کهنهفروشان
چرا روشنفکری ایرانی درجا میزند؟
روشنفکری ایرانی، پیش از آنکه به کمبود ایده یا فقدان دغدغه اجتماعی مبتلا باشد، به ناتوانی در فهم زمانه خویش دچار است. برای غالب روشنفکران ایرانی، گویی گذشت زمان و دگرگونیهای عمیق جهان معاصر رخ نداده و همان گزارهها، تحلیلها و دشمنان فکری، دهههاست که بیوقفه تکرار میشوند. در این روایت مسلط، عقبماندگی ایران همچنان به سیاستهای غربی و نسخههای استعماری نهادهایی چون بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول فروکاسته میشود، بیآنکه تحولات ساختار اقتصاد جهانی، تجربههای متنوع توسعه یا پیچیدگیهای نهادی درون کشور جدی گرفته شود. این الگو در واکنش به بحرانهای اقتصادی امروز نیز دیده میشود؛ جایی که حتی شوکهای ارزی و تورمهای انباشته، نه محصول سازوکارهای داخلی و تصمیمهای نهادی، بلکه صرفاً نتیجه اجرای سیاستهای تحمیلی نهادهای بینالمللی معرفی میشوند. این در حالی است که در بسیاری از جوامع دیگر، روشنفکران ناگزیر از بازبینی مداوم ایدهها و مفروضات خود بودهاند، زیرا جهان تغییر کرده و پاسخهای دیروز، الزاماً مسئله امروز را توضیح نمیدهد. پرسش محوری این یادداشت این است که چرا بخش مهمی از روشنفکری ایرانی، برخلاف تجربههای انباشته چند دهه اخیر و دگرگونیهای بنیادین جهان، همچنان به تکرار تحلیلهای آزموده و ناکام بسنده میکند و از عبور به سوی اندیشهای تازه باز میماند؟

در چنبره تکرار
یکی از ویژگیهای بارز روشنفکری معاصر ایران، تکرار تحلیلها و ایدههای قدیمی، بدون توجه به تحولات جدید در عرصههای مختلف اقتصادی، اجتماعی، و سیاسی است. این تکرار گاهی به دلیل نبود جسارت برای تفکر انتقادی یا نیاز به نظریهپردازی نوین، و گاهی به علت عدم توجه به شرایط زمانه و جهان پیرامون است. روشنفکرانی که در دهههای گذشته به تحلیل مسائل ایران پرداختهاند، عمدتاً در همان چهارچوبهای فکری محدود ماندهاند و اغلب از بازنگری در تحلیلهایشان پرهیز کردهاند. برای مثال، برخی روشنفکران ایرانی هنوز هم معتقدند که عقبماندگی ایران از مسیر توسعه، فقط ناشی از سیاستهای غربی، استعمار، و نهادهای بینالمللی همچون بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول است. این تحلیلها که در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ مطرح شد، امروزه نهتنها بهطور کامل با وضعیت کنونی کشور قابل تطبیق نیست، بلکه مانع از پذیرش واقعیتهای جدید و تغییرات عمیق در دنیای امروز میشود.
روشنفکران ایرانی در بسیاری از موارد، قادر به فهم و تطبیق با تحولات جهانی نبودهاند. بسیاری از آنها همچنان در تلاشاند تا پاسخهای مسائل جدید ایران را با همان تحلیلهای قدیمی ارائه دهند، بهجای آنکه با بررسی عمیقتر شرایط اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی جهان معاصر، به رویکردهای نوین دست یابند. بهواقع، یکی از پدیدههای آشکار در روشنفکری ایران، بازتولید الگوهای گذشته و ناتوانی در پیشبینی و تحلیل واقعیتهای آینده است. این مشکل، بهویژه در عرصههای سیاسی و اجتماعی مشهود است. روشنفکران ایرانی بهجای ارائه دیدگاههای جدید و نوآورانه در مواجهه با بحرانهای امروز، بهطور مداوم به بازخوانی و بازتولید گذشته میپردازند. برای مثال، در سالهای پس از انقلاب اسلامی ایران، بسیاری از سیاستگذاران و نخبگان ایرانی در تلاش بودند تا با بازتولید مدلهای مدیریتی و اجتماعی مشابه با تجربههای گذشته، شرایط کشور را بهبود بخشند. این نگرش، تنها بهطور موقت توانست برخی مشکلات را حل کند، اما در بلندمدت بهدلیل عدم تطابق با شرایط جدید، نتایج مطلوبی بهدنبال نداشت.
