عصیان اقتصاد
بررسی و تحلیل اقتصادی فیلم خوشههای خشم در گفتوگو با فرهاد نیلی و آرش خوشخو
محمد طاهری: فقر از مهمترین موضوعات علم اقتصاد است که مدام آمارها و شاخصهای متعددی درباره آن منتشر میشود. اقتصاددانان میکوشند فقر را اندازهگیری کنند، اما تجربه زیسته آن را نمیتوان بهطور کامل در قالب اعداد و نمودارها نشان داد. آنچه در گزارشهای اقتصادی یک شاخص است، در ادبیات و سینما به روایت زندگی انسانهایی تبدیل میشود که با محرومیت، ناامنی و بیثباتی دستوپنجه نرم میکنند. اقتصاددانان معمولاً فقر را با نمودار و جدول نشان میدهند، اما واقعیت این است که دست سینماگران و نویسندگان برای توصیف فقر بازتر از اقتصاددانان است. به همین دلیل، برای بررسی این پدیده، به سراغ ادبیات و سینما رفتیم. در میان آثار متعدد، فیلم «خوشههای خشم» ساخته جان فورد، یکی از بهترین دریچهها برای فهم فقر و نابرابری است. این فیلم که در سال ۱۹۴۰ بر اساس رمان مشهور جان اشتاینبک ساخته شد، روایتی ماندگار از فقر، آوارگی و پیامدهای رکود بزرگ آمریکا ارائه میدهد. رمان اشتاینبک نیز برنده جایزه پولیتزر و کتاب ملی آمریکا شد و بعدها در دریافت جایزه نوبل ادبیات برای نویسنده نقشی مهم داشت. اهمیت خوشههای خشم در این است که فقر را از سطح آمارهای اقتصادی به زندگی روزمره مردم عادی میآورد. در این میزگرد که در اکوسینما برگزار شد، فرهاد نیلی، اقتصاددان؛ محمد طاهری، مدیر انتشارات دنیای اقتصاد و آرش خوشخو، روزنامهنگار و منتقد سینما، از منظرهای مختلف به بررسی این فیلم و بازنمایی فقر در سینما پرداختند.
♦♦♦
فیلم خوشههای خشم به کارگردانی جان فورد، که بر اساس رمان مشهور جان اشتاینبک ساخته شده، رکود بزرگ اقتصادی آمریکا و مهاجرتهای گسترده ناشی از بحرانهای زیستمحیطی و اقتصادی دهه ۱۹۳۰ را روایت میکند. فیلم داستان خانوادهای کشاورز از اکلاهماست که در پی از دست دادن زمین و معیشت خود، راهی کالیفرنیا میشوند. این رمان و اقتباس سینمایی آن در زمان انتشار با واکنشهای گستردهای روبهرو شدند. بد نیست ابتدا مروری بر این فیلم و تصویری که از اقتصاد، جامعه و مناسبات انسانی ارائه میدهد، داشته باشیم.
آرش خوشخو: نکته بسیار مهمی که به باورم درباره فیلم خوشههای خشم اهمیت دارد، این است که بخش خصوصی این فیلم را در صنعت سینمای هالیوود آمریکا تهیه و تدوین کرده است. این فیلم در بطن نظام سرمایهداری تولید شده که میتواند بهمثابه جادوی بخش خصوصی در فرهنگ و هنر شناخته شود. البته جان فورد یک سال بعد یعنی در سال 1941 فیلم «دره من چه سرسبز بود» را ساخت که درباره کارگران یک معدن است. فیلم خوشههای خشم هم برنده اسکار بهترین کارگردانی و اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن (جین دارول) در سیزدهمین دوره جایزه اسکار شد. این فیلم همچنین برنده جایزه بهترین فیلم حلقه منتقدان فیلم نیویورک در سال ۱۹۴۰ و برنده جایزه بهترین فیلم خارجی جشنواره روبان آبی در سال ۱۹۶۳ شد.
