شناسه خبر : 51756 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

مدافع خصوصی‌سازی

گرهارد فلس چگونه نامی ماندگار پیدا کرد؟

صدیقه نژادقربان/ نویسنده نشریه 

 

52در اروپا، سال‌ها این تصور وجود داشت که دولت هرچه بزرگ‌تر باشد، جامعه امن‌تر و اقتصاد باثبات‌تر خواهد بود. پس از جنگ جهانی دوم، دولت‌ها فقط نهادهای سیاسی نبودند؛ کارخانه می‌ساختند، راه‌آهن اداره می‌کردند، شغل ایجاد می‌کردند و از دل ویرانه‌های جنگ، نوع تازه‌ای از رفاه عمومی را شکل می‌دادند. برای نسلی که جنگ، فروپاشی و فقر را تجربه کرده بود، دولت رفاه نوعی تضمین برای بازنگشتن به گذشته به‌حساب می‌آمد.

همین موضوع باعث شد تا در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم، پرسشی بنیادین در قلب سیاست‌گذاری اقتصادی جهان غرب شکل گرفت؛ پرسشی که به‌تدریج از فضای دانشگاهی فراتر رفت و به موضوعی برای دولت‌ها، اتحادیه‌ها و صنایع بزرگ تبدیل شد: دولت تا کجا باید در اقتصاد باقی بماند؟ در ظاهر، پاسخ این پرسش روشن به‌نظر می‌رسید. دولت‌های اروپایی برای بازسازی اقتصادهای ویران‌شده پس از جنگ، نقش گسترده‌ای در تولید، اشتغال و خدمات اجتماعی بر عهده گرفتند. نتیجه نیز در دو دهه نخست قابل دفاع بود؛ «رشد اقتصادی بالا، کاهش بیکاری و شکل‌گیری دولت رفاه به‌عنوان ستون اصلی نظم اجتماعی اروپا».

اما در دل همین الگوی موفق، یک تعارض ساختاری در حال شکل‌گیری بود. آیا گسترش مداخله دولت در اقتصاد می‌تواند در بلندمدت به کاهش کارایی منجر شود؟ آیا حمایت گسترده از صنایع و بازار کار، به‌تدریج انگیزه رقابت و نوآوری را تضعیف نمی‌کند؟ و اگر دولت همزمان نقش سیاست‌گذار، تنظیم‌گر و بازیگر اصلی اقتصاد را داشته باشد، مرز رقابت واقعی در کجا قرار می‌گیرد؟

این پرسش‌ها در دهه ۱۹۷۰ از سطح بحث‌های نظری خارج شدند و یک بحران واقعی را رقم زدند. اقتصادهای صنعتی غرب با پدیده همزمانی تورم بالا، رشد پایین و افزایش بیکاری؛ وضعیتی که بعدها «رکود تورمی» نام گرفت، روبه‌رو شدند که چهارچوب‌های سیاستی موجود برای توضیح آن کافی نبود. در این نقطه، شکاف فکری میان دو رویکرد اقتصادی به‌صورت جدی آشکار شد. یک جریان همچنان بر سیاست‌های تقاضامحور و گسترش نقش دولت تاکید داشت، درحالی‌که جریان دیگر استدلال می‌کرد که ریشه مشکل در گسترش دولت و تضعیف سازوکار رقابت است.

از میان همین شکاف، جریان تازه‌ای در اقتصاد اروپا، به‌ویژه آلمان تقویت شد؛ جریانی که بر رقابت، اصلاح ساختارهای اقتصادی، کاهش مداخله مستقیم دولت و تقویت بخش خصوصی صحه می‌گذاشت. در مرکز این تحول فکری، اقتصاددانانی قرار داشتند که تلاش می‌کردند برای اقتصادهای صنعتی در حال تغییر، منطق جدیدی ارائه کنند؛ منطقی که بعدها در قالب موج گسترده خصوصی‌سازی و اصلاحات بازارمحور در جهان تثبیت شد. یکی از مهم‌ترین چهره‌های این جریان، «گرهارد فلس» بود؛ اقتصاددانی که نامش در آلمان بیش از هر چیز با دفاع از اقتصاد بازار، رقابت و محدود کردن نقش دولت گره خورد.

اقتصاددانی از دل بحران‌های اروپا

گرهارد فلس به نسلی از اقتصاددانان آلمانی تعلق داشت که زندگی و اندیشه آنها زیر سایه بزرگ‌ترین بحران‌های قرن بیستم شکل گرفت. او در سال ۱۹۳۹ و در آستانه آغاز جنگ جهانی دوم متولد شد؛ دوره‌ای که اروپا در حال ورود به یکی از ویرانگرترین فصل‌های تاریخ خود بود. نسلی که فلس به آن تعلق داشت، کودکی‌اش را با جنگ و فروپاشی اقتصادی گذراند و جوانی‌اش را همزمان با بازسازی آلمان تجربه کرد. همین تجربه تاریخی موجب شد اقتصاد برای او فقط مجموعه‌ای از نظریه‌ها و معادلات نباشد، بلکه مسئله‌ای مرتبط با نظم اجتماعی، آزادی فردی و آینده دولت مدرن به‌شمار آید. آلمان پس از جنگ، فقط به بازسازی شهرها و کارخانه‌ها نیاز نداشت، بلکه باید مدل اقتصادی تازه‌ای برای خود تعریف می‌کرد. تجربه اقتصاد متمرکز و دولت‌گرایی افراطی، حساسیت عمیقی نسبت به تمرکز قدرت ایجاد کرده بود. در چنین فضایی، مفهوم «اقتصاد اجتماعی بازار» در آلمان غربی شکل گرفت؛ مدلی که تلاش می‌کرد میان آزادی اقتصادی و ثبات اجتماعی تعادل برقرار کند. گرهارد فلس نیز در همین سنت فکری رشد کرد.

او به اقتصاد بازار باور داشت، اما نه به‌معنای بازار رهاشده و بدون نظم. در نگاه فلس، دولت باید چهارچوب حقوقی اقتصاد را حفظ می‌کرد، از رقابت سالم دفاع می‌کرد و مانع شکل‌گیری انحصار می‌شد، اما نباید خود به بزرگ‌ترین بازیگر اقتصادی تبدیل می‌شد. همین نگاه بود که بعدها او را به یکی از چهره‌های مهم اقتصاد عرضه‌محور در آلمان تبدیل کرد.

فلس در دوره‌ای وارد فضای حرفه‌ای اقتصاد شد که سیاست‌های کینزی و گسترش دولت رفاه هنوز در بسیاری از کشورهای غربی جریان غالب بودند. دولت‌ها برای حفظ اشتغال و رشد اقتصادی، هزینه‌های عمومی را بالا می‌بردند و نقش پررنگی در اقتصاد ایفا می‌کردند. اما بحران دهه ۱۹۷۰ این اجماع را متزلزل کرد. تورم بالا، رشد اقتصادی ضعیف و افزایش بیکاری، بسیاری از اقتصاددانان را به این نتیجه رسانده بود که مدل اقتصادی پس از جنگ دیگر پاسخگوی وضعیت جدید نیست.

در چنین فضایی، فلس به یکی از مدافعان اصلی اقتصاد «عرضه‌محور» در آلمان تبدیل شد. برخلاف رویکردهای تقاضامحور که بر افزایش هزینه‌های دولت تاکید داشتند، او معتقد بود مشکل اصلی اقتصادهای غربی در سمت تولید قرار دارد. از نگاه او، مالیات‌های بالا، گسترش بوروکراسی، مقررات سنگین و حضور گسترده دولت، انگیزه سرمایه‌گذاری و رقابت را کاهش می‌دهد و به‌تدریج اقتصاد را کم‌تحرک و ناکارآمد می‌کند.

او بارها هشدار داده بود که دولت‌های بزرگ، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت ثبات اجتماعی ایجاد کنند، اما در بلندمدت توان رقابت اقتصاد را تضعیف می‌کنند. فلس بر این باور بود که اقتصادهای صنعتی برای باقی ماندن در رقابت جهانی، ناچارند انعطاف‌پذیرتر شوند و فضای بیشتری برای سرمایه‌گذاری خصوصی و نوآوری فراهم کنند.

اهمیت فلس فقط به فعالیت دانشگاهی محدود نماند. او بین سال‌های ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۲ عضو شورای مشورتی اقتصاد آلمان، مشهور به «پنج خردمند اقتصادی» بود؛ نهادی که نقشی مهم در جهت‌دهی به سیاست‌های اقتصادی این کشور داشت. حضور او در این شورا، همزمان بود با دوره‌ای که آلمان و بسیاری از اقتصادهای غربی به‌دنبال خروج از بحران‌های دهه ۱۹۷۰ بودند. همین مسئله موجب شد دیدگاه‌های او درباره رقابت، خصوصی‌سازی و اصلاحات ساختاری بیش از گذشته وارد فضای سیاست‌گذاری شود.

فلس بعدها ریاست موسسه اقتصاد آلمان در کلن را بر عهده گرفت و این نهاد را به یکی از مهم‌ترین مراکز دفاع از اقتصاد بازار در آلمان تبدیل کرد. او از جمله اقتصاددانانی بود که تلاش می‌کردند نظریه اقتصادی را مستقیماً وارد سیاست‌گذاری عمومی و بحث‌های اجتماعی کنند. برای او، اقتصاد بازار صرفاً یک الگوی فنی نبود؛ بخشی از سازوکار حفظ آزادی فردی و پویایی جامعه مدرن محسوب می‌شد.

در نگاه فلس، «خصوصی‌سازی» نیز فقط فروش شرکت‌های دولتی نبود. او این سیاست را بخشی از تغییر بزرگ‌تری می‌دانست که قرار بود نسبت دولت و اقتصاد را بازتعریف کند. فلس بیان می‌کرد زمانی که دولت هم قانون‌گذار باشد، هم تنظیم‌گر و هم بازیگر اصلی اقتصاد، رقابت واقعی تضعیف می‌شود و اقتصاد به‌تدریج پویایی خود را از دست می‌دهد.

او بارها می‌گفت که شرکت‌های دولتی، به‌دلیل نبود فشار رقابتی، معمولاً بهره‌وری پایین‌تری دارند و به‌مرور به ساختارهایی سنگین و بوروکراتیک تبدیل می‌شوند. از نگاه او، اقتصاد مدرن نیازمند «فرهنگ رقابت» است؛ فضایی که در آن بنگاه‌ها برای بقا ناچار به نوآوری، افزایش بهره‌وری و سازگاری با تغییرات بازار باشند.

این دیدگاه‌ها در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، همزمان با موج جهانی خصوصی‌سازی و آزادسازی اقتصادی، بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفت. در بریتانیا، مارگارت تاچر خصوصی‌سازی گسترده را آغاز کرده بود، در آمریکا رونالد ریگان از کاهش مالیات‌ها و کوچک‌تر شدن دولت جانبداری می‌کرد و بسیاری از اقتصادهای غربی به سمت اصلاحات بازارمحور حرکت می‌کردند.

آلمان البته مسیر متفاوت‌تری نسبت به آمریکا و بریتانیا داشت. دولت رفاه در این کشور به‌طور کامل کنار گذاشته نشد و سنت اقتصاد اجتماعی بازار همچنان حفظ شد. اما حتی در همین چهارچوب نیز، ایده‌هایی که اقتصاددانانی مانند فلس مطرح می‌کردند، بر سیاست‌گذاری اقتصادی آلمان اثر گذاشت. تاکید بر رقابت‌پذیری، اصلاح بازار کار و کنترل هزینه‌های دولت، به‌تدریج به بخشی از جهت‌گیری اقتصاد آلمان تبدیل شد.

بااین‌حال، اندیشه‌های فلس همواره با مخالفت‌هایی نیز روبه‌رو بود. منتقدان او استدلال می‌کردند که خصوصی‌سازی و کوچک شدن دولت می‌تواند نابرابری اجتماعی را افزایش دهد و امنیت اقتصادی طبقات ضعیف‌تر را تضعیف کند. برخی نیز می‌گفتند، بازار به‌تنهایی نمی‌تواند همه مشکلات اجتماعی را حل کند و عقب‌نشینی دولت می‌تواند به بی‌ثباتی اقتصادی و اجتماعی منجر شود.

این اختلاف‌نظرها موجب شد بحث درباره نقش دولت و بازار، به یکی از مهم‌ترین منازعات فکری اروپا در دهه‌های پایانی قرن بیستم تبدیل شود. اما حتی منتقدان فلس نیز نمی‌توانستند نقش او را بر فضای فکری اقتصاد آلمان نادیده بگیرند. او از جمله اقتصاددانانی بود که تلاش کردند زبان تازه‌ای برای دفاع از اقتصاد بازار بسازند؛ زبانی که در آن رقابت، سرمایه‌گذاری و بهره‌وری، نه‌فقط مفاهیمی اقتصادی، بلکه پیش‌شرط‌های پویایی جامعه مدرن تلقی می‌شدند.

در نوشته‌ها و سخنرانی‌های فلس، مفهوم «رقابت‌پذیری» جایگاهی ویژه‌ داشت. او باور داشت اقتصاد آلمان فقط زمانی می‌تواند جایگاه صنعتی خود را حفظ کند که بنگاه‌ها زیر فشار رقابت باقی بمانند و دولت مانعی برای سرمایه‌گذاری و نوآوری ایجاد نکند. از نگاه او، حمایت دائمی دولت از صنایع یا بازار کار، اگرچه ممکن است در کوتاه‌مدت ثبات ایجاد کند، اما در بلندمدت اقتصاد را کُند و کم‌تحرک خواهد کرد.

وی همچنین نسبت به گسترش بوروکراسی در دولت‌های مدرن هشدار می‌داد. فلس بیان می‌کرد که هرچه ساختار دولت گسترده‌تر شود، تصمیم‌گیری اقتصادی کندتر و ناکارآمدتر خواهد شد. در نگاه او، یکی از خطرات اصلی اقتصادهای مدرن این بود که حمایت‌گرایی و وابستگی به دولت، به‌تدریج جای رقابت و نوآوری را بگیرد.

میراث گرهارد فلس 

گرهارد فلس در میان اقتصاددانان آلمانی فقط به‌دلیل دفاع از خصوصی‌سازی یا اقتصاد بازار شناخته نمی‌شود. آنچه نام او را ماندگار کرد، حضورش در لحظه‌ای تاریخی بود که جهان غرب در حال بازنگری در یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های خود بود: دولت تا کجا باید در اقتصاد حضور داشته باشد؟ فلس از جمله چهره‌هایی بود که تلاش کردند پاسخی تازه به این پرسش بدهند و همین مسئله او را در جایگاه بخشی از تحولات فکری بزرگ اواخر قرن بیستم نشاند.

در دهه‌هایی که او فعالیت می‌کرد، اقتصاد فقط موضوعی فنی و دانشگاهی نبود. بحران‌های اقتصادی، رقابت جهانی، گسترش دولت رفاه و سپس موج خصوصی‌سازی، اقتصاد را به قلب منازعات سیاسی و اجتماعی آورده بود. در چنین فضایی، اقتصاددانانی که می‌توانستند فراتر از فضای دانشگاهی بر سیاست‌گذاری عمومی اثر بگذارند، نقش مهم‌تری پیدا کردند. فلس نیز دقیقاً از همین دسته بود؛ اقتصاددانی که نه‌فقط در مقام نظریه‌پرداز، بلکه در مقام مشاور، مدیر نهادهای اقتصادی و چهره‌ای اثرگذار در بحث‌های عمومی ظاهر شد.

او در دوره‌ای از اقتصاد بازار دفاع می‌کرد که بخشی از اروپا هنوز به دولت رفاه گسترده و مداخله‌گر باور داشت. اما فلس استدلال می‌کرد که اقتصادهای مدرن، برای حفظ رشد و رقابت‌پذیری، ناچارند نقش دولت را محدودتر و فضای فعالیت بخش خصوصی را گسترده‌تر کنند. این نگاه، در آن زمان برای بسیاری بحث‌برانگیز بود، اما به‌تدریج به بخشی از جریان اصلی سیاست‌گذاری اقتصادی غرب تبدیل شد.

ماندگاری فلس تا حد زیادی به این مسئله بازمی‌گردد که او فقط درباره کاهش نقش دولت حرف نمی‌زد، بلکه تلاش می‌کرد منطق فکری این ایده را توضیح دهد. در نگاه او، بازار صرفاً سازوکاری برای مبادله کالا نبود، نوعی نظم اقتصادی بود که می‌توانست نوآوری، رقابت و بهره‌وری را تقویت کند. فلس می‌گفت، هرچه اقتصاد بیشتر زیر نظارت دولت قرار گیرد، انعطاف‌پذیری آن کمتر می‌شود و توانایی جامعه برای سازگاری با تغییرات جهانی کاهش می‌یابد.

همین دیدگاه موجب شد فلس به یکی از مدافعان جدی رقابت‌پذیری اقتصاد آلمان تبدیل شود. او بارها هشدار داده بود که کشورهای صنعتی، در جهانی که به‌سرعت در حال تغییر است، نمی‌توانند فقط با اتکا به حمایت‌های دولتی یا ساختارهای بوروکراتیک موقعیت خود را حفظ کنند. از نگاه او، اقتصاد مدرن نیازمند فضایی بود که در آن سرمایه‌گذاری، کارآفرینی و نوآوری بتوانند بدون موانع سنگین رشد کنند.

درعین‌حال، میراث فکری فلس بدون منتقد باقی نماند. بسیاری از مخالفانش معتقد بودند که بازار آزاد، اگر بدون ملاحظات اجتماعی گسترش پیدا کند، می‌تواند به افزایش نابرابری و تضعیف امنیت اجتماعی دامن بزند. برخی نیز استدلال می‌کردند که خصوصی‌سازی و کوچک شدن دولت، در عمل همیشه به افزایش کارایی ختم نمی‌شود و گاه فقط شکل مالکیت را تغییر می‌دهد، بدون آنکه مشکلات ساختاری اقتصاد حل شوند. این انتقادها، به‌ویژه پس از بحران مالی ۲۰۰۸ دوباره برجسته شدند؛ بحرانی که موجب شد بسیاری از دولت‌ها برای جلوگیری از فروپاشی اقتصاد، مداخلاتی گسترده‌ انجام دهند. حتی در اروپا و آمریکا، دوباره بحث درباره نقش دولت در اقتصاد قوت گرفت و ایده‌هایی مانند حمایت صنعتی، سرمایه‌گذاری دولتی و سیاست‌های رفاهی گسترده‌تر بار دیگر به مرکز توجه بازگشتند. همین تحولات نشان داد مناقشه‌ای که اقتصاددانانی مانند گرهارد فلس دهه‌ها پیش درباره آن بحث می‌کردند، هنوز پایان نیافته است.

شاید به همین دلیل باشد که نام فلس همچنان در تاریخ اندیشه اقتصادی آلمان باقی مانده است. او علاوه‌بر مدافع خصوصی‌سازی، نماینده نسلی شناخته می‌شود که تلاش کرد پس از بحران‌های بزرگ قرن بیستم، رابطه میان دولت، بازار و جامعه را از نو تعریف کند. نسلی که معتقد بود آزادی اقتصادی، رقابت و سرمایه‌گذاری خصوصی، ابزارهای رشد اقتصادی نیستند، بلکه بخشی از سازوکار پویایی جوامع مدرن به‌شمار می‌آیند.

امروز، در جهانی که دوباره دولت‌ها نقش پررنگ‌تری در اقتصاد پیدا کرده‌اند، از مداخله در بحران‌های مالی گرفته تا سیاست‌های صنعتی و گذار سبز، پرسش‌هایی که فلس مطرح می‌کرد همچنان زنده هستند. دولت تا چه اندازه باید در اقتصاد حضور داشته باشد؟ مرز میان حمایت اجتماعی و مداخله بیش‌ازحد کجاست؟ و آیا بازار، بدون چهارچوب‌های قوی دولتی، می‌تواند ثبات و رفاه بلندمدت ایجاد کند؟

گرهارد فلس پاسخ مشخص خود را به این پرسش‌ها داشت. او مطرح کرد که اقتصادهای موفق، اقتصادهایی هستند که در آنها دولت چهارچوب رقابت را حفظ می‌کند، اما اجازه می‌دهد نیروی اصلی رشد از دل بازار، سرمایه‌گذاری و نوآوری شکل بگیرد. شاید همین پافشاری بر یک جهان‌بینی اقتصادی مشخص بود که او را یکی از چهره‌های ماندگار دفاع از اقتصاد بازار در آلمان معرفی کرد.

دراین پرونده بخوانید ...

دیدگاه تان را بنویسید