از دیگر مشکلات روشنفکری ایرانی، عدم ارتباط عمیق با مشکلات ساختاری و نهادی جامعه است. روشنفکران ایرانی بهجای آنکه بهطور واقعی درک کنند که چرا ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایران بهگونهای خاص به مشکلاتی منجر میشوند، به تحلیلهایی میپردازند که بیشتر بر اساس مفاهیم انتزاعی و غیرمستند استوار است. این نوع تحلیلها غالباً از دنیای واقعی و تجربیات عینی فاصله دارند، بههمین دلیل نمیتوانند راهحلهای عملی و موثر برای مسائل ایران ارائه دهند. برای مثال، بیشتر روشنفکران هنوز از همان تحلیلهای عمومی و سادهانگارانه در مورد نهادهای بینالمللی یا سیاستهای اقتصادی استفاده میکنند، درحالیکه ساختارهای داخلی و مشکلات اقتصادی امروز کشور، بهمراتب پیچیدهتر از آن چیزی است که تحلیلهای سنتی قادر به توضیح آنها باشند.
یکی از جنبههای اصلی روشنفکری، قابلیت نقد درونی و بازبینی ایدهها و نظرات است. این ویژگی در روشنفکری ایرانی، بهویژه در دهههای اخیر ضعیف شده، با وجود این، بسیاری از روشنفکران ایرانی بهجای آنکه برای شرایط و مشکلات موجود در جامعه راهکار ارائه دهند، به تقلید از گذشته و پیروی از ایدههای کهنه مشغولاند و در عمل، از روند تحلیلی و فکری حل مشکلات پیچیده و متنوع جامعه امروز در ماندهاند. بهعلاوه، این امر موجب شده که روشنفکری ایرانی بیشتر به محافل بسته و انتزاعی محدود شود و از پاسخگویی به مشکلات واقعی جامعه باز ماند.
روشنفکری ایران، بهجای تکیه بر تحلیلهای قدیمی و بازتولید مفاهیم کهنه، باید به نقد خود و بررسی تحولات جهانی و داخلی بپردازد. تنها در این صورت میتوان به توسعه واقعی و پایدار رسید و از بازتولید گذشته که هیچگاه نتوانسته پاسخگوی نیازهای جدید باشد، فاصله گرفت. این تغییرات باید از درون روشنفکری ایرانی آغاز شود و بهواسطه آن، تحولاتی در سیاستها و راهبردهای کلان کشور ایجاد شود.
بازتولید گذشته؛ از مشروطه تا امروز
بررسی تاریخ روشنفکری معاصر، بهویژه در دوران مشروطه، میتواند شناخت عمیقتری نسبت به سیر روشنفکری ایرانی بدهد و نشان دهد که این روند از گذشته تا امروز ادامه داشته است. بازتولید گذشته بهوسیله روشنفکران ایرانی در دوران مشروطه و حتی پیش از آن نیز وجود داشته است. این مقایسه تاریخی میتواند درک بهتری از چرخه تکراری روشنفکری ایران و بحرانهای فکری آن بهدست دهد.
