کار آینده
اشتغال در کشورهای درحالتوسعه متاثر از چه عواملی است؟
ایما موسیزاده /نویسنده نشریه
در میان مفاهیم توسعه در عصر کنونی، شاید هیچکدام به اندازه «اشتغال» درهمتنیده و دشوار نباشد. نسلی از جوانان در کشورهای جنوب جهانی پا به بازار کار میگذارند که از نظر آماری، بزرگترین جمعیت جوان در تاریخ این کشورهاست، اما سفره اشتغال رسمی و مولد در مقابل آنان روزبهروز محدودتر میشود. اتوماسیون، زنجیرههای ارزش جهانی در حال تکهتکه شدن، تغییرات اقلیمی که الگوهای معیشت را بر هم میزند و میراث سنگین سیاستهای دهههای اخیر، همگی دست به دست هم دادهاند تا کار دیگر آن اهرم مطمئن برای خروج از فقر نباشد. در چنین وضعیتی، کتاب «آینده کار در کشورهای در حال توسعه» به سردبیری آرجون جایادو، اکبر نعمان و جوزف استیگلیتز و با همکاری جمعی از پژوهشگران برجسته، تلاشی است برای درکی بهتر از این مفهوم دشوار. این کتاب که حاصل پنجمین پروژه تحقیقاتی مشترک موسسه گفتوگوی سیاستگذاری دانشگاه کلمبیا و موسسه تحقیقاتی اوگاتا جیکا است در سال ۲۰۲۶ منتشر شده و با تکیهبر تحلیلهای نظری دقیق و پژوهشهای تجربی میدانی، این فرضیه پرطرفدار را که اشتغال صرفاً محصول جانبی رشد اقتصادی است، به چالش میکشد. نویسندگان مدعی هستند که ایجاد اشتغال یک پروژه سیاسی و نهادی است. این گزاره بهظاهر ساده، سرآغاز بازخوانی بنیادین بسیاری از فرضیههای مسلم گرفتهشده در اقتصاد توسعه است. اما اینکه کتاب توانسته است معمای اشتغال در جهان جنوب را بهدرستی روایت کند و برای آن پاسخی عملی ارائه دهد یا خود گرفتار همان نقصهای تحلیلی شده است که از گریبان دیگر گزارشهای نهادی بزرگ بیرون میجهد، جای سوال دارد.
کتاب با نفی هرگونه جبرگرایی تکنولوژیک آغاز میشود. از این نظر نویسندگان درست در نقطه مقابل بسیاری از گزارشهای رایج قرار میگیرند. آنها روباتها و هوش مصنوعی را قاتلان بیرحم مشاغل نمیدانند، بلکه نویسندگان این مجموعه با وسواس نظری نشان میدهند که فناوری در خلأ عمل نمیکند. آنان با استناد به شواهدی از ویتنام، اتیوپی و بنگلادش استدلال میکنند که جهت تاثیر اتوماسیون بر اشتغال، بیش از آنکه تابع خود ماشین باشد، تابع نهادهای محلی، ساختار مالکیت، سطح پوشش زیرساختهای دیجیتال و حتی الگوهای خویشاوندی است. برای نمونه، در فصلی که به صنعت نساجی بنگلادش اختصاص دارد، نشان داده میشود که معرفی چرخهای خیاطی هوشمند و سیستمهای مدیریت یکپارچه اگرچه بهطور میانگین ۱۵ درصد بهرهوری را افزایش داده، اما در کارخانههایی که اتحادیههای صنفی قوی و قراردادهای جمعی فعال دارند، این افزایش بهرهوری با تعدیل نیرو همراه نبوده، بلکه از طریق کاهش ساعتهای اضافهکاری و بهبود ایمنی جذب شده است. در مقابل، در کارخانههای همان منطقه که فاقد تشکلهای کارگری موثر بودند، همین فناوری موجب اخراج حدود ۱۲ درصد از نیروهای کممهارت و افزایش شدید میزان بیکاری و نرخ جابهجایی نیروی کار شده است. این نوع تحلیل سطح خرد و مقایسهای، یکی از نقاط قوت اصلی کتاب است و نشان میدهد که چگونه «سیاست درون کارخانه» میتواند سرنوشت یک فناوری را رقم بزند. این رویکرد، یادآور نقدهای دهههای اخیر بر قطبیشدن بحث فناوری است و تیشه به ریشه روایت خوشبینانه کارآفرینی دیجیتال میزند. اما همین نقطه قوت، در ادامه به آغازی برای یک نقد روششناختی عمیق بدل میشود. اینکه آیا این مفهوم که اشتغال یک پروژه سیاسی و نهادی است، صرفاً با تحلیل دادههای مقطعی و شاخصهای کلان قابلاثبات است؟ پاسخ کتاب در بیشتر فصلها، یک بله محتاطانه است، اما خواننده بهتدریج متوجه میشود که بسیاری از استدلالهای کلیدی بر پایه پژوهشهایی با بازه زمانی کمتر از سه سال و با نمونههایی عمدتاً شهری بنا شدهاند. این در حالی است که میدانیم در بحثهای مربوط به اقتصاد توسعه و اقتصاد کار، بسیاری از مشاغل پلتفرمی یا مشاغل جدید دیجیتال در مناطق روستایی، چرخه عمری کوتاهتر از ۱۸ ماه دارند و کارگران پس از آن یا به اقتصاد غیررسمی بازمیگردند یا به سمت وامهای خرد و فروشندگی خیابانی حرکت میکنند. عدم دسترسی به دادههای پنلی طولی در این کتاب، بهویژه در فصلهای مربوط به جنوب صحرای آفریقا، موجب میشود نتیجهگیری خوشبینانه آن درباره ظرفیت جذب اقتصاد دیجیتال، بیش از آنکه مبتنیبر شواهد محکم باشد، شبیه به برآوردی آرمانی به نظر برسد.
گذار از نظریه به مطالعه موردی، جایی است که کتاب گاهی از فرط احتیاط آکادمیک، در آن به سکون روایی دچار میشود. مطالعات موردی از آرژانتین، هند، آفریقای جنوبی و بنگلادش با دقت آماری بالایی گردآوری شدهاند، اما فقدان شواهد ملموس انسانی و فردی در آنها بهشدت محسوس است. در فصلی که به تاثیر فناوریهای دیجیتال بر صنعت پوشاک در هند و بنگلادش میپردازد، با ارقام و درصدهایی مواجهیم که تغییر در دستهبندی مهارتی نیروی کار را نشان میدهند، اما هیچ نقلقول مستقیمی از یک کارگر جابهجاشده یا یک سرپرست خط تولید که حالا باید با الگوریتم جدید هماهنگ شود، وجود ندارد. در ادبیات آکادمیک، این مرزی باریک میان تعمیم علمی و انتزاع است. نبود روایتهای اولشخص از کارگران پلتفرم در قاهره، برچسبزنهای داده در ماداگاسکار یا رانندگان تحویل کالا در جاکارتا، باعث میشود گاهی کتاب بیشتر شبیه یک گزارش پایش سیاستی در بانک جهانی باشد تا تحلیلی زنده از آینده بازار کار در کشورهایی با انسانهای واقعی. نویسندهای که در جستوجوی تصویری تمامرخ از آینده بازار کار است، انتظار دارد حداقل فصلی به بررسی تجربه زیسته افراد اختصاص یابد: اینکه زنی در نایروبی که در دو پلتفرم تحویل غذا کار میکند، میتواند هزینههای تحصیل فرزندش را بپردازد یا نه، یا کارگری در داکا که شغل ثابت خود را از دست داده و حالا مجبور است روی سه پلتفرم مختلف بهطور همزمان کار کند، چه معنایی از آینده بازار کار، در ذهن دارد. این سکوت روششناختی، بهویژه در بخشهای مربوط به آفریقا که با ضرباهنگ سریع شهرنشینی و جمعیت جوان همراه است، بیش از پیش خودنمایی میکند. جانبداری از مشاغل سبز و مشاغل بنفش (اقتصاد مراقبت) در فصل هفتم، اگرچه از نظر هنجاری ستودنی است، اما فاقد آن حس ملموس از دشواریهای روزمره اجرایی است. برای نمونه، وقتی کتاب پیشنهاد میدهد که دولتها باید به سمت «یارانه دستمزد سبز» برای مشاغل بازیافت و انرژیهای تجدیدپذیر حرکت کنند، هیچ اشاره مشخصی به این نمیکند که در کشوری مانند نیجریه که ۹۰ درصد اقتصاد غیررسمی است و دولت توانایی ردیابی مالیاتی کمتر از ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی را دارد، چنین یارانهای چگونه باید شناسایی، پرداخت و پایش شود. یکی از منتقدان حاضر در رونمایی کتاب در پاریس، بهدرستی به همین موضوع اشاره کرد که گاهی توصیههای کتاب «در زیبایی نظری خود، چنان انتزاعی و فرازمینی بهنظر میرسند که گویی برای کشوری با نهادهای شبیه به کشورهای اسکاندیناویایی نوشته شدهاند، نه برای کشوری با نهادهای فرسوده و شکننده کشورهای جنوب جهانی».
