سال بلوا
آیا 1404 سختترین سال قرن اخیر بود؟
این یادداشت را زیر آسمان تهران، درست زمانی مینویسم که جنگندهها و موشکها با فاصله اندکی از بالای سرم عبور میکنند و شیشههای اتاق را میلرزانند. زمانی که هنوز از شوک فقدان رهبر شهیدمان بیرون نیامدهایم و آینده شاید تاریکتر و ناشناختهتر از همیشه باشد. زمانی که دشمن صهیونیستی، زیرساختهای کشور را هدف قرار داده و حتی به دخترکانی در مدرسهای بسیار دورتر از پایتخت رحم نکرده است. زمانی که غرب، عریانتر و برهنهتر از همیشه تاریخ، تمامقد ایستاده است تا این خاک چندهزارساله را تجزیه کند. این روزها در حال زیستنِ همان روزهایی هستیم که شاید خیلیها انتظارش را میکشیدند. ما درست همانجایی ایستادهایم که سالها بود از آن واهمه داشتیم و من باید در همین لحظه، در روزهای شاید ناامیدی و اندوه و ترس توأمان، مثل یک متخصص تاریخ و نه یک ایرانی نگران، از این بنویسم که آیا سال 1404 با وجود دو جنگ تحمیلی، وقایع دردناک دیماه، رکود، تورم افسارگسیخته، آشوبهای اجتماعی بیسابقه، چندقطبیهای سیاسی و نااطمینانیهای گسترده، بدترین سال قرن گذشته بود یا نه؟ برای پاسخ بهتر به این پرسش، باید به عقب برگشت و مروری انداخت بر وقایع 100 سال اخیر، بر نقاط عطفی که شاید در آنها هم مردم ما خیال میکردند این پایان خط است و از این بدتر را نمیتوان تجربه کرد.
ایران در میانه جنگی غافلگیرانه
قحطی، ناامنی و بیماری در سالهای جنگ جهانی اول (۱۲۹۳ تا ۱۲۹۷ خورشیدی) یکی از تیرهترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین فصلهای تاریخ معاصر ایران است؛ فصلی که در حافظه تاریخی جامعه کمتر از اشغال سال ۱۳۲۰ یا جنگ هشتساله دیده شده، اما از نظر دامنه رنج انسانی، بیگمان در شمار بزرگترین فجایع سده اخیر قرار میگیرد. با آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ میلادی، ایران بیطرفی خود را اعلام کرد. اما ضعف دولت قاجار و موقعیت راهبردی کشور باعث شد نیروهای روسیه از شمال، بریتانیا از جنوب و بعدها قوای وابسته به امپراتوری عثمانی از غرب وارد خاک ایران شوند. حضور این نیروها چند پیامد مستقیم داشت: خرید یا مصادره گسترده غله و آذوقه برای تامین ارتشها، اختلال در شبکههای حملونقل و تجارت داخلی، ناامنی راهها و افزایش هزینه مبادله و فروپاشی نسبی اقتدار دولت مرکزی در استانها. همزمان با اینها، خشکسالی در برخی مناطق و ضعف ساختار توزیع، بازار مواد غذایی را بهشدت متلاطم کرد.
سالهای جنگ جهانی اول را میتوان یکی از عمیقترین بحرانهای همزمان معیشتی، امنیتی و بهداشتی در ایران بهشمار آورد؛ بحرانی که نهفقط بهدلیل جنگ، بلکه به سبب ضعف ساختار حکمرانی و وابستگی اقتصاد به شبکههای آسیبپذیر توزیع، به فاجعهای انسانی بدل شد. اوج فاجعه در سالهای پایانی جنگ رخ داد؛ دورهای که به «قحطی بزرگ» معروف است. چند عامل همزمان عمل کردند: ضبط یا خرید اجباری غله بهوسیله نیروهای خارجی برای تامین مایحتاج ارتشهایشان، اختلال در حملونقل و تجارت داخلی، احتکار و سوداگری در بازارهای شهری، خشکسالی در برخی مناطق، ناتوانی دولت در تنظیم بازار و توزیع عادلانه آذوقه. کمبود نان و غلات در بسیاری از شهرها و روستاها به اوج رسید. قیمتها بهطور سرسامآوری افزایش یافت و قدرت خرید مردم سقوط کرد. گزارشهای محلی و خاطرات آن دوره از صفهای طولانی نان، مهاجرت روستاییان به شهرها، و مرگ ناشی از گرسنگی حکایت دارند.
اگرچه بر سر برآورد تلفات انسانی اختلافات جدی میان مورخان وجود دارد، اما درباره وقوع مرگومیر گسترده و آسیب شدید جمعیتی تردیدی وجود ندارد. سوءتغذیه گسترده، بدنهای ضعیف و مهاجرتهای اجباری، زمینه شیوع بیماریها را فراهم کرد. وبا، تیفوس و بهویژه همهگیری جهانی آنفلوآنزای ۱۹۱۸ (موسوم به «آنفلوآنزای اسپانیایی») به ایران نیز رسید و بر جمعیتی که از گرسنگی فرسوده شده بود، ضربهای سهمگین وارد کرد. ترکیب قحطی و بیماری، نرخ مرگومیر را بالا برد و بسیاری از خانوادهها را متلاشی کرد.