دوران مشروطه، یکی از مهمترین دورهها در تاریخ روشنفکری ایرانی است. در این زمان، روشنفکران ایرانی در مواجهه با تحولات جهانی و بحرانهای داخلی کشور، بهدنبال راهحلهایی برای اصلاح ساختار سیاسی و اجتماعی ایران بودند. اما همانطور که در نقد روشنفکری معاصر نیز مشاهده میشود، بسیاری از این روشنفکران نتوانستند به افق جدیدی دست یابند و بهجای آن، به بازتولید ایدههای گذشته پرداختند.
انقلاب مشروطه در تاریخ روشنفکری ایرانی، یک نقطه عطف بود. پس از انقلاب مشروطه، روشنفکران ایرانی امید داشتند که ساختار سیاسی ایران بهسوی «دولت مدرن قانونمدار» حرکت کند. آنان میخواستند مشارکت سیاسی، آزادیهای مدنی و نهادهای مستقل را بنیان نهند، اما بحرانهای ناشی از سر برآوردن نیروهای حاکم سنتی، تفرقه مشروطهخواهان و دخالت قدرتهای خارجی موجب شد که این آرمانها نهتنها محقق نشود، بلکه عملاً منفعل شود. واکنش روشنفکری به این ناکامیها، چرخش فکری از آرمانهای دموکراسیخواهانه و استقبال از «حکومت متمرکز اقتدارگرا» بود.
ناتوانی مشروطه در ایجاد دولت مقتدر و پایدار، زمینهای فراهم کرد تا بخش مهمی از نخبگان فکری و روشنفکری، بهویژه پس از کودتای سوم اسفند 1299، راهحل را در تشکیل دولت مرکزی مقتدر به سبک غربی با محوریت یک شخصیت مقتدر ببینند. این چرخش، برخاسته از سرخوردگی از فرآیندهای پارلمانی و هرجومرج پسامشروطه بود که روشنفکران را به سمت بازتولید گفتمان «نوسازی آمرانه» و آرزوی بازگشت ناپلئون و بیسمارک زمانه سوق داد. در واقع روشنفکری ایرانی به این نتیجه رسید که راه برونرفت از عقبماندگی و هرجومرج سیاسی و اجتماعی، عبور از پارلمانتاریسم و حرکت به سمت تمرکز ملی و اقتدار حکومت مرکزی است و روشنفکرانی مانند سیدحسن تقیزاده، بستر فکری بنیادینی برای پشتیبانی از رضاشاه فراهم آوردند که در عمل تمام دستاوردهای مشروطه را به خاک سپرد. فرآیند تکرار در روشنفکری ایرانی، نهتنها در دوران مشروطه بلکه در دورههای بعد نیز ادامه یافت. پس از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، روشنفکران و سیاستمداران ایرانی در تلاش بودند تا کشور را به سمت آیندهای متفاوت ببرند، اما بسیاری از آنان بهجای تفکر و تحلیل در راستای تحولات جدید، به گذشتهها بازگشتند. این بازگشت به گذشته، در اندیشهها و سخنان برخی از سیاستمداران و روشنفکران امروز نیز قابلمشاهده است. بازتولید گذشته چه در عصر مشروطه و چه در دوران معاصر، نشاندهنده بحران در درک زمانه و ناتوانی در پیشبینی و تحلیل تحولات جدید است. روشنفکران در مواجهه با تحولات جهانی و داخلی، بهجای ارائه راهحلهای نوین و مبتنی بر تجربههای جهانی جدید، سعی کردند با بازگشت به مدلها و ایدههای گذشته مشکلات را حل کنند. در واقع درک درستی از نیازهای زمانه وجود نداشت و نگاه به گذشته بهمثابه یک راهحل، بهدلیل تکرار و عدم نوآوری، به نوعی انجماد فکری منجر شد.