فرهاد نیلی: اگر اجازه بدهید، فیلم را از زاویه دیگری بررسی کنم. هیچکدام از موضوعات اقتصادی مانند بیکاری، تورم، رشد، درآمد، مصرف، پسانداز به اندازه فقر، ظرفیت دراماتیزهشدن ندارند. وقتی درباره فقر صحبت میکنیم، اولین نکته این است که میفهمیم تعدادی از مردم در محرومیت زندگی میکنند. دوم اینکه، کسانی که فقیرند، مستاصلاند، ناامیدند، بیکارند، رنج میکشند و بیماریهایشان درمان ندارد. میتوان گفت به اندازه لحظههای زندگی، فقر دراماتیزه است. بنابراین بعد از اینکه فقر را تعریف کردیم، باید بدانیم چه کسانی یا چه شرایطی مردم را فقیر کردهاند. تمایز میان اینکه فقر چیست و چه کسانی باعث ایجاد فقر میشوند، ظرفیت بحث و بررسی دارد. به قول لئو تولستوی در مطلع کتاب آنا کارنینا؛ «همه خانوادههای خوشبخت مثل هماند، اما هر یک از خانوادههای فقیر، قصه خودشان را دارند». بیدلیل نیست که هنرمندان و ادیبان ما زمانیکه به مقوله فقر میرسند، همه متوقف میشوند. از فقر نمیشود عبور کرد. به همین دلیل، به باور من کتاب جان اشتاینبک و فیلم جان فورد در توصیف و روایت فقر، شاهکار هستند. نویسنده در رمان و کارگردان هم در سکانسهای فیلم، توانستهاند به شکلی واقعی فقر را توضیح دهند. نکته اساسی درباره فیلم و کتاب، ماهیت ضدنظام سرمایهداری آن است. کتاب و فیلم توانستهاند به هیولاهایی که وضع موجود را رقم زدهاند مثل بانک، شرکت یا مباشر، کلانتر و پلیس فاسد اشاره دقیقی داشته باشند. نکته نهفته و اصلی این دو اثر، منحنی امید است که در همهجای کتاب و فیلم مصداق دارد. در شرایطی که امید یکباره بیشتر میشود، انگار آورده و نتیجهای از آن شکل نمیگیرد. برای مثال، تام زمانی که به مزرعه پدریاش که 40 جریب است، نزدیک میشود، میبیند طبیعت آنقدر با زمین خشن رفتار کرده که در آن، لاکپشت هم دوام نمیآورد، چه برسد به اینکه او بخواهد روی زمین کار کند. در این لحظه است که او میفهمد امید رنگ باخته و حتی خانوادهاش در حال نقلمکان هستند. درنهایت، متوجه میشود امید، توهمی بیش نبوده است.
طاهری: به بیانی، خانواده در جستوجوی امید، بهجای دیگری نقلمکان میکند.
نیلی: بله، این مضمون بهطور مداوم در رمان و فیلم دنبال میشود. در آغاز، امید وجود دارد؛ اما بهتدریج به امری واهی و سپس توهم تبدیل میشود. این سیر را میتوان بهروشنی در جابهجایی و سفر خانواده از اکلاهما به کالیفرنیا، این سرزمین موعود، مشاهده کرد.
خوشخو: با توجه به این توضیحات، پرسش من این است که بخش خصوصی برخاسته از نظام سرمایهداری آمریکا، چرا و با چه هدفی اقدام به تولید فیلم خوشههای خشم کرد؟ در درون نظام سرمایهداری، بخش خصوصی چگونه حاضر میشود یکباره هزینه تولید فیلمی مشابه خوشههای خشم را بپردازد که کاملاً چپ است؟
نیلی: فیلم جان فورد و تا حد زیادی کتاب جان اشتاینبک، بخشی از تاریخ آمریکا را مدون میکند. براساس نظرات ویراستار کتاب، این آمریکاییترین رمان آمریکاست. نویسنده میخواهد به ما بگوید که آمریکا از دل تضاد این خشونت بیرون آمده و شکل گرفته است. زمانی که پدربزرگ تام میخواهد مباشران و تراکتورها را از زمین بیرون بیندازد، میگوید: ما سرخپوستها را از اینجا بیرون کردیم، شما را هم از اینجا بیرون میکنیم. به او میگویند که نمیتوانی آن را از بانک بگیری، او در پاسخ میگوید که بانک هم رئیس دارد، او را از اینجا بیرون میکنم. درنهایت به او میگویند بانک آدم نیست، هیولاست. آمریکا مجموعهای از شرکتها و بنگاههاست. نخستین نماد، همان کامیونی است که گلگیرها و دودکشش برق میزند. نمادی از جهان مدرن و سرمایهداری نوظهور. اما هیچکس اجازه ندارد سوار این کامیون شود. حتی وقتی از راننده میخواهند کمی معرفت به خرج دهد و مسافری را سوار کند، در پاسخ میگوید، شرکت اجازه چنین کاری را نمیدهد. حتی میگوید شرکت اجازه نمیدهد که او رادیو را در کامیون روشن کند. در نتیجه، راننده کامیون باید طول مسیر را با شعر، دعا، نوشیدنی یا سرگرمی طی کند. درنهایت، بعد از بحث بسیار، راننده تا حدی کوتاه میآید و اجازه میدهد که مسافر روی گلگیر بنشیند، اما بهشرطی که کسی او را نبیند. آمریکا از درون چنین خشونتی سر بر میآورد.
خوشخو: یکی از نکات جالب فیلم، هیولایی است که از بانک نشان میدهد، اما در ادبیات و سینما میان بانکدار خوب و بد، تفاوت بسیار است. بانکدار خوب، شهر را نجات میدهد، اما بانکدار بد چنین نیست.
نیلی: کتاب زمامداران پول نوشته لیاقت احمد، که پژوهشکده پولی و بانکی بانک مرکزی آن را ترجمه و منتشر کرده، در اینباره شاهکار است. در این کتاب تاکید میشود که بانکها این نسخه از سرمایهداری را نجات دادند. شرکتها و بنگاهها برخلاف افراد، مرگ بیولوژیک ندارند. قانون ورشکستگی همان اعلام مرگ شرکتهاست که در آمریکا پیشرفتهترین قانون است و در آن بهعنوان وصیت شرکتها اعلام میشود که بعد از مرگ شرکت، داراییها به چه کسی تعلق میگیرد و بدهیها چگونه تسویه میشود. بانکها در این شرایط، حلقه واسط هستند. درواقع، بانکها تملیک میکنند. یکی از امیدهای واهی در کتاب، برجستهشدن همین موضوع است. تام به راننده کامیون میگوید که پدرش صاحب زمین است و تا اواسط کتاب و فیلم هم کسی دراینباره چیزی نمیداند، اما بعداً مشخص میشود که بانک زمین را تملیک کرده و پدر تام مستاجر بانک است. در سکانسهای فیلم و صحنههای رمان، تراکتور نیامده که زمین را شخم بزند، بلکه آمده است که خانه را خراب کند. بانکدار خوب سرمایه را نجات میدهد. البته، اگرچه این کتاب جاناشتاینبک یکباره مشهور نشد و بهتدریج به فروش بالایی رسید، اما کتاب واقعاً بخش مهمی از تاریخ آمریکا را روایت میکند. کتاب و فیلم بهخوبی نشان میدهند که اقتصاد آمریکا چگونه از مرحله کشاورزی به مرحله صنعتی و سپس به عصر شرکتها و سرمایهداری گذر کرده است.
اقتصاددانان معمولاً بر این باورند که ریشه بسیاری از ناپاکیها و پدیدههای نامطلوب اقتصادی را باید در سیاستهای نادرست جستوجو کرد. جان اشتاینبک نیز وقتی داشت رمان خوشههای خشم را مینوشت بهصراحت درباره سیاستمدارانی سخن گفت که وضع موجود را خلق کردند. او گفت: «میخواستم حرامزادههای حریص را که مسئول این وضع هستند، شرمنده کنم.» با توجه به این نگاه، بد نیست کمی به زمینههای شکلگیری رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ در آمریکا بپردازیم. از آقای دکتر نیلی این سوال را میپرسم که چه افراد، نهادها یا سیاستهایی در بحران بزرگ نقش داشتند؟
خوشخو: قبل از آقای دکتر نیلی این توضیح را بدهم که جان اشتاینبک واقعاً چپ بود. رمان «در نبردی مشکوک» اثر دیگری از او با ترجمه محمد قاضی که انتشارات جامی آن را چاپ کرده، از نظام سرمایهداری و انسانهایی میگوید که زندگیشان بر اثر شکاف طبقاتی موجود در جامعه دچار آسیبها و معضلات فراوانی شدهاند. اصلاً جان اشتاینبک خودش را نماینده و سخنگوی کارگران، مهاجران و طبقات فرودست جامعه میداند.
نیلی: ببینید، رکود بزرگ از سال 1929 شروع شد و اقتصاد آمریکا وارد رکود شد. در ادبیات اقتصادی این رکود بهمعنای این است که تقاضا یکباره سقوط میکند، امید به آینده کم و ناامنی اقتصادی بیشتر میشود و جامعه امیدوار نیست، درنتیجه، صفهای طولانی برای گرفتن غذا تشکیل میشود. اقتصاد آمریکا با وجود اینکه از جنگ جهانی اول کمترین خسارت را دیده بود، اما بهدلیل اینکه انگیزه سرمایهگذاری از بین رفته بود و هیچکس به آینده امید نداشت، انگیزه و تقاضای کل بهشدت افت کرده بود و دولت فرانکلین روزولت با نگاه کینزی در اقتصاد مداخله کرد. در همین دوران، بزرگترین پروژههای سرمایهگذاری شکل میگیرد. در چنین وضعیتی، مسئله تحریک تقاضا از طریق هزینهکرد بیشتر و با اتکا به نظام بانکی دنبال میشود و به اصطلاح، تامین مالی این پروژهها از مسیر بانکها و ایجاد بدهی صورت میگیرد. در فیلم، بارها علامت جاده ۶۶ نشان داده میشود. یو اس ۶۶ یا مسیر ۶۶، که با نامهایی چون بزرگراه ویل راجرز، خیابان اصلی آمریکا و مادر جادهها نیز شناخته میشود، یکی از اولین بزرگراهها در شبکه بزرگراههای ایالاتمتحده بود. یواس ۶۶ در ۱۱ نوامبر ۱۹۲۶ افتتاح شد. این بزرگراه از شیکاگو، ایلینوی آغاز میشد و از میزوری، کانزاس، اکلاهما، تگزاس، نیومکزیکو و آریزونا عبور میکرد و در سانتا مونیکا، کالیفرنیا به اتمام میرسید که در مجموع نزدیک به چهار هزار کیلومتر را پوشش میداد. در دهه 1930، جاده 66 به مسیر اصلی مهاجرت به سمت غرب تبدیل شد. بهویژه برای افرادی که در جستوجوی کار، از دشتهای بزرگ جنوبی به کالیفرنیا سفر میکردند. در سال ۱۹۳۸، بزرگراه ۶۶، نخستین بزرگراه کاملاً آسفالتشده در ایالاتمتحده شد و سفرهای طولانی در مرکز و جنوب غربی این کشور را بهبود بخشید. فیلم خوشههای خشم دقیقاً در بستر این پروژه که خودش حاصل اقدام متهورانه برای خروج از رکود بزرگ بود، اتفاق میافتد. رکود بزرگ نشان داد که آمریکا نمیتواند به استاندارد طلا پایبند باشد. جالب اینجاست که از این موضوع، درس گرفته نشد. اگر زمانی دولت قرار است در اقتصاد مداخله بزرگی انجام بدهد، باید دست سیاستگذار پولی و مالی در کوتاهمدت باز، اما در بلندمدت بسته باشد. این نوع دخالت هم تنها باید مبتنیبر تحریک باشد. مانند شوک حمله قلبی که باید قفسه سینه را فشار دهند تا بیمار دوباره برگردد و قلب تحریک شود، در اقتصاد نیز بهمحض اینکه تحریک تقاضا پاسخ داد، دیگر نباید به اقتصاد فشار یا دخالتی وارد کرد و باید اجازه داد که ریتم طبیعی اقتصاد از سر گرفته شود. دولت زمانی که میبیند اقتصاد درست کار نمیکند، سرمایهگذار به آینده بیاعتماد است و مردم از آینده ناامید شدهاند، شوک وارد میکند. این شوک در اقتصاد از جنس امیدآفرینی است، چرا که امیدآفرینی با وعظ و خطابه میسر نمیشود، بلکه با تحریک تقاضا با سیاستهای ضدچرخهای رخ میدهد. در همان پروژه مربوط به بزرگراه 66 حجم عظیمی از سرمایهگذاری انجام شد که به ایجاد اشتغال و حضور جدی بانکها منجر شد. این پروژه، نمونه موفقی از سیاست تحریک تقاضاست.
نکته جالب اینکه تقریباً همزمان با ساخت فیلم خوشههای خشم، کتاب مهم نظریه عمومی اشتغال، بهره و پول اثر جان مینارد کینز، نیز منتشر شد. این کتاب نقطه عطفی در تاریخ اندیشه اقتصادی بهشمار میآید، چراکه نگاه اقتصاددانان به نقش دولت، اشتغال و نوسانهای اقتصادی را دگرگون کرد، اقتصاد کلان را به یکی از محورهای اصلی علم اقتصاد تبدیل کرد و بسیاری از مفاهیم و اصطلاحات رایج این حوزه را وارد ادبیات اقتصادی کرد.
نیلی: یکی از نکات نهفته در فیلم خوشههای خشم، نگاه خرد و کلان به مسئله فقر است. روایت دوم، یعنی نگاه اقتصاد کلان به فقر، در فیلم غایب و پنهان است. فیلم از نگاه اقتصاد خرد به مسئله فقر میپردازد و بهشدتِ کتاب، انسانی و عاطفی است. جان اشتاینبک در توضیحی درباره کتاب میگوید: من به ناتوانی، ناآگاهی و غفلت خودم باور دارم، اما به صداقت خودم هم اقرار دارم. او در ادامه مینویسد که من سعی میکنم در طرف مردم و روایتگر آنان باشم. کتاب خوشههای خشم هم با همان رویکرد خرد به مسئله فقر نگاه میکند و رویکرد اقتصاد کلان ندارد. اقتصاد کلان از جایی شکل میگیرد که دیگر نمیتوان فقط رفتارهای فردی و جزئی را بررسی کرد. باید تجمیع پدیدهها را ملاحظه کرد و انتزاع را هم مدنظر داشت. برای مثال در فیلم، وقتی کشاورز در اتوبان 66 رهسپار کالیفرنیا (سرزمین موعود) میشود، به کامیوندار میگوید که وقتی به آنجا برسد، میوهچین میشود. فرد دیگری همین را میگوید و بعد از مدتی میبینیم افراد زیادی هستند که میخواهند با رسیدن به سرزمین موعود، جزو آن 800 نفر میوهچین در کالیفرنیا باشند. در اوج ناامیدی، سرزمین موعود وعده داده شده است. در متون اخلاقی هم، مثل متون مذهبی، به این مسئله توجه شده است. فقط تفاوت اینجاست که در فیلم، سرزمین موعود از شرق به غرب است، اما در متون مذهبی ما سرزمین موعود از غرب به شرق است.
خوشخو: آقای دکتر حالا که از سیاستهای ضدچرخهای برای تحریک تقاضا بهعنوان تجربه و مصداق در کتاب و فیلم سخن به میان آوردید، آیا این تجربه و این دست سیاستها با وجود اینکه بارها در اقتصاد ایران تجربه شده، توانسته به نتیجهای برسد؟
نیلی: سیاستگذار در ایران بهجای اینکه قصد داشته باشد با تحریک تقاضا اقتصاد را نجات دهد، بهشدت به سوءاستفاده از کورتونتراپی تمایل دارد که بتواند سالاری و آقایی خودش را به رخ شهروندان بکشد. به بیان سادهتر، منابع در دست دولت است و او به ما میگوید، این منابع در اختیار من است و به فرد دیگری نمیدهم. برای اینکه این منابع در اختیار ما قرار بگیرد، باید به دولت امضا بدهیم. حتی برای رقابت و تخصیص منابع باید صف تشکیل بدهیم تا دولت بهعنوان منجی بیاید و دخالت کند و اگر اراده کرد، منابع را در اختیارمان قرار دهد. این نوع رفتار به باورم شایسته عنوان مداخله نیست، بلکه درواقع اعطای امتیاز براساس نزدیکبودن و میزان وفاداری است. این نوع ورود به اقتصاد، سم مهلک است.
خوشخو: برخی منتقدان معتقدند که اگر دولت از اقتصاد کنار برود، سایر نهادها و بازیگران توان کافی برای ایفای این نقش را ندارند و ممکن است روند تخصیص منابع دچار اختلال شود؟
نیلی: ببینید ما نخست باید در سمت عرضه بتوانیم نیازها را تامین کنیم تا بعد بتوانیم به سیاستهای تحریک تقاضا بپردازیم. فرض کنید ما برای همایش 100 صندلی میخواهیم، اما بخش زیادی از این صندلیها را که برای همایش ضروری است، خراب کردهایم. بنابراین شرایط ایجاد عرضه را نداریم. بانکها بهعنوان یکی از بازیگران یا تامینکنندگان منابع مالی هم نمیتوانند عرضه را ایجاد کنند. بانک فقط میتوانند تامین منابع مالی میکنند. این تکنولوژی و خلاقیت است که میتواند عرضه را در اقتصاد ایجاد کند. اگر شما تکنولوژی نداشته باشید، پول و تسهیلات بانک به دردتان نمیخورد، چرا که سپردهگذار پولش را هدر میدهد و تجربه موفقی بهدست نمیآورد.
من شیفته سکانسی هستم که پدربزرگ نان میخرد. این سکانس سرشار از انسانیت است. سرشار از نوعدوستی و خیرخواهی و محبت به افراد نیازمندی که غنی از کرامت و بزرگیاند. زنجیرهای از خوبیها که از پیرمرد فقیر شروع میشود و با مالک ساندویچی و زن فروشنده ادامه پیدا میکند و دو راننده کامیون آن را به اوج میرسانند.
نیلی: در یک سکانس، تام با کشیش صحبت میکند و کشیش میگوید: نور خدا از دلم رفته است. کشیش در گفتوگو با تام تاکید میکند که بارها افراد مختلفی را غسل تعمید داده است و حتی خود او را هم غسل تعمید داده است. کشیش همچنین میگوید بسیاری نزد او اعتراف کردهاند، سینهاش مالامال از اعتراف است، با خطابههایش همه را میشوراند و با وجود اینکه بلد است همه را موعظه کند، اما اکنون نمیداند به کدام سمت باید موعظه کند. بهعبارتی، کشیش واعظ خوبی است، اما خودش درمانده است. در فصلهای 26 یا 27 کتاب خوشههای خشم، روحی بزرگ شکل گرفته که تام از آن بهره میبرد. در فصل 28 تام خطاب به مادرش میگوید: ممکن است من دوباره یاغی شوم و آدم بکشم. مادرش به او میگوید، چه شده است که تو اینگونه یاغی شدهای؟ تام در پاسخ مادرش میگوید: یک نفر یک میلیون جریب زمین دارد و 100 هزار زارع خوشقلب و زحمتکش میمیرند، چطور این مردم جمع شوند و فریاد بکشند؟ شاید در اینجا شما با انقلابی روبهرو باشید، اما انگار تام در فیلم یک رسالت الهی دارد و همچون واعظ میگوید این امر، دست خودش نیست. تام به مادرش میگوید: هر جا مبارزه هست، هر جا آدمهای گرسنه هستند که باید شکمشان سیر شود، هر جا پلیسی، کسی را کتک میزند، من آنجا هستم.
تام، روحیه مبارزهگری و ستیز علیه سرمایهداری دارد. یکی از سکانسهای فیلم هم زیباست، آنجا که پدربزرگ تام فوت میکند. پدربزرگ تام، مشوق مهاجرت و رسیدن به کالیفرنیاست. کالیفرنیا پر از انگور است و پدربزرگ فرتوت تام، آرزوبهدل مانده که میخواهد آنقدر انگور بخورد که آب انگور از لبانش بچکد. پدربزرگ تام بعد از اینکه شربت سرفه میخورد، خوابش میبرد و همان لحظه جان میدهد. کیسی (کشیش) تنها کسی است که بارها مرگ بسیاری را دیده و دراینباره بسیار موعظه میکند. به مادربزرگ تام ماجرا را میگوید و تاکید میکند که این بار مرگ پدربزرگ تام جدی است و از سر شوخی نیست. مادربزرگ هم میداند و به کشیش میگوید که برای آنها موعظه کند تا دلشان آرام بگیرد. فیلم بهشدت عاطفی است و مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهد. البته این را هم بگویم که فیلم پر از تشابه و تضادهاست؛ برای مثال، برق گلگیر کامیون که چشمان را خیره میکند با برق دستان تام که راننده کامیون به آنها خیره میشود. چراکه این دستهای براق بهدلیل شدت کار در زندان و از سر اجبار به این شکل درآمدهاند. درخشندگی میان انگشت شست و سبابه که شکل گرفته، از فقر است و آن درخشندگی گلگیر، ناشی از غناست. کنتراست فقر و غنا در فیلم قابلتوجه است.
خوشخو: فیلم پر از جزئیات یک شاهکار سینمایی است و یکی از نمونههای عجیب سینمای کلاسیک است. اتفاقات عجیب و غریب در اتوبان 66 هم صحنههایی درخشان را خلق میکنند.
نیلی: معروفترین سکانس، شاید مربوط به کمکهای بیمنت است که در فیلم بارها دیده میشود. برای مثال همان سکانسی که اشاره کردید، صحنهای که کارفرما نان 15سنتی را 10 سنت به مادربزرگ میفروشد. مادربزرگ دندان ندارد و پدربزرگ از مغازه ساندویچی میخواهد که به او نان بدهد. مغازهدار ابتدا امتناع میکند و میگوید این نان برای ساندویچ است، اما کارفرما با قیمت پایینتر نان ساندویچ را به پدربزرگ میدهد. به خاطر داشته باشیم که در آن دوران، دستمزد روزانه کسانی که در مزرعه کار میکردند،90 سنت بود که معادل شش نان بود. یا صحنه درگیری که در آن بچهها دلشان آبنبات 10سنتی میخواهد، اما درنهایت فروشنده از سر لطف و نوعدوستی، آبنبات را یک سنت به آنها میفروشد. یا صحنهای که همسایه به مادر برای درست کردن کلوچه شکر قرض میدهد، از دیگر صحنههای تاثیرگذار در فیلم است. بهنظر میرسد فیلم پر از لحظات عاطفی و انسانی در زمانه فقر و تنگدستی است.
اجازه میخواهم اندکی از رکود بزرگ دهه 1930 فاصله بگیرم و به اقتصاد ایران در سال 1405 بپردازم. آمارهای جدید نشان میدهد شکاف میان فقرا و دهکهای ثروتمند در جامعه بسیار زیاد شده است. از سوی دیگر ما با موروثی شدن فقر هم مواجه هستیم. یعنی اگر خانوادهای فقیر شود، امکان اینکه از این تله خارج شود، بسیار پایین است. شما پدیده فقر را در ایران چگونه ارزیابی میکنید؟
نیلی: سعی میکنم از دو زاویه به مسئله فقر نگاه کنم. زاویه نخست، آنجاست که تمدن بشری پنج هزار سال قدمت دارد. به این معنا که تمدن بشری نزدیک پنج هزار سال است که نظام حکمرانی داشته و توانسته پول ضرب کند و در این میان، بازار و تجارت هم شکل گرفته است. در این بازه زمانی، فقر همیشه مسئله غالب و روایت مسلط بوده است. نخست اینکه در قسطنطنیه، بینالنهرین، ثروت همواره بهصورت فردی بوده است. دوم اینکه، ثروت با قدرت سیاسی و نظامی همبسته بوده و سوم اینکه، قلههای ثروت با درههای عمیق فقر همراه بوده است. اگر بخواهیم جامعه قدیم را براساس جمعیت بسنجیم، بیشتر جمعیت، فقیر بودهاند. امید به زندگی 35 سال بوده، مرگومیر بهشدت بالا بوده و بهدنیا آمدن هر کودکی با فوت مادر همراه بوده است. هزاران کودک مردهاند تا یک کودک زنده مانده است. تا 300 سال پیش، زندگی خشن، کریه و زشت بود. فقر با استیصال، درماندگی، بیماری، ناامیدی و قحطی همراه بود. در مقابل فقرا همواره یک طبقه غنی هم وجود داشت. تاریخ هم همواره به این شکل بود که فقیر یا تمکین میکرد یا قیام. اگر فقیر تسلیم میشد، داستان فئودالیسم شکل میگرفت و اگر قیام میکرد، هزاران داستان و رمان به پا خاستن در برابر ظلم نوشته میشد. تمام رمانهایمان مستقیم یا غیرمستقیم، روایت کشمکش بر سر همین مسئله است. تمامی نوشتههای دکتر علی شریعتی یا کانون نویسندگان ایران در دهههای 40 یا 50، از داستانهای صمد بهرنگی گرفته تا داستانهای کوتاه دیگر نویسندگان، بازنمایی کشمکش میان فقر و غنا هستند. کتاب داستان ۲۴ ساعت در خواب و بیداری نوشته صمد بهرنگی، شاهکاری در همینباره است. داستان درباره پسربچهای به نام لطیف است که به همراه پدرش برای کار به تهران آمدهاند و با دستفروشی و خیابانخوابی روزگار میگذرانند. از 150 سال گذشته، سمت فقر عوض شده است. فقر هیچگاه در طول تاریخ کامروا نشده و همیشه ناکام بوده و البته با لعن و نفرین به سلاطین نیز همراه بوده است. اگرچه ادبیات بسیار پرمایهای در اینباره شکل گرفته، اما از نظر فرجام زندگی، این ادبیات تنها ذکر مصیبت بوده است. پس از اینکه ادبیات رشد اقتصادی شکل گرفت، ابتدا رشد بهعنوان مفهوم و کالایی لوکس شناخته میشد، اما از سال 1944 روایت رشد اقتصادی بهتدریج غالب شد. در چین، 790 میلیون نفر از زیر خط فقر بیرون آمدند که در تاریخ جهان بینظیر است. بانک جهانی بهتدریج شاخصی را تعیین کرد که به واسطه آن میخواست افراد فقیر نسبت به جمعیت هشت میلیاردنفری جهان در سال 2030، به یک درصد برسد. اکنون معضل بانک جهانی، در آفریقاست. آفریقا رشد اقتصادی دارد، اما چون نرخ رشد جمعیت در این قاره از نرخ رشد اقتصادی بیشتر است و خانوادههای فقیر هم بیشتر زادوولد میکنند، به همین دلیل، فقر بیشتر تکثیر میشود.