حضور نیروهای بیگانه و عقبنشینی اقتدار دولت مرکزی، به رشد ناامنی، راهزنی و درگیریهای محلی انجامید. ایلات و نیروهای مسلح پراکنده، در خلأ قدرت فعالتر شدند. شهرها و روستاها در معرض غارت یا مصادره قرار گرفتند و شبکه سنتی مبادله و اعتماد محلی آسیب دید. احتکار و سوداگری نیز بازار را ملتهبتر کرده بود. تولیدات کشاورزی کاهش یافته، سرمایههای محلی از چرخه تولید خارج شده و اعتماد عمومی به دولت بیش از پیش تضعیف شده بود.
اگر معیار «سختترین سال» را شدت رنج انسانی، قحطی فراگیر و مرگومیر گسترده بدانیم، قحطی سالهای جنگ جهانی اول را میتوان یکی از شدیدترین بحرانهای همزمان معیشتی، امنیتی و بهداشتی در ایران دانست. فاجعهای انسانی که جمعیت کشور را به طرز شدیدی کاهش داد. قحطی و بیثباتی ناشی از جنگ، مشروعیت دولت قاجار را بیش از پیش فرسوده کرد و زمینههای نارضایتی اجتماعی و آشفتگی سیاسی را گسترش داد؛ شرایطی که درنهایت به تحولات پس از جنگ، از جمله کودتای ۱۲۹۹ و برآمدن رضاشاه منجر شد.

سالهای اشغال و قحطی
سالهای اشغال ایران در جنگ جهانی دوم (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ خورشیدی) یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر کشور است؛ دورهای که با سقوط دولت مرکزی مقتدر، حضور ارتشهای بیگانه، قحطی شهری، تورم افسارگسیخته و ناامنی اجتماعی همراه شد. برخی برآوردها از تلفات انسانی گسترده سخن میگویند. از نظر تهدید معیشتی و فروپاشی نظم عمومی، آن دوره یکی از تیرهترین مقاطع سده اخیر بود.
در شهریور سال ۱۳۲۰، نیروهای بریتانیا از جنوب و اتحاد جماهیر شوروی از شمال وارد خاک ایران شدند. هدف رسمی آنان تامین مسیر تدارکاتی برای کمک به شوروی در برابر آلمان نازی و تضمین امنیت نفت جنوب بود. نتیجه فوری این اقدام، برکناری رضاشاه و انتقال سلطنت به محمدرضا شاه پهلوی بود. ایران در سالهای اشغال در جنگ جهانی دوم همزمان سه بحران را تجربه کرد: بحران حاکمیت، بحران معیشت و بحران اعتماد عمومی. این سه، نه جدا از هم، بلکه همچون حلقههایی در یک زنجیره عمل کردند و تجربهای از دولت ضعیف در جامعهای ملتهب را رقم زدند. اگرچه از نظر تلفات انسانی به شدت فاجعه جنگ جهانی اول نرسید، اما از حیث بیثباتی سیاسی و تورم شهری، یکی از سختترین مقاطع قرن چهاردهم خورشیدی بود.
اشغال، اقتصاد ایران را وارد مدار «اقتصاد جنگی» کرد؛ اقتصادی که اولویت آن تامین نیاز ارتشهای متفقین بود، نه رفاه جامعه میزبان. کمبود نان و غلات در سالهای ۱۳۲2-۱۳۲1 به اوج رسید. خرید گسترده آذوقه از سوی نیروهای خارجی و اختلال در حملونقل داخلی، بازار را بهشدت متلاطم کرد. از دیگر عوامل این کمبود، اولویت یافتن خطوط ریلی و جادهای برای حمل تجهیزات نظامی (کریدور موسوم به «پل پیروزی»)، احتکار و سوداگری در بازار داخلی، ضعف نظام توزیع و نظارت دولت بود. اگرچه این دوره به اندازه قحطی جنگ جهانی اول با مرگومیر گسترده همراه نبود، اما تجربه صفهای طولانی نان، کاهش جیره غذایی و نااطمینانی روزمره، زندگی شهری را بهشدت زیر فشار قرار داد. در تهران و برخی شهرهای بزرگ، کمبود نان به اعتراضات خیابانی انجامید که به «بلوای نان» مشهور شد. تورم شدید، قدرت خرید طبقات حقوقبگیر را بهشدت کاهش داد. افزایش هزینههای دولت، تزریق نقدینگی و اختلال در تولید و تجارت، تورم کمسابقهای ایجاد کرد. ارزش ریال کاهش یافت و قیمت کالاهای اساسی چندین برابر شد. احتکار و سوداگری نیز بر التهاب بازار افزود و فاصله طبقاتی را عمیقتر کرد.