در دوران مشروطه، وقتی که ایران با تحولات جهانی، نظیر جنبشهای دموکراتیک و تغییرات اقتصادی و اجتماعی روبهرو بود، برخی از روشنفکران بهجای انطباق با این تحولات، به دنبال بازسازی مدلهای حکومتی گذشته و بومیسازی برخی از الگوهای غربی بودند. این الگوها در شرایط ایران آن زمان جواب نداد و حتی موجب شکافهای اجتماعی و سیاسی شد. این روند، در دوران معاصر نیز بهنوعی ادامه یافته است؛ همانطور که بسیاری از روشنفکران معاصر، بهجای تجزیهوتحلیل شرایط جدید و پیشنهاد راهحلهای نوآورانه، بهطور مداوم از بازتولید تفکرات قدیمی بهره بردهاند.
مقایسه روشنفکری معاصر با دوران مشروطه نشان میدهد که بازتولید گذشته در این جریان فکری ریشههای عمیقی دارد و بهنوعی جزء لاینفک تاریخ روشنفکری ایرانی است. از یکسو، بازتولید گذشته ناشی از ناکامی در مواجهه با تغییرات و چالشهای جدید است و از سوی دیگر، این روند درنهایت باعث تکرار اشتباهات و عدم توانایی در ایجاد تحولات اساسی میشود. به دیگر سخن، روشنفکری ایرانی در دورههای مختلف، در بازنگری و انطباق با تحولات زمانه، ناتوان مانده است.
روشنفکری ایرانی و اقتصاد سیاسی
در عرصه اقتصاد سیاسی نیز نقدهایی از سوی روشنفکران مطرح میشود که همواره، یکی از بحثهای اصلی در تحلیلهای اجتماعی و اقتصادی کشور بوده است. بسیاری از این نقدها بهویژه در دهههای اخیر، بر سیاستهای اقتصادی نهادهایی چون بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و سازمان تجارت جهانی متمرکز است. روشنفکران ایرانی، این سیاستها را عامل اصلی مشکلات اقتصادی کشور میدانند و بهویژه بر پیادهسازی برنامههای اقتصادی نهادهای بینالمللی در ایران تاکید دارند.
یکی از اصلیترین نقدهایی که روشنفکران ایرانی به سیاستهای اقتصادی وارد کردهاند، نقش نهادهای بینالمللی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول در شکلگیری بحرانهای اقتصادی کشور است. این نهادها معمولاً موسساتی شناخته میشوند که بر پایه اصول بازار آزاد و جهانیسازی، سیاستهایی را به کشورها تحمیل میکنند که ممکن است در تضاد با منافع ملی آن کشورها باشد. روشنفکران ایرانی، بهویژه در دهههای اخیر، این سیاستها را عامل اصلی بحرانهای اقتصادی چون تورم، بیکاری و نابرابری اجتماعی برشمردهاند.
بیژن عبدالکریمی، از جمله روشنفکرانی است که بهتازگی با بازتولید این تحلیلها، شوک ارزی و افزایش تورم را نتیجه پیادهسازی سیاستهای استعماری بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و سازمان تجارت جهانی مطرح کرده است. او بهویژه به دورههای مختلف تاریخ ایران اشاره میکند که در آنها، سیاستهای اقتصادی این نهادها بهویژه در دولت سازندگی رفسنجانی تا دولتهای بعدی، موجب افزایش نرخ ارز، تضعیف پول ملی، جهانیسازی قیمتها و نابودی طبقه متوسط جامعه شده است. این نوع نقدها بهطور معمول از نگاه انتقادی به اقتصاد جهانی و تاثیرات منفی آن بر کشورهایی چون ایران سرچشمه میگیرند و متاثر از تئوریهای وابستگی و نقد سرمایهداری جهانی هستند.
