاهای فرهنگی تنفس میکنند و اکثریتی که بهدلیل فقر، از هنر زنده محروم شده و به فضاهای غیررسمی یا زیرزمینی پناه میبرند. این جدایی طبقاتی، هویت جمعی را «تکهتکه» میکند و مانع از شکلگیری یک درک مشترک فرهنگی در سطح ملی میشود. امیر دبیریمهر، جامعهشناس، معتقد است که یک قاعده کلی در تحلیلهای طبقاتی وجود دارد و آن اینکه، تورم مزمن بیش از هر گروه اجتماعی دیگر، طبقه متوسط را هدف قرار میدهد و تضعیف میکند. این گزاره، دارای پشتوانه نظری و تجربی است. طبقات برخوردار و ثروتمند، در اغلب جوامع، بهواسطه در اختیار داشتن منابع تولید، سرمایه، شبکههای قدرت و آشنایی با روابط تولید، آسیب جدی و ساختاری از تورم نمیبینند.
در سوی دیگر، طبقات فرودست و تهیدست نیز هرچند از تورم آسیب میبینند، اما به دلیل قرار داشتن پیشینی در وضعیت فقر مطلق یا فقر نسبی، تورم بیشتر به تشدید شرایط موجود منجر میشود. امروز حتی با لایههایی پایینتر از فقر مطلق مواجهایم که با سوءتغذیه و ناتوانی در تامین نیازهای اساسی غذایی، دستبهگریباناند. بااینحال، وخامت وضعیت این طبقات عمدتاً تشدید میشود، نه دگرگون. اما ماجرای طبقه متوسط اساساً متفاوت است. تورم برای طبقه متوسط صرفاً به معنای سختتر شدن زندگی نیست، بلکه به جابهجایی طبقاتی میانجامد. طبقه متوسط در مواجهه با تورم، از یک موقعیت اجتماعی به موقعیتی دیگر سقوط میکند. این جابهجایی به معنای عبور از یک مرز طبقاتی است، نه صرفاً کاهش سطح رفاه.
افول فرهنگ در طبقه حساس
تورم، از طریق جابهجایی طبقاتی، تمام سبک زندگی و زیست اجتماعی طبقه متوسط را تحت تاثیر قرار میدهد، از خرید کتاب، حضور در کنسرتهای موسیقی، معاشرتهای اجتماعی، تعاملات فرهنگی، کافهنشینی، سینما رفتن و سفر کردن گرفته تا سایر الگوهای مصرف فرهنگی. طبقه متوسط در همه جوامع، بیش از آنکه با میزان ثروت یا منابع مالیاش تعریف شود، با الگوی مصرف و سبک زندگی خود هویت مییابد. هویت طبقه متوسط از طریق مصرف فرهنگی، شیوه زیستن و نمایش این سبک زندگی شکل میگیرد و معنا مییابد. تورم، تمام این حوزههای مصرف و سبک زندگی را هدف قرار میدهد. یکی از وخیمترین نمودهای این وضعیت، بهویژه از سال ۱۳۹۸ به بعد در ایران و بهطور مشخص در تهران، مهاجرت اجباری بخشهایی از طبقه متوسط بوده است؛ مهاجرتی که یا به شهرهای اقماری اطراف تهران انجامیده یا به کوچ به سایر شهرها. این جابهجایی مکانی، صرفاً تغییر محل سکونت نیست، بلکه به معنای دگرگونی کامل محیط زندگی است. نمونههای عینی فراوانی وجود دارد؛ روزنامهنگارانی که حرفه خود را رها کردهاند، مترجمانی که دیگر به ترجمه نمیپردازند، نویسندگانی که از نوشتن فاصله گرفتهاند. به بیان دیگر، تورم بهواسطه ایجاد جابهجاییهای ساختاری، دودمان طبقه متوسط را بر باد میدهد؛ آسیبی که از حیث عمق و پیامد، بهمراتب سنگینتر از آسیبهای واردشده به دو طیف دیگر است.
