فریاد فرودستان
اعتراضهای دهه 70 اسلامشهر، چه درسهایی برای امروز دارد؟
شادی معرفتی /نویسنده نشریه
صبحهای دهه 70 برای هزاران نفر از ساکنان اسلامشهر، از ایستگاههای شلوغ و اتوبوسهای مملو از جمعیت آغاز میشد. کارگران، کارمندان جزء و دستفروشان، پیش از طلوع آفتاب راهی تهران میشدند تا سهمی از زندگی در پایتخت داشته باشند؛ شهری که محل کارشان بود، اما نه محل زندگیشان. فاصله میان اسلامشهر و تهران فقط چند کیلومتر بود، اما برای بسیاری از ساکنان آن، این فاصله به اندازه شکافی بود که میان وعدههای توسعه و واقعیت زندگی روزمرهشان وجود داشت. در سالهایی که دولت سازندگی از بازسازی کشور، رشد اقتصادی و پروژههای عمرانی سخن میگفت، در حاشیه شهرهای بزرگ روایت دیگری نیز در جریان بود؛ روایت مردمی که افزایش قیمتها، تورم و هزینههای روزافزون زندگی را هر روز با گوشت و پوست خود لمس میکردند. در چنین فضایی، گاهی یک تصمیم اداری کوچک میتوانست معنایی بسیار بزرگتر پیدا کند. افزایش چندتومانی کرایه حملونقل برای ساکنان مناطق برخوردار، شاید فقط یک خبر اقتصادی بود، اما برای خانوادههایی که بخش مهمی از درآمدشان صرف رفتوآمد میشد، بهمعنای فشار بیشتر بر معیشتی بود که پیشتر نیز زیر بار گرانی خم شده بود. بهار ۱۳۷۴، جرقه یکی از مهمترین اعتراضات شهری در کشور زده شد. ناآرامیهای اسلامشهر از دل ایستگاههای اتوبوس و اعتراض به کرایهها آغاز شد، اما خیلی زود روشن شد که ماجرا فقط درباره حملونقل نیست. آنچه در خیابانهای این شهرستان بروز کرد، صدای انباشته سالها نارضایتی، احساس بیسهمی از توسعه و تجربه زیستن در حاشیه بود. پرسش اینجاست که چرا اسلامشهر با یک جرقه، به انفجار نزدیک شد؟
انفجار نارضایتی انباشتهشده
در میانه دهه 70، زمانی که دولت سازندگی پروژه بازسازی اقتصاد پس از جنگ را پیش میبرد، نشانههای نارضایتی در حاشیه شهرهای بزرگ آرامآرام خود را آشکار میکرد. تورم، افزایش هزینههای زندگی و گسترش سکونتگاههای حاشیهای، شکافی را پدید آورده بود که کمتر در آمارهای رسمی دیده میشد، اما در زندگی روزمره هزاران خانواده جریان داشت. اسلامشهر، در جنوب غربی تهران، یکی از مهمترین جلوههای این واقعیت بود؛ شهری که بخش بزرگی از جمعیت آن را مهاجران و کارگران کمدرآمد تشکیل میدادند و بسیاری از ساکنانش هر روز برای کار راهی پایتخت میشدند. در چنین فضایی، روز ۱۵ فروردین ۱۳۷۴ جرقه اعتراضی زده شد که خیلی زود از یک مطالبه صنفی فراتر رفت. ماجرا از اعتراض به افزایش کرایههای حملونقل عمومی و مشکلات رفتوآمد آغاز شد. تجمعهای اولیه بهسرعت گسترده شد و دامنه اعتراضات از اسلامشهر به برخی مناطق پیرامونی نیز کشیده شد.
آنچه در ابتدا واکنشی به افزایش هزینههای حملونقل بهنظر میرسید، در عمل به بروز نارضایتیهای انباشتهشده اقتصادی و اجتماعی سالهای پیشین تبدیل شد. معترضان خیابانها و مسیرهای ارتباطی را بستند و اعتراضاتی شکل گرفت که دیگر فقط به موضوع کرایهها محدود نبود. با گسترش ناآرامیها، نیروهای انتظامی و امنیتی وارد عمل شدند و اعتراضات در مدتی کوتاه کنترل شد. درباره شمار دقیق آسیبدیدگان و بازداشتشدگان روایتهای متفاوتی وجود دارد و تاکنون آمار قطعی و مورد توافقی در این باره منتشر نشده است. بااینحال، تردیدی نیست که ناآرامیهای اسلامشهر یکی از مهمترین اعتراضات شهری در دهه 70 بود.
جرقه اعتراض؛ حملونقل و گرانی
برای فهم اعتراضات اسلامشهر باید جایگاه این شهر را در تحولات شهری دهه 70 در نظر گرفت. اسلامشهر ازجمله مناطق پیرامونی و حاشیهنشینی بود که رشد سریع جمعیت، مهاجرت، فشار بر زیرساختها و فاصله آشکار با مرکز شهر را تجربه میکرد. چنین مناطقی معمولاً نه از حیث نمادین در مرکز توجه قرار دارند و نه از نظر خدمات شهری، رفاهی و حملونقل از وضعیت مناسبی برخوردارند. به همین دلیل، کوچکترین تغییری در کرایهها، قیمتها یا خدمات، برای ساکنان این مناطق میتواند اثراتی بسیار شدیدتر از مناطق برخوردار داشته باشد. جرقه اسلامشهر از موضوعی کاملاً معیشتی زده شد. این یعنی مسئله فقط گران شدن نبود، بلکه زندگی روزمرهای بود که به حاشیه رانده شده بود و حالا حتی حداقلهای آن نیز دچار اختلال میشد. در چنین وضعیتی، حملونقل فقط یک خدمت عمومی نیست؛ پیوند مردم با شهر، بازار کار، مدرسه، درمان و امکان زیستن است. بنابراین، اعتراض به گرانی یا حملونقل در اسلامشهر را باید واکنشی به مختل شدن کلیت حیات اجتماعی دانست. این وضعیت در قالب مفهوم احساس محرومیت، بیپناهی و نادیده گرفته شدن توضیح داده میشود. این سهگانه اهمیت زیادی دارد. محرومیت یعنی کمبود امکانات، بیپناهی یعنی نبود سازوکار حمایت و نادیده گرفته شدن یعنی احساس اینکه حتی اگر صدایی وجود داشته باشد، شنیده نمیشود. ناآرامیهای اسلامشهر درواقع از تلاقی این سه تجربه سر برآورد. در بسیاری از ناآرامیهای اجتماعی، آنچه دیده میشود فقط «جرقه» است، نه کل ماجرا. در اسلامشهر، جرقه از حملونقل و گرانی زده شد. این دو مسئله در ظاهر ممکن است اقتصادی و محدود باشند، اما در زندگی اقشار پایین، اثر مستقیم و فوری دارند. افزایش هزینه جابهجایی یعنی افزایش هزینه کار، تحصیل، درمان و حتی دسترسی به خدمات اولیه. وقتی کرایه بالا میرود، فشار نه فقط بر درآمد، بلکه بر حس کرامت و حق زیستن وارد میشود.
اعتراضهای معیشتی از این جهت مهماند که نشان میدهند سیاستهای اقتصادی و تصمیمهای اداری هرگز کماهمیت نیستند. یک تصمیم درباره قیمت یا خدمات عمومی ممکن است در سطح اداری کوچک بهنظر برسد، اما در سطح اجتماعی میتواند بهمثابه نادیده گرفتن زندگی روزمره هزاران نفر فهم شود. این همان الگویی است که پیشتر در اعتراضات مشهد و قزوین بررسی شد: فشار در لایههای پایین جامعه انباشته میشود، یک جرقه قیمتی یا اداری آن را آزاد میکند، اعتراض از مطالبه اولیه فراتر میرود، و پاسخ اغلب امنیتی میشود. بنابراین، اگر بخواهیم خاستگاه اعتراضات اسلامشهر را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت این اعتراضات از دل فشار اقتصادی بیرون آمد، اما با تجربه تلخ طردشدگی و بیاعتنایی تقویت شد.
یکی از نکات مهم در تحلیل اعتراضات اسلامشهر این است که اعتراض صرفاً در سطح خواستههای اقتصادی باقی نماند. همانطور که در تحلیل اعتراضهای مشهد و قزوین نوشتیم، در این رخداد آنچه اهمیت داشت نه فقط مطالبه مشخص، بلکه زمینهای بود که این مطالبه در آن معنا پیدا میکرد. این زمینه، جامعهای بود که احساس میکرد سهمی در تصمیمگیریها ندارد و از توزیع منافع عقب مانده است. در چنین موقعیتی، خواسته مشخص بهسرعت به نشانهای از یک نارضایتی عمیقتر تبدیل میشود. در اسلامشهر، معترضان فقط درباره کرایه یا حملونقل حرف نمیزدند، بلکه در عمل به این وضعیت اعتراض میکردند که چرا زندگی آنان اینقدر بیثبات و شکننده است، چرا کسی صدای آنان را نمیشنود و چرا تصمیمهایی که مستقیماً بر زندگیشان اثر دارد، بدون مشارکت یا توجه به آنان گرفته میشود.
این نکته برای فهم دهه 70 بسیار مهم است. بسیاری از سیاستگذاران ممکن است تصور کنند که اعتراضات شهری فقط بازتاب ناراحتیهای کوتاهمدتاند؛ حال آنکه چنین رخدادهایی اغلب نشانه نوعی بحران انباشته هستند. این بحران نهفقط اقتصادی است، بلکه به رابطه میان دولت و جامعه، و نیز میان مرکز و حاشیه مربوط میشود. اسلامشهر از این منظر، نمونهای روشن از آن چیزی است که میتوان اعتراض فرودستان شهری نامید.
اسلامشهر در پازل اعتراضات دهه 70
شورش اسلامشهر را میتوان در کنار مشهد ۱۳۷۱ و قزوین 1373 قرار داد تا مشخص شود که این رخدادها استثناهای پراکنده نبودند، بلکه اجزای یک الگوی تکرارشونده در دهه 70 بودند. در این الگو، یک عامل مشخص مانند گرانی، کمبود خدمات، تصمیم اداری یا مسئلهای محلی، بهمثابه نقطه آغاز عمل میکند؛ اما ریشه اصلی در لایههای عمیقتر اجتماعی است: فقر، تبعیض، بیاعتمادی، ضعف پاسخگویی و احساس بیسهمی. در شورشهای این دهه، مشهد نخستین و شاید مهمترین علامت بود، اما آخرین نبود. قزوین و اسلامشهر نشان دادند که مسئله فراتر از خطای مدیریتی محلی است. این جمله بسیار مهم است، زیرا برداشت تقلیلگرایانه از این حوادث را رد میکند. اگر صرفاً گفته شود که یک اداره بد تصمیم گرفت یا یک نهاد در محاسبه قیمت خطا کرد، اصل ماجرا پنهان میماند. مسئله این است که چرا چنین خطاهایی بهسرعت به بحران تبدیل میشوند؟ پاسخ در وجود جامعهای است که خود را از قبل زیر ستم و بیدفاع میبیند.
از این نظر، اسلامشهر تنها یک «اعتراض» نیست؛ بلکه یک نشانه است. نشانه اینکه لایههایی از جامعه به نقطهای رسیدهاند که دیگر مسیرهای عادی اعتراض و ترمیم، کارکرد پیشین خود را از دست دادهاند. وقتی مسیرهای رسمی دیده نمیشوند یا بیاثرند، اعتراض میتواند شکل انفجاری به خود بگیرد. در چنین شرایطی فشار معیشتی یا طرد نهادی در لایههای پایین جامعه انباشته میشود؛ یک جرقه اداری، قیمتی یا امنیتی این فشار را آزاد میکند؛ اعتراض از مطالبات اولیه فراتر میرود و درنهایت پاسخ غالب امنیتی میشود.
این فرمول برای فهم اسلامشهر بسیار گویاست. در آنجا نیز فشار معیشتی بهتنهایی کافی نبود، بلکه باید چیزی در سطح تجربه اجتماعی وجود میداشت تا بحران شکل بگیرد. آن «چیز»، همان احساس طردشدگی بود. وقتی مردم احساس میکنند که دیده نمیشوند، حتی اندکی افزایش کرایه یا اختلال در حملونقل میتواند به نشانهای از بیاعتنایی ساختاری تبدیل شود. در این حالت، اعتراض فقط درباره مقدار پول یا کیفیت خدمات نیست، درباره شأن شهروندی است. این نوع ناآرامیها نشان میدهد که شهر فقط مجموعهای از خیابانها و ساختمانها نیست، بلکه میدان توزیع نابرابر قدرت و فرصت است. اسلامشهر در دهه 70 بهمثابه حاشیهای شهری، محل انباشت چنین نابرابریهایی بود. شورش در این فضا، واکنش به وضعیتی است که در آن ساکنان احساس میکنند سهمی از وعدههای توسعه ندارند، اما هزینههای آن را بهطور کامل میپردازند.
احساس بیسهمی
در تحلیل ناآرامیهای قزوین یک نکته بسیار مهم مطرح شد که برای اسلامشهر نیز صادق است؛ وقتی توسعه وعده داده میشود، اما تجربه نمیشود، اعتراض فقط از فقر نمیآید، بلکه از احساس کمسهمی، دیدهنشدن و بیاعتباری مسیرهای رسمی هم میآید. این جمله را میتوان بهراحتی به ناآرامیهای اسلامشهر نیز تعمیم داد. در دهه 70، بخشی از جامعه انتظار داشت ثمره توسعه و بهبود اقتصادی را در زندگی روزمره خود ببیند، اما در مناطق حاشیهای، این تجربه بهسختی محقق میشد. در نتیجه، شکاف میان «گفتار رسمی توسعه» و «واقعیت زیسته» افزایش مییافت. وقتی مردم میبینند وعدهها در سطح نمادین باقی مانده و در زندگی واقعی اثری ندارند، اعتمادشان به مسیرهای رسمی کاهش پیدا میکند. این بیاعتمادی در لحظههای بحرانی، بهسرعت به اعتراض خیابانی تبدیل میشود. ناآرامی اسلامشهر در چنین بستری فهمپذیر میشود. اعتراض در آنجا فقط برای گرفتن امتیاز اقتصادی نبود، بلکه نوعی اعلام حضور اجتماعی نیز بود؛ اینکه ما وجود داریم، فشار را احساس میکنیم، و نمیتوانیم بیش از این خاموش بمانیم. این جنبه نمادین اعتراض، گاهی از خود خواسته اولیه مهمتر میشود.
بر اساس الگوی مطرحشده در شورشهای مشهد و قزوین، پاسخ غالب به چنین اعتراضهایی امنیتی میشود که در فهم رخدادهای اسلامشهر بسیار کلیدی است. وقتی یک اعتراض معیشتی، پیش از آنکه فرصت گفتوگو و ترمیم پیدا کند، در چهارچوب تهدیدی امنیتی تعریف شود، امکان حل ریشهای مسئله کاهش مییابد. در چنین وضعیتی، بهجای پرداختن به علت، به معلول پاسخ داده میشود. امنیتی شدن اعتراض دو پیامد دارد: نخست آنکه مسئله اصلی، یعنی فشار بر زندگی روزمره و بیعدالتی تجربهشده، به حاشیه میرود. دوم آنکه شکاف میان مردم و نهادها عمیقتر میشود. اگر معترضان احساس کنند که خواستهشان نه شنیده میشود و نه جدی گرفته میشود، بیاعتمادی تشدید خواهد شد. از این نظر، واکنش امنیتی ممکن است آرامش کوتاهمدت ایجاد کند، اما در بلندمدت مسئله را حل نمیکند.
اسلامشهر نمونهای است که نشان میدهد چگونه یک اعتراض محلی میتواند بهواسطه نبود کانالهای پاسخگو، به موضوعی فراتر از یک رخداد شهری بدل شود. درست به همین دلیل است که در تحلیل اعتراضات دهه 70 تاکید میشود که این رخدادها پاسخ به یک ساختار بیمار هستند، نه فقط اتفاقاتی استثنایی. اگر بخواهیم از زاویه جامعهشناختی به ماجرا نگاه کنیم، اسلامشهر تصویر فرودستان شهری در دهه 70 را بهخوبی نشان میدهد. این گروهها معمولاً در متن توسعه دیده نمیشوند، اما نخستین کسانیاند که از اختلال در خدمات، افزایش هزینهها و تصمیمهای ناعادلانه آسیب میبینند. آنان در حاشیه شهر زندگی میکنند، اما درواقع در حاشیه سیاست هم هستند.
قطعه پایانی یک سهگانه
برای تحلیل بهتر اعتراضهای دهه 70، باید اسلامشهر را در کنار مشهد و قزوین مطالعه کرد. این مقایسه نشان میدهد که ناآرامیهای دهه 70 را باید بهصورت یک منظومه دید. در مشهد، قزوین و اسلامشهر، با سه صورت متفاوت از یک بحران واحد روبهرو هستیم؛ بحران رابطه دولت و جامعه در شرایط فشار اقتصادی و ضعف پاسخگویی.
مشابه آنچه در مشهد و قزوین رخ داد، در اسلامشهر نیز فشار معیشتی با احساس طردشدگی گره خورده بود. یعنی مسئله فقط فقر نبود؛ فقر بیصدا شده و نادیده گرفته شده بود. همین موضوع آن را از سطح یک اعتراض صنفی فراتر میبرد. در چنین وضعیتی، خیابان به محلی برای بیان آن چیزی تبدیل میشود که در نهادهای رسمی جایی برای بیانش نیست. بلوای اسلامشهر از این جهت، فقط یک واقعه تاریخی نیست، بلکه به ما میگوید که چگونه سیاستهای شهری و اقتصادی میتوانند در غیاب عدالت توزیعی و مشارکت اجتماعی، به انفجار اجتماعی منجر شوند.
مسئله اسلامشهر بیشتر معیشتی است، قزوین بیشتر با تصمیم اداری و تجربه بیاعتباری مسیرهای رسمی پیوند میخورد و مشهد نیز بهعنوان نخستین علامت مهم این روند معرفی میشود. اما وجه مشترک همه اینها، احساس نادیده گرفته شدن است. این اشتراک مهمتر از تفاوتهای سطحی است. این رخدادها به ما نشان میدهند که ناآرامیهای دهه 70 را نباید بهصورت مجموعهای از اعتراضات محلی پراکنده از هم دید. اینها ردپای تحولاتی عمیقتر در جامعه شهری ایران هستند؛ رشد حاشیهنشینی، تداوم نابرابری، کاهش تابآوری معیشتی و ضعف نهادهای میانجی.
اسلامشهر بخشی از پازل ناآرامیهای دهه 70 بود. در این پازل، اسلامشهر جایگاهی روشن دارد: نمونهای از اعتراض فرودستان شهری، اعتراض کسانی که احساس میکردند در توسعه سهمی ندارند، اما هزینههای آن را میپردازند. بهبیان دیگر، اسلامشهر آینهای است که در آن میتوان چند واقعیت را همزمان دید؛ ناتوانی سیاستهای اقتصادی در حفاظت از اقشار پایین، ضعف سازوکارهای پاسخگویی، تبدیل حاشیه به کانون تنش و شکلگیری اعتراض از دل تجربه روزمره زندگی.