شناسه خبر : 50809 لینک کوتاه

کوچه بن‌بست

زندگی بدون چشم‌انداز چه عواقبی برای نسل جوان دارد؟

 

سوسن نوری / نویسنده نشریه 

احساس بن‌بست و نبود چشم‌انداز روشن برای آینده؛ این چالش بی‌سابقه‌ای است که نسل جوان امروز ایران با آن رودررو شده است. از شغل و مسکن گرفته تا تحصیل و زندگی شخصی. بسیاری از جوانان می‌گویند در این سال‌ها توان تصمیم‌گیری از آنها سلب شده، چون نمی‌دانند مسیرشان به کجا خواهد رسید، هر تصمیم مهم، با ابهام و ریسک فراوان همراه است. در این شرایط انگیزه، امید و حتی رفتارهای روزمره آنها تحت تاثیر قرار می‌گیرد. در گفت‌وگو با قاسم علیزاده، پژوهشگر جامعه‌شناسی، پیامدهای زندگی در این «کوچه بن‌بست» و اثر آن بر نسل جوان را بررسی می‌کنیم تا دریابیم چه راهکارهایی می‌تواند روزنه‌ای از امید و چشم‌انداز را برای آنها باز کند.

در وضعیتی که جوانان احساس می‌کنند آینده‌ای قابل‌پیش‌بینی یا قابل ‌برنامه‌ریزی وجود ندارد، آیا می‌توان ردی از انگیزه و امید را در رفتارهای روزمره زندگی آنها دید؟ این پرسشی است که جامعه‌شناسان پاسخ صریحی برای آن دارند: جامعه‌ای که از نظر مدیریتی رها شده است، در آن نمی‌توان انتظار رفتارهای عقلانی از مردم داشت. گروه‌های اجتماعی، حداقل کاری که می‌توانند انجام دهند، این است که به‌صورت رهاشده، بلاتکلیف و در حالتی تعلیقی عمل کنند. وقتی جامعه یا نظام مدیریت کشور دچار بلاتکلیفی، تحیر و سرگردانی است و کسی مسئولیت امور را نمی‌پذیرد، اتفاقاتی که رخ می‌دهد این است که، خود به جامعه القا می‌کند که ما در شرایطی معلق زندگی می‌کنیم. 

در نتیجه، افراد در قالب فردی، گروهی و سازمانی تصمیم‌های لحظه‌ای می‌گیرند و رفتارهای آنها نیز لحظه‌ای می‌شود. همه بر اساس اتفاقاتی تصمیم می‌گیرند که از اختیارشان خارج است. در معاملات نیز همین وضعیت وجود دارد و طبیعتاً رفتارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی نیز چنین حالتی پیدا می‌کنند.

جامعه‌ای بلاتکلیف، جامعه‌ای تاریخی، جامعه‌ای که نیروی تصمیم‌گیر برای امور خود ندارد و بحران‌ها، چالش‌ها و نابسامانی‌هایش همچنان باقی می‌مانند؛ در واقع، جامعه وارد فرآیندی از به‌هم‌ریختگی و انحطاط شده است. از دیدگاه این پژوهشگر، مهم‌ترین ریشه‌های ساختاری بی‌چشم‌اندازی در ایران ترکیبی از همه عوامل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است، اما در نهایت ریشه اصلی آن به حکمرانی بازمی‌گردد. حکمرانی در کشور به گونه‌ای است که جامعه را در بلاتکلیفی رها کرده و خود نیز دچار بلاتکلیفی شده است. ما معمولاً حرف‌های کلی و انتزاعی می‌زنیم، پر از «باید» و «نباید»، اما در عمل کسی تصمیمی نمی‌گیرد. در واقع، حکمرانی در ایران چون خود بلاتکلیف است، تصمیم‌گیری نیز در همه حوزه‌ها بلاتکلیف مانده است.

