شناسه خبر : 51146 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

پس از هوش مصنوعی

کدام مهارت‌ها بیشترین تقاضا را دارند؟

 

سوسن نوری / نویسنده نشریه 

80«در دنیای پس از هوش مصنوعی، کدام مهارت‌ها همچنان ارزشمند می‌مانند؟». این روزها، هوش مصنوعی (AI)، با جواب‌هایی که به هر پرسشی می‌دهد، هر روز بیشتر از روز قبل، همه را همزمان با شگفت‌زده‌شدن، دچار نگرانی هم می‌کند. اهالی بازار کار بیشتر از گروه‌های دیگر در ذهنشان به‌دنبال پاسخ به این پرسش مطرح‌شده هستند که این فناوری، چه نیازهایی را برای مشاغل تعریف می‌کند. همزمان با شتاب در هوش مصنوعی، یادگیری چه مهارت‌هایی اهمیت می‌یابد و دقیقاً چه باید انجام داد که از قافله عقب نماند. سردرگمی برای جوان ایرانی با وجود ضعف آموزش مهارت‌محور در نظام آموزشی و محدودیت‌های اقتصادی، پررنگ‌تر است. این همه ماجرا نیست، چراکه این افراد با فرصت‌هایی برای بازطراحی آموزش، تقویت مهارت‌های انسانی، کارآفرینی و نوآوری هم مواجه‌اند. اگر فرض کنیم هوش مصنوعی بخش بزرگی از مهارت‌های فنی را کالاگونه (Commoditize) می‌کند، برخی مهارت‌های انسانی غیرقابل‌جایگزین می‌شوند؛ موضوعی که صالح سپهری‌فر، مترجم و نویسنده مطلب بر این باور است، در دوران کالاشدگی مهارت‌های فنی، ارزش توانایی انجام دادن به توانایی تشخیص دادن منتقل می‌شود. هنگامی که هوش مصنوعی می‌تواند با سرعت باورنکردنی کدهای برنامه‌نویسی بنویسد یا محاسبات پیچیده مهندسی را انجام دهد، آنچه به‌عنوان مزیت غیرقابل‌جایگزینی باقی می‌ماند، قدرت قضاوت راهبردی و تفکر اخلاقی است.