در کنار روایت اول، روایت دوم راهکار درمان فقر را در رشد اقتصادی میبیند. رشد اقتصادی جز از طریق تجارت اصلاً امکانپذیر نیست. همین تفاهمنامه اسلامآباد-ژنو اگر بتواند برای اقتصاد ایران گشایش ایجاد کند و آن هم نه لزوماً در بازارهای بزرگ جهانی، بلکه در بازارهای بزرگ منطقهای همچون خلیج فارس که چندتریلیون دلار است، مطمئن باشید مسیر دیگری شکل میگیرد. هم به لحاظ نظری اثبات شده و هم بهصورت تجربی مثالهایی آورده شده که نشان میدهد خروج از فقر، تنها از طریق رشد اقتصادی شکل میگیرد. در غیر این صورت نتیجه آن، بازی حاصل صفر است. بازی مجموع صفر، وضعی است که سود یک طرف، دقیقاً برابر با زیان طرف مقابل است. اگر مجموع سودهای شرکتکنندهها با هم جمع شود و مجموع زیانها از آن کم شود، حاصل برابر صفر است. در این بازی، خوشحالی عدهای میتواند موجب ناراحتی عدهای دیگر شود. باید تاکید کنم با رشد اقتصادی چهاردرصدی هم در این شرایط نمیشود از فقر بیرون آمد. اقتصاد ایران باید روی رشدهای پنج یا شش درصد قرار بگیرد. این فرضیه که با اقتصاد بسته میتوانیم با رشد سه درصد موفق شویم، اشتباه است و ابطال شده است. راه رشد از تجارت میگذرد. کار دولت دقیقاً مانند همان اتوبان 66 است؛ که سیاستگذار در ایران با دیپلماسی سعی کند مسیر تجارت را هموار کند. اگر این اتفاق بیفتد، در پایان جنگ، فقر از مسیر رشد اقتصادی بهشدت پایین میآید. آنوقت فرجام، بازی حاصل صفر نیست و در آن صورت همه خوشحال میشوند. ایران، همچنان که در جنگ توانست به خودش افتخار کند، میتواند فرصتی را هم فراهم کند که دوباره به همان پیروزی برسد. اشتباه است اگر درهای تجارت را ببندیم و فکر کنیم میتوانیم موفق شویم. اشتباه است اگر فکر کنیم میتوانیم پول نفت را به گروههای خاص و بوروکراتهای مشخص بدهیم که رشد اقتصادی ایجاد کنند. اگر فکر کنیم که راهحل فقر غیر از رشد اقتصادی است، اشتباه فکر کردهایم. اگر فکر کنیم با رشد اقتصادی سهدرصدی میتوانیم برای فقر چارهای بیابیم، اشتباه است. تنها از طریق دیپلماسی است که میتوان رشد را با هموار کردن مسیر تجارت برای بازرگانان، تجار و شرکتهای خصوصی فراهم کرد. هنر، ورزش، گردشگری یا سلامت میتواند بهترین محصول یا فرآورده ایرانی باشد که به جهانیان عرضه شود. اصلاً نمیخواهیم نوکر باشیم، بلکه میخواهیم از مسیر رشد اقتصادی سربلند بیرون بیاییم. رویای ایران سربلند با احتمال بالا همچنان قابلتحقق است.
آقای دکتر، سیاستمداران با گرفتن یک تصمیم سخت برای ازسرگیری دیپلماسی و امضای تفاهم صلح با آمریکا، گام دشواری برداشتهاند. شاید تصمیمهای بعدی در مقایسه با این مرحله آسانتر بهنظر برسد. بااینحال، اگر خواستهها محقق نشود، آن هم در شرایطی که هنوز چیزی قطعی نیست، چقدر احتمال دارد تنشهای اجتماعی در استانهای محروم مانند ایلام، خوزستان و لرستان که با تورمهای بسیار بالا مواجهاند، شکل بگیرد؟
نیلی: فیلم ابد و یک روز به کارگردانی و نویسندگی سعید روستایی، روایت همین اثر فقر بر خانوادههاست. اگر خواستههای جامعه محقق نشود ممکن است دوباره بخشی از جامعه عصیان کنند و اعتراضات جدیدی شکل بگیرد، چون همه آن امیدهای اقتصادی به باد میرود. در تونس، کشوری که تحت حمایت فرانسه بود و از موقعیت جغرافیایی ویژهای در کنار مدیترانه برخوردار بود، چه اتفاقی رخ داد که محمد بوعزیزی، جوان تونسی، خودسوزی کرد و این حادثه به آغاز جنبش بهار عربی انجامید؟ جنبشی که درنهایت نتوانست به تغییرات بنیادین منجر شود، چراکه پشتوانه اقتصادی مشخصی برای آن شکل نگرفته بود. البته در سیاست ایران، نشانههای تصمیم بزرگ را میشود دید، اما این امید به تصمیمهای بزرگ، به متمم نیاز دارد. باید بستر و جادهای برای فعالیتهای اقتصادی شکل بگیرد. یادمان نرود، بازی حاصل صفر، نفرت میآورد، شکستن شیشه بانک را بهدنبال دارد، زمینهساز خودکشی میشود. پیامدهای روحی-روانی یا معضلات ناخوشایند دیگری همچون تنفروشی را بهدنبال دارد. این اتفاق نباید بیفتد و بعد ادیبان و نویسندگان درباره آن ذکر مصیبت بنویسند. اینبار باید رشد و شکوفایی اتفاق بیفتد. ایران سرزمین شگفتیهاست؛ باید این مسیر را با هم دنبال کنیم و چه افتخاری بالاتر از اینکه خوشههای رونق را بسازیم.
دیدگاه تان را بنویسید