راوی قرن بلند
جی برادفورد دیلانگ چگونه نامی ماندگار در تاریخنگاری اقتصادی پیدا کرد؟
جهان هرگز تا این اندازه ثروتمند نبوده است. در کمتر از دو قرن، درآمدها افزایش یافتند، امید به زندگی بیشتر شد، فناوری به دورافتادهترین نقاط جهان راه پیدا کرد و کالاها و خدماتی که روزگاری فقط در اختیار اقلیتی کوچک بودند، به بخشی از زندگی روزمره میلیونها نفر تبدیل شدند. اگر قرار بود کسی در سال ۱۸۷۰ آینده بشر را تصور کند، احتمالاً جهان امروز را نوعی «آرمانشهر» میدید؛ جهانی که در آن ماشینها کار میکنند، بیماریهای مرگبار مهار شدهاند و فاصله میان قارهها در چند ساعت پیموده میشود.
اما این تصویر تنها نیمی از داستان است. همزمان با این جهش تاریخی در رفاه، قرن بیستم شاهد دو جنگ جهانی، رکودهای اقتصادی، ظهور رژیمهای تمامیتخواه، بحرانهای مالی و گسترش نابرابری نیز بود. جهان ثروتمندتر شد، اما آرامتر نشد. فناوری پیشرفت کرد، اما احساس امنیت و رضایت و ثبات اجتماعی به همان اندازه رشد نکرد. حتی در آغاز قرن بیستویکم، زمانی که بسیاری از شاخصهای اقتصادی در سطحی قرار داشتند که برای نسلهای پیشین غیرقابل تصور بود، بخش بزرگی از جوامع همچنان با احساس ناامنی، بیاعتمادی و نارضایتی دستوپنجه نرم میکردند. به همین دلیل یکی از مهمترین پرسشهای تاریخ اقتصادی معاصر این است که چرا موفقترین دوره رشد اقتصاد تاریخ بشر نتوانست وعده آرمانشهر را محقق کند؟
بخش مهمی از زندگی فکری «جی برادفورد دیلانگ» صرف پاسخدادن به همین پرسش شده است؛ اقتصاددانی که بیش از آنکه بهدنبال ساختن نظریهای جدید باشد، تلاش کرد داستان بزرگ دگرگونی اقتصاد جهان را روایت کند. او فقط استاد دانشگاه، سیاستگذار و مورخ اقتصاد نیست، بلکه در مرز میان این سه جهان ایستاده و کوشیده توضیح دهد چگونه بشر توانست ثروتی بیسابقه خلق کند، اما همچنان با بسیاری از بحرانهای قدیمی و جدید دستوپنجه نرم میکند.
برای فهمیدن اینکه او چگونه به چنین پرسشی رسید، باید به سالها پیش بازگردیم؛ به زمانی که هنوز از کتاب «خزیدن به سوی آرمانشهر» خبری نبود و جوانی آمریکایی در تلاش بود بفهمد اقتصاد فقط به اعداد و نمودارها محدود نمیشود، بلکه روایتی از قدرت، فناوری، سیاست و سرنوشت جوامع انسانی است.
اقتصاددان تاریخخوان
دیلانگ در سال ۱۹۶۰ متولد شد؛ زمانی که ایالاتمتحده هنوز در اوج اعتمادبهنفس اقتصادی دوران پس از جنگ جهانی دوم قرار داشت. اما زمانی که به سن دانشگاه رسید، این تصویر دیگر چندان باثبات به نظر نمیرسید. بحران نفت، تورم و رکود اقتصادی، همراه با تردیدهای فزاینده درباره توانایی دولتها در مدیریت اقتصاد، فضای فکری آمریکا را دگرگون کرده بود.
نسلی که دیلانگ به آن تعلق داشت، در میانه یکی از مهمترین منازعات فکری اقتصاد معاصر رشد کرد. از یک سو، میراث اندیشههای جان مینارد کینز همچنان بر سیاستگذاری اقتصادی سایه انداخته بود؛ این باور که دولت میتواند با مداخله هوشمندانه از شدت بحرانهای اقتصادی بکاهد. از سوی دیگر، اقتصاددانانی چون میلتون فریدمن و پیروان مکتب شیکاگو در حال برجسته کردن نقش بازار و به چالش کشیدن بسیاری از این فرضیهها بودند. برای یک دانشجوی اقتصاد، این فقط یک جدال نظری نبود؛ بحثی بود که بر سیاستهای عمومی، زندگی مردم و آینده اقتصاد جهانی اثر میگذاشت. دیلانگ نیز وارد این میدان شد، اما مسیری متفاوت را انتخاب کرد. او بیش از آنکه مجذوب الگوها و فرمولهای اقتصادی شود، به این پرسش علاقهمند بود که چرا برخی جوامع ثروتمند میشوند و برخی دیگر نه؛ چرا بعضی دورههای تاریخی با جهشهای بزرگ اقتصادی همراهاند و برخی دیگر با رکود و بحران. در دانشگاه هاروارد، جایی که تحصیلات خود را ادامه داد، به این نتیجه رسید که اقتصاد را نمیتوان از تاریخ و سیاست جدا کرد. برای او، فهم عملکرد اقتصاد بدون شناخت نیروهای تاریخی ممکن نبود؛ همان نیروهایی که مسیر کشورها را تغییر و نهادها را شکل میدهند. درحالیکه بسیاری از اقتصاددانان به سمت تخصصی شدن هرچه بیشتر حرکت میکردند، دیلانگ در کنار آموزش رسمی اقتصاد، به تاریخ صنعتیشدن، انقلاب فناوری و تحول سرمایهداری نیز توجه داشت. او میخواست داستان بلندمدت دگرگونی اقتصاد جهانی را بفهمد؛ اینکه چرا رشد اقتصاد در برخی جوامع به رفاه و ثبات انجامیده و در برخی دیگر نه.
همین پرسشها بهتدریج به مرکز اندیشه او تبدیل شدند. دیلانگ بیش از آنکه یک اقتصاددان متعارف باشد، به تاریخنگار اقتصادی شباهت پیدا میکرد که از ابزارهای اقتصاد برای درک مسیر تاریخ استفاده میکند. اما مهمترین بخش داستان هنوز آغاز نشده بود. دهه ۱۹۹۰ در راه بود و او قرار بود وارد دنیایی شود که در آن نظریههای اقتصادی باید در برابر واقعیت سیاست و قدرت محک میخوردند.
از دولت کلینتون تا بازگشت به دانشگاه
دهه ۱۹۹۰ نقطه عطف زندگی حرفهای دیلانگ بود. جنگ سرد پایان یافته و اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود. بسیاری از سیاستگذاران آمریکایی تصور میکردند جهان وارد عصری شده که در آن اقتصاد بازار، تجارت جهانی و فناوری میتوانند موتور اصلی توسعه و ثبات باشند. در همین فضا، دیلانگ وارد وزارت خزانهداری آمریکا در دولت بیل کلینتون شد و در کنار اقتصاددانانی چون لارنس سامرز، از نزدیک در مباحث مربوط به بودجه، تجارت جهانی و سیاستهای کلان اقتصادی مشارکت کرد.
اما واقعیت سیاستگذاری با آنچه در کلاسهای دانشگاه تدریس میشد تفاوت داشت. در الگوهای اقتصادی، مسائل اغلب روشن و قابلحل به نظر میرسند، اما در عمل تصمیمگیری در میان محدودیتهای سیاسی، فشارهای اجتماعی، رقابتهای حزبی و عدمقطعیت انجام میشود. دیلانگ بعدها بارها به این فاصله اشاره کرد و از نزدیک دید که حتی بهترین تحلیلهای اقتصادی نیز در برخورد با واقعیت قدرت و منافع، ناچار به مصالحه هستند. این تجربه برای او صرفاً یک دوره شغلی نبود؛ نوعی آزمایشگاه زنده بود که نشان میداد اقتصاد در جهان واقعی چگونه کار میکند.
همزمان، جهان نیز در حال تغییر بود. گسترش تجارت بینالمللی، رشد فناوری اطلاعات و افزایش جریان سرمایه، خوشبینی نسبت به جهانیشدن را به اوج رسانده بود. بسیاری باور داشتند، ادغام بیشتر اقتصادها در بازار جهانی، رفاه گستردهتری به همراه خواهد آورد. دیلانگ نیز به ظرفیتهای فناوری و جهانی شدن باور داشت، اما برخلاف بسیاری از همعصرانش، این تحولات را در بستری تاریخی میدید. او میدانست که هیچ موجی از پیشرفت اقتصادی بدون پیامدهای اجتماعی و سیاسی شکل نمیگیرد.
همین نگاه تاریخی موجب شد نسبت به روایتهای بیشازحد خوشبینانه محتاط بماند. درحالیکه بسیاری دهه ۱۹۹۰ را نقطه پایان منازعات بزرگ ایدئولوژیک میدانستند، او بیش از پیش به این پرسش فکر میکرد که آیا رشد اقتصاد بهتنهایی میتواند مشکلات جوامع انسانی را حل کند؟
پس از پایان دوره حضور در دولت، دیلانگ با پرسشهایی تازه به دانشگاه بازگشت؛ پرسشهایی درباره ارتباط فناوری و رفاه، رشد اقتصاد و سیاست، و فاصله میان وعدههای سرمایهداری مدرن و نتایج واقعی آن. همین پرسشها بعدها او را به پروژهای فکری سوق داد که نزدیک به سه دهه از عمرش را دربر گرفت؛ تلاشی برای توضیح اینکه چرا جهانی که این همه ثروت خلق کرده، هنوز تا آرمانشهر فاصله دارد.
پروژه 30ساله
پس از بازگشت به دانشگاه برکلی، دیلانگ به تدریج روی پروژهای متمرکز شد که نزدیک به سه دهه از عمرش را وقف آن کرد؛ تلاشی برای روایت تاریخ اقتصاد مدرن در قالب یک داستان واحد. نتیجه این پروژه کتاب «خزیدن به سوی آرمانشهر» بود.
اگر دهه ۱۹۹۰ دوران مواجهه او با جهان سیاست بود، سالهای بعد به دورهای تبدیل شد که کوشید همه آنچه دیده، خوانده و تجربه کرده بود را در یک روایت تاریخی بزرگ کنار هم قرار دهد. در نگاه نخست، داستان اقتصاد مدرن روشن به نظر میرسد: فناوری پیشرفت کرده، تولید افزایش یافته، فقر مطلق کاهش یافته و سطح زندگی انسانها بهبود پیدا کرده است. اما هرچه دیلانگ بیشتر به این داستان نگاه میکرد، پرسشهای بیشتری پیشرویش قرار میگرفت. اگر پیشرفت اقتصادی تا این اندازه موفق بوده، چرا قرن بیستم همزمان قرن جنگهای جهانی، بحرانهای مالی و ظهور رژیمهای اقتدارگرا نیز بود؟ چرا جهانی که بیسابقه ثروتمند شده، همچنان با نابرابری و بیثباتی دستوپنجه نرم میکند؟
همین پرسشها به هسته پروژه فکری او تبدیل شدند. دیلانگ برخلاف بسیاری از تاریخنگاران اقتصادی که بر یک کشور یا دوره خاص تمرکز میکنند، میخواست تصویری دقیقتر از دورهای ترسیم کند که جهان مدرن را ساخته است. از نگاه او، نقطه آغاز این داستان نه سال ۱۹۰۰، بلکه حدود ۱۸۷۰ بود؛ زمانی که برای نخستینبار سه نیروی بزرگ در کنار هم قرار گرفتند: علم سازمانیافته، شرکتهای مدرن و بازارهای جهانی.
این ترکیب موتور تازهای برای رشد اقتصاد ایجاد کرد. فناوری از آزمایشگاهها به کارخانهها راه یافت، شرکتها به سازمانهایی عظیم تبدیل شدند و شبکههای حملونقل و ارتباطات جهان را بیش از هر زمان دیگری به هم متصل کردند. نتیجه، جهشی بود که به باور دیلانگ، یکی از بزرگترین دگرگونیهای تاریخ بشر بهشمار میرود. برای هزاران سال، رشد اقتصاد آنقدر کند بود که زندگی نسلهای متوالی تفاوت چندانی با یکدیگر نداشت، اما پس از ۱۸۷۰ این الگو دگرگون شد.
دیلانگ این دوره را «قرن بیستم بلند» مینامد؛ عصری که از اواخر قرن نوزدهم آغاز میشود و تا سالهای ابتدایی قرن بیستویکم ادامه دارد. اما آنچه روایت او را متمایز میکند، توجه به سویه تاریک این موفقیت است. همان نیروهایی که ثروت بیسابقه آفریدند، جنگ را مرگبارتر، اقتصادها را آسیبپذیرتر و برخی نابرابریها را عمیقتر کردند.
به همین دلیل او تاریخ مدرن را نه داستان پیروزی مطلق سرمایهداری میداند و نه روایت شکست آن. از نگاه دیلانگ، بشر به آرمانشهر نزدیکتر شده است، اما فقط «خزیده» است؛ مسیری که واقعی بوده، اما نه مستقیم، نه کامل و نه تضمینشده.
اقتصاد بهمثابه داستان تمدن
اما هیچ اندیشهای فقط با انتشار یک کتاب ماندگار نمیشود. تاریخ اندیشه پر است از آثاری که در زمان انتشار موردتوجه قرار گرفتند، اما بهتدریج در میان انبوه کتابها و نظریهها محو شدند. پرسش مهم درباره جی برادفورد دیلانگ نیز همین است: چرا او در میان صدها اقتصاددان و تاریخنگار اقتصادی معاصر، به چهرهای تبدیل شد که آثارش همچنان خوانده میشوند و درباره آنها بحث میشود؟
آنچه دیلانگ را از بسیاری از اقتصاددانان متمایز میکند، فقط موضوعاتش نیست؛ شیوه نگاه اوست. او اقتصاد را مجموعهای از نمودارها و معادلات نمیبیند، بلکه بخشی از داستان بزرگ تمدن انسانی میداند. به همین دلیل آثارش فقط درباره رشد، بهرهوری یا تجارت نیستند؛ بلکه درباره رابطه فناوری، نهادها، سیاست و رفاه انسانی هستند.
اقتصاد در دهههای اخیر بیش از هر زمان دیگری تخصصی شده است. بسیاری از اقتصاددانان عمر حرفهای خود را صرف مطالعه یک موضوع محدود میکنند؛ از بازار کار گرفته تا سیاست پولی، تجارت بینالملل یا اقتصاد مالی. این تخصصگرایی اگرچه به پیشرفت دانش اقتصادی کمک کرده، اما گاه باعث شده تصویر کلی از چشم پژوهشگران دور بماند. دیلانگ از معدود اقتصاددانانی است که همواره تلاش کرده برخلاف این روند حرکت کند.
او نهفقط درباره سیاستهای اقتصادی روز مینویسد، بلکه به همان اندازه به تاریخ، فناوری، نهادها و سیاست نیز توجه دارد. آثار او را میتوان تلاشی برای بازگرداندن «داستان» به اقتصاد دانست؛ یادآوری این نکته که اعداد و شاخصها در نهایت بخشی از تجربه انسانی هستند و نمیتوان آنها را جدا از بستر تاریخی و اجتماعیشان فهمید.
شاید به همین دلیل است که مخاطبان او تنها اقتصاددانان نیستند. مورخان، سیاستگذاران، روزنامهنگاران و حتی خوانندگان عمومی نیز میتوانند با آثارش ارتباط برقرار کنند. او از آن دسته نویسندگانی است که میکوشند میان دقت دانشگاهی و روایتگری پلی برقرار کنند؛ مهارتی که در جهان دانشگاهی امروز چندان رایج نیست.
برخی منتقدان معتقدند، روایت دیلانگ از تاریخ اقتصاد بیشازحد بر تجربه کشورهای صنعتی، بهویژه ایالاتمتحده و اروپای غربی، متمرکز است. گروهی دیگر استدلال میکنند که او در ارزیابی دستاوردهای سرمایهداری مدرن خوشبینتر از آن چیزی است که واقعیتهای نابرابری و بحرانهای معاصر ایجاب میکند. در مقابل، برخی اقتصاددانان بازارگرا نیز میگویند، او نقش سیاست و نهادهای عمومی را بیش از اندازه برجسته میکند.
اما شاید همین گستردگی نقدها نشاندهنده جایگاه خاص او باشد. دیلانگ بهندرت در قالبهای رایج فکری جای میگیرد. او نه مدافع بیقیدوشرط بازار است، نه منتقد رادیکال سرمایهداری. نه تاریخ را صرفاً روایتی از پیشرفت میبیند و نه آن را مجموعهای از شکستها و بحرانها میداند. او بیشتر در میانه این دو جهان حرکت میکند؛ جایی که دستاوردها و ناکامیها باید همزمان دیده شوند.
در سالهای اخیر نیز با ظهور هوش مصنوعی، تشدید رقابتهای ژئوپلیتیک، بحرانهای زیستمحیطی و بازگشت بحثهای مربوط به سیاست صنعتی، بسیاری از پرسشهایی که دیلانگ سالها درباره آنها نوشته بود دوباره به مرکز توجه بازگشتهاند. اینکه فناوری چگونه ساختار اقتصاد را تغییر میدهد، چگونه میتوان منافع رشد اقتصاد را توزیع کرد و چه نهادهایی برای حفظ ثبات اجتماعی ضروری هستند، همچنان از مهمترین مسائل جهان معاصر بهشمار میروند.
شاید به همین دلیل است که کتاب «خزیدن به سوی آرمانشهر» بیش از آنکه روایتی درباره گذشته باشد، به اثری درباره زمان حال شباهت دارد. دیلانگ در ظاهر از 150 سال تاریخ اقتصادی سخن میگوید، اما درواقع پرسشی را مطرح میکند که همچنان پیشروی جوامع امروز قرار دارد: اگر بشر توانسته چنین ثروت عظیمی خلق کند، چرا دستیابی به رفاه پایدار، برابری بیشتر و ثبات سیاسی همچنان دشوار است. در روزگاری که اقتصاد بیش از پیش تخصصی و تکهتکه شده، دیلانگ یادآوری میکند که فهم اقتصاد بدون فهم تاریخ و نهادها ناقص است. شاید به همین دلیل آثارش فقط برای اقتصاددانان نوشته نشدهاند؛ مورخان، سیاستگذاران، روزنامهنگاران و خوانندگان عمومی هم میتوانند با آنها ارتباط برقرار کنند. اگر بخواهیم سهم او را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت: جی برادفورد دیلانگ کوشید توضیح دهد که چگونه بشر توانست جهان را از نظر مادی دگرگون کند، بیآنکه بتواند همه وعدههای سیاسی و اجتماعی آن دگرگونی را محقق کند. او راوی دورهای است که در آن انسانها بیش از هر زمان دیگری ثروت آفریدند، اما هنوز درباره نحوه تبدیل آن ثروت به زندگی بهتر توافقی کامل ندارند. و شاید همین «روایت ناتمام» است که نام او را در میان مورخان و اقتصاددانان معاصر ماندگار کرده است.
دیدگاه تان را بنویسید