دوره اشغال متفقین، دوره بحران اعتماد عمومی نیز بود که شکافی عمیق میان دولت و جامعه سر باز کرد. وقتی دولت نتواند امنیت و نان را تضمین کند، اعتماد عمومی را از دست میدهد. در سالهای اشغال، این فرسایش در چند سطح رخ داد: بیاعتمادی به توان دولت در دفاع از حاکمیت ملی؛ بیاعتمادی به کارآمدی نظام توزیع و نظارت اقتصادی؛ گسترش شایعات و فضای روانی ملتهب در غیاب اطلاعرسانی شفاف. از جمله بدترین وقایع این دوران تلاش برای تجزیه بود. در برخی مناطق، ضعف دولت مرکزی زمینهساز شکلگیری جنبشهای محلی و بحرانهای سیاسی شد؛ از جمله ماجرای فرقه دموکرات در آذربایجان و جمهوری مهاباد در سالهای پایانی حضور شوروی. این رخدادها نشان میدهد که اشغال صرفاً بحران اقتصادی نبود، بلکه مسئله حاکمیت ملی را نیز به چالش کشید و نشان داد که اقتدار دولت مرکزی تا چه اندازه شکننده است.
بحران حاکمیت، بحران معیشت و بحران اعتماد عمومی در سالهای ۱۳۲4-۱۳۲0 بههم گره خورده بودند. اشغال خارجی اقتدار سیاسی را محدود کرد، محدودیت اقتدار، مدیریت اقتصادی را مختل کرد و اختلال معیشتی، اعتماد عمومی را فرسود. از این منظر، سختی آن دوره، نهفقط در کمبود نان یا حضور سربازان بیگانه، بلکه در تجربه همزمان «ناامنی ملی» و «نااطمینانی روزمره» نهفته بود؛ تجربهای که اثراتش تا سالها بعد در سیاست و اقتصاد ایران باقی ماند.
ملی شدن و بازتعریف حاکمیت ملی
سالهای ملی شدن نفت، دولت دکتر محمد مصدق و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را میتوان یکی از تعیینکنندهترین دورههای تاریخ معاصر ایران دانست؛ دورهای که همزمان عرصه سه بحران را فراهم آورد: بحران حاکمیت، بحران معیشت و بحران اعتماد عمومی و امید بزرگ ملی شدن نفت که با سرخوردگی پس از کودتا فروریخت. ملی شدن نفت، موجی از امید و همبستگی اجتماعی ایجاد کرد. این اقدام، بیش از آنکه صرفاً اقتصادی باشد، معنایی سیاسی و نمادین داشت؛ بازپسگیری کنترل بر مهمترین منبع درآمد کشور از دست قدرتی خارجی، یعنی بریتانیا. برای نخستینبار، مفهوم «حاکمیت اقتصادی» در مرکز گفتمان عمومی قرار گرفت. اما همین تصمیم، ایران را وارد تقابلی جدی با منافع بینالمللی کرد.
در دوره ملی شدن نفت و نخستوزیری دکتر محمد مصدق، تحریم نفتی ایران یکی از نخستین تجربههای «فشار اقتصادی سازمانیافته» در تاریخ معاصر کشور بود؛ فشاری که نهفقط درآمد دولت، بلکه بنیانهای روانی و اجتماعی اقتصاد را نیز هدف گرفت. پس از خلعید از شرکت نفت ایران و انگلیس، دولت بریتانیا با طرح دعوی حقوقی و اعمال فشار سیاسی و دریایی، عملاً مانع فروش نفت ایران شد. کشتیهایی که نفت ایران را حمل میکردند با تهدید مصادره مواجه بودند. پالایشگاه آبادان از کار افتاد و صادرات نفت تقریباً به صفر رسید. در اقتصادی که بخش عمده درآمد ارزی و بودجه عمومی آن به نفت وابسته بود، این اتفاقات بهمعنای سقوط درآمدهای دولت، کسری بودجه شدید، کاهش واردات کالاهای سرمایهای و مصرفی، فشار بر نرخ ارز و بالا رفتن قیمتها بود.
قطع درآمد نفت، دولت را واداشت به ابزارهای جایگزین همچون افزایش مالیاتها، کاهش هزینههای دولتی، انتشار اوراق قرضه ملی و استقراض از بانک ملی روی آورد. اما این سیاستها با محدودیت روبهرو بود. اقتصاد ایران هنوز پایه مالیاتی گستردهای نداشت و رکود ناشی از تحریم، توان پرداخت مالیات را کاهش میداد. در نتیجه تورم افزایش یافت، سرمایهگذاری کاهش پیدا کرد، بخش خصوصی با نااطمینانی گسترده مواجه شد و طبقات متوسط شهری در فشار قرار گرفتند.