ریشه مهارت‌ها

مهارت‌های غیرقابل‌جایگزین ریشه در آگاهی و تجربه انسانی دارند. مفاهیمی نظیر شهود، همدلی عمیق و رهبری الهام‌بخش از این جمله‌اند. ماشین‌ها بر پایه الگوهای آماری عمل می‌کنند، اما انسان‌ها بر پایه معنا تصمیم می‌گیرند. برای مثال، در بحران سازمانی، هوش مصنوعی ممکن است بهینه‌ترین راه‌حل ریاضی را ارائه دهد، اما تنها انسان می‌تواند با درک رنج کارکنان و ملاحظات اجتماعی، تصمیمی بگیرد که پایداری معنوی سازمان را حفظ کند. در طبقه‌بندی مهارت‌ها، قضاوت اخلاقی و تفکر استراتژیک در دسته غیرقابل‌جایگزین قرار می‌گیرند، زیرا این مهارت‌ها مستلزم درک زمینه‌های پیچیده و متغیر زندگی انسانی هستند که در هیچ پایگاه داده‌ای به‌طور کامل ثبت نشده‌اند. در مقابل، مهارت‌هایی همانند تحلیل داده‌های اولیه یا مهندسی دستور در دسته قابل‌آموزش جای می‌گیرند که انسان‌ها باید برای کار با ماشین آنها را فرا بگیرند. مهارت‌های پرریسک نیز شامل تمام فعالیت‌های قاعده‌مندی است که هوش مصنوعی به‌تازگی در آنها همانند حسابداری مقدماتی یا نقشه‌کشی فنی ساده از انسان پیشی گرفته است. تغییر پارادایم موجب می‌شود که انسان‌ها از نقش مجری به نقش ناظر و معنابخش ارتقا یابند. این سخنان در حالی مطرح است که گزارش مجمع جهانی اقتصاد (WEF) از رشد مهارت‌های انسانی می‌گوید. در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که آیا این به معنای افزایش دستمزد و قدرت چانه‌زنی مهارت‌ها است، یا فقط افزایش تقاضای کم‌ارزش؟ به باور این نویسنده، گزارش‌های این نهاد بر اهمیت مهارت‌های نرم تاکید دارند، اما واقعیت بازار کار پیچیده‌تر از افزایش تقاضای ساده است. فکر می‌کنم با شکاف دوگانه در قدرت چانه‌زنی مواجه هستیم. از یک طرف، تقاضا برای مهارت‌های انسانی در لایه‌های پایین بازار کار، مانند خدمات مشتری یا مراقبت‌های ساده، افزایش می‌یابد؛ اما چون این مهارت‌ها به تنهایی ارزش افزوده اقتصادی بالایی در مقیاس بزرگ ایجاد نمی‌کنند، لزوماً موجب افزایش چشمگیر دستمزد نمی‌شود. این بخش از بازار ممکن است به دام تقاضای کم‌ارزش بیفتد که در آن انسان‌ها خلأهای عاطفی و ارتباطی ماشین را پر می‌کنند، بدون اینکه قدرت اقتصادی واقعی داشته باشد. از سوی دیگر، قدرت چانه‌زنی واقعی در اختیار کسانی قرار می‌گیرد که مهارت‌های انسانی را با تخصص فنی و سواد هوش مصنوعی گره می‌زنند. برای مثال، مدیری که می‌تواند با استفاده از تفکر انتقادی، خروجی‌های هوش مصنوعی را به استراتژی سودآور تبدیل کند، قدرت چانه‌زنی بالایی دارد. آینده‌پژوهان بر این باورند که در آینده، دستمزدهای بالا متعلق به کسانی است که نقش ترکیب‌کننده (Synthesizer) را ایفا می‌کنند. این افراد مهارت‌های انسانی را همانند کاتالیزور برای افزایش بهره‌وری ماشین به کار می‌گیرند. بنابراین، افزایش دستمزد نه پیامد خودکار، بلکه نتیجه بازتعریف نقش انسان در زنجیره ارزش است. پرسش دیگر این است که در زمینه تخصصی تولید محتوا، نویسندگی و ترجمه، هوش مصنوعی چه بخش از کار شناختی را حذف کرده و کدام بخش را پررنگ‌تر کرده است؟. موضوعی که سپهری‌فر درباره آن می‌گوید: تجربه زیسته‌ام با هوش مصنوعی نشان‌دهنده دگرگونی بنیادین در ماهیت این فعالیت‌هاست. هوش مصنوعی بخش‌های مکانیکی و فرسایشی کار را، همانند جست‌وجوی واژگان مترادف، استخراج داده‌های اولیه برای مقاله و ترجمه متون عمومی و اداری، حذف کرده است. پیش از این، بخش بزرگی از زمان صرف ساختارسازی اولیه و صیقل دادن جملات از نظر دستوری می‌شد؛ اکنون این وظایف به ماشین سپرده شده است. این تغییر به ظاهر موجب ساده شدن فرآیند کار شده، اما سطح انتظارات را به‌شدت بالا برده است. آنچه در این میان پررنگ‌تر شده، تالیف فکری و امضای شخصی است. در عصر هوش مصنوعی، متنی که صرفاً اطلاعات درست بدهد دیگر ارزش اقتصادی ندارد، زیرا ماشین این کار را به رایگان انجام می‌دهد. ارزش واقعی اکنون در روایت‌گری اصیل، لحن منحصربه‌فرد و بومی‌سازی فرهنگی نهفته است. در ترجمه، بخش ارزشمند کار از معادل‌یابی واژگانی به انتقال روح و جوهره متن تغییر یافته است. مترجم امروزی باید بتواند تفاوت‌های ظریف فرهنگی را که هوش مصنوعی فعلاً از درک آنها عاجز است، در متن پیاده کند. به‌تازگی متوجه شده‌ایم که مخاطبان بیش از گذشته تشنه محتوایی هستند که بوی تجربه انسانی بدهد. در دسته مهارت‌ها، خلاقیت ادبی و نقد محتوایی غیرقابل‌جایگزین مانده‌اند، درحالی‌که ویرایش فنی و ترجمه تحت‌اللفظی در ردیف مهارت‌های پرریسک قرار گرفته‌اند که به‌زودی به‌وسیله هوش مصنوعی بلعیده می‌شوند.