اما مهمترین و بحثبرانگیزترین بخش کتاب، شاید در نقد صریح «عدم صنعتی شدن زودهنگام» باشد. نویسندگان، به پیروی از دیدگاه استیگلیتز که در مراسم رونمایی کتاب در پاریس نیز بر آن تاکید کرد، استدلال میکنند که الگوی سنتی رشد به سبک آسیای شرقی که در آن کارگران کممهارت از کشاورزی به صنایع کارخانهای جذب میشدند، امروزه به دلیل تغییرات تکنولوژیک و تحول در ساختار زنجیرههای ارزش جهانی، عملاً مسدود شده است. روندهایی مانند تضعیف جهانیشدن، رشد سریع جمعیت در آفریقا و کاهش ظرفیت جذب اشتغال در بخش تولید، دست به دست هم دادهاند تا کشورهای در حال توسعه ناچار باشند به دنبال مسیرهای جانشین بگردند. این واقعهنگاری تلخ اما واقعبینانه، یکی از برشهای تحلیلی درخشان کتاب است. در اینجا، کتاب بهخوبی نشان میدهد که بسیاری از اقتصادهای آفریقایی و آمریکای لاتین دیگر نمیتوانند مسیر کره جنوبی یا چین را تکرار کنند، آنهم نه به این دلیل که اراده سیاسی لازم را برای اجرای آن ندارند، بلکه بهدلیل اینکه ساختار فناوری و تجارت جهانی تغییر کرده است. کارخانههای امروزی نسبت به دهه ۱۹۸۰ به ازای هر واحد ارزش افزوده، نیروی کار بسیار کمتری جذب میکنند و زنجیرههای ارزش جهانی بهگونهای طراحی شدهاند که مراحل پربازده دانشمحور در شمال جهانی باقی بماند و مراحل کمبازده که به نیروی کار (هرچند نه به اندازه قبل) نیاز دارد در جنوب جهانی با حداقل ارزش افزوده و حداکثر رقابت فشرده مواجه باشد. این تحلیل، کتاب را در زمره آثاری قرار میدهد که جبر جغرافیایی را با عاملیت سیاسی پیوند میزنند. همانطور که چارلز گودهارت از مرکز توسعه جهانی اشاره میکند، معمای آینده کار شبیه به حکایت فیل و شش مرد نابیناست؛ هرکس فقط یک بخش از این هیولا را لمس میکند. برخی تمرکز خود را بر مشاغل پربازده مبتنیبر فناوری میگذارند و آینده را روشن میبینند، درحالیکه برخی دیگر به توده انبوه مشاغل کمبهرهور در بخش خدمات سنتی نگاه میکنند و از شکاف فزاینده نگراناند. کتاب «آینده کار در کشورهای در حال توسعه» شجاعانه این شکاف را به رسمیت میشناسد، اما در ترسیم پلی برای عبور از آن، وسواس به خرج میدهد. خواننده پس از ۴۰۰ صفحه، بدون اینکه جوابی بگیرد با فهرستی از احتمالات روبهرو میشود. یا اتوماسیون سریع مشاغل تولیدی را نابود میکند، یا اقتصاد مراقبتی و سبز جانشین آنها میشود، یا مهاجرت گسترده روستایی همه محاسبات را بر هم میزند. اما هیچ چهارچوب یا مدل احتمالی برای ترجیح یکی از این سناریوها بر دیگری مطرح نمیشود.