تیر خلاص حکمرانی بر اقتصاد

این بی‌تصمیمی به حوزه‌های مختلف سرایت کرده؛ از اقتصاد گرفته تا سیاست، فرهنگ و مناسبات اجتماعی. وقتی حکمرانی دچار سردرگمی است، اقتصاد بیشتر در معرض آسیب قرار می‌گیرد. مثلاً همین موضوع تحریم‌ها؛ از بلاتکلیفی در ساختار حکمرانی ناشی می‌شود و در ادامه اثرات سیاسی و اجتماعی خود را می‌گذارد، تا جایی که حتی دموکراسی هم دچار مشکل می‌شود. در نهایت به نظر ریشه اصلی در حکمرانی است؛ هرچند فشارهای اقتصادی، مانند ناتوانی در خرید خانه، نبود امنیت شغلی و درآمد ناکافی نیز در شکل‌گیری احساس بن‌بست در میان جوانان نقش پررنگی دارند. وقتی جامعه پیش نمی‌رود و همه درگیر تامین نیازهای اولیه هستند، دیگر جایی برای آرزو و آینده‌سازی باقی نمی‌ماند.

وقتی ارزش‌ها فقط واژه‌اند

اما در چنین فضایی چه بر سر ارزش‌هایی مانند تلاش، برنامه‌ریزی بلندمدت، تخصص و تحصیل می‌آید؟ پاسخ علیزاده چنین است: جوانی که آرزو دارد آینده‌ای بسازد، وقتی می‌بیند همه چیز در بن‌بست است، دیگر به فردای خود یا کشورش فکر نمی‌کند. مثلاً دانش‌آموزی که امروز درس می‌خواند تا فردا دانشجو شود و بعد تخصص بگیرد، وقتی آینده‌اش نامعلوم است، این روند برایش آزاردهنده می‌شود. بخشی از جوانان ممکن است فرصت مهاجرت پیدا کنند، اما بسیاری دیگر دچار افسردگی، خشم یا ناتوانی می‌شوند و این وضعیت حتی به شکل رفتارهای خشونت‌آمیز، خودزنی یا پرخاشگری در خانواده بروز می‌کند.

در چنین فضای بلاتکلیفی و نابسامانی، ارزش‌هایی مانند تلاش، برنامه‌ریزی بلندمدت، تخصص و تحصیل معنای خود را از دست می‌دهند. بسیاری از جوانان تحصیل‌کرده امروز مجبورند برای امرارمعاش کارهایی انجام دهند که هیچ ارتباطی با تخصصشان ندارد؛ مثلاً رانندگی در تاکسی‌های اینترنتی. البته این کار شرافتمندانه است، اما نیازمند سال‌ها تحصیل دانشگاهی نیست.

وقتی تحصیل و تخصص به شغل و جایگاه اجتماعی منجر نمی‌شود، احساس ناکارآمدی گسترش می‌یابد. از سوی دیگر، نظام آموزشی ما افرادی را پرورش می‌دهد که قرار است شهروندانی مسئول و آگاه باشند، اما در واقعیت، جایی برای اعمال مسئولیت اجتماعی آنها وجود ندارد. کسانی که توانایی و صلاحیت ندارند در جایگاه تصمیم‌گیری قرار می‌گیرند و افراد متخصص کنار زده می‌شوند.

در نتیجه، جامعه از هر دو سو آسیب می‌بیند؛ هم نیروهای متخصص به حاشیه رانده می‌شوند و هم کسانی در راس امور قرار می‌گیرند که شایستگی لازم را ندارند. این چرخه، بلاتکلیفی و نابسامانی را بازتولید می‌کند و احساس بی‌چشم‌اندازی را در نسل‌های جوان‌تر تقویت می‌کند.

دوراهی افسردگی و اثربخشی

یکی از اقدامات چشمگیر مردم ایران به‌ویژه در سال‌های اخیر مهاجرت است که از نظر این جامعه‌شناس می‌تواند مثبت باشد چون نیرویی که اینجا تولید شده و به کار نمی‌آید، به خارج می‌رود و در آنجا مورد استفاده قرار می‌گیرد. اول اینکه این امکان وجود دارد که در آینده با سرمایه یا تجربه بازگردد و اگر همین‌جا بماند، ممکن است افسرده و ناامید شود. بنابراین بسیاری از مردم این راه را انتخاب کرده‌اند و این انتخاب می‌تواند آینده خوبی برای خود آنها و جامعه فردا بسازد.

علاوه‌بر مهاجرت، بخشی از مردم مقاومت می‌کنند؛ با مصرف پس‌انداز یا سرمایه خانوادگی وارد کسب‌وکارهای جدید می‌شوند، مشاغل تازه‌ای راه می‌اندازند و سعی می‌کنند آماده اثربخشی و موفقیت شوند.

اما بخش دیگری، به‌ویژه در میان جوانان، دچار سرخوردگی شدید است. این سرخوردگی می‌تواند به انزوا، خودآسیبی، خشونت، اعتراض یا هیجان‌های اجتماعی مثل ناآرامی و آشوب منجر شود. در هر صورت این وضعیت خطرناک است.

او مدیران کشور را خطاب قرار می‌دهد و می‌گوید: آنها باید بدانند که با این رفتارها چه بلایی بر سر جامعه آورده‌اند. جوانان را پیش از آنکه تجربه کامل جوانی را بگذرانند، پیر کرده‌اند. شادی، سرزندگی، زیبایی، عشق و امید در کشور کمرنگ شده؛ این یکی از تلخ‌ترین و نامناسب‌ترین پیامدهایی است که برای مردم ایران باقی مانده و ضرورت دارد مدیران در این‌باره وارد عمل شوند. کسانی که امکانات، ثروت یا قدرت سیاسی در اختیار دارند باید تلاش کنند و اگر قادر به انجام این کار نیستند، کنار بروند تا افراد توانمندتر جای آنها بنشینند.

وقتی با هر تصمیمی جوانان ضرر می‌کنند!

نکته دیگری که در این اوضاع به چشم می‌خورد این است که بسیاری از جوان‌ها نمی‌توانند بین مسیرهای مهم زندگی تصمیم بگیرند؛ مثل اینکه ایران بمانم یا مهاجرت کنم؟ ادامه تحصیل بدهم یا وارد بازار کار شوم؟ کار دولتی یا خصوصی؟ ازدواج کنم یا نه؟ شهر خودم یا تهران؟ سرمایه‌ام را خرج کنم یا پس‌انداز نگه دارم؟ ریشه این وضعیت در بی‌ثباتی، بلاتکلیفی و نبود قطعیت در شرایط زندگی است. وقتی جامعه دچار عدم‌تعیین و بی‌ثباتی می‌شود، افراد هم در تصمیم‌گیری‌های شخصی دچار تردید می‌شوند. فرض کنید شما ۱۰ هزار تومان پول دارید. در شرایط عادی، می‌توانید با بخشی از آن چیزی بخرید و بقیه را پس‌انداز کنید تا مثلاً بعدها برای خرید خانه از آن استفاده کنید. اما وقتی بازار مسکن و ارزش پول دائم در حال تغییر است، نه می‌توانید مطمئن باشید پس‌اندازتان ارزش دارد، نه خرید امروز به‌صرفه است. در نتیجه، در هر دو حالت ضرر می‌کنید و درنهایت بلاتکلیف و مردد می‌مانید. این بلاتکلیفی در تمام جنبه‌های زندگی رسوخ کرده است. جوان امروز نمی‌داند برای زندگی خود چه تصمیمی بگیرد. همین تردیدها باعث می‌شود زندگی‌اش ناپایدار شود، تمرکز نداشته باشد، از مسئولیت‌های شخصی و خانوادگی فاصله بگیرد و حتی در صورت مهاجرت هم نتواند از موقعیت‌های جدید به‌درستی استفاده کند. وقتی فرد نتواند تصمیم بگیرد و بر تصمیم خود بایستد، به‌تدریج اخلاق، مسئولیت‌پذیری و خودباوری نیز تضعیف می‌شوند. نتیجه آن، جامعه‌ای است متزلزل، ناتوان و پر از انسان‌های مردد و خسته که احساس ناتوانی در ساخت آینده دارند. در چنین فضایی، پدیده مهاجرت گسترده جوانان کاملاً قابل درک است. البته ریشه آن در بی‌ثباتی داخلی است؛ اما درعین‌حال، برای بسیاری از افراد مهاجرت یک تصمیم عقلانی محسوب می‌شود، چون اگر در اینجا بمانند ممکن است دچار افسردگی و فرسودگی شوند و سرمایه‌هایشان از بین برود.

از سوی دیگر، در جهان امروز تغییرات بسیار سریع است. دانش و مهارت‌ها خیلی زود از ارزش می‌افتند و کسی که در این فضا قرار دارد، باید دائم آموزش ببیند و به‌روز شود. اگر فرد در کشوری بماند که امکان رشد و استفاده از تخصص خود را ندارد، در واقع دانش و توانایی‌اش بدون استفاده می‌ماند. بنابراین، در شرایط کنونی، برای بسیاری از جوانان مهاجرت نه یک واکنش احساسی، بلکه یک انتخاب منطقی است؛ تصمیمی برای حفظ ارزش‌های شخصی، دانش و امید به آینده‌ای قابل‌پیش‌بینی‌تر.

خانواده: تنها سرمایه واقعی و زنده

در این میان، خانواده‌ها در مواجهه با این وضعیت چه نقشی دارند؟ آیا حمایت‌های عاطفی و روانی کافی است یا خانواده‌ها خودشان هم در حال فرسایش‌اند؟ به عقیده این جامعه‌شناس، هر دو مورد صادق است. خانواده‌ها خودشان نیز دچار بحران، ناتمامی و نوعی ناتوانی شده‌اند. خانواده‌ای که سال‌ها برای آموزش و رشد فرزندش هزینه و تلاش کرده تا او مهارت‌های مختلف بیاموزد، حالا می‌بیند فرزندش در حال ترک وطن است یا نمی‌تواند از آموخته‌هایش در کشور خود استفاده کند و لذت ببرد. در نتیجه خود خانواده هم گرفتار نوعی احساس شکست و خستگی می‌شود. از سوی دیگر، همین خانواده تنها نیرویی است که هنوز از جوان حمایت می‌کند. خانواده است که اجازه نمی‌دهد فرزندش در ناامیدی غرق شود یا به رفتارهای آسیب‌زا مانند خودکشی کشیده شود. اگر جوان مهاجرت می‌کند، همین خانواده است که به او کمک می‌کند ریشه‌های فرهنگی و هویت ایرانی خود را 

حفظ کند. اما این خانواده‌ها نیز آسیب‌پذیرند؛ خانواده‌هایی ضعیف، عصبی و در بسیاری موارد ناتمام که زیر فشارهای اقتصادی، روانی و اجتماعی در حال فرسایش‌اند. با وجود این، به‌نظر می‌رسد تنها سرمایه واقعی و زنده‌ای که امروز در جامعه ایران باقی مانده، همین مردم و خانواده‌ها هستند. نهادهای دیگر، مانند دولت یا حتی نهاد دین، توان کافی برای ایفای نقش حمایتی ندارند؛ دولت ناکارآمد شده و نهادهای دینی درگیر قدرت و سیاست‌اند. بنابراین بار اصلی مشکلات جامعه بر دوش خانواده‌ها افتاده است؛ خانواده‌هایی که در سکوت، زیر فشارهای سنگین، همچنان ایستاده‌اند و فریادشان شنیده نمی‌شود.

55

۴۰ سال؛ بد از بدتر 

از دیدگاه این جامعه‌شناس، سیاستمداران در این سال‌ها نشان داده‌اند که صلاحیت لازم برای تصمیم‌گیری موثر را ندارند. فرصت در اختیارشان بود اما نه‌تنها نتوانسته‌اند وضعیت را بهبود دهند، بلکه آن را بدتر کرده‌اند. بنابراین، نخستین گام این است که سیاستمداران فعلی فرصت را برای سیاستمداران دیگر فراهم کنند. سکوت آنها شاید اولین نشانه بهبود باشد، زیرا جامعه نیاز دارد نفس بکشد و بدون فشار تصمیم‌های اشتباه، فرصت بازسازی پیدا کند.

جامعه ما به‌شدت دچار شکاف، بی‌اعتمادی و دلخوری شده است. بدون آشتی و بازسازی روابط میان گروه‌های مختلف اجتماعی، هیچ اصلاحی پایدار نخواهد بود. باید فضایی برای گفت‌وگو، سازگاری و رفاقت میان مردم شکل بگیرد تا احساس همدلی و همکاری بازگردد. اگر اقدامات اساسی صورت نگیرد و بین ساخت اداری و تصمیم‌گیری کشور و مردم بهبودی حاصل نشود، سرمایه‌های کشور، چه مادی و چه انسانی، همچنان هدر می‌رود. پول‌ها در بانک‌ها بی‌ارزش می‌شوند، استعدادها فرسوده می‌شوند و افراد شایسته کنار زده می‌شوند. بنابراین، برای باز کردن روزنه‌ای از امید، باید از بالا با سکوت و عقب‌نشینی سیاستمداران و از پایین با همدلی، تخصص‌گرایی و بازسازی اعتماد را آغاز کرد.

در این میان، نکته این است که به نظر می‌رسد امروز اعتماد در جامعه تضعیف شده و بسیاری از مردم دیگر انرژی و حوصله‌ای برای مشارکت ندارند. علیزاده در پاسخ می‌گوید: به باور من جامعه هنوز می‌تواند به خودش کمک کند. جامعه زمانی می‌تواند دوباره فعال شود که احساس کند بار از دوشش برداشته شده است.

فشارهای سیاسی، اقتصادی و روانی آن‌قدر زیاد شده که توان و انگیزه عمل از مردم گرفته شده است. بنابراین، اولین گام برای احیای جامعه این است که بارها و فشارهای اضافی از دوش مردم برداشته شود. وقتی فشارها کم شود، انرژی و امید بازمی‌گردد و آن‌وقت جامعه خودش می‌تواند تصمیم بگیرد و اقدام درست انجام دهد.

کمی دیگر صبر کنید!

این جامعه‌شناس خطاب به جوانان، توصیه می‌کند: کمی دیگر صبر کنید. وقتی انسان به مرحله‌ای می‌رسد که احساس خستگی و درماندگی می‌کند، معمولاً نشانه آن است که مسیر به نقطه پایانی یا به مرحله تصمیم‌گیری نزدیک شده است. درست مثل زمانی که باری را بر دوش می‌کشید؛ هر چه به مقصد نزدیک‌تر می‌شوید، بار سنگین‌تر و خستگی بیشتر احساس می‌شود. اما همین خستگی، علامت پایان راه است. ما اکنون در دوره‌ای هستیم که خستگی، ناامیدی و فشارها به اوج رسیده‌اند و این می‌تواند نشانه‌ای باشد از نزدیکی زمان تغییر. در چنین وضعیتی، باید کمی بیشتر تحمل کرد، آرام‌تر شد و اجازه داد شرایط به مرحله تصمیم‌گیری واقعی برسد.

به بیان دیگر، این خستگی جمعی می‌تواند مقدمه عبور از بن‌بست باشد؛ به شرط آنکه آن را به خشم یا انفعال تبدیل نکنیم، بلکه به تفکر، صبر و تصمیم عقلانی بدل کنیم. خستگی امروز، اگر با آگاهی و آرامش همراه شود، می‌تواند نشانه آغاز دگرگونی فردا باشد. 

دراین پرونده بخوانید ...