پیامد مستقیم این وضعیت، کاهش و فرسایش مشارکت در تمامی عرصههاست؛ مشارکت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی. این فرسایش بهویژه در طبقه متوسط به شکل سرخوردگی، انفعال و کنارهگیری بروز میکند. در این میان، وجه فرهنگی این آسیب از اهمیت ویژهای برخوردار است، حتی بیش از جنبههای صرفاً اقتصادی. نقش طبقه متوسط، بهطور بنیادین با مشارکت فعال گره خورده است. زمانی که تورم، سبک زندگی را چنین دگرگون میکند، نخستین حوزهای که تضعیف یا نابود میشود، حس مشارکت است. وقتی این فرآیند در مقیاس وسیع و در میان جمعیتی گسترده به نام طبقه متوسط انباشته میشود، نتیجه آن چیزی نیست جز رکود، خمودگی و بیتحرکی اجتماعی قابلمشاهده. درنهایت، تورم به کالایی شدن فرهنگ، تعمیق شکافهای طبقاتی و فرسایش سرمایه اجتماعی منجر میشود.
بازنمایی نابرابریهای اقتصادی
به باور دبیریمهر، تورم مزمن، بهمثابه یک پدیده ساختاری، مناسک فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را از کارکرد اصلی خود بهمثابه بسترهای همبستگی اجتماعی خارج کرده و آنها را به حوزههایی طبقاتی، نمایشی و تمایزبخش تبدیل میکند. در این فرآیند، آیینها و مناسکی که پیشتر نقش معنابخش و پیونددهنده داشتند، به صحنههایی برای بازنمایی نابرابری و فاصله طبقاتی بدل میشوند.
با بهرهگیری از چهارچوب نظری پییر بوردیو میتوان نشان داد که طبقات فرادست، همواره در پی انباشت سرمایههای فرهنگی و نمادیناند؛ نه صرفاً برای مصرف، بلکه برای معنابخشی به زندگی. پول و ثروت امکانات میآفرینند، اما الزاماً معنا تولید نمیکنند. از همین رو، طبقات برخوردار اغلب به سبک زندگی طبقه متوسط نظر دارند و میکوشند آن را بازنمایی یا تقلید کنند. در شرایط عادی، این فرآیند میتواند مثبت باشد، زیرا از ذخایر فرهنگیای تغذیه میکند که تولیدکننده اصلی آن طبقه متوسط است. با تشدید تورم، طبقه متوسط بهشدت آسیب میبیند. پیامد این وضعیت، کاهش تولیدات فرهنگی اصیل و تبدیل میدان فرهنگ به عرصهای سطحی و مصرفگراست؛ جایی که ابتذال جای خلاقیت و معنا را میگیرد. این زوال تدریجی، پیامدهای جدی برای بازتولید هویت ملی، انسجام اجتماعی و پایداری نظم اجتماعی دارد.
در جامعه ایران، بهویژه از سال ۱۳۹۷ به بعد، این روند بهصورت مستمر مشاهده شده است: تورم مداوم، تضعیف پیدرپی طبقه متوسط و فرسایش سرمایه اجتماعی. افزون بر عوامل اقتصادی، نوعی اراده سیاسی نیز در به حاشیه راندن طبقه متوسط نقش داشته است؛ طبقهای که به دلیل استقلال فکری و سبک زندگی خاص، بهعنوان قشری سختمدیریتپذیر تلقی شده است.
اگر طبقه متوسط نتواند کرامت، استقلال و توان کنشگری خود را حفظ کند، نخستین پیامد آن کاهش مشارکت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی و تهی شدن نظامهای علمی، فرهنگی و هنری خواهد بود؛ فرآیندی که درنهایت جامعه را بهسوی فروپاشی آرام اما عمیق سوق میدهد. اگر روند فعلی تورم مهار نشود، سنتهای ما نه بهدلیل تهاجم فرهنگی بیگانه، بلکه بهدلیل ناتوانی در تامین هزینه «دور هم بودن»، به تاریخ خواهند پیوست. جامعهای که پیوندهای آیینیاش گسسته شود، جامعهای اتمیزه و آسیبپذیر خواهد بود. برای نجات ایران، باید ابتدا سفره فرهنگ را از طوفان تورم نجات داد؛ چرا که نان بدون هویت، تنها بقای فیزیکی است، نه زندگی انسانی.