گذار از بنبست پایدار
آیا حلوفصل مسائل ایران و آمریکا امکانپذیر است؟
روابط ایران و ایالاتمتحده آمریکا از انقلاب ۱۳۵۷ تاکنون، نمونهای از تعامل پیچیده میان دو کشور با منافع، هویتها و راهبردهای متضاد تا متعارض بوده است. این روابط را نمیتوان صرفاً در قالب بحرانهای مقطعی یا تنشهای لحظهای تحلیل کرد، بلکه باید آن را بهمثابه نظامی از مسائل در نظر گرفت؛ مجموعهای از اختلافات چندلایه که شامل حوزههای امنیتی، هستهای، اقتصادی، منطقهای و هویتی است و هر تغییر در یک حوزه میتواند بازخورد چشمگیری در حوزههای دیگر داشته باشد. در این بستر، ریاستجمهوری دونالد ترامپ، بهویژه دولت دوم وی، وضعیت این نظام مسائل را بهگونهای نشان داده که میتوان آن را بنبست پایدار نامید. وضعیتی که نه موجب جنگ مستقیم شده و نه به حل تعارضات منجر شده است، اما هزینههایی برای ایران و آمریکا و منطقه بههمراه داشته است. ترامپ، سیاست فشار حداکثری را اعمال کرده، از برجام خارج شده و با تحریمهای بیسابقه، ایران را زیر فشار قرار داده است. بااینحال، تجربه تحریمهای اولیه و ثانویه در طول دهههای گذشته، بیانگر این واقعیت است که فشار اقتصادی بهتنهایی بهمثابه یک متغیر مستقل، نمیتواند ایران را به تغییر رفتار وادار کند و از این منظر، هرگونه مذاکرات احتمالی نیز تحت تاثیر بیاعتمادی عمیق ساختاری شکننده خواهد بود. این نوشتار در دو بخش، به دنبال تبیین نظام مسائل ایران و آمریکا و امکانسنجی ظرفیت حلوفصل (بخشی یا فراگیر) این مسائل در فضای تعارض و بنبست است.
بخش اول: نظام مسائل ایران و آمریکا
1- تعارض هویتی. ریشه بسیاری از اختلافات ایران و آمریکا، در مولفه هویت و ایدئولوژی قرار دارد. جمهوری اسلامی ایران، نظامی مستقل و ضداستکباری است که نظم هژمونیک آمریکامحور را به چالش کشیده است. این هویت راهبردی برای ایران، به خط قرمز تبدیل شده است و هرگونه کوتاه آمدن در آن، از دید بسیاری از تحلیلگران، تهدیدی برای مشروعیت نظام تلقی میشود. از سوی دیگر، آمریکا ایران را کشوری تجدیدنظرطلب و تهدیدکننده نظم منطقهای و جهانی میبیند. این دیدگاه، فراتر از اختلافات تاکتیکی است و در سطح تعریف «خود» و «دیگری» قرار دارد. این وضعیت به بیاعتمادی ساختاری مبتنی بر تجارب تاریخی ایران از بدعهدیهای آمریکا (از کودتای ۲۸ مرداد تا خروج از برجام) منجر شده و اعتماد متقابل، تقریباً به صفر رسیده است. آمریکا نیز ایران را به رفتار غیرقابل پیشبینی متهم میکند. این بیاعتمادی، حتی مسائل بالقوه قابل حل را پیچیده و شکننده میکند و هر توافق کوتاهمدت را در معرض فروپاشی قرار میدهد. از این منظر، ایران آمریکا را قدرتی مداخلهگر و غیرقابل اعتماد میداند و آمریکا ایران را بازیگری غیرقابل پیشبینی و بالقوه خطرناک فهم کرده است. این تعارض هویتی، راهحل کوتاهمدت ندارد و حتی در دوره ترامپ، با خوانش سفت و سخت از ضرورت مقابله با تهدید ایران بهمثابه یک موجودیت تجدیدنظرطلب هویتی، هرگونه ابتکار دیپلماتیک به مراتب پیچیدهتر از قبل شده است.