اگرچه اصطلاح «اقتصاد مقاومتی» دههها بعد در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی رواج پیدا کرد، اما در عمل دولت مصدق نوعی الگوی مقاومت اقتصادی را، با تاکید بر خوداتکایی مالی و کاهش وابستگی به نفت، تشویق مصرف کالای داخلی، تلاش برای متنوعسازی صادرات غیرنفتی و کنترل واردات غیرضروری تجربه کرد. تحریم، فقط کمبود پول نبود؛ نااطمینانی انتظارات را نیز تشدید میکرد. فعالان اقتصادی نمیدانستند بحران چه مدت طول میکشد و آیا راهحلی دیپلماتیک حاصل خواهد شد یا نه؟ روابط میان مصدق و محمدرضا شاه پهلوی بهتدریج تیره شد. مسئله کنترل وزارت جنگ و اختیارات نخستوزیر، به نقطه تنش بدل شد. استعفای موقت مصدق در تیر ۱۳۳۱ و قیام ۳۰ تیر که به بازگشت او انجامید، نشان داد جامعه شهری هنوز از او حمایت میکند؛ اما همزمان شکاف قدرت در رأس حاکمیت عمیقتر شد. در این مقطع، بحران صرفاً اقتصادی نبود، بلکه به بحران «مرجع تصمیمگیری نهایی» تبدیل شد؛ آیا دولت منتخب باید دست بالا را داشته باشد یا سلطنت؟
با طولانی شدن بحران، فشار اقتصادی به اختلافات سیاسی دامن زد و ائتلاف حامیان دولت را تضعیف کرد. این فرسایش داخلی، در کنار دخالتهای خارجی ایالاتمتحده آمریکا و بریتانیا، زمینهساز سقوط دولت در مرداد ۱۳۳۲ شد. فشار اقتصادی، تورم و رکود را تشدید کرد. طبقات متوسط شهری و بازار، که در آغاز حامی نهضت بودند، بهتدریج زیر فشار معیشتی قرار گرفتند. شکافهای سیاسی نیز عمیقتر شد؛ اختلاف میان جبهه ملی، دربار، برخی روحانیون و نیروهای چپ فضای سیاسی را چندقطبی کرد. کودتای ۲۸ مرداد، بزرگترین گسست سیاسی پیش از انقلاب را بهوجود آورد. سقوط دولت مصدق چند پیامد مهم داشت؛ بازگشت اقتدار متمرکز سلطنت، محدود شدن فضای باز سیاسی دهه ۱۳۲۰، و بازتعریف رابطه ایران با غرب در چهارچوبی امنیتیتر.
در سالهای ملی شدن نفت، آرمان استقلال اقتصادی با واقعیت سخت سیاست بینالملل برخورد کرد. اگر جنگ جهانی اول و دوم بحران بقا بودند، این دوره بحران «انتخاب مسیر» بود؛ انتخاب میان استقلال پرهزینه و سازش کمهزینهتر. اثر این تجربه هنوز در حافظه تاریخی ایرانیان زنده است، زیرا مسئلهای را طرح کرد که همچنان تکرار میشود: چگونه میتوان میان حاکمیت ملی، توسعه اقتصادی و تعامل با جهان تعادلی پایدار برقرار کرد؟
سختی تحریم در دوره ملی شدن نفت، نهفقط در کمبود منابع مالی، بلکه در آزمون ظرفیت جامعه برای تحمل «اقتصاد بدون نفت» نهفته بود. دولت مصدق کوشید با نوعی اقتصاد مقاومتی مبتنیبر خوداتکایی مالی و بسیج حمایت عمومی، این دوره را مدیریت کند، اما تلاقی فشار خارجی، فرسایش اقتصادی و شکاف سیاسی داخلی، این تجربه را ناتمام گذاشت. این دوره نشان داد که مقاومت اقتصادی، افزون بر منابع مالی، به انسجام سیاسی، تنوع ساختار تولید و افق روشن دیپلماتیک نیاز دارد؛ عناصری که نبود یا ضعف هر یک، هزینه تحریم را چند برابر میکند. وقوع کودتا، اگرچه از فشارهای تحریم کاست، ولی جامعه را برای سالها دچار بحران ناامیدی کرد.
سالهای بیثباتی و بینهادی
در سالهای پایانی حکومت محمدرضا شاه پهلوی و ماههای نخست پس از پیروزی انقلاب، کشور با بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شدیدی مواجه شد. بحرانهای اقتصادی به همراه تغییرات بنیادین ساختاری در اوج نااطمینانی و آینده نامعلوم نظام سیاسی. حاکمیت، معیشت و اعتماد عمومی با هم در محک آزمایش قرار گرفت.
