شناسه خبر : 51963 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

رشد یکپارچه

انسان چگونه از تله فقر و بدبختی رهایی یافت؟

رشد یکپارچه

صدیقه نژادقربان /نویسنده نشریه 

در یکی از کلاس‌های کوچک دانشگاه براون، اودد گالور برای دانشجویانش داستانی را تعریف می‌کند که بیشتر شبیه افسانه‌ای طولانی از تاریخ بشر است؛ افسانه‌ای که در آن، انسان هزاران سال در سطحی از زندگی گرفتار بود که تغییر چندانی نمی‌کرد. هر پیشرفتی، هر ابزار تازه‌ای، هر کشف کوچکی، فقط جمعیت را بیشتر می‌کرد و سفره‌ها را همان‌قدر خالی نگه می‌داشت. گالور می‌گوید، اگر کسی در سال ۱۵۰۰ میلادی چشم باز می‌کرد و دوباره در سال ۱۷۰۰ به دنیا می‌آمد، تقریباً هیچ نشانه‌ای از پیشرفت نمی‌دید؛ همان خانه‌های گلی، همان چراغ‌های کم‌نور، همان زندگی‌های کوتاه. اما همین جهان ایستا، در فاصله‌ای کوتاه، دگرگون شد. در کمتر از دو قرن، بشر از چرخه‌ای که قرن‌ها او را در فقر نگه داشته بود بیرون آمد و وارد دوره‌ای شد که سرعت تغییراتش از هر دوره‌ای در تاریخ بیشتر بود. پرسش بزرگ اینجاست که چه شد که این گسست رخ داد و چرا انسان ناگهان توانست از تله‌ای که نسل‌ها را بلعیده بود عبور کند؟

گالور در سال ۱۹۵۳ در اسرائیل به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای مهاجر که تجربه جابه‌جایی، ناامنی و ساختن دوباره زندگی را از نزدیک لمس کرده بود. خودش بعدها گفته بود که کودکی‌اش در فضایی گذشت که «فقر، نابرابری و تلاش برای بقا» موضوعات انتزاعی نبودند؛ بخشی از زندگی روزمره بودند. شاید همین تجربه‌ها بود که بعدها او را به سمت پرسش‌های بزرگ درباره توسعه، نابرابری و مسیرهای متفاوت جوامع کشاند. گالور در دانشگاه عبری اورشلیم اقتصاد خواند و خیلی زود استعدادش در تحلیل مسائل بلندمدت توجه استادانش را جلب کرد. سپس برای ادامه تحصیل به دانشگاه کلمبیا رفت؛ جایی که نگاهش به اقتصاد دگرگون شد. در نیویورک فهمید که اقتصاد فقط درباره امروز نیست، درباره نیروهایی است که قرن‌ها در زیر پوست جوامع حرکت کرده‌اند.

پس از پایان دکترا، به دانشگاه براون رفت و همان‌جا ماند؛ جایی که امروز یکی از چهره‌های اصلی اقتصاد رشد است. اما چیزی که او را از بسیاری از اقتصاددانان هم‌نسلش جدا می‌کند، این است که گالور از همان ابتدا به‌دنبال ساختن یک «نظریه واحد» بود. او نمی‌خواست فقط توضیح دهد که چرا برخی کشورها امروز فقیرند؛ می‌خواست بفهمد چرا بشر هزاران سال فقیر بود و چطور از آن وضعیت بیرون آمد. همین وسواس بود که او را به سمت داده‌های تاریخی، آرشیوهای جمعیتی و روایت‌های مردم‌شناسی کشاند؛ داده‌هایی که بتوانند تصویری بسازند که فقط به چند دهه اخیر محدود نباشد.

برای اودد گالور (Oded Galor)، نقطه شروع فهم تاریخ اقتصادی بشر تصویری ساده است: هزاران سال زندگی انسان تقریباً روی یک خط صاف حرکت می‌کرد. نه جهشی در رفاه، نه تغییری در امید به زندگی، نه فاصله‌ای محسوس میان نسل‌ها. اگر کسی در دوران روم باستان زندگی می‌کرد و دوباره در قرن هفدهم به دنیا می‌آمد، جهان برایش آشنا بود؛ همان الگوی معیشت، همان محدودیت‌ها، همان شکنندگی. گالور این وضعیت را «ایستایی بزرگ» می‌نامد؛ دوره‌ای که در آن، هر پیشرفت کوچک در فناوری، به‌جای افزایش رفاه، جمعیت را بیشتر می‌کرد. زمین همان بود، منابع همان، و هر فردی که به دنیا می‌آمد، سهم بقیه را کمتر می‌کرد. این چرخه، همان چیزی است که اقتصاددانان «تله مالتوسی» می‌خوانند؛ چرخه‌ای که در آن هر پیشرفت کوچک، به‌جای افزایش رفاه، جمعیت را بیشتر می‌کرد و دوباره همه‌چیز به نقطه اول برمی‌گشت. گالور این چرخه را «قانون آهنین تاریخ اقتصادی» می‌نامد؛ قانونی که اجازه نمی‌داد هیچ جامعه‌ای از سقف معیشت سنتی عبور کند.

گالور برخلاف بسیاری از اقتصاددانان که فقط به «دوره مدرن» نگاه می‌کنند، کل تاریخ بشر را واحد تحلیل قرار می‌دهد. او می‌خواهد بداند چه چیزی در ساختار جوامع تغییر کرد که این گسست بزرگ را امکان‌پذیر کرد. چرا این تغییر در برخی نقاط جهان زودتر رخ داد و در برخی دیگر دیرتر؟ و چرا این تفاوت زمانی، امروز به شکل نابرابری جهانی دیده می‌شود؟ به همین دلیل است که گالور، مسیر پژوهشی خود را از مدل‌های کوتاه‌مدت جدا می‌کند و به سمت ساختن یک نظریه جامع می‌رود؛ نظریه‌ای که بتواند ایستایی طولانی، جهش ناگهانی و رشد پایدار را در یک چهارچوب واحد توضیح دهد. این نقطه آغاز نظریه‌ای است که او آن را «رشد یکپارچه» می‌نامد؛ تلاشی برای پاسخ به این پرسش که چگونه بشر از چرخه فقر تاریخی عبور کرد و وارد دوره‌ای شد که رشد اقتصادی به یک قاعده تبدیل شد.

اما این چرخه زمانی تغییر کرد که سرعت نوآوری بالا رفت و خانواده‌ها برای نخستین‌بار به این نتیجه رسیدند که داشتن فرزندان کمتر و آموزش‌دیده‌تر، نتیجه بهتری دارد. این تغییر ساده، اما عمیق، نقطه چرخشی بود که گالور آن را لحظه آغاز رشد مدرن می‌داند؛ لحظه‌ای که کمیت جای خود را به کیفیت داد و سرمایه انسانی به موتور اصلی پیشرفت تبدیل شد. در نظریه او، سه نیرو در طول تاریخ با یکدیگر در تعامل بوده‌اند: جمعیت، فناوری و سرمایه انسانی. 

در دوره‌های اولیه، فناوری آن‌قدر کند پیش می‌رفت که هر پیشرفتی خیلی زود با افزایش جمعیت خنثی می‌شد. اما وقتی سرعت نوآوری بالا رفت، معادله تاریخی بشر تغییر کرد. خانواده‌ها کم‌کم فهمیدند که آینده فرزندانشان نه در تعداد، بلکه در مهارت و آموزش است. این نقطه، آغاز گذار جمعیتی بود؛ لحظه‌ای که بشر برای نخستین‌بار از چرخه مالتوسی فاصله گرفت و وارد مسیری شد که در آن نوآوری، آموزش و مهارت نقش اصلی را بازی می‌کردند.

این تحول در همه‌جا همزمان رخ نداد. اروپا زودتر وارد این مسیر شد، در حالی که بخش‌های بزرگی از آفریقا، خاورمیانه و جنوب آسیا دهه‌ها و حتی یک قرن بعد به این نقطه رسیدند. همین اختلاف زمانی، امروز به شکل نابرابری جهانی دیده می‌شود؛ نابرابری‌ که فقط با درآمد و تولید ناخالص داخلی سنجیده نمی‌شود، بلکه در آموزش، سلامت، امید به زندگی و حتی ثبات سیاسی هم خودش را نشان می‌دهد. گالور برای توضیح این تفاوت، به‌دنبال یک عامل واحد نمی‌گردد. 

او معتقد است که هیچ جامعه‌ای فقط به‌‌دلیل یک ویژگی جلو نیفتاد یا عقب نماند. ترکیب نیروها بود که مسیرها را از هم جدا کرد. در اروپا مجموعه‌ای از شرایط در کنار هم قرار گرفت: نوآوری‌های فنی سرعت گرفت، ساختار خانواده تغییر کرد، نقش زنان در اقتصاد آرام‌آرام گسترده‌تر شد و نهادهایی شکل گرفتند که از مالکیت، آموزش و سرمایه‌گذاری حمایت می‌کردند. در مقابل، برخی جوامع با محدودیت‌هایی روبه‌رو بودند که سرعت این گذار را کُند کرد. در مناطقی که تنوع زبانی و قومی بسیار بالا بود، شکل‌گیری نهادهای فراگیر دشوارتر شد. در جاهایی که جغرافیا امکان انباشت ثروت یا ارتباطات گسترده را محدود می‌کرد، نوآوری دیرتر گسترش یافت. 

در برخی جوامع، ساختارهای خانوادگی و نقش‌های جنسیتی اجازه نمی‌داد سرمایه انسانی به‌سرعت رشد کند. گالور این تفاوت‌ها را نه به‌عنوان نقاط ضعف، بلکه همچون مسیرهای تاریخی متفاوت می‌بیند؛ مسیرهایی که هرکدام با سرعتی خاص به نقطه چرخش جمعیتی و رشد پایدار رسیدند. مسیر فکری گالور هم مانند نظریه‌اش، مسیری تدریجی و چندلایه است. او نظریه رشد یکپارچه را یکباره مطرح نکرد. این نظریه نه محصول یک مقاله بود و نه نتیجه یک دوره کوتاه پژوهش. بیشتر شبیه یک پروژه فکری چنددهه‌ای است؛ پروژه‌ای که از دل پرسش‌های کوچک جوانه زد و کم‌کم به چهارچوبی تبدیل شد که امروز بسیاری از اقتصاددانان توسعه ناچارند با آن گفت‌وگو کنند. 

شکل‌گیری یک پروژه فکری

گالور کارش را با مدل‌هایی آغاز کرد که تلاش می‌کردند رابطه میان نابرابری، سرمایه انسانی و رشد بلندمدت را توضیح دهند. یکی از نخستین کارهای مهم او، مدل مشترکش با اومر مویسیس زیرا بود؛ مدلی که نشان می‌داد چگونه نابرابری می‌تواند بر سرمایه‌گذاری در آموزش اثر بگذارد و در نتیجه مسیر رشد یک کشور را تغییر دهد. این ایده بعدها به یکی از ستون‌های نظریه رشد یکپارچه تبدیل شد؛ اینکه سرمایه انسانی فقط یک متغیر اقتصادی نیست، بلکه نقطه چرخش تاریخ است. اما گالور در همان مرحله متوقف نماند. او به‌تدریج دریافت که برای توضیح رشد مدرن، باید به عقب‌تر برگردد؛ خیلی عقب‌تر. این مسیر او را به سمت نگارش کتابی سوق داد که شاید مهم‌ترین اثرش باشد: «نظریه رشد یکپارچه»، کتابی که در آن تلاش کرد چهارچوبی نظری مطرح کند تا بتواند سه دوره بزرگ تاریخ اقتصادی بشر را در یک روایت پیوسته توضیح دهد. این کتاب، برخلاف بسیاری از آثار اقتصادی، فقط مجموعه‌ای از مدل‌ها نیست؛ نوعی نقشه‌برداری از تاریخ با استفاده از ابزارهای اقتصاد است.

سال‌ها بعد، گالور این روایت را برای مخاطب عمومی‌تر بازنویسی کرد و نتیجه‌اش کتاب «سفر بشریت» شد؛ کتابی که در آن، همان ایده‌های پیچیده را با زبانی ساده‌تر و روایی‌تر بیان می‌کند. در این کتاب، او تاریخ بشر را مثل سفری طولانی می‌بیند؛ سفری که هزاران سال در سکون مانده بود و ناگهان وارد مسیری شد که سرعتش از هر دوره‌ای در گذشته بیشتر بود.

این کتاب، برخلاف آثار دانشگاهی او، فقط برای اقتصاددانان نوشته نشده، برای هر کسی است که می‌خواهد بفهمد چرا جهان امروز این‌گونه است و چرا برخی کشورها هنوز درگیر همان چرخه‌ای هستند که دیگران از آن عبور کرده‌اند. در کنار این آثار، گالور ده‌ها مقاله دارد که هرکدام بخشی از پازل بزرگ او را کامل می‌کنند: پژوهش‌هایی درباره نقش تنوع فرهنگی در نوآوری، درباره ریشه‌های تاریخی نابرابری، درباره گذار جمعیتی و درباره اینکه چگونه ساختار خانواده و نقش زنان در اقتصاد، مسیر رشد را تغییر داده است.

این مقالات، در ظاهر موضوعاتی جداگانه هستند، اما وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند، تصویری واحد می‌سازند: تصویری از اینکه چگونه نیروهای جمعیتی، فرهنگی و نهادی در طول تاریخ با هم تعامل کرده‌اند و چرا مسیر کشورها از هم جدا شده است. به همین دلیل است که بسیاری از اقتصاددانان می‌گویند گالور فقط یک نظریه‌پرداز نیست؛ او معمار یک روایت تاریخی است. روایتی که تلاش می‌کند از دل داده‌ها، مدل‌ها و شواهد تاریخی، توضیح دهد که چگونه بشر از تله‌ای که هزاران سال او را در فقر نگه داشته بود بیرون آمد و چرا این رهایی در همه‌جا یکسان رخ نداد.

نقدی بر نظریه گالور

هر نظریه‌ای که بخواهد «تاریخ بشر» را در یک چهارچوب تبیین کند، ناگزیر با نقد روبه‌رو می‌شود. نظریه رشد یکپارچه گالور هم از این قاعده مستثنی نیست. اتفاقاً هرچه این نظریه گسترده‌تر شده، نقدها هم جدی‌تر و متنوع‌تر شده‌اند؛ از اقتصاددانان جریان اصلی گرفته تا تاریخ‌دانان، انسان‌شناسان و پژوهشگران مطالعات پسااستعماری. اما نکته مهم این است که این نقدها، برخلاف حمله‌های سطحی، اغلب گفت‌وگویی واقعی با نظریه گالور هستند؛ گفت‌وگویی که نشان می‌دهد این نظریه وارد قلب بحث‌های توسعه شده است.

 یکی از مهم‌ترین نقدها به این نظریه، از سوی کسانی مطرح می‌شود که معتقدند گالور نقش خشونت، استعمار و استخراج اجباری منابع را کمتر از حد واقعی در نظر می‌گیرد. آنها می‌گویند نمی‌توان توضیح داد که چرا اروپا زودتر وارد رشد مدرن شد، بدون آنکه به شبکه عظیم استعمار، تجارت برده و انتقال اجباری ثروت از مستعمره‌ها اشاره کرد. در نگاه این منتقدان، رشد اروپا فقط نتیجه نوآوری و سرمایه انسانی نبود؛ بخشی از آن بر پایه ساختارهایی بنا شد که میلیون‌ها نفر را از حق زندگی آزاد محروم کرد.

گالور البته این نقد را رد نمی‌کند، اما می‌گوید، استعمار تفاوت زمانی در ورود به رشد مدرن را توضیح نمی‌دهد، بلکه آن را تشدید کرده است. او بر این باور است که ریشه تفاوت‌ها بسیار عمیق‌تر و قدیمی‌تر از عصر استعمار است. گروه دیگری از منتقدان، از زاویه‌ای متفاوت وارد بحث می‌شوند. می‌گویند نظریه گالور بیش‌ازحد کلان و ساده‌ساز است. تاریخ، مجموعه‌ای از مسیرهای پیچیده و گاه تصادفی است و نمی‌توان آن را در یک مدل واحد خلاصه کرد. به‌ویژه تاریخ‌دانان معتقدند که گالور گاهی داده‌ها را آن‌قدر تجمیع می‌کند که تفاوت‌های محلی، منطقه‌ای و فرهنگی از بین می‌رود.

گالور در پاسخ می‌گوید، هدف او جایگزین‌کردن روایت‌های محلی نیست، بلکه می‌خواهد الگوهای بلندمدت را نشان دهد، نه  جزئیات هر جامعه را. نقد دیگری که به نظریه او وارد می‌شود، مربوط به نقش نهادها و سیاست است. برخی اقتصاددانان توسعه می‌گویند که گالور به اندازه کافی به این موضوع توجه نمی‌کند که چگونه ساختار قدرت، دولت‌ها، قوانین و تصمیم‌های سیاسی مسیر رشد را تعیین می‌کنند. آنها می‌گویند، اگر نهادها را جدی نگیریم، نمی‌توانیم توضیح دهیم که چرا برخی کشورها با وجود سرمایه انسانی بالا، هنوز درگیر فقر و بی‌ثباتی هستند.

گالور در برابر این نقد می‌گوید که نهادها مهم هستند، اما خود نهادها هم محصول نیروهایی عمیق‌تر هستند؛ نیروهایی که ریشه در تاریخ جمعیتی و فرهنگی دارند. در نهایت، گروهی از منتقدان به نقش فرهنگ و تنوع انسانی در نظریه گالور ایراد می‌گیرند و می‌گویند، استفاده از متغیرهایی مثل «تنوع زبانی» یا «تنوع ژنتیکی» برای توضیح مسیر رشد، می‌تواند به سوءبرداشت‌های خطرناک منجر شود. گالور تاکید می‌کند که منظورش هیچ‌گونه ارزش‌گذاری نیست؛ فقط می‌خواهد نشان دهد چگونه تنوع، در برخی جوامع نوآوری را سهولت بخشیده و در برخی دیگر، هماهنگی نهادی را دشوارتر کرده است. با وجود این نقدها، یک نکته روشن است: نظریه گالور آن‌قدر جدی و اثرگذار شده که نقدهای جدی را هم برانگیخته است. این نقدها نه نشانه ضعف نظریه، بلکه نشانه اهمیت و مرکزیت آن در بحث‌های امروز توسعه هستند. گالور هم برخلاف برخی نظریه‌پردازان، از نقدها نمی‌گریزد. او بارها گفته که نظریه رشد یکپارچه «یک پروژه باز» است؛ پروژه‌ای که با داده‌های جدید، شواهد تازه و گفت‌وگوهای بین‌رشته‌ای کامل‌تر می‌شود.

در پایان این مسیر، گالور ما را به این فکر می‌برد که توسعه فقط درباره رشد اقتصادی نیست، درباره توانایی یک جامعه برای ساختن آینده‌ای متفاوت از گذشته است. او بیان می‌کند که اگر می‌خواهیم آینده توسعه را بسازیم، باید ریشه‌های تاریخی مسیر خود را بشناسیم. هیچ نسخه واحدی برای همه کشورها وجود ندارد. هر جامعه‌ای باید بداند چه عواملی در گذشته مسیرش را کند کرده و چه نیروهایی می‌توانند امروز موتور حرکتش باشند. در نگاه او، توسعه مسابقه‌ای است که هر کشور از نقطه‌ای متفاوت شروع کرده و فهم این تفاوت‌ها نخستین گام برای ساختن آینده‌ای بهتر است.

دراین پرونده بخوانید ...