2- نفوذ منطقهای. سرریز مسائل هویتی در فضای منطقهای، بهویژه فهم متفاوت از کلانروندها، بر لایههای این پیچیدگی افزوده است. یکی از محورهای اصلی اختلاف، نفوذ ایران در عراق، سوریه، لبنان و یمن است که ذیل عناوینی چون ژئوپولیتیک تشیع یا هلال شیعی صورتبندی شده است. آمریکا این نفوذ را عامل بیثباتی منطقهای میداند و ایران آن را عمق راهبردی و پاسخ طبیعی به تهدیدات امنیتی میبیند. اقدامات ترامپ، از جمله ترور سردار سلیمانی، نشان داد که آمریکا استفاده از ابزار سخت برای مهار نفوذ ایران را از فاز ادراکی، به فاز عملیاتی ارتقا داده است، که آخرین نمونه آن بمباران تاسیسات هستهای ایران و ضربات هدفمند به شبکه متحدان منطقهای ایران در این چهار پایتخت بوده است. با این حال، پیامدهای این اقدام نشان داد که مهار کامل نفوذ ایران با ابزار نظامی محدودیت دارد و فشار سخت بعضاً میتواند اثر معکوس ایجاد کند.
3- مسئله اسرائیل. حمایت بیقیدوشرط آمریکا از اسرائیل بهمثابه متحد راهبردی و مخالفت ایران با سیاستهای آن، یکی از خطوط قرمز غیرقابل انعطاف است که پس از جنگ 12روزه، جلوههای بهروزشدهای از خود نمایان کرده است. تصمیمات ترامپ، از 2017 به اینسو، از جمله در مورد قدس و الحاق کرانه باختری و توافقات ابراهیم، این اختلاف را تشدید کرده است. تغییر در این حوزه، نیازمند تحول بنیادین در سیاست داخلی و هویت سیاسی دو طرف است و در کوتاهمدت امکانپذیر نیست.
4- پرونده هستهای. پرونده هستهای ایران، ملموسترین محور تماس میان دو کشور در دو دهه اخیر بوده است. از دید آمریکا، برنامه هستهای ایران، بالقوه، تهدیدی برای امنیت منطقه و نظام عدم اشاعه جهانی است. ایران این برنامه را نماد استقلال ملی، پیشرفت علمی و ابزار مقاومت در برابر فشارهای خارجی میداند. توافق برجام (۲۰۱۵) نشان داد که با چهارچوبهای فنی، تضمینهای بینالمللی و نظارت دقیق، میتوان تنش هستهای را مدیریت کرد. اما خروج ترامپ از توافق و اعمال فشار حداکثری، نشان داد که حل پایدار این مسئله بدون اعتماد سیاسی و تضمینهای بلندمدت، غیرممکن است. تجربه ترامپ همچنین نشان داده است که فشار اقتصادی شدید، ایران را به مقاومت راهبردی سوق میدهد و حتی اگر کوتاهمدت اثرگذار باشد، قابلدوام نیست.
5- تحریمها و فشار اقتصادی. تحریمها، به ستون اصلی سیاست آمریکا در مقابل ایران تبدیل شدهاند. دوره ترامپ نمونهای از اعمال فشار اقتصادی تمامعیار بوده است. هدف اعلامی تغییر رفتار ایران بوده، اما در عمل، تحریمها موجب خوداتکایی اقتصادی و تقویت روابط ایران با شرق شده است. ایران توانسته کانالهای جایگزین اقتصادی با چین و روسیه ایجاد کند و بخشی از اثرات فشار حداکثری را کاهش دهد. این تجربه نشان میدهد تحریمها حتی وقتی شدید باشند، نمیتوانند رفتار راهبردی ایران را به طور یکجانبه تغییر دهند، بلکه تنها موجب تغییر تاکتیکها و ایجاد راههای دور زدن تحریم میشوند.

بخش دوم: مسائل قابل حل و غیرقابل حل
بر اساس این نظام مسائل، میتوان تبیین مسائل قابل حل و غیرقابل حل را دستهبندی کرد.
1- مسائل بالقوه قابل حل
از نظام مسائل مطروحه بین ایران و آمریکا میتوان مسائل قابل حل را شامل پرونده هستهای، تحریم، اقتصاد، مدیریت تنشها و مسائل بشردوستانه در روابط دو کشور ارزیابی کرد.
پرونده هستهای. با وجود فشارهای ترامپ، تجربه برجام نشان داد که با چهارچوب فنی و نظارت دقیق، تنش هستهای قابل مدیریت است. بازگشت به مذاکرات مرحلهای، تضمینهای اقتصادی و سیاسی و انعطاف در برخی اقدامات فنی ایران، امکان کاهش تنش و رسیدن به توافقی بهروزشده را فراهم میکند. برای مثال، پذیرش مکانیسمهای نظارتی در قالب کنسرسیوم منطقهای، میتواند اعتماد منطقه و غرب را جلب کند و درعینحال، استقلال ایران را در غنیسازی حفظ کند.