توصیههای سیاستی کتاب، جایی است که این وسواس بهوضوح به یک چالش اجرایی تبدیل میشود. نویسندگان مجموعهای از راهکارها را پیشنهاد میدهند. راهکارهایی مانند سیاستهای صنعتی فعال، حمایت اجتماعی همگانی، سرمایهگذاری در مهارتهای پایه و اقتصاد مراقبتی. بااینحال، همانطور که در بحثهای جانبی کتاب (مانند سخنرانی جیاتی گوش) اشاره شده، این راهکارها اغلب فاقد نقشه راه عملی برای پیادهسازی در بستر نهادهای شکننده و منابع مالی محدود کشورهای جنوب جهانی هستند. مثلاً بحث «مالیات بر روباتها» یا «بیمه بیکاری برای کارگران پلتفرمی» در کشورهایی که بخش بزرگی از اقتصادشان غیررسمی و از مالیات فراری است، بیش از یک ایده جذاب دانشگاهی بهنظر نمیرسد. نویسندگان در یک پانویس کوتاه در صفحه ۲۳۴ اذعان میکنند که این سیاستها «نیازمند هماهنگی منطقهای و ظرفیت نهادی بالا هستند». همین جمله کوتاه، عملاً تمام دشواری اجرا را آشکار میکند، بدون آنکه راهکاری فراتر از یک آرزوی خام ارائه دهد. تضاد عجیبی در اینجا وجود دارد، از یک سو کتاب با تاکید بر ویژگیهای لازم زمینهای ادعا میکند که هیچ نسخه واحد جهانی برای حل مشکل وجود ندارد و از سوی دیگر، توصیههای نهایی آن (سیاست صنعتی سبز، آموزش مهارتی، حمایت اجتماعی) چنان کلی و فرازمینی هستند که تقریباً در هر گزارش استاندارد توسعه دیده میشوند. این شکاف میان تشخیص منحصربهفرد بودن مسئله و تجویز نسخههای عمومی، یکی از نقاط آسیبپذیر جدی کتاب است. شاید اگر نویسندگان جسارت به خرج میدادند و حداقل یک مطالعه موردی از یک سیاست شکستخورده را با جزئیات تحلیل کنند و نشان دهند که چرا در بستری مشخص جواب نداده، توصیههایشان اعتبار بیشتری پیدا میکرد. اما کتاب ترجیح میدهد در سطح کلیات بماند تا از جنجال فاصله بگیرد- رویکردی که برای یک گزارش نهادی محافظهکارانه طبیعی است، اما برای اثری که مدعی جسارت فکری است، اندکی ناامیدکننده بهنظر میرسد.
با وجود این، نمیتوان از ارزش این کتاب غافل شد؛ حداقل این است که نویسندگان به سکوتی که درباره این موضوع در گفتمان مسلط وجود داشت پایان دادهاند. برای دههها، اقتصاد نئولیبرال بر این فرض استوار بود که بازار خودبهخود تعادل اشتغال را برقرار میکند. استیگلیتز در سخنرانی رونمایی کتاب در پاریس، با صراحت اعلام کرد که «نئولیبرالیسم عملاً مرده است» و سیاست صنعتی در حال بازگشت به عرصه است. کتاب با ارائه شواهد مستدل از آفریقا و آسیا نشان میدهد که رشد اقتصادی بدون یک پروژه سیاسی و نهادی هدفمند برای ایجاد شغل، نهفقط فقر را کاهش نمیدهد، بلکه میتواند نابرابری را عمیقتر کرده و بیثباتی سیاسی را تشدید کند. برای نمونه، فصل مربوط به آرژانتین نشان میدهد که چگونه رشد چهاردرصدی اقتصاد در دوره ۲۰۱۷-۲۰۱۹ با افزایش همزمان نرخ بیکاری ساختاری به بالای ۱۰ درصد همراه شد، دقیقاً به دلیل اینکه رشد عمدتاً در بخشهای سرمایهبر و کمدستمزد مانند استخراج معدن و کشاورزی صادراتی متمرکز بود و هیچ پیوندی با اشتغال داخلی مولد نداشت. اینجاست که کتاب به هدف اصلی خود نزدیک میشود: تغییر پارادایم از «چقدر رشد میکنیم؟» به «چه کسی چه کاری انجام میدهد؟». بااینحال، برای کسی که بهدنبال پاسخی برای درمان معضل بیکاری ساختاری است، این کتاب بیشتر یک اطلس دقیق از بیماری است تا تجویز درمان برