بلیت بختآزمایی
چرا درک متعارف از موفقیت گمراهکننده است؟
در تاریخ اندیشه اقتصادی و اجتماعی، شمار اندکی از پرسشها به اندازه این سوال که چه کسی سزاوار موفقیت است، و اینکه آیا سازوکارهای جوامع مدرن پاداشها را برمبنای شایستگی توزیع میکنند؟، پرسیده شده و مناقشههای نظری و سیاسیِ دامنهداری در طول تاریخ برانگیخته است. پاسخ به این پرسش، فراتر از یک بحث آکادمیک محض، ساختار نظامهای مالیاتی، خطمشیهای آموزشی، سیاستهای بازار کار و حتی مشروعیت نظم اجتماعی موجود را تعیین میکند. کتاب «پلههای موفقیت یا بلیت بختآزمایی» به قلم گری هوور، جامعهشناس اقتصادی برجسته از دانشگاه نورث وسترن، یکی از جسورانهترین تلاشهای نظری-تجربی در دو دهه اخیر است که تلاش میکند این پرسشها را مجدداً صورتبندی و طرح کند و به آن پاسخ دهد. هوور که کتابش را در فوریه سال جاری میلادی انتشارات دانشگاه کالیفرنیا به بازار کتاب عرضه کرده است با بهرهگیری از دو استعاره بصری و درعینحال دقیق «نردبان» بهمثابه نماد کوشش مرحله به مرحله و بر اساس شایستگی، و «بختآزمایی» بهمثابه نماد شانس محض و عوامل تصادفی، نشان میدهد که فهم متعارف از موفقیت در جوامع سرمایهداری پیشرفته نهفقط ناقص، بلکه به شکلی نظاممند و عمدی، گمراهکننده است.
از یک سو، روایت «نردبان» ریشه در عصر روشنگری و اخلاق کاری پروتستانی دارد. براساس این روایت که هنوز ستون فقرات گفتمان رسمی در کسبوکار، آموزش و سیاستگذاری را تشکیل میدهد، جوامع مدرن نهادهایی، از آموزش رایگان همگانی گرفته تا بوروکراسی شایستهمحور و بازارهای رقابتی، ساختهاند که پاداش را برمبنای استعداد ذاتی، تلاش فردی و شایستگی اکتسابی توزیع میکنند. در این چهارچوب، موفقیت چیزی جز نتیجه انباشت قدمهای حسابشده بر پلههای نردبان فرصتها نیست. این ایده تبلیغ میکند که هر چه فرد بلندتر و پایدارتر قدم بردارد، بدون شک بالاتر خواهد رفت و به نتایج بهتری خواهد رسید. این روایت چنان در فرهنگ عمومی ریشه دوانده که حتی بازندگان رقابتهای اقتصادی اغلب دلیل شکست خود را، نه به نقص ساختار توزیع فرصتها، که به کاستی و کمکاری خودشان نسبت میدهند.
از سوی دیگر، روایت «بختآزمایی» که در سنتهای فکری متفاوتی از نظریه شانس در فلسفه (برنارد ویلیامز، توماس نیگل) تا اقتصاد رفتاری (دانیل کانمن، ریچارد تالر) و جامعهشناسی تصادف (دانکن واتس) پرورده شده، بر نقش تعیینکننده متغیرهای تصادفی تاکید میکند. خانواده و طبقه اجتماعی که فرد در آن متولد شده است، زمان و مکان تاریخی تولد، برخوردهای اتفاقی با افراد کلیدی، نوسانات غیرقابل پیشبینی اقتصاد کلان و حتی ترتیب تولد در میان خواهران و برادران از جمله این متغیرهای تصادفی هستند. هوور با تکیهبر دادههای طولی چنددههای از ایالاتمتحده (PSID)، آلمان (GSOEP) و بریتانیا (BCS70) نشان میدهد که واریانس قابلتوجهی از موفقیت -در درآمد، ثروت، موقعیت شغلی و حتی سلامت- از طریق عواملی توضیح داده میشود که نهفقط خارج از کنترل فرد هستند، بلکه اساساً پیشبینیناپذیر هستند و شبیه به قرعهکشی عمل میکنند. بهعبارت دقیقتر، دو فرد با سطح تقریباً یکسان استعداد شناختی، تلاش و آموزش رسمی، ممکن است در پایان کار به چنان نتایج متفاوتی دست پیدا کنند که آن تفاوت را فقط بتوان با اصطلاح «شانس» توضیح داد. این یافته، اگرچه برای عقل سلیم تا حدی بدیهی بهنظر میرسد، اما وقتی بهصورت آماری بیان میشود، مشخص میشود که دامنه تاثیر بسیار زیاد و هشداردهندهای دارد. بسته به تعریف «موفقیت» و دوره موردمطالعه، ۲۰ تا ۴۰ درصد از واریانس نتایج اقتصادی بزرگسالان (پس از کنترل متغیرهای شایستگیمحور) به عواملی نسبت داده میشود که هوور آن را «شبیه به قرعهکشی» توصیف میکند.
اما نوآوری اصلی کتاب فراتر از صرفاً تایید نقش شانس در موفقیت است. هوور نشان میدهد که دو روایت «پله موفقیت» و «بختآزمایی» لزوماً در تضاد کامل با یکدیگر قرار ندارند، بلکه در هر جامعهای به شیوهای خاص در هم تنیده میشوند و نوع این درهمتنیدگی است که ساختار واقعی فرصتها را تعیین میکند. ازاینرو، پرسش درست این نیست که «آیا موفقیت نتیجه شایستگی است یا شانس؟»، بلکه این است که «در کدام بخشهای پلههای موفقیت، شانس بیشترین نقش را ایفا میکند؟ و جوامع چگونه میتوانند این نقش را مدیریت کنند؟».
این پرسش دوم، «پلههای موفقیت یا بلیت بختآزمایی» را از یک اثر توصیفی به متنی تجویزی و سیاستمحور تبدیل میکند. هوور معتقد است که نادیده گرفتن نقش نظاممند شانس، نهفقط ازنظر علمی نادرست است، بلکه ازنظر اخلاقی نیز خطرناک است. نادیده گرفتن این موضوع به مشروعیت بخشیدن به نابرابریهایی منجر میشود که هیچ ریشهای در تفاوت شایستگی افراد ندارند. هوور با بهرهگیری از دادههای تجربی چشمگیر و تحلیلهای آماری دقیق، تصویر سنتی از «شایستهسالاری» را به چالش میکشد و تلاش میکند جایگزینهایی سیاستی برای «مدیریت عادلانه شانس» پیشنهاد دهد.
پس از طرح دوگانه «پلههای موفقیت یا بلیت بختآزمایی» بهمثابه چهارچوبی مفهومی برای فهم نحوه و سازکار توزیع موفقیت، هوور پرسش روششناختی و محوری کتاب را مطرح میکند. اینکه چگونه میتوان «شانس» را، که ذاتاً گریزان و ناملموس است، به متغیری عملیاتی و قابلسنجش در پژوهش تجربی تبدیل کرد؟ این پرسش ازآنرو اهمیت مضاعف پیدا میکند که بسیاری از مدافعان روند فعلی شایستهسالاری، از یک سو، و مدافعان سرسخت نقش شانس، از سوی دیگر، غالباً در سطح کلیگویی متوقف میمانند. هوور اما با اتکا بر سنت کمّیِ جامعهشناسی اقتصادی و بهرهگیری از چهارچوبهای اقتصاد رفتاری، گامی فراتر مینهد و نشان میدهد که «شانس» نه یک مقوله فلسفی مبهم، بلکه پدیدهای قابلبررسی با روشهای علمی متعارف است، مشروط بر آنکه حدود و تعریف عملیاتی آن بهدقت مشخص شود.
هوور در فصل دوم کتاب، به نام «پس از کنترل تمام متغیرهای معقول، چه چیزی باقی میماند؟»، سه رویکرد متمایز اما مکمل برای کمی کردن نقش شانس در موفقیت اقتصادی ارائه میدهد. رویکرد نخست، مبتنیبر تحلیلهای رگرسیونی چندسطحی با انبوهی از متغیرهای کنترل است. ایده آن البته ساده است: پژوهشگران معمولاً با وارد کردن متغیرهایی مانند تحصیلات والدین، ضریب هوشی، ساعتهای تخصیصیافته به مطالعه، شبکه اجتماعی و... در مدل، سعی میکنند «اثر خالص» شانس را بهعنوان باقیمانده غیرقابل تبیین مدل محاسبه کنند. هوور اما نسبت به این رویکرد هشدار میدهد. او بر این باور است که باقیمانده مدل لزوماً معادل شانس نیست، بلکه میتواند حاصل متغیرهای حذفشده، خطای اندازهگیری، یا اشتباه در مشخصسازی مدل باشد. ازاینرو، هوور اصرار دارد که باید از چندین مدل متفاوت استفاده کرد و فقط آن دسته از باقیماندههای مدل را به شانس نسبت داد که در برابر تغییرات مدل مقاوم باشند.
رویکرد دوم برای اندازهگیری شانس، هوور را از بسیاری از جامعهشناسان اقتصادی همعصر خود متمایز میکند. نویسنده از طراحیهای شبهآزمایشی مبتنیبر رویدادهای طبیعی برای این منظور بهره میبرد. ایده بنیادین این است که اگر بتوان رویدادهایی یافت که بهطور تصادفی افراد کاملاً مشابه را به گروههای متفاوت تقسیم کنند (مانند قرعهکشی سربازی در جنگ ویتنام، یا تصادفی بودن نام خانوادگی برای دسترسی به منابع خاص و...)، آنگاه میتوان اثر شانس را به شکلی معتبرتر تخمین زد. هوور از مطالعه مشهور خود بر روی قرعهکشیِ گرین کارت (Green Card Lottery) در ایالاتمتحده استفاده میکند و نشان میدهد که برنده شدن در این قرعهکشی (که کاملاً تصادفی است) پس از کنترل و خارج کردن تمام متغیرهای شناختهشده شایستگی، بهطور میانگین درآمد بلندمدت فرد را تا ۱۸ درصد افزایش میدهد. هوور این افزایش را «بازدهی محض شانس» مینامد.
روش سوم که شاید از دو روش قبلی جسورانهتر باشد، شبیهسازیهای عاملبنیان است. هوور در همکاری با یک تیم میانرشتهای از دانشمندان کامپیوتر و اقتصاددانان، مدلی ساخته که در آن هزاران عامل (با ویژگیهای توزیعشده مانند استعداد، تلاش، شانس اولیه و...) در یک بازار کار مصنوعی رقابت میکنند. سپس با تغییر تصادفی پارامترها، مثلاً «برخوردهای اتفاقی با کارفرمایان» یا «شوکهای اقتصادی نامنتظره»، سهم شانس در توزیع نهایی موفقیت را محاسبه کرده است. یافته جالب توجه آن است که حتی در بازارهایی با قواعد کاملاً شایستهسالارانه (که در آنها پرداخت دقیق براساس بهرهوری نهایی صورت میگیرد)، ورود مقدار بسیار اندکی نویز تصادفی به فرآیند جذب و ارتقا، میتواند به توزیعهایی بسیار متغیر منجر شود، اتفاقی که بسیار شبیه به جهان واقعی است. یعنی در این روش هم مانند جهان واقعی افراد بااستعداد و تلاش یکسان، نتایج بسیار متفاوتی کسب میکنند. این یافته پیامد مهمی دارد: برای اینکه یک جامعه به سیستم شایستهسالاری خالص نزدیک شود، نهفقط به نهادهای شایستهسالار نیاز است، بلکه آن نهادها باید به شکلی طراحی شوند که در برابر کوچکترین آشفتگیهای تصادفی مقاوم باشند- کاری که عملاً ناممکن بهنظر میرسد.
گذشته از این روشهای سهگانه، هوور بهشدت بر استفاده از دادههای طولی (longitudinal data) اصرار میورزد. او استدلال میکند که دادههای مقطعنگاری ساده، نقش شانس را بهطور سیستماتیک دستکم میگیرند، زیرا نمیتوانند شانسهای انباشتی را در طول زندگی فرد ثبت کنند. یک مطالعه مقطعی ممکن است دو فرد را با درآمد یکسان در ۴۰سالگی نشان دهد، اما نمیتواند تشخیص دهد که یکی از آنها سه بار در طول زندگی از شانس بسیار بد (مانند ورشکستگی کارفرما، تصادف رانندگی، یا بیماری ناگهانی) و دیگری سه بار از شانس بسیار خوب (مانند استخدام از سوی یک استارتآپ که بعداً به ارزشگذاری نجومی میرسد) بهرهمند شده است. دادههای پانل بلندمدت، نشان میدهد که اگر شانس را بهعنوان «انحراف تصادفی از مسیر پیشبینیشده با متغیرهای شایستگی» تعریف کنیم، میانگین قدر مطلق این انحرافات در طول چرخه زندگی بسیار زیاد است- بهطوری که بسیاری از افراد حداقل در یک دوره پنجساله، جهش یا سقوطی را تجربه میکنند که با هیچ متغیر عقلانی قابلتوضیح نیست.
بااینحال، هوور خود به محدودیتهای روششناختی کارش اذعان میکند. مهمترین محدودیت آن است که تفکیک «شانس محض» از «استعداد کشفنشده» یا «تلاش نامرئی» دشوار است. ممکن است آنچه ما شانس مینامیم درواقع بازتابی از تواناییهای فرد در بهرهبرداری از موقعیتهای مبهم باشد- توانایی که آزمونهای استاندارد آن را نمیسنجند. هوور البته به این نقد پاسخ میدهد: حتی اگر چنین تواناییهایی، مثلاً «هوش موقعیتی» وجود داشته باشد، خودِ توزیع این توانایی در جمعیت نیز تا حد زیادی تابع شانس اولیه ژنتیکی و محیطی است. بهعبارت دیگر، مشکل حل نمیشود، بلکه به این معناست که شانس یک فرد به شانس نسلهای قبل هم مربوط است.
اما اگر شانس تا این حد در موفقیت نقش دارد سیاستگذاران چه باید بکنند؟ گری هوور در پاسخ به این پرسش فصلهای پایانی کتاب را به بحث «مدیریت عادلانه شانس» اختصاص میدهد. موضع نویسنده نه جبرگرایی بدبینانه است نه انکار نقش شانس، بلکه او راه سومی را پیشنهاد میکند. هوور این ایده را مطرح میکند که نقش شانس باید بهعنوان یک ویژگی ساختاری جوامع مدرن به رسمیت شناخته شود و سپس نهادهایی طراحی شوند که پیامدهای ناعادلانه آن را تعدیل کنند، بیآنکه انگیزه تلاش و نوآوری را از بین ببرند. پیشنهاد هوور برای این موضوع سه بخش دارد؛ بیمه اجتماعی در برابر شانس بد، مالیات بر شانس خوب و افزایش راههایی که از طریق آن همه افراد جامعه میتوانند به فرصتها دست پیدا کنند. البته هوور از چالشهای موجود بر سر راه عملی شدن این موارد آگاه است و آنها را به سه دسته چالشهای اطلاعاتی (چگونه شانس را از انتخاب تفکیک کنیم)، چالشهای انگیزشی (آیا مالیات بر شانس خوب درنهایت انگیزه تلاش را کاهش نمیدهد؟) و چالشهای سیاسی (دولت تا چه حدی میتواند در توزیع نتایج بازار دخالت کند) تقسیم میکند. اما وی درنهایت و بهدرستی، اعتقاد دارد همین که بپذیریم شانس نقش مهم و کلیدی دارد و به سمت تخمین و کنترل اثر آن حرکت کنیم، خود گامی بزرگ رو به جلو است.
هوور درنهایت فقط یک موعظه اخلاقی دیگر در باب بیعدالتی ارائه نکرده است. «پلههای موفقیت یا بلیت بختآزمایی» کتابی است با پشتوانه آماری محکم و شفاف در مورد مفروضاتی که براساس آن بنا شده است. نویسنده همچنین از محدودیتهای ابزارهایش آگاه است. این ویژگی، آن را به متنی تبدیل کرده که حتی اقتصاددانان معتقد به کارایی بازارها نیز نمیتوانند آن را نادیده بگیرند. میتوان با تعریف عملیاتی هوور از شانس مخالفت کرد، اما نمیتوان انکار کرد که او تلاش کرده است مسئله را نه با توسل به شعار، که با جدیت و دقت قابلسنجش پیش ببرد و همین آن را به کتابی مهم تبدیل میکند که همه، از سیاستمداران و سیاستگذاران و جامعهشناسان گرفته تا مردم عادی، بهتر است بخوانند.
دیدگاه تان را بنویسید