تحریمها و فشار اقتصادی. تحریمها، قابل کاهش یا تعلیق هستند، به شرط آنکه تعهدات مشخص وجود داشته باشد. تجربه برجام نشان داد که کاهش تحریمها میتواند ایران را به همکاری مشروط ترغیب کند. این کاهش باید مرحلهای باشد و با تضمینهای شفاف و نظارت بینالمللی همراه باشد تا اعتمادسازی واقعی شکل گیرد. مسیر چندلایه و پیچیده تحریم، باوجود ساختار غیرقابل انعطاف، میتواند دربردارنده امکانها و گشایشهای جدید باشد و دو طرف بتوانند از مسیر کاهش تحریم و سرمایهگذاریهای محدود و متقابل و توجه به بازارهای صادراتی، زمینه را برای تضمینهای معتبر فراهم کنند.
مدیریت تنشهای منطقهای. در رویکردی واقعبینانه، اختلافات منطقهای ایران و آمریکا، بهجز متغیر اسرائیل، عمدتاً تاکتیکی هستند. با گفتوگوهای غیرمستقیم، توافقات محلی و همکاری با بازیگران ثالث میتوان از درگیری مستقیم جلوگیری کرد. برای مثال، کاهش تنش در عراق و لبنان از طریق میانجیگریهای منطقهای میتواند به کاهش فشار بر ایران و آمریکا کمک کند، بدون آنکه اصول راهبردی دو طرف به خطر بیفتد. همکاری میان ایران و شورای همکاری بهمثابه مجموعه در پیوند با آمریکا قابل تعریف و عملیاتی شدن است و حتی مورد قبول آمریکا هم هست. با این حال، این مسئله مستلزم دو مدل پذیرش از سوی دو کشور است. آمریکا ایران را بهمثابه بازیگر مستقل منطقهای به رسمیت بشناسد و متقابلاً ایران نیز بپذیرد، ایالاتمتحده بازیگری ذینفوذ و شکلدهنده در خاورمیانه است و مسئله خروج یا بیرون کردن ایالاتمتحده از منطقه در شرایط تنهایی استراتژیک قابلیت عملیاتی شدن ندارد.
مسائل بشردوستانه و کنسولی. مسائل زندانیان، کمکهای بشردوستانه و مبادلات فرهنگی، حوزههای سادهتر برای تعامل هستند. این اقدامات با هزینه سیاسی پایین میتوانند به ایجاد پل اعتماد کمک کنند و فضای تعامل مثبت فراهم کنند.
2- مسائل سختحل یا غیرقابل حل
به موازات مسائل قابل حل، مسائل غیرقابل حل یا هسته سخت روابط، امکان حلوفصل در فضای پایداری سازههای سیاسی دو کشور را بهخصوص در ایران ندارد و فراتر از آن، انتظار حلوفصل هم چندان منطقی به نظر نمیرسد. این نظام مسائل شامل تعارض هویتی، مسئله اسرائیل و کلان روندهای معطوف به نظم منطقهای است.
تعارض هویتی. تعارض هویتی، ریشه در روایتهای ملی و ایدئولوژیک دارد و در کوتاهمدت حل نمیشود. ایران آمریکا را دشمنی تاریخی میبیند و آمریکا ایران را تهدیدی برای نظم جهانی. این سطح از اختلاف، حتی با مذاکره و توافق فنی نیز تغییر نمیکند. گذار از بیاعتمادی ساختاری، منوط به تغییرات کلانتر است که در شرایط کنونی و با فرض پایداری و ایستایی متغیرهای حاکم بر روابط، امکان تحقق ندارد.
مسئله اسرائیل. خطوط قرمز ایران و آمریکا در این حوزه، عملاً غیرقابل انعطاف هستند و این موضوع همواره عامل تنش باقی میماند. هرگونه تغییر در سیاستهای این حوزه، مستلزم تغییر اساسی در رویکرد داخلی و منطقهای است.
نظم مطلوب منطقهای. اختلاف بر سر نظم مطلوب منطقهای، مسائل تاکتیکی را پیچیده میکند و مدیریت آن، نیازمند کنترل گروههای نیابتی و مکانیسمهای کاهش تنش است. ایران، بهدنبال عمق راهبردی و نفوذ منطقهای است و آمریکا نظم هژمونیک را دنبال میکند. به عبارت بهتر، مولفههای شکلدهنده به کلانروندهای منطقهای از دید دو کشور، صرفاً در سطح تاکتیکی و نه استراتژیک، قابلیت کنترل دارد.
بخش سوم: سازوکارهای خروج از بنبست پایدار
در شرایط ایستایی-پویایی معطوف به مسائل قابل حل و غیرقابل حل در فضای کنش-واکنش ایران و آمریکا، میتوان سازوکارهای خروج از بنبست پایدار را به این شکل دستهبندی کرد:
1- طیف مدیریت. محدودسازی تنش. مهمترین آموزه از تجربه بنبست میان ایران و آمریکا بهویژه در دوره ترامپ، ضرورت مدیریت بحران و در یک گام پیشرفتهتر محدودسازی تنش است. وقتی اختلافات ساختاری و هویتی عمیق هستند، تلاش برای حل یکباره همه مسائل، نهتنها عملی نیست، بلکه میتواند به افزایش تنش و هزینههای غیرقابل پیشبینی منجر شود. مدیریت بحران بهمعنای تمرکز بر کاهش هزینهها، جلوگیری از درگیری مستقیم و جلوگیری از تشدید تنشها در کوتاهمدت است.
2- پلسازی. در شرایط بیاعتمادی ساختاری، ایجاد پلهای اعتماد تدریجی اهمیت ویژه دارد. این پلها معمولاً در حوزههای کمهزینه و ملموس، مانند مسائل بشردوستانه، تبادل زندانیان، کمکهای انسانی، همکاریهای پزشکی و محیط زیستی شکل میگیرند. مزیت این اقدامات این است که فشار سیاسی کمتری بر طرفین دارد، اثر روانی مثبت بر طرفین برجای میگذارد و فضای لازم را برای گفتوگوهای سختتر، مانند مذاکرات هستهای یا تحریمها، فراهم میکند. برای مثال، مبادله زندانیان یا ارسال کمکهای پزشکی در دوران پاندمی کرونا، نشان داد که حتی در دوران بنبست شدید، میتوان اقدامات ملموس و کمهزینه انجام داد که به کاهش نمادین تنش کمک کند و اعتماد حداقلی ایجاد کند.
۳- مذاکره مرحلهای. تجربه برجام و فشار حداکثری نشان داده که مذاکره مرحلهای یک راهبرد کارآمد است. این به معنای تقسیم مسائل پیچیده به بخشهای قابل حل و پیشبرد آنها به صورت گامبهگام است. میتوان حل مسائل فنی و نظارتی را با تعلیق یا کاهش تحریمها در یک فرآیند مرحلهای متقابل اعمال کرد. مذاکره مرحلهای موجب میشود که طرفین بهجای مواجهه با کل بحران در یک زمان، موفقیتهای کوچک و ملموس را تجربه کنند. این موفقیتها میتوانند به ایجاد اعتماد و کاهش بیاعتمادی کمک کنند. این روش، بهویژه در شرایط بنبست، کاربرد عملی دارد و احتمال شکست یکباره مذاکرات را کاهش میدهد.
۴- واقعبینی. یکی از پیامدهای مهم بنبست، نیاز به واقعبینی در سیاستگذاری است. تلاش برای حل یکباره مسائل هویتی یا اختلافات بنیادین منطقهای، مانند مسئله اسرائیل یا نفوذ ایران در خاورمیانه، عملاً منابع سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک طرفین را هدر میدهد. واقعبینی به معنای پذیرش این است که برخی اختلافات، حداقل در کوتاهمدت، غیرقابل حل هستند. به جای آن، تمرکز بر مسائل قابل مدیریت و قابل حل مرحلهای، مانند هستهای، تحریمها، بحرانهای بشردوستانه و کنترل تنشهای منطقهای، اولویت دارد.
در مجموع باید گفت، نظام مسائل ایران و آمریکا، ترکیبی از اختلافات قابل مدیریت و تعارضات ساختاری است. تجربه دولت اول و دوم ترامپ نشان داده است که سیاست فشار حداکثری، بدون مدیریت بحران و پلزنی برای اعتمادسازی، به بنبست پایدار انجامیده است و بدون آیندهنگری از عواقب این تقابل، هزینههای گستردهای در فضای منطقه تحمیل خواهد شد. مسیر آینده روابط، تمرکز بر مسائل قابل حل، ایجاد اعتماد تدریجی و مدیریت منطقهای است، در حالی که محدودیتها و خطوط قرمز باید به رسمیت شناخته شوند. سخن پایانی اینکه حل مسائل در روابط ایران و آمریکا نه با تغییرات فوری رفتاری یا توافقات کلان، بلکه با مدیریت دقیق بحرانها، توافقات مرحلهای و تبدیل کردن آن به پلهای اعتمادساز امکانپذیر است.