انقلاب اسلامی، ریشه در نارضایتیهای گسترده سیاسی، اقتصادی و اجتماعی داشت. ماههای پایانی حکومت پهلوی با اعتصابها، اعتراضهای شهری، فرار سرمایه و اختلال در دستگاه اداری همراه بود. دولت مرکزی، توان مدیریت بحرانها را از دست داد و با خروج شاه، هیچ ساختار جایگزینی نهادینه نشده بود. دولت موقت به رهبری مهدی بازرگان، تلاش کرد نظم کشور را حفظ کند، اما با مقاومت جریانهای انقلابی، نیروهای مذهبی و گروههای سیاسی متعدد روبهرو شد. رقابت میان جناحهای سیاسی مختلف، از مارکسیستها تا جریانهای اسلامی، بر ضعف حاکمیت افزود و تصمیمگیری را کُند و نامطمئن و فضای سیاسی کشور را چندقطبی کرد. اقتصاد نیز با بحرانهای متعددی مواجه بود. کمبود کالاهای اساسی، تعطیلی شبکههای توزیع و اختلال واردات، نرخ تورم را افزایش و قدرت خرید طبقات متوسط و حقوقبگیر را کاهش داد، اختلال در معیشت روستایی نیز تولیدات کشاورزی را در برخی مناطق تحت تاثیر ناامنی قرار داد و در نتیجه روستاییان نیز فشار اقتصادی را تجربه کردند. علاوه بر این، صنعت نفت که ستون فقرات اقتصاد ایران بود، دچار اختلال شد. کاهش تولید نفت، موجب افت شدید صادرات شد، بودجه عمومی با کسری مواجه شد و دولت موقت برای پوشش هزینهها، مجبور به استقراض و چاپ اسکناس شد و وابستگی ساختار بودجه به نفت نشان داد اقتصاد ایران تا چه حد بر درآمدهای نفتی متکی است و فقدان برنامه جایگزین، بحران را تشدید کرد. علاوه بر این در پی کمبود کالا و نقدینگی، بازار سیاه رونق فراوان گرفت. این وضعیت نهفقط معیشت روزمره را دچار بحران کرد، بلکه تابآوری اجتماعی و اعتماد عمومی را نیز تحت تاثیر قرار داد.
اعتماد عمومی در این دوره بهشدت آسیب دید، جامعه هنوز در حال عبور از تجربه حکومت شاه بود و به تغییرات جدید امید داشت، اما سازماندهی ناپایدار دولت موقت و رقابت جناحهای سیاسی، امیدها را ناامید کرد. ناامنی و بیثباتی حقوقی باعث شد مردم ندانند چه قوانینی اعمال خواهد شد و آینده سیاسی کشور چگونه خواهد بود؛ هیچ چشمانداز روشنی وجود نداشت. مخالفان رژیم نوپا نیز بیکار نبودند، یا در خیابانها مشغول ترور و آشوب بودند یا در پشت صحنه، در عرصه رسانه و تبلیغات، فضای روانی جامعه را پرتنش کرده و مردم را نسبت به تصمیمات دولت و نهادهای انقلابی بدگمان کرده بودند. در مجموع، تجربه اجتماعی این سالها ترکیبی از امید و اضطراب بود؛ امید به استقلال و عدالت اجتماعی و اضطراب ناشی از بیثباتی روزمره، کمبود کالا و ابهام درباره نظم سیاسی آینده.
سالهای انقلاب، پایههای تحولات بعدی اقتصادی و سیاسی ایران را شکل داد. نظام سیاسی جدید با محوریت امام خمینی شکل گرفت، رابطه دولت با جامعه مدنی و نیروهای اجتماعی بازتعریف شد، ساختارهای اقتصادی و اداری تازه جایگزین ساختارهای پیشین شدند و نهادسازی گستردهای صورت گرفت. این سالها را میتوان یکی از دورههای تراکم بحران در ایران دانست؛ دورهای که فروپاشی حاکمیت پیشین، بیثباتی سیاسی و فشار معیشتی، فقدان ساختار و نهادهای سیاسی و اقتصادی، تجربهای سنگین برای مردم رقم زد. از نظر همزمانی بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، این مقطع مشابه سالهای جنگ جهانی اول یا دوم نیست، اما از نظر اثرگذاری بر شکلدهی به نظم جدید، کمسابقه و تعیینکننده است.
سالهای جنگ و حماسه و ترور
سالهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، یکی از طولانیترین و پرهزینهترین بحرانهای تاریخ معاصر ایران بود؛ دورهای که ترکیبی از فشار نظامی، اقتصادی و اجتماعی را برای کشور رقم زد و عملاً جامعه، دولت و اقتصاد را در محک آزمون نهاد. این جنگ، نهفقط هزینه انسانی و فیزیکی داشت، بلکه ساختار معیشت، حاکمیت و اعتماد عمومی را نیز تحت تاثیر عمیق خود قرار داد.
نخستین بحران این سالها، بحران حاکمیت بود که دولت را در وضعیت اضطراری قرار داد و با وجود تجربه محدود در مدیریت بحرانهای کلان، مجبور شد ساختارهای موقت نظامی و ستادی ایجاد کند. سپاه پاسداران و بسیج مردمی، نقشی برجسته در سازماندهی دفاع و مدیریت بحرانها یافتند. جنگ تحمیلی باعث شد تصمیمگیری در رأس حکومت متمرکز شود؛ اما همزمان، فشار بر نهادهای محلی، استانها و فرماندهیهای نظامی افزایش یافت. اگرچه دفاع از کشور باعث انسجام نسبی در جامعه شد، اما همزمان اختلافات سیاسی و جناحی که از زمان انقلاب باقی مانده بود، زیر فشار شدید جنگ، به شکل رقابتهای داخلی بروز کرد و چالش مشروعیت و وحدت ملی را به وجود آورد. در کنار اینها، فعالیتهای منافقین و ترورهای سریالی را نباید فراموش کرد. مقامات کشوری و لشکری بارها و بارها هدف ترورهای سازمان قرار گرفتند. در تابستان 1360، در فاصلهای دوماهه، رئیس قوه قضائیه، رئیسجمهور و نخستوزیر به شهادت رسیدند و کشور عملاً در وضعیت بیدولتی قرار گرفت. مقامات دیگر کشور نیز بارها هدف ترور واقع شدند که اگرچه برخی از آنها ناموفق بود، فضای رعب و وحشت را بر جامعه حاکم کرده بود. فرماندهان لشکری در جبههها به دست دشمن خارجی به شهادت میرسیدند و سران حکومتی در شهرها بهدست دشمنان داخلی ترور میشدند.
عملیاتهای سخت و خونین هم تبعات سنگین مالی و جانی درپی داشت. عملیات کربلای 5 که یکی از پیچیدهترین نبردهای میان دو جبهه بود، چند هزار شهید و مجروح بر جای گذاشت و فرماندهان بسیاری در آن به شهادت رسیدند. حمدانی، فرمانده عراقی، میگوید: «بیش از پنج هزار توپ و تانک همزمان آتش میریختند و تنفس برای نیروها دشوار بود.» عراق همزمان حملات گستردهای به شهرها، نفتکشها و تاسیسات نفتی ایران آغاز کرد که تا سال ۱۳۶۶ ادامه داشت. شهرهای بیدفاعی که بارها و بارها زیر آتش موشک و خمپاره قرار میگرفتند و گاهی میزبان پیکر صدها شهید در یک روز بودند. بحران معیشت و اقتصاد جنگی، بحران بزرگ دیگر سالهای جنگ بود. تخریب زیرساختها، تولید داخلی را کاهش داد. هزینههای بالای جنگ، افزایش نقدینگی و کاهش تولید باعث تورم و کمبود کالاهای اساسی شد. با تشکیل ستاد بسیج اقتصادی، کالاهای اساسی تحت برنامههای دولتی توزیع شد، اما محدودیت بر شهروندان افزایش یافت. فشار روانی حضور مداوم تهدید خارجی و بمباران شهری، اضطراب عمومی را افزایش میداد. با وجود این، همبستگی و مقاومت مردم، نقش نهادهای مردمی در دفاع و ایمان راسخ مردم به حاکمیت، اعتمادی متقابل میان مردم و دولت ایجاد کرد و تابآوری جامعه را بالا برد.
درنهایت اینکه جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، یک تراژدی بزرگ است؛ تجربهای استثنایی از بحران همزمان حاکمیت، معیشت و اعتماد عمومی، وضعیتی که حکومتی نوپا و تازهتاسیس را در مقابل لشکری از ارتشهای تا بن دندان مسلح دنیا قرار داد و این جنگ طولانی، فشار نظامی، اقتصادی و اجتماعی را در کنار هم و به مدت طولانی بر کشور تحمیل کرد. در مقایسه با دیگر بحرانهای قرن اخیر، جنگ تحمیلی هشتساله، از نظر دامنه و شدت فشار بر زندگی روزمره، بیسابقه است؛ فشار بر معیشت، تخریب زیرساختها، اختلال بازار، تورم و رنج انسانی آن با هیچ مقطع دیگری در یک قرن اخیر، قابلقیاس نیست.

تحریم و بحران بر سر سفرههای مردم
دهه 90 خورشیدی برای اقتصاد ایران، به دلیل اعمال تحریمهای بینالمللی، بهویژه از سوی آمریکا و اتحادیه اروپا، دورهای دشوار و حساس بود. این تحریمها که بهتدریج و در واکنش به برنامه هستهای ایران تشدید شدند، شامل بخشهای گستردهای از اقتصاد کشور از جمله نفت، بانکداری، بیمه، تجارت خارجی و حملونقل بینالمللی میشدند. تحریمهای گسترده، کشور را در شرایطی قرار داد که نهفقط اقتصاد رسمی، بلکه زندگی روزمره مردم را تحت تاثیر مستقیم قرار داد و برای بسیاری از خانوادهها، خرید کالاهای اساسی، پرداخت هزینههای درمان و تامین نیازهای مدرسه فرزندان، به چالشی جدی تبدیل شد.
یکی از مهمترین محورهای تحریمها، محدود کردن صادرات نفت ایران بود. این اقدام، به کاهش شدید درآمدهای ارزی کشور انجامید و دولت را با محدودیت منابع برای تامین واردات کالاهای اساسی و پرداخت بدهیهای خارجی مواجه کرد. همزمان، تحریم بانک مرکزی و شبکه بانکی ایران، نقلوانتقال پول بینالمللی را با دشواری جدی مواجه و معاملات خارجی کشور را بهشدت محدود کرد. این تحریمها، بر واردات کالاهای صنعتی، دارویی و تکنولوژیک اثر مستقیم گذاشت. بسیاری از شرکتها و واردکنندگان بینالمللی، از همکاری با ایران خودداری کردند، بازار واردات محدود شد و قیمت کالاهای اساسی افزایش یافت. این وضعیت، فشار تورمی بر خانوارهای ایرانی و صنایع تولیدی داخلی ایجاد کرد و حتی گاهی کالاهای ضروری مانند برنج و روغن نیز کمیاب و گران شدند.
اقتصاد ایران در این دهه، با رشد منفی و تورم بالا مواجه شد. کاهش درآمدهای نفتی و محدودیت منابع ارزی، کاهش سرمایهگذاری خارجی، رکود تولید و افزایش نقدینگی و تورم را بهدنبال داشت. بسیاری از صنایع کوچک و متوسط با مشکلات جدی مواجه شدند و نرخ بیکاری در برخی استانها افزایش یافت. بازگشت و تشدید تحریمهای ایالاتمتحده پس از خروج دولت دونالد ترامپ از برجام در سال ۱۳۹۷، شوک ارزی کمسابقهای ایجاد کرد. تورمهای بالای ۴۰ درصد، سقوط ارزش پول ملی و کاهش شدید قدرت خرید، فشار معیشتی گستردهای را رقم زد که آثارش تا سالهای بعد ادامه یافت. برای خانوادههای ایرانی، این دوره یادآور صفهای طولانی خرید کالاهای اساسی، افزایش هزینه زندگی و خلاقیت در مدیریت منابع بود. مردم یاد گرفتند از کالاهای داخلی استفاده کنند، انرژی و سوخت را بهینه مصرف کنند و حتی برخی محصولات وارداتی را با جایگزینهای سنتی و بومی جایگزین کنند؛ تا جایی که در دوره همهگیری کرونا، واکسن داخلی تولید شد.
دولت ایران در پاسخ به این فشارها، سیاستهای متنوعی را دنبال کرد که شامل مدیریت واردات، تقویت تولید داخلی، مدیریت ارزی، ایجاد کانالهای مالی غیررسمی با شرکای تجاری و تلاش برای کاهش وابستگی به دلار بود. این دوره همچنین زمینهساز تلاش برای بازگشت به مذاکرات بینالمللی و توافق برجام شد که با هدف کاهش تحریمها و بازگشت ایران به بازار جهانی دنبال شد. در کنار فشارهای شدید تحریمها، سالهای پایانی دهه90، مصادف بود با پاندمی کرونا. همهگیری را هم نباید دستکم گرفت؛ دهها هزار مرگ رسمی (و برآوردهای غیررسمی بالاتر)، تعطیلی گسترده کسبوکارها، افت رشد اقتصادی و فشار روانی فراگیر، بحران همزمان سلامت و اقتصاد بود.
دوره تحریمهای فراگیر دهه ۱۳۹۰، یک آزمون بزرگ برای اقتصاد ایران بود. این تحریمها تاثیر عمیقی بر ساختار اقتصادی کشور گذاشت و سیاستگذاری اقتصادی و تجاری ایران را به سمت مقاومسازی، تنوعبخشی به منابع درآمدی و کاهش وابستگی به نفت سوق داد. در عین حال، این دوره نشان داد که فشار خارجی میتواند اقتصاد کشور را تحت تاثیر قرار دهد، اما برنامهریزی داخلی و ظرفیتهای تولیدی، ابزار مهم مقابله با بحرانهای تحریمی هستند. تجربه این سالها، زمینهساز شکلگیری نگاه اقتصاد مقاومتی و تلاش برای استقلال اقتصادی کشور شد.
همچون ققنوس
حافظه جمعی ما موجود عجیبی است؛ درد نزدیک را بزرگتر حس میکند، حتی اگر دردهای قدیمیتر، عمیقتر بوده باشند. برای اینکه بفهمیم سال ۱۴۰۴ «سختترین» بوده یا نه، باید از احساس فاصله بگیریم و سراغ دادهها برویم. تاریخ معاصر ایران ملغمهای از بحرانهاست.
جنگ هشتساله فقط یک تنش سیاسی نبود؛ حدود نیممیلیون شهید و مجروح، تخریب گسترده زیرساختها، موشکباران شهرها، اقتصاد کوپنی و سهمیهبندی کالاها را به همراه داشت. سالهایی سخت و جانسوز از نااطمینانی. کمی عقبتر، جنگ جهانی دوم؛ حضور همزمان نیروهای خارجی، فروپاشی اقتدار مرکزی، تورم افسارگسیخته و قحطی گسترده، که برخی گزارشها تا بیش از یک میلیون مرگ ناشی از قحطی و بیماری را در این سالها خبر میدهند و جنگ جهانی اول و قحطی و شیوع تیفوس و وبای همزمان. سالهای انقلاب اسلامی و بیثباتی و شوک سیاسی و اقتصادی کمنظیری که ایجاد کرد. بازگشت گسترده تحریمها در دهه ۱۳۹۰، پس از خروج آمریکا از برجام و سقوط شدید ارزش ریال.
اگرچه سال 1404 از منظر تجربه زیسته بسیاری از ما، سختترین سال زندگیمان بود، اما تاریخ، عرصه امروز و دیروز نیست، تاریخ را باید در سیر تحولات طولانیمدت جستوجو و مطالعه کرد. سال 1404، تفاوتهای ماهوی بسیاری با سالهای پیش از خود داشت و شاید بتوان آن را سال همزمانی بحرانها نامید. دو حمله نظامی خارجی، فشارهای سیاسی بیسابقه، بحرانهای اقتصادی، تورم افسارگسیخته، نارضایتیهای اجتماعی گسترده، اعتراضات دیماه و از دست دادن جانهایی بیگناه در دو جنگ تحمیلی و وقایع تلخ زمستانی که گذشت و در انتها شهادت مقام اول کشور، درست در قلب پایتخت با اولین موشک آمریکایی، همه تجربیاتی بودند که ما پیش از آن نزیسته بودیم.
سالی را که گذشت، میتوان سال انباشت بحرانهای پیشین نامید، مشکلات ساختاری حلنشده از دهههای قبل که اکنون سرریز کردهاند، سال چندقطبیهای پیچیده و عجیب و سال فرسایش سرمایههای اجتماعی. در این میان نباید اثر عمیق شبکههای اجتماعی و گردش لحظهای اخبار را فراموش کرد. در عصر دیجیتال، شدت ادراک بحران، افزایش یافته و هر شوک، بازتابی سریع و فراگیر پیدا میکند. بااینحال، از منظر شاخصهای عینی مانند تلفات انسانی، تخریب زیرساختی یا فروپاشی کامل نظم اداری، هنوز فاصلهای معنادار میان سال ۱۴۰۴ و سالهای جنگ تحمیلی یا قحطیهای جنگهای جهانی اول و دوم وجود دارد. آنچه سال ۱۴۰۴ را «سخت» میکند، بیش از هر چیز، تداوم فرسایشی بحران اقتصادی و همزمانی آن با نااطمینانی سیاسی و فشار خارجی است؛ وضعیتی که امید به بهبود سریع را کاهش داده و افق پیشبینیپذیری را تیره کرده است. این نوع سختی آهسته میسوزاند؛ مثل زنگزدگی فلز، نه انفجار یک بمب. در نتیجه، شاید نتوان سال ۱۴۰۴ را بهطور قطعی «سختترین سال یک قرن اخیر» نامید، اما میتوان آن را یکی از بحرانیترین سالهای یک قرن اخیر دانست؛ سالی که نه لزوماً از نظر شدت مطلق، بلکه از نظر همزمانی بحرانها و فرسایش تدریجی توان اجتماعی، تجربهای سنگین و کمسابقه برای جامعه ایرانی رقم زده است. اما آنچه نباید در تحلیلها فراموش کرد این است که جامعه ایرانی، جامعهای پیچیده و پیشبینیناپذیر است. ایرانیان، در طول تاریخ آموختهاند که از مصیبت، حماسه بسازند و ققنوسوار از خاکستر خویش برخیزند. فرهنگ بازتولید حماسه از اندوه، روایت حماسه از اندوه عباس(ع) و بازتولید حماسه از عبور سیاوش از آتش و سووشون. جامعهای که حمله مغول و هجوم افغان را در حافظه جمعی خویش دارد و از آن عبور کرده و استوار ایستاده است، توانایی ایستادن در مقابل هر ضربه سهمگینی را دارد. تاریخ ایران بارها تا لبه پرتگاه رفته و دوباره خویش را بازآرایی کرده و هر بحران، لایهای از حافظه جمعی ساخته که بر واکنشهای بعدی اثر گذاشته است.
بررسی این دورهها فقط مرور رنج نیست؛ مطالعه تابآوری، سازگاری نهادی و تغییرات اجتماعی هم هست. ذهن آدمی، همیشه آخرین سکانس یک روایت را بهتر در ذهن خویش میسپارد، اما برای بررسی تاریخ، نباید تنها صحنه پایانی را به نظاره نشست، که هر سکانس، تنها یک حلقه است در زنجیره بلندی از وقایع. برخی حلقهها اثرگذارترند و برخی دیگر کمرنگتر. فهم این نقاط عطف کمک میکند امروز را نه بیسابقه ببینیم، نه غیرمنتظره؛ نه آن را ساده بینگاریم و نه بیش از اندازه مهیب و صعب. امروز فقط حلقهای از یک زنجیره بلند است، از وقایع دیروزهای دور تا فرداهای دیر، حلقهای در زنجیرهای بلند از کشمکش میان قدرت، توسعه و خواست اجتماعی و فراموش نکنیم، سال 1404 با همه سختیها و همه فرازهاوفرودها، به ایستگاه پایانی میرسد. شاید این روزها، برای همه ما، سخت و تلخ میگذرد، اما آنچه نباید فراموش کرد این است که ایرانیان، در همیشه تاریخ آموختهاند که همچون ققنوس از خاکستر خویش برخیزند و بار دیگر اوج بگیرند، جامعهای که از هجوم مغول جان سالم بهدر برده، از آتش هجوم اسرائیل و آمریکا هم بیرون خواهد آمد.