عمل سقراطی

با این توضیح، برای جوان ایرانی، یادگیری مهارت‌هایی مثل تفکر انتقادی یا حل مسئله خلاقانه دقیقاً از کجا باید شروع شود، وقتی نظام آموزشی چنین مهارت‌هایی را تمرین نمی‌دهد؟. این مترجم این‌طور پاسخ می‌دهد: برای جوان ایرانی که در محاصره نظام آموزشی حافظه‌محور و ایستا قرار دارد، شروع مسیر یادگیری مهارت‌های نرم باید از بیرون از مرزهای مدرسه و دانشگاه آغاز شود. مسیر پیشنهادی، تمرکز بر یادگیری پروژه‌محور و معکوس است. گام اول، استفاده از پلت‌فرم‌های تعاملی جهانی مانند یوتیوب برای مشاهده مستقیم نحوه حل مسئله از سوی متخصصان تراز اول است. جوان ایرانی باید بیاموزد که به‌جای پذیرش صرف اطلاعات، به روش سقراطی سوال بپرسد. راهکار عملی این است که هر محتوایی را که از طریق رسانه‌ها یا کتب درسی دریافت می‌کند، با ابزار هوش مصنوعی به چالش بکشد؛ برای مثال از هوش مصنوعی بخواهد که نقص‌های منطقی متن خاصی را پیدا کند و سپس خودش درباره آن قضاوت کند. گام دوم، ورود به جوامع آنلاین تخصصی یا فرصت‌های کارآموزی یا حتی کار پاره‌وقت است. در این فضاها، فرد با مسائل واقعی روبه‌رو می‌شود که هیچ پاسخ از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد. حل مسئله خلاقانه نه شعار، بلکه ضرورت برای بقای شغلی است. از طرفی، یادگیری تفکر انتقادی نیازمند تمرین مواجهه با دیدگاه‌های متضاد است. این مسیر به‌جای تکیه بر متون تئوریک، بر پایه تجربه و خطا بنا شده است. مهارت‌هایی همچون تفکر انتقادی در دسته قابل‌آموزش قرار دارند، اما آموزش آنها نه از طریق جزوه، بلکه از طریق تعامل فعال با دنیای واقعی و ابزارهای نوین دیجیتال میسر می‌شود. این رویکرد موجب می‌شود فرد به‌جای مخزن دانش، به پردازشگر هوشمند تبدیل شود.

سواد رایگان

در این میان، به‌نظر می‌رسد خطری هم متوجه بعضی از اقشار جامعه است، به‌ویژه وقتی مهارت‌های انسانی به شعار لوکس تبدیل شوند که فقط برای طبقه‌ای با دسترسی آموزشی و اقتصادی معنا دارد؛ موضوعی که سپهری‌فر هم آن را تایید می‌کند و می‌گوید: نگرانی کاملاً به‌جاست و فکر می‌کنم اگر تدبیری اندیشیده نشود، شاهد تولد طبقه متمایز شناختی از افراد در جامعه هستیم. مهارت‌های انسانی همانند تفکر انتقادی و خلاقیت، نیازمند فراغ بال، امنیت ذهنی و دسترسی به منابع کیفی است. در مقابل، طبقه‌ای که درگیر فشارهای اقتصادی شدید است، بیشتر به سمت یادگیری مهارت‌های فنی زودبازده و پرریسک سوق داده می‌شود. برای جلوگیری از تبدیل ‌شدن مهارت‌ها به کالای لوکس، باید سواد هوش مصنوعی و آموزش مهارت‌های نرم را به‌عنوان خدمت عمومی رایگان تعریف کرد. راهکار اصلی، دموکراتیزه کردن دسترسی به ابزارهای یادگیری از طریق پلت‌فرم‌های متن‌باز و تولید محتوای آموزشی به زبان فارسی ساده و در دسترس است. همچنین، نهادهای مدنی و خیریه‌های آموزشی باید تمرکزشان را از آموزش‌های سنتی به سمت تقویت زیرساخت‌های فکری دانش‌آموزان در مناطق محروم تغییر دهند. هوش مصنوعی به‌تازگی این فرصت را فراهم کرده است که هر فرد، صرف‌نظر از جایگاه اقتصادی‌اش، معلم خصوصی هوشمند در اختیار داشته باشد. اگر بتوانیم به دانش‌آموزان بیاموزیم که چگونه از نسخه‌های رایگان هوش مصنوعی برای تقویت تفکر منطقی و حل مسئله استفاده کنند، گام بزرگی در جهت کاهش این شکاف برداشته‌ایم.

غفلت مدیران

 در بازار کار ایران، بزرگ‌ترین عدم انطباق در مهارت‌های ارتباطات سازمانی، پذیرش مسئولیت و کار تیمی است. با خیل عظیمی از فارغ‌التحصیلانی روبه‌رو هستیم که در مهارت‌های سخت تخصص دارند، اما در مواجهه با نخستین تنش تیمی یا نیاز به مذاکره با مشتری، دچار بن‌بست می‌شوند. کارفرمایان ایرانی به‌تازگی دریافته‌اند که داشتن متخصص فنی که نمی‌تواند با دیگران تعامل کند، موجب افت شدید بهره‌وری می‌شود. این شکاف به این دلیل اصلاح نمی‌شود که سیستم پاداش و تنبیه در سازمان‌ها هنوز بر پایه نگاه‌های سنتی و فردمحور است، نه خروجی‌های هم‌افزا. بیشتر مدیران ایرانی بر این باورند که مهارت‌های نرم موضوعاتی ذاتی هستند و نمی‌توان آنها را آموزش داد، از این‌رو تلاشی برای ارتقای آنها در محیط کار نمی‌کنند. از سوی دیگر، جو عمومی جامعه که بر پایه رقابت حذفی شکل گرفته، مانع از رشد روحیه همکاری و همدلی در میان نیروهای جوان می‌شود. راهکار اصلاح این وضع، تغییر در شیوه استخدام و ارزیابی عملکرد است. مهارت‌های ارتباطی در دسته قابل‌آموزش قرار دارند، اما تا زمانی که در بازار کار ایران به‌عنوان مزیت رقابتی پولی دیده نشوند، جوانان انگیزه‌ای برای یادگیری اصولی آنها ندارند.

استراتژی بقا

در این میان، این موضوع نیز مطرح است که یادگیری مداوم به‌عنوان مهارت اساسی شناخته می‌شود، اما در اقتصاد ایران، باید سازوکارهایی باشد که این مفهوم از شعار به رفتار واقعی تبدیل شود. سپهری‌فر درباره این موضوع می‌گوید: در اقتصادی که تورم و بی‌ثباتی، افق دید افراد را به بازه زمانی کوتاه‌مدت محدود کرده است، یادگیری مداوم نه به‌عنوان انتخاب فرهنگی، بلکه باید به‌عنوان استراتژی بقا معرفی شود. ذهن انسان در شرایط بحران، تمایلی به سرمایه‌گذاری طولانی‌مدت روی دانش ندارد. بنابراین، اولین سازوکار برای تبدیل یادگیری به رفتار، یادگیری خُرد است. یادگیری باید در قطعات کوچک، کاربردی و مرتبط با معیشت فوری طراحی شود. فرد باید حس کند که یادگیری مهارت جدید، به‌سرعت موجب افزایش درآمد یا امنیت شغلی او می‌شود.

سازوکار دوم، ایجاد شبکه‌های یادگیری همتاست. در اقتصاد ایران، پیوندهای اجتماعی قوی‌اند؛ اگر یادگیری در قالب گروه‌های کوچک و حمایتی انجام شود، فشار روانی ناشی از محیط فرسایشی کاهش می‌یابد. این را باید باور کنیم که در عصر هوش مصنوعی، توقف یادگیری مساوی با حذف تدریجی از بازار کار است. باید یادگیری را به‌عنوان سپر دفاعی در برابر فرسایش اقتصادی بازتعریف کنیم.

تفکر انتقادی

چالشی هم که مطرح است این است که سیاست‌گذاری‌های آموزشی فعلی، نسل جوان را برای رقابت از پیش‌باخته با هوش مصنوعی آماده می‌کنند. وقتی دانش‌آموز مجبور است فرمول‌هایی را حفظ کند که هوش مصنوعی در صدم‌ثانیه آنها را فراخوانی می‌کند، او در حال تمرین برای رقابت در زمینی است که ماشین در آن به مراتب بهتر از ما عمل می‌کند. این رویکرد موجب اتلاف ثروت ملی و سرخوردگی نسل جدید می‌شود. تفاوت سیاست‌گذاری در رویکرد همکاری، تغییر محور آموزش از انباشت داده به مدیریت ابزار است. در رویکرد همکاری، هوش مصنوعی به‌عنوان همکار دیده می‌شود که وظایف سنگین و تکراری را بر عهده می‌گیرد و انسان وظیفه جهت‌دهی و نقد را دارد. در سیاست‌گذاری آموزشی همکاری‌محور، امتحانات باید به‌گونه‌ای طراحی شود که استفاده از هوش مصنوعی در آنها آزاد باشد، اما پرسش‌ها باید به شکلی طرح شوند که بدون تفکر انتقادی و تحلیل انسانی، پاسخ به آنها ممکن نباشد. متاسفانه نظام آموزشی در کشورمان در این زمینه نقص‌های اساسی دارد و به نظر هم نمی‌رسد که به‌دنبال رفع آن باشد.

سازگاری خلاقانه

در این میان، اگر بخواهم براساس تجربه و مشاهده دقیق جامعه ایران، مهارت را به‌عنوان برگ برنده انتخاب کنم، آن مهارت، سازگاری خلاقانه در شرایط عدم قطعیت است. خوشبختانه ایرانی‌ها در چند دهه گذشته به‌دلیل زیستن در محیطی که با چالش‌های پی‌درپی اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی روبه‌رو بوده، هوش بقا را پرورش داده‌اند که در دنیای باثبات غرب کمتر دیده می‌شود. این توانایی برای پیدا کردن راه‌های غیرمرسوم برای حل مشکلات، همان چیزی است که هوش مصنوعی در مواجهه با شرایط جدید و داده‌های ناقص، در آن ضعف دارد. شواهد این انتخاب، در موفقیت‌های چشمگیر متخصصان ایرانی در خارج از کشور و همچنین پایداری کسب‌وکارهای داخلی در دشوارترین شرایط است. ایرانی‌ها یاد گرفته‌اند که چگونه در میان آشوب، راهشان را پیدا کنند. این مهارت در طبقه‌بندی‌ها، در صدر مهارت‌های غیرقابل‌جایگزین قرار دارد.

سپهری‌فر نتیجه‌گیری می‌کند: هوش مصنوعی برای محیط‌های با قوانین ثابت طراحی شده است، اما دنیای پساهوش مصنوعی به‌شدت غیرقابل‌پیش‌بینی است. در چنین دنیایی، کسی که بتواند با خلاقیت، تهدیدها را به فرصت تبدیل کند و در لحظه، تصمیمات جسورانه بگیرد، برنده است. توانمندی در آشوب موجب می‌شود که ایرانی‌ها نه‌تنها از هوش مصنوعی نترسند، بلکه از آن به مانند ابزاری برای ناوبری در اقیانوس‌های پرتلاطم آینده استفاده کنند. 

دراین پرونده بخوانید ...