نقد سیاستهای اقتصادی نهادهای بینالمللی، بهویژه در روشنفکری ایرانی، غالباً تکراری و بدون توجه به تغییرات جدید در اقتصاد جهانی است. این نقدها، که در دهههای گذشته مطرح شدهاند، هنوز در تحلیلهای اقتصادی امروز ایران بهکار گرفته میشوند، بدون آنکه به شرایط جدید اقتصادی و تحولات جهانی توجه شود. برای مثال، درحالیکه نقد سیاستهای نهادهایی مانند صندوق بینالمللی پول در دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ مبتنی بر واکنش به برنامههای تعدیل ساختاری بود، امروزه بسیاری از کشورهای جهان تغییرات عمدهای در خود ایجاد کردهاند که در آنها، مفاهیم جدیدی مانند اقتصاد دیجیتال، سیاستهای محیط زیستی و سیاستهای توسعه پایدار در اولویت قرار گرفتهاند. روشنفکران ایرانی بهجای تمرکز بر این تحولات، همچنان بر همان نقدهای قدیمی و شناختهشده تکیه دارند. این امر، نهتنها تحلیلهای اقتصادی آنان را از واقعیتهای جهانی و داخلی دور میکند، بلکه آنها را از پیشبینی و تحلیل روندهای جدید و چالشهای آینده ناتوان میکند.
از جمله مسائلی که روشنفکران ایرانی در نقد سیاستهای اقتصادی مطرح میکنند، تاثیرات منفی جهانیسازی و سیاستهای بازار آزاد است که بهویژه از سوی نهادهای بینالمللی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول ترویج میشود. در این نقدها، روشنفکران بر این باورند که این سیاستها بهویژه در کشورهای درحالتوسعه و کشورهای مشابه ایران، موجب افزایش شکاف طبقاتی، کاهش سطح رفاه اجتماعی و تقویت سلطه کشورهای غربی بر اقتصادهای ملی میشود. بهویژه پس از پایان جنگ سرد و بهدنبال فروپاشی بلوک شرق، سیاستهای نئولیبرالی بهطور گسترده در سطح جهانی اجرا شدند، که نهادهایی مانند صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی نقش اصلی را در پیادهسازی آنها داشتند. این سیاستها، از جمله کاهش هزینههای دولتی، خصوصیسازی گسترده و آزادسازی بازارها، در بسیاری از کشورها موجب بحرانهای اجتماعی و اقتصادی شدهاند. روشنفکران ایرانی نیز بر این اساس، پیادهسازی این سیاستها را در ایران، عامل اصلی بسیاری از بحرانهای اقتصادی کشور میدانند. از جمله انتقاداتی که میتوان به این نوع تحلیلها وارد کرد، بیتوجهی به شرایط خاص ایران و ضرورت بازنگری در سیاستهای اقتصادی است. سیاستهای اقتصادی نهادهایی مانند بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول در بسیاری از کشورهای غربی و توسعهیافته ممکن است بهطور نسبی موثر واقع شوند، اما در کشوری مانند ایران، که به دلایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خاص خود، با چالشهای عمدهای مواجه است، نمیتوان این سیاستها را بهطور مستقیم پیادهسازی کرد. روشنفکران ایرانی در بسیاری مواقع، به این واقعیتها بیتوجه هستند و تحلیلهای خود را تنها در چهارچوب همان تحلیلهای قدیمی و انتقادی مطرح میکنند. برای مثال، سیاستهایی مانند خصوصیسازی در ایران، بهویژه در سالهای پس از جنگ، نهتنها نتوانست به توسعه اقتصادی پایدار منجر شود، بلکه در بسیاری از موارد موجب افزایش فساد، شکاف طبقاتی و کاهش کیفیت خدمات عمومی شد. بااینحال، روشنفکران ایرانی غالباً این روندها را نتیجه اجرای دستورالعملهای صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی میدانند، بدون آنکه به علل داخلی و شرایط خاص ایران توجه کنند. برای آنکه روشنفکران در سیاستهای اقتصادی ایران معاصر نقش تاثیرگذارتری ایفا کنند که به حل مشکلات واقعی کشور کمک کند، ضروری است که از تحلیلهای تکراری گذشته فاصله بگیرند و رویکردهای جدیدتری اتخاذ کنند و نهتنها باید به تحلیلهای اقتصادی جهانی توجه کنند، بلکه باید درک عمیقی از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی داخلی ایران نیز داشته باشند.