نظم جدید
گفتوگو با فرهاد نیلی درباره چشمانداز سیاستگذاری پولی
محمد طاهری: در آیین رونمایی از کتاب «چالشهای صنعتیشدن ایران»، بارها از زبان سخنرانان شنیدیم که کشورهای مختلف در تلاشاند تولید ملی خود را احیا کنند، چراکه احساس میکنند سلسله تحولاتی که در چند دهه گذشته رخ داده، درنهایت به زیان آنها تمام شده است. بسیاری از این کشورها صنعت خود را به چین واگذار کردند و امروز، در مواجهه با موج هوش مصنوعی، نمیدانند چگونه باید موقعیت جدید خود را تعریف کنند. در مقابل، چین که زمانی صرفاً کارخانه جهان و متکی به نیروی کار ارزان شناخته میشد، امروز دیگر فقط کارگر دنیا نیست بلکه در لبه فناوری حرکت میکند. این کشور، هم توان تولید صنعتی خود را حفظ کرده و هم در حوزه هوش مصنوعی پیشتاز شده است. از سوی دیگر، کشورهای بریکس نیز در تلاشاند نظمی را که ۸۲ سال پیش در برتون وودز شکل گرفت، دگرگون کنند و بهطور مشخص، بر کاهش وابستگی به دلار و ایجاد جایگزینهایی برای آن تمرکز کردهاند. دکتر فرهاد نیلی که چهار سال نماینده ایران در بانک جهانی بوده، در این گفتوگو توضیح میدهد که برتون وودز بنا به چه ضروریاتی شکل گرفته و تا چه اندازه میتواند پاسخگوی نیازهای حال حاضر اقتصاد جهان باشد.
♦♦♦
۸۲ سال پیش، زمانی که نظم جدید اقتصادی جهان در برتون وودز شکل گرفت، آمریکا بزرگترین قدرت صنعتی و اقتصادی جهان بود و دلار به محور تجارت جهانی تبدیل شد. اما امروز، با تغییر موازنه قدرت و ظهور بازیگران جدید مانند چین، بسیاری بر این باورند که جهان در آستانه ورود به دورهای تازه از نظم اقتصادی و صنعتی قرار دارد. آیا نظم اقتصادی برآمده از برتون وودز همچنان توان پاسخگویی به نیازهای اقتصاد جهانی را دارد یا جهان در آستانه شکلگیری نظمی تازه قرار گرفته است؟
از 100 سال گذشته تا به امروز، نقاط عطف متعددی در تحولات تاریخی رخ داده که نتیجه آن امروز به ما به ارث رسیده است. برای نمونه جنگ جهانی اول که در پی یک اتفاق شروع و بهسرعت فراگیر شد، بهگونهای به پایان رسید که در بطن آن یک جنگ جهانی دیگر نهفته بود. با پیروزی متفقین در شکست آلمان در جنگ جهانی اول، پیمان ورسای نوشته شد که بدترین شرایط ممکن را به آلمان تحمیل کرد. بهگونهای که آلمان فقط شکست نخورد، بلکه تحقیر و سرخورده شد. نازیسم آلمانی هم از دل همین سرخوردگی بیرون آمد. این مسئله برای امروز ما بسیار درسآموز است که هر پایانی برای یک جنگ، لزوماً نمیتواند پایانی خوش باشد. هیتلر برخاسته از همان تحقیر بود که تمام آلمانیها بهخصوص جوانان را برای احیای غرور شکستخورده آلمان فراخواند. حسی که از درون آن یهودیستیزی، ناسیونالیسم افراطی، نژاد برتر آریایی و... بیرون آمد. جنگ جهانی دوم جبران آن تحقیرها بود و همین درسآموختهای برای ذهن متفقین و متحدین شد که پایان این جنگ باید پایان همه جنگها باشد. بنابراین در سال ۱۹۴۴ کنفرانس برتون تشکیل شد تا نشان دهد پایان جنگ صرفاً پایان درگیری نظامی نیست. پایان نظامی جنگ را نظامیان رقم میزنند، اما اگر نهادهای سیاسی، اقتصادی و مالی و امنیتی لازم برای پشتیبانی از پایان جنگ وجود نداشته باشند، محتمل است که این پایان، خود آغاز یک جنگ دیگر باشد. کنفرانس برتون وودز هم بر اساس این سازوکار ذهنی برگزار شد که ما انسانها بتوانیم کاری کنیم که دیگر جنگ جهانی اتفاق نیفتد. در پانزدهم آگوست 1944، در نیوهمپشایر، 47 هیات از کشورهای مختلف ازجمله ایران حضور یافتند و روی سه رکن توافق کردند. رکن نخست، این بود که کشورها در سیاستگذاری ملی خودشان مستقل باشند و دیگر کشورها به این مسئله ورود نکنند. یعنی هر کشوری میتواند هر درجهای از امنیت یا ناامنی را داخل مرزهای خودش داشته باشد، اما ناامنی اجازه خروج از مرز و عبور به سایر کشورها را ندارد. پس سازمان ملل متحد ایجاد شد تا دوگانه استقلالدهی به کشورها و عدم امکان انتشار ناامنی به جهان را پیگیری کند. ایجاد نهادهایی مانند شورای امنیت و حق وتو از همین دست ترتیباتی بود که برندگان جنگ جهانی دوم در نظر گرفتند تا امنیت را در سطح جهان گسترش دهند به این شکل که در کار کشورها مداخله نکنند، اما اجازه ندهند کشوری، تصمیمی فراتر از مرزهای خودش برای امنیت جهانی بگیرد. این رکن سیاسی و امنیتی پایان جنگ جهانی دوم بود. رکن دوم، این بود که کشورها سیاستهای پولی و مالی متفاوتی خواهند داشت که باعث میشود هر کشور کسری تراز پرداخت، کسری بودجه و تورم داشته باشد یا نداشته باشد. اما نباید اجازه داد که این کسری به سایر کشورها تسری پیدا کند. در نتیجه صندوق بینالمللی پول ایجاد شد تا نظم پولی و مالی جهانی را حاکم کند که اجازه ندهد کسریها جهانی شود. پس از آن هم مشاهده میکنیم که کشورها وضعیتهای مختلفی از تورم، کسری تراز پرداخت و کسری بودجه داشتند که هیچکدام جهانی نشد. ماده 4 معروف اساسنامه صندوق بینالمللی پول این است که همه کشورها سالانه یک بار موظفاند به هیاتهای صندوق اجازه بدهند که تمام حسابهایشان را بررسی کنند که آیا در بطن خودش یک ناترازی را به جهان تسری میدهد یا خیر. همانند مسئله ناامنی برای سازمان ملل، ناترازیهای پولی، مالی و بانکی هم برای صندوق بینالمللی پول پرچم قرمز محسوب شد که نباید به سایر کشورها تسری پیدا کند. این مسئله به قدری مهم بود که هیاتی به نمایندگی صندوق، سالی یک بار حضوری به حسابها رسیدگی میکند و به هیاتمدیره گزارش میدهد تا تصمیم گرفته شود که آیا تدابیری برای آن کشور اعمال شود یا خیر. رکن سوم، این بود که کشورها میتوانند رشد پایین یا بالا داشته باشند که پیامدش کم شدن یا زیاد شدن فقر در کشورهاست، اما ما باید تلاش کنیم تا جای ممکن فقر کمتر شود، چون کاهش فقر در دنیا یک بازی برد-برد است. هرچه فقر کمتر شود، سرایت فقر هم کمتر میشود و تقاضا برای کالاهایی که کشورهای دیگر تولید میکنند، بیشتر میشود. برای تحقق رکن سوم هم بانک جهانی ایجاد شد. برتون وودز بر این سه رکن استوار شد، اما یک پیام داشت؛ اینکه هر تنشی در قالب ناامنی، ناترازی یا فقر در مقیاس کشوری تحمل میشود اما در مقیاس فراتر از کشور قابلتحمل نیست، چون میتواند به جنگ منجر شود. درست است که جنگ جهانی اول با یک ترور شروع شد، اما در دل آن ترور یک حس نفرت و یک اشتباه محاسباتی از توان نظامی نهفته بود. به همین دلیل سه نوع نظارت جهانی بر کشورها اعمال شد. برتون وودز نقطه تولد حکمرانی جهانی بود و همه کشورها پذیرفتند بخشی از استقلال خودشان را به این سه نهاد جهانی واگذار کنند تا همه در یک کشتی به جلو بروند. یکی از مهمترین نقاط عطف نظام اداره جهان این بود که استقلال ملی با حکمرانی جهانی قابلجمع است و این دو متضاد یکدیگر نیستند. این ماجرا به لحاظ مالی به یک عمود احتیاج داشت. اینکه کشورها بتوانند بعد از آن با هم بهسادگی مبادله کنند و صلح شرط لازم مبادله است. شرط کافی مبادله این است که ابزار مبادله، مطمئن و قابلپیشبینی باشد و نااطمینانیهای ناشی از تغییر این ابزار، برای دو طرف قابلمحاسبه باشد. پس فرض کنید اگر سه یا چهار ارز باشند، نرخ برابری ارزها با هم تغییر میکند. دو ارزی که هیچوقت نرخ برابریشان تغییر نمیکند عملاً یک ارز هستند. مثل درهم امارات و دلار آمریکا که عملاً یکی هستند چون نرخ برابری ثابت دارند. در برتون وودز روی ارز کشور پیروز توافق شد. کشوری که بهدلیل قرار گرفتن میان اقیانوس اطلس و اقیانوس آرام، لطمه خاصی هم از جنگ جهانی دوم ندیده بود. پس روی دلار آمریکا بهعنوان ارز جهانی یا ارز ذخیره و ارز مبادله توافق شد. از طرفی برای اینکه تغییرات دلار برای طرفین قابلپیشبینی باشد، دلار را به طلا قفل کردند و هر اونس طلا را معادل ۳۵ دلار آمریکا در نظر گرفتند. یعنی برای همه کشورها مبادله با دلار عین مبادله با طلا شد. لازمه این کار این بود که فدرالرزرو یک پنجره همواره باز داشته باشد که هرکس دلار آورد، طلا بگیرد و هرکس طلا آورد، دلار بگیرد. این نظام تا سال ۱۹۷۱ بهخوبی ادامه پیدا کرد.
تا جایی که بهخاطر دارم برخی کشورها مثل فرانسه متوجه شدند که آمریکا معادل دلاری که چاپ میکند، طلا در خزانه ندارد و بهنوعی نخستین کشوری بود که روی دیوار برتون وودز ترک انداخت.
آمریکا در آغاز دهه 1930 با تجربه رکود بزرگ مواجه شد و آنجا به این نتیجه رسید که باید پول چاپ کند تا بتواند از دل رکود خارج شود. اصلاً نظریه کینز این است که با تحریک تقاضا میتوان از رکود خارج شد. تحریک تقاضا یک بعد مالی و یک بعد پولی دارد که این دو بعد باید با هم سازگار باشند تا بتوان از رکود خارج شد. بنابراین اگرچه آمریکا پیروز برتون وودز بود اما قفل کردن دلار به طلا، یعنی بستن دست بانک مرکزی. به این دلیل است که به سیاست پولی آمریکا از سال ۱۹۴۴ تا ۱۹۷۱، سیاست پولی منفعل میگویند، به این معنا که بانک مرکزی حق انتشار پول ندارد و میزان طلای ذخیره موجود حق میزان انتشار پول را تعیین میکند. میزان طلای ذخیره هم قابل پایش است و اگر در بررسیها مشخص شود که نسبت پول منتشرشده با میزان طلای ذخیره برابری نمیکند، یعنی تعهد نقض شده است.
که این اتفاق هم تا حدودی در آمریکا افتاد و انحرافهایی از تعهدات قبلی رخ داد تا اینکه جنگ آمریکا با ویتنام شروع شد و دیگر دولت آمریکا نمیتوانست از پس تامین مالی جنگ بربیاید مگر اینکه از استاندارد طلا خارج شود.
بله آمریکا با وجود برتری نسبی نظامی در جنگ ویتنام، از نظر مالی مجبور شد تعهد بزرگ خودش را زیر پا بگذارد. در سال ۱۹۷۱ آمریکا یکطرفه از تعهد کنفرانس برتون وودز خارج شد و استاندارد طلا را کنار گذاشت. سازمان ملل، صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی همچنان سر جای خودشان بودند اما آمریکا بسیار غافلگیرانه از استاندارد طلا بیرون آمد بهطوریکه بانک مرکزی ژاپن تا چند وقت بعد همچنان طلا میبرد تا دلار بگیرد یا دلار میبرد که طلا بگیرد تا درنهایت باور کرد که دیگر این پنجره بسته شده است. نیکسون و مشاورانش طی سه روز تصمیم گرفتند یکجانبه از استاندارد طلا خارج شوند. بعد از آن برتون وودز همچنان سرپا ماند، اما پوستاندازی کرد. به این شکل که همچنان سه رکن اصلی وجود دارند، همچنان دلار ارز جهانی است، اما رابطه دلار و طلا قطع و نظام نرخ ارز ثابت به نظام نرخ ارز شناور تبدیل و یک دوره جدید آغاز میشود.
بعد از این دوره بهتدریج کشورهای بیشتری به این نتیجه رسیدند که مزایای نظام ارزی شناور بر مزایای نظام ارزی ثابت میچربد و سنگینی دارد. بااینحال زمان زیادی لازم بود تا نظام ارزی شناور مورد پذیرش قرار گیرد. نظام شناور چه مزیتی به نظام ثابت ارزی دارد؟
یک کشتی را در نظر بگیرید که وسط دریا در معرض امواج قرار دارد، اما لنگر دارد. لنگر باعث میشود که بالا و پایین رفتن کشتی محدود و کنترلشده باشد. حتی اگر موج شدیدی کشتی را بالا ببرد، حتماً با فروکش کردن موج کشتی دوباره پایین میآید. نظام استاندارد طلا در واقع همان لنگر نظام ارزی جهان بود. هر ارزی میتوانست به دلار یا طلا تبدیل شود. یک معادله ساده که نوسانات کوتاهمدت در مقیاس بسیار کم هم داشت، اما لنگر جلوی نوسانهای بیشتر و بزرگتر را میگرفت. از ۱۹۷۱ کشورها بهتدریج یکییکی لنگرها را برداشتند چون دیگر نه طلا و نه دلار نمیتوانست لنگر نظام ارزی باشد. از سال ۱۹۷۱ تا ۱۹۸۹ کشورها نظام ارزی شناور فاقد لنگر داشتند. بعد از آن، از «کلهای پولی» بهعنوان لنگر استفاده شد. یعنی کلهای پولی باید یکییکی کنترل شوند. برای مثال پایه پولی که ترازنامه بانک مرکزی است یا رشد نقدینگی که ترازنامه سیستم بانکی است باید لنگر شود. اما این لنگر با استاندارد طلا متفاوت بود، چون کشیدن و انداختن آن کاملاً در دست ناخداست. بنابراین مقالات علمی بسیاری منتشر شد که کلهای پولی در واقع لنگر نیست، فقط قابل پایش است. در سال ۱۹۸۹ اتفاق دیگری رخ داد و بانک مرکزی زلاندنو بهعنوان اولین بانک مرکزی در دنیا، سیاست هدفگذاری تورم را پایه گذاشت و اعلام کرد که لنگر باید تعهد و اعتبار بانک مرکزی باشد. این لنگر در اتاقهای دربسته نیست و هم شفافیت دارد و هم پاسخگویی. این بانک ادبیات اقتصادی بسیار خوبی را منتشر کرد که برای ما جالبتوجه و درسآموز است. یک کشور کوچک که امروز نزدیک به پنج میلیون نفر جمعیت دارد و از تعداد زیادی جزیره در دل اقیانوس تشکیل شده است، به این سطح از بلوغ حکمرانی رسیده بود که اعلام کرد اگر یک هدف تورمی را به عموم مردم اعلام کنیم و رئیس بانک مرکزی متعهد شود هر زمان از این هدف عدول کرد دلایلش را به عموم اعلام کند و همزمان بهدلیل عدول از هدف برکنار شود، این لنگر بهخوبی کار خواهد کرد. در واقع تمام اعتبار حرفهای رئیس بانک مرکزی در گرو این است که به هدف تورمی پایبند بماند. پس لنگر نظام ارزی تعهد بانک مرکزی شد، البته یک تعهد قابلاستیفا. به این معنا که بانک مرکزی تمام اعتبار خودش را بهعنوان ضمان وسط گذاشت. ادبیات مربوط به شفافیت، پاسخگویی و معتبر بودن که بعداً به ادبیات حکمرانی خوب تبدیل شد، از دل همین فرآیند بیرون آمد و آنقدر برای همه جذاب بود که بانک مرکزی انگلستان، کانادا، استرالیا و بعدها شیلی، مکزیک، اندونزی، تایلند، برزیل و سایر کشورها، یکییکی به نظام هدفگذاری تورم پیوستند. تا سال ۱۹۹۰ دیگر همه پذیرفتند که لنگر واقعی این سیاست است و ادبیات بسیار مفصلی هم درباره آن تولید شد. جالب است که فدرالرزرو آمریکا تا ژانویه 2012 وارد این بازی نشد. علتش این بود که فدرالرزرو آمریکا جزو آخرین بانکهای مرکزی تشکیلشده در دنیاست. تا پیش از آن بانک جیپی مورگان که یک بانک تجاری بود بهجای فدرالرزرو عمل میکرد. درست مانند کشور ما که بانک مرکزی از دل بانک ملی بیرون آمد. برای بانک مرکزی آمریکا از ابتدا دو هدف ثبات قیمتها و اشتغال کامل تعیین شد که همیشه هدف دوم به هدف اول لطمه میزد. یعنی فدرالرزرو در عین پایبندی به ثبات قیمتها باید اشتغال کامل ایجاد میکرد که برای این هدف، به تحریک تقاضا در دوران رکود نیاز داشت. تحریک تقاضا در دوران رکود هم یعنی چاپ پول که به ثبات قیمتها آسیب میرساند. فدرالرزرو تا سال 2012 این دو هدف را داشت تا اینکه بن برنانکی، رئیس وقت فد، بیانیه داد که فدرالرزرو به سطحی از حکمرانی رسیده که میتواند تورم دودرصدی را هدفگذاری کند و این میزان، سازگارترین هدف با اشتغال کامل است. پس بهطور خلاصه در سالهای ۱۹۴۴ تا ۱۹۷۱ استاندارد طلا بهعنوان لنگر سیاست نرخ ارز ثابت عمل کرد. از سال ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۹ استاندارد طلا کنار گذاشته شد و همه ارزها شناورند و هیچ لنگری وجود ندارد. در این دوران، بالاترین نرخهای تورم در دنیا هم اتفاق افتاد که البته احتمالاً ناشی از شوک نفتی اول بود. اما اگر لنگر ارزی همچنان وجود داشت، چهبسا تورم ناشی از شوک نفتی اول را میتوانست کنترل کند. از سال ۱۹۸۹ به بعد، نظام ارزی شناور پابرجا ماند، اما دیگر ارز مرجع وجود ندارد و هر ارزی میتواند مرجع باشد؛ چه دلار آمریکا، چه یورو و چه دلار کانادا یا فرانک سوئیس. اما سیاست هدفگذاری تورم اعمال شد که دامنه نوسانها را محدود میکند که از یک حدی نمیتواند بالاتر برود و هدف تورم دودرصدی تقریباً برای همه کشورهایی که به نظام پیوستند، در حال اجراست و به آن ارز بدون پشتوانه میگویند. گاهی در ادبیات ژورنالیستی ما فکر میکنند این فریب است درحالیکه اینطور نیست. در ادبیات اقتصادی منظور این است که پشتوانه طلا برداشته شد و حالا تمام اقتصاد کشور پشتوانه ارز است. سیاست هدفگذاری تورم هم میگوید همه نهادهای حکمرانی باید اشتغال و رشد و رونق را دنبال کنند، اما بانک مرکزی مسئول کنترل تورم است. پس گفتوگوی بانک مرکزی با سایر نهادها برای توازن این فعالیتهاست و هیچوقت هدف تورمی نباید فدای سایر اهداف شود. پس ارز دیگر پشتوانه طلا ندارد، اما پشتوانه اعتبار و بلوغ حکمرانی را دارد. پول فیات یا همان فیاتمانی که معادل فارسی ندارد و به آن میگوییم پول بدون پشتوانه، در واقعیت بدون پشتوانه نیست و همه اعتبار کشور پشتوانه آن است، اما هیچ ارتباطی با طلا ندارد. در سال ۱۳۵۱ که قانون پولی و بانکی ایران تصویب شد، ریال با طلا تعریف شد. یعنی ریال با کسری از طلا برابر بود. جالب است که درست در همان زمانی که جهان تصمیم گرفت از استاندارد طلا خارج شود، قانونگذاران ایران ریال را با طلا تعریف کردند. فکر کنم تا زمان برنامه سوم این مسئله بود و آنجا رابطه ریال با طلا مسکوت گذاشته شد که بسیاری نسبت به این مسئله اعتراض کردند که ریال بدون پشتوانه میشود، درحالیکه دنیا از هدف تورمی بهعنوان پشتوانه استفاده میکرد. اما مشکل اصلی ما بانک مرکزی غیرمستقل است که در عمل به این معناست که لنگر بهطور کل حذف شده و کشتی بدون لنگر روانه اقیانوس شده است.
برتون وودز، نظم جدیدی بر اقتصاد جهان حاکم کرد که در نتیجه آن برخی کشورها منفعت بردند و برخی کشورها متضرر شدند. آمریکا زمانی که فهمید این بازی به زیانش تمام میشود، زیر میز زد و خارج شد. با اجرای تعهدات برتون وودز، کدام کشورها منتفع و کدام کشورها متضرر شدند و آیا بهطور مشخص، ایران از این نظم جدید جهانی بهرهای برد؟
من یک جواب کوتاه و یک جواب بلند برای این سوال دارم. جواب کوتاه این است که ما باید وارد کاری شویم که توان انجام آن را داریم. اگر توان کار بزرگ را نداریم بهتر است آن را در مقیاس کوچک انجام دهیم. از همان ابتدا هم تعداد معدودی از کشورها گفتند که توان ورود و مهارت حضور در این بازی بزرگ را ندارند. عربستان و امارات که دو کشور همسایه ما هستند، هر دو تصمیم گرفتند که نظام قفل کردن یا میخکوب کردن ارز خودشان به دلار آمریکا را دنبال کنند. نتیجه اینکه سیاستگذار پولی ندارند. عربستان هنوز بانک مرکزی ندارد و بهجایش مقام پولی عربستان سعودی دارد. امارات، بانک مرکزی دارد که کارهایی مانند نظارت بر نظام بانکی و بازار سرمایه را انجام میدهد، اما سیاستگذاری پولی نمیکند، چون وقتی نرخ برابری ارز خودش را به دلار میخکوب کرده است، همواره باید پنجره بانک مرکزیاش باز باشد که هرکس دلار آورد، درهم بگیرد و هرکس درهم آورد، دلار بگیرد. این همان لنگر است که هیچوقت تغییر پیدا نمیکند. پس عملاً در این دو کشور، سیاستگذاری پولی به فدرالرزرو آمریکا واگذار شده است. برای خیلی از کشورها ممکن است این شیوه مطلوب نباشد، اما در نظر بگیرید که دیگر تورمی ایجاد نمیشود و تورم این کشورها با یک نوسان اندک همان تورم آمریکاست. قاعدتاً بعضی کشورها بهدنبال استقلال کامل هستند و استقلال کامل سیاسی در حدی که استقلال قابلتعریف است، مستلزم استقلال کامل پولی است وگرنه یکی فدای دیگری میشود. ما اگر میخواهیم یک بانک مرکزی کاملاً مستقل از فدرالرزرو یا هر بانک مرکزی دیگری در دنیا داشته باشیم، که بسیار هم عالی است، باید علاوهبر استقلال به بانک مرکزی اقتدار هم بدهیم و این اقتدار باید در قانون تعریف شود. ما تا امروز چنین قانونی نداریم که استقلال و اقتدار را با هم به بانک مرکزی بدهد. پس بهنظرم ما متضرر شدهایم، چون هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب فکر میکردیم توان ما بسیار بیشتر است. بیایید یک روایت تاریخی را مرور کنیم. زمانی که آقای محمد یگانه، رئیسکل بانک مرکزی ایران بود و ما معتقد بودیم که نهفقط در منطقه که در مقیاس جهانی هم کشوری بسیار مقتدر هستیم، و از لحاظ مالی هم واقعاً مقتدر بودیم و حتی به بانک جهانی هم وام میدادیم، آقای یگانه بهعنوان رئیس هیات ایرانی به صندوق بینالمللی پول در واشنگتن رفت و اعلام کرد که ما دیگر نمیخواهیم در هیاتمدیره بانک جهانی کرسی داشته باشیم و نمیخواهیم از توسعه بهرهمند شویم، چون ما توسعه پیدا کردهایم. حالا ما در صندوق بینالمللی پول کرسی میخواهیم، چون باید در تعیین نظم پولی جهانی و در حکمرانی پولی نقش داشته باشیم. این مبادله صورت گرفت و ما صندلی ایران در بانک جهانی را به الجزایر و پاکستان واگذار کردیم و در صندوق بینالمللی پول کرسی گرفتیم. چون فکر میکردیم جزو بازیگردانان جهان و بینیاز از توسعه هستیم. چون درآمد سرانه ما بالا رفته بود، درحالیکه سایر نهادهای توسعه ما به اندازه کافی رشد پیدا نکرده بود. در دهه 1350 و بعد از شوک نفتی که قیمت نفت بسیار بالا رفت و حدود چهار برابر شد، ما چنین داعیهای داشتیم و هنوز هم گرفتار همان مدعا هستیم.
بهنظر من در بطن برتون وودز، یک تعارض منافع بزرگ وجود داشت. در برتون وودز، دلار بهعنوان ارزی با حداقل اصطکاک و حداکثر پیشبینیپذیری برای تمام مبادلات جهانی انتخاب شد که روی کاغذ انتخاب بسیار خوبی بود؛ چون پیشبینیپذیری داشت. هر معامله ارزی روی یک کالایی که مثلاً قرار بود طی شش ماه آینده قطعهبهقطعه واگذار شود، بهدلیل وابستگی دلار به طلا قابلانجام و قابلپیشبینی بود. درحالیکه هر ارز دیگری این معامله را به نفع یکی از طرفین و به زیان طرف دیگر بههم میزد. اما مشکل این بود که تمام این تعهد به خزانهداری آمریکا واگذار شد. درحالیکه آمریکا هم نیازهای خودش را داشت؛ مانند تامین مالی جنگ کره یا جنگ ویتنام. همینطور بحران مالی 2008 یا حتی همهگیری کرونا. همین چهار اتفاق بزرگ را در نظر بگیرید که طی آن فدرالرزرو خودش را ابتدا بانک مرکزی آمریکا میدانست، بعد نگهدارنده ارزش دلار در جهان. خزانهداری آمریکا هم همینطور. اصطلاح تسلیح مالی از اینجا آمد که خزانهداری آمریکا تصمیم گرفت برای کنترل ایران از دلار یا ابزاری مانند سوئیفت استفاده کند. این اتفاق در جنگ اوکراین هم در مقیاس بزرگتر تکرار شد. پس دلار که قرار بود ارز مقیاس و مرجع بینالمللی باشد در خدمت منافع ملی آمریکا قرار گرفت و این یک تعارض منافع بود. یعنی داور خودش وارد بازی شد. وقتی داور وارد بازی شد، هر سوت داور مشکوک به این است که آیا این سوت در مقام داوری زده شده یا به نفع تیمی که منافع داور را تامین میکند. بهطور طبیعی کشورها یکییکی متوجه این ماجرا شدند. از نظر من، طراحی برتون وودز یکی از بهترین طراحیهای جهان بود. اتحادیه اروپا ۴۰ سال پس از برتون وودز شکل گرفت و معماران بسیار بزرگی هم داشت، اما نتیجهاش یوروی امروز بود. در اتحادیه اروپا، آلمان را داریم که تجربه انضباط پولی خودش را پس از جنگ جهانی اول اثبات کرد. فرانسه را داریم که تعداد زیادی نهاد مالی دارد و در قانوننویسی جزو بهترینهای دنیاست. انگلستان را داریم اما در کنار اینها یونان، پرتغال و اسپانیا را هم داریم که همه اینها قرار است در یک بازی قرار بگیرند. برای این کشورها یک ارز واحد به نام یورو انتخاب شد و سعی کردند که کسری بودجه را هم لنگر کنند، اما بازار کار این کشورها یا نظام بودجهریزیشان هیچ ارتباطی با هم نداشت و نتیجهاش شد یوروی امروز که میراث آن معماری بد است. از این نظر برتون وودز بسیار بالغتر طراحی شد اما ایرادش این بود که ارز کشوری بهعنوان مرجع قرار گرفت که منافع ملی خودش را دنبال میکرد و در ماجرایی مانند تحریم ایران حداکثر استفاده را از این ابزار برد. یعنی گفت اگر از سیاست خارجی من، از نظام بانکی و سیاسی من تبعیت نکنید، به اندازه کافی ابزار جریمه برای شما در اختیار دارم. سوئیفت را به روی شما میبندم، یوترن را به روی شما میبندم و دسترسی شما را به دلار در هر معاملهای که نهایتاً باید با دلار تصویب شود، از مبدأ قطع میکنم. در واقع قدرتی بلامنازع به خزانهداری آمریکا داده شد که نهایت استفاده را از آن برد و ایران بزرگترین قربانیاش بود. همچنین روسیه و بعد یکسری کشورهای دیگر هم قربانیان دیگر این نظم شدند. اینجا نقطه شکست برتون وودز بود.
بهنظر میرسد در ایران، بحث درباره برتون وودز، هژمونی دلار و نسبت اقتصاددانان جریان اصلی با غرب، اغلب بهجای آنکه در سطح کارشناسی مطرح شود، به مجادلات سیاسی و ایدئولوژیک تقلیل پیدا میکند. درحالیکه حتی در ادبیات اقتصاد سیاسی بینالملل نیز توضیح داده شده که آمریکا چگونه از جایگاه مسلط خود در نظام مالی جهانی و ابزارهایی مانند دلار و تحریم برای پیشبرد اهداف خودش استفاده کرده است و کشورهایی مانند ایران را زیر فشار قرار داده است. از سوی دیگر، در سالهای اخیر بحث «دلارزدایی» و تلاش برخی کشورها، بهویژه بریکس، برای کاهش وابستگی به دلار جدیتر شده است. این موضوعی است که در ایران هم بر بستری از سنت فکری ضدغرب و ضدامپریالیسم، بازتاب گستردهای داشته است. تهاجم نظامی آمریکا به کشور ما هم مزید بر علت شده و جامعه ایران هم در مورد این کشور، احساس نفرتی دارد که دور از واقعیت نیست. در همین دیدار اخیر ترامپ از چین، رئیسجمهور چین به ترامپ گفت که هژمونی و سلطه آمریکا بر جهان رو به پایان است. اگر بخواهیم از شعار فاصله بگیریم، پرسش اصلی این است که آیا واقعاً هژمونی آمریکا و نظم برتون وودز در حال افول است؟ و این تحولات را چگونه باید تحلیل کرد؟
من با یک خاطره شروع میکنم. وقتی پسرم کوچک بود، به ورزشهای رزمی بسیار علاقه داشت. نزدیک منزل ما یک کلاس کاراته بود که مربی آنجا خودش فارغالتحصیل دانشگاه شریف و فرد بسیار فرهیختهای بود. مربی بسیار خبرهای هم بود. من هربار به این کلاس میرفتم، با ایشان صحبت میکردم. این مربی یک بار حرف بسیار قشنگی به من زد و گفت کسی که مارشال آرت (رشته ورزشی ترکیبی از هنرهای رزمی) کار میکند، باید بر قدرتش به اندازهای تسلط داشته باشد که بتواند آن را به شکلی که شما شیر گاز را برای پخت غذاهای مختلف کم و زیاد میکنید، کنترل کند. او میگفت من باید بتوانم ضربهای بزنم که اگر روبهروی من یک کودک قرار دارد، او اصابت ضربه من را احساس کند، اما دردی حس نکند. اما اگر روبهروی من مبارزی همطراز خودم باشد، باید چنان ضربهای بزنم که از پا بیفتد. او تعریف میکرد همیشه به شاگردانش گوشزد میکند که اجازه ندارند از آنچه یاد میگیرند در درگیریهای کوچه و خیابان استفاده کنند. من بیش از چهار سال رفتار کشورها و بهطور خاص چین را در بانک جهانی دیدهام. آمریکا، انگلستان، فرانسه، چین، ژاپن، هند و سایر اعضا کارشناسانه مباحث را مطرح میکنند. من در طول این مدت حتی یک بار هم رفتار غرورآمیز از چین ندیدم. نماینده چین با فروتنی و تدبیر کامل و توجه بیشازحد به اینکه «هیچ ضربهای نمیزنم، مگر مطمئن باشم که این ضربه قابلتکرار است»، دور این میز مینشست. اتفاقاً در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ، آمریکا با افزایش سرمایه بانک جهانی مخالفت کرد. نمایندگان آمریکا و چین و بقیه کشورها، بسیار منطقی و کارشناسی در این مورد با هم صحبت میکردند و بهطور خاص فروتنی چین بسیار درسآموز بود. بهنظر من چین بهتدریج در حال ساختن یک برتون وودز دیگر است و یکییکی آجرهای این بنا را روی هم میچیند، اما تا این بنا بالا نیامده و کامل نشده است، اصلاً از آن رونمایی نمیکند. چین در حال ایجاد یک نظام پرداخت جهانی برای جایگزین سوئیفت است که تمام معاملات در آن قابلتسویه است. چین توانسته آسهآن را بهعنوان حوزه جغرافیایی اقتصادی خودش تعریف کند. توان صنعتی بسیار بزرگی را ایجاد کرده که در جهان هماورد ندارد. انقلاب صنعتی اول، دوم و سوم را پشت سر گذاشته و در انقلاب صنعتی چهارم هم پیشتاز است. لشکری از اقتصاددانان، مهندسان و خبرگان نظام حکمرانی را در بهترین دانشگاههای جهان ازجمله آمریکا تربیت کرده است. اما هنوز میداند که نظام بانکی دنیا انگلوساکسونی است. درست است که بزرگترین بانک جهان در چین است اما فقط به لحاظ میزان دارایی؛ نه به لحاظ بانکداری جهان. چین میداند در حوزه بانکداری و مقرراتگذاری هنوز عقب است و باید این عقبماندگی را جبران کند. بعد، از نمایشگاه بزرگ و خیرهکننده خودش رونمایی خواهد کرد. چین میداند که دلارزدایی، اگر فرض کنیم اصلاً کلمه درستی باشد که واقعاً نیست، هم وجه سلبی و هم وجه ایجابی دارد. آقای فرگوسن، نام فصل آخر کتاب برآمدن پول را «چایمریکا» گذاشته که ترکیبی از چین و آمریکاست. او در این فصل میگوید آمریکا بدون چین و چین بدون آمریکا ناممکن است. چون اگر در آمریکا فرد میتواند بهطور متوسط با مثلاً ۱۰ هزار دلار بدهی زندگی کند به این دلیل است که کسی در چین وجود دارد که میتواند ۱۰ هزار دلار درآمد داشته باشد که آن را مصرف نکند. بیش از اندازه مصرف کردن یک نفر در آمریکا قابلتداوم نیست، مگر کمتر از اندازه مصرف کردن کسی در چین ممکن باشد. اگر رشد مرکب سالهای متمادی چین را در نظر بگیرید عدد بسیار بزرگی میشود. این رشد و آن مصرف کم باعث شد که رشد پایین و مصرف زیاد با هم تراز شوند. اگر آمریکا بزرگترین بدهکار جهان است، بزرگترین پساندازکننده جهان هم چین است. اگر آمریکا بیشترین میزان اوراق قرضه را برای پوشش کسری بودجه خودش منتشر میکند، بیشترین میزان اوراق قرضه هم در خزانهداری چین نگهداری میشود. این دو کشور در واقع دو روی یک سکه هستند که بدون هم نمیتوانند زندگی کنند. اتحادیه اروپا، روسیه یا هند، هیچکدام نمیتوانند راس سوم چنین مثلثی باشند. حداقل بدون توافق قابلانجام نیست. چین هم به اندازه کافی صبور است. مدت زیادی مذاکره شد و ارائه اسناد پشتیبان صورت گرفت تا درنهایت در سال ۲۰۱۸ ارز چین در سبد پورتفوی صندوق بینالمللی پول قرار گرفت و امروز تمام بانکهای مرکزی میتوانند ارز چین را نگهداری کنند. گرچه هنوز بانکهای مرکزی بهدلیل احتیاطی که دارند این کار را نمیکنند و سهم غالب با دلار است. حتی یورو هم کمتر نگهداری میکنند چون نشان داد نمیتواند به اندازه کافی پشتوانه مالی داشته باشد. این یک بازی است که نتیجه نهاییاش را فعلاً نمیتوان تعیین کرد، اما احتمالاً به یک همزیستی خواهیم رسید. بهطوریکه یک نظام مالی بدیل وجود دارد که دیگر تکقطبی نخواهد بود و احتمالاً دوقطبی میشود. بسیار بعید است که فعلاً قطب سومی، مثلاً هند، بتواند به این جایگاه برسد. در این نظام جدید به یک سیاست خارجی بسیار فعال نیاز است که تنش را انتقال بدهد. سیاست خارجی آمریکا این است که تنش را به دو سوی اقیانوس اطلس و آرام هدایت کند و خودش امن باشد. نظامهای امنیتی، اطلاعاتی و اقتصادی و مالی در طول زمان یکییکی ترک خورده است؛ مثل بحران ۲۰۰۸ که البته درنهایت جمع شد. در کرونا هم آسیب دید. امروز هنوز سهم غالب ارز ذخیره در جهان دلار است اما روند آن نزولی است. رمزارزها، تغییرات اقلیمی و نابرابری درآمد جهانی هم به آن لطمه زد اما هنوز دلار ارز غالب در جهان است و مشخص نیست ارز دوم چه ارزی باشد. در ۸۲ سالی که از برتون وودز گذشته، فرصت دیگری پیش نیامده که آن ارکان به شکلی که همه کنار هم بودند، دوباره دور هم جمع شوند که مثلاً برتون وودز 2 شکل بگیرد. فکر کنم سال ۲۰۰۳ بود که در یک مقاله در NBR عنوان شد که ما به یک برتون وودز جدید نیاز داریم که در آن فقط یک عمود وجود نداشته باشد. عمود فعلی را نباید از زیر برتون وودز کشید اما باید عمود دوم را هم گذاشت. به شکلی که رابطه میان این دو عمود قابلپیشبینی باشد وگرنه ما از دنیای ریسک وارد دنیای نااطمینانی میشویم که در آن هیچکس با هیچکس نمیتواند کار کند.
چنانکه اشاره کردید، با گذشت زمان، اقتصاد جهان دستخوش تحولات گستردهای شده است. از فروپاشی نظام نرخ ارز ثابت در دهه ۱۹۷۰ گرفته تا گسترش جهانیشدن، رشد بازارهای مالی، افزایش وابستگی اقتصادها به یکدیگر و انتقال بخشی از قدرت اقتصادی جهان به آسیا، بهویژه چین. در کنار این تحولات، بحرانهایی نظیر بحران مالی سال 2008، جنگهای تجاری، تنشهای ژئوپلیتیک، بحران انرژی و ظهور فناوریهای مالی جدید و رمزارزها، ساختار سنتی اقتصاد جهانی را با چالشهای جدی مواجه کردهاند.اقتصاددانان میگویند امروزه وابستگی شدید کشورها به زنجیرههای تامین جهانی و نظام مالی بینالمللی باعث شده که هر بحران منطقهای یا سیاسی، آثار قابلتوجهی بر تجارت، تولید، تورم و امنیت اقتصادی جهان بر جای بگذارد. با توجه به این مسائل، در حال حاضر برخی از اقتصاددانان معتقدند جهان در آستانه نوعی برتون وودز جدید قرار دارد. چون رقابت قدرتهای بزرگ، بدهیهای سنگین دولتها، بحرانهای انرژی و تغییرات فناوری، نظم اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم را با چالشهای تازهای روبهرو کرده است. بنابراین سوالی که طرح میشود این است که اقتصاد جهانی در 82سالی که از عمر برتون وودز میگذرد، چه تحولاتی را تجربه کرده و این تغییرات چه چالشهایی برای نظم اقتصادی بینالمللی ایجاد کردهاند؟ آیا نظم اقتصادی برآمده از برتون وودز همچنان توان پاسخگویی به نیازهای اقتصاد جهانی را دارد یا جهان در آستانه شکلگیری نظمی تازه قرار گرفته است؟ برتون وودز آمد که به جهان و اقتصاد جهان، صلح و ثبات بدهد، اما بهنظر میرسد با مجموعه تحولات و رخدادهایی که اتفاق افتاد، دیگر برتون وودز کارآمدی کاملی ندارد و شاید از اعتبار ساقط شده باشد. اشاره کردید که چین در حال چیدن آجرهای یک بناست. بهنوعی احتمالاً برتون وودز جدید با محوریت چین شکل بگیرد. ادبیات علم اقتصاد در این زمینه چه تحلیل و پیشبینی و نظری دارد؟ ایران در این نظم جدید چه نقشی میتواند داشته باشد؟
به یاد قسمتی از کارتون عصر یخبندان افتادم که بهنظرم یک شاهکار است. زمانی که سنجاب معروف بهدنبال بلوطش است و باعث میشود که یخها ترک بخورد و بعد همینطور کوهها، زمین و دریاها ترک بخورد و همینطور ادامه پیدا کند. برتون وودز هم ترک خورد و این ترک هم ناگزیر بود. هیچکس نمیتواند وعده دنیای کامل بدهد. هرچه وعده کاملتر و دورتر، باید صورتحساب معتبرتر باشد. البته برتون وودز وعده یک دنیای کامل نداد و اگر هم داد حتماً اشتباه بود و کسی نباید میپذیرفت. ولی برتون وودز توانست برای سالها ثبات خوبی را در دنیا ایجاد کند که نتیجهاش رشد اقتصادی و توسعه تجارت جهانی از سال 1990 تا ۲۰۰۷ بود. در حدی که آقای مروین کینگ، رئیس بانک مرکزی انگلستان در سال 2007 میگفت من خسته شدم آنقدر که بیکارم. چه دنیای کسالتآوری است که رئیس بانک مرکزی هیچ کاری برای انجام دادن ندارد. دنیا آنقدر تحت کنترل است که اصلاً نیازی نیست ما کاری بکنیم؛ مثل جراحی که هیچوقت هیچ بیمارش نیاز به جراحی پیدا نمیکند.
جهانی شدن از سال ۱۹۸۰ و با بازگشت چین به بازارهای مالی شروع شد، اما فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و دیوار برلین در دهه 1990 هم لازم بود تا دیگر عملاً هیچ منعی برای تجارت آزاد وجود نداشته باشد. از حدود سال ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۷ که آن را دوره اعتدال بزرگ مینامیم، بزرگترین آزادسازی در جهان اتفاق افتاد. آلن گرینسپن در فدرالرزرو، پیشتاز همه آزادسازیها بود و همه از این آزادسازیها و مقرراتزداییها سرخوش بودند. سرعت رشد حجم تجارت جهانی بسیار بیشتر از سرعت رشد اقتصادی بود، بیکاری به میزان زیادی پایین آمد، حدود ۷۸۰ میلیون نفر از زیر خط فقر خارج شدند و نسبت فقر در جهان به میزان قابلملاحظهای کاهش پیدا کرد. کشورهای زیادی از لیگ در حال توسعه به لیگ توسعهیافتهها پیوستند. غیر از بازار کار، همه مرزهای بازارهای جهانی برداشته شد و بازار کار با تاخیر مرزها را برداشت. برای حدود ۱۸ سال، جهانیشدن حرف اول و آخر بود. آقای الیور بلنچارد، که اقتصاددان ارشد صندوق بینالمللی پول و در آن زمان شاید جزو پنج اقتصاددان ارشد جهان محسوب میشد، مقالهای منتشر کرد و نوشت آن اعتدال بزرگ یک ناترازی بزرگ هم داشت. چین بزرگترین پساندازکننده و آمریکا بزرگترین بدهکار جهان شدند و این مسئله در جایی یک برخورد ایجاد میکند که همان سال 2007 بود که پسانداز بزرگ چینیها باعث شد در آمریکا فردی بتواند با پرداخت پنج درصد مبلغ، خانه بخرد. یک چینی به آمریکا میرفت و خانه یک میلیوندلاری را میخرید. مشکل وامهای رهنی از همینجا آغاز شد و بحران مالی شکل گرفت که نتیجهاش بازگشت به مقرراتگذاری سنگین بود. بن برنانکی، در کتاب شهامت اقدام نشان داد که چه تصمیمهای بزرگی گرفته شده است. پس از آن ماجرای زنجیرههای ارزش جهانی پیش آمد که چین تبدیل به کارخانه دنیا برای ساخت همه کالاها شد. جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا گفت ما فکر میکردیم که کارخانه را به چینیها میدهیم و خودمان کالا تحویل میگیریم، اما نمیدانستیم که بالادست و پاییندست را هم به چینیها دادیم و در دوران کرونا که چین کار را تعطیل کرد، کل دنیا تعطیل شد. کلیدواژه تابآوری از زمان کرونا وارد ادبیات اقتصاد جهانی شد. زنجیره ارزش جهانی خوب است به شرطی که تابآور باشیم. این خودش یک تناقض بود، چون زنجیره ارزش جهانی نمیتواند تابآور باشد، پس زنجیرههای ارزش منطقهای مطرح شد. بنابراین عملاً جهان به مجمعالجزایر تبدیل شد. بازی ما هم بازی یکی از این مجموعه جزیرههاست و چه مجمعالجزایری بهتر از خلیج فارس. بازی ما این نیست که امروز به آمریکای لاتین برویم و ببینیم با بولیوی و ونزوئلا چگونه میتوان تجارت کرد. بازی ما تجارت شمال و جنوب و غرب و شرق خلیج فارس است. این بازی به ارز معتبر، همکاری بانکهای مرکزی، پیماننامه غیرقابلنقض وزارتهای خزانهداری و لنگر سیاسی احتیاج دارد که ما بتوانیم این بازی را به سرانجام برسانیم. اینکه در برتون وودز 2 چه اتفاقی میافتد، بخشی از بازی امروز ما در مجمعالجزایر خودمان است که باید روی آن متمرکز شویم. اگر پایان جنگ ما فقط به روایت نظامی نوشته شود و ارکان مالی، تجاری و اقتصادی پایان جنگ درست تحکیم نشود، بنا به تجربه تاریخ، جنگ پایان محکم و معتبری نخواهد داشت. مسئله کارنسیهای جدید یا رمزارزها که در واقع اصلاً ارز نیستند، به ما میگوید میتوان پولی داشت که ارز هیچ کشوری نباشد و هیچ بانک مرکزی پشتش نباشد. مثلاً تتر ارز هیچ کشوری نیست. اما این تلقی که این کارنسیها به آنارشی خواهد انجامید، تلقی اشتباهی است. امروز میتوان پولی منتشر کرد که معتبر باشد و احتیاجی به هیچ بانک مرکزی نداشته باشد. پس در قیمومت هیچ دولتی هم نیست و نمیتوان آن را گروگان اهداف سیاسی کرد. جایگزینی بانکداری مرکزی با الگوریتم ریاضی یک شاهکار بزرگ بود که اتفاق افتاد. امروز ۱۸۰ بانک مرکزی جهان یک رقیب به نام رمزارز دارند که هیچوقت جهانی نخواهد شد چون واحد محاسبه نمیشود اما برای پسانداز و ذخیره بدیلی برای پولهای بانکی است. بهنظرم فصل اول قصه که وجه سلبی برتون وودز 2 بود، تمام شده و کاملاً روشن است. اما وجه ایجابی آن هنوز چند ورق بیشتر نوشته نشده و چین و آمریکا هر دو در حال نوشتن آن هستند. در حال حاضر بزرگترین کابوس آمریکا این است که چگونه جنگ خلیج فارس را در داخل خلیج فارس کنترل کند. یعنی همان ماجرای برتون وودز که نباید اجازه داد جنگهای منطقهای، به جنگهای جهانی تبدیل شود. شاید از نظر نظامی توانسته اما پیامدهایش را نتوانسته کنترل کند، چون آثار آن در زنجیرههای ارزش جهانی منتقل شده است. چراکه حدود ۱۸ درصد انرژی جهان از خلیج فارس میگذرد. درسآموختههای برتون وودز 1 به ما نشان داده است که چه کارهایی نباید کرد. اما اینکه چه کارهایی باید کرد، هنوز مشخص نشده است و آینده آن را تعیین میکند.
دیدگاه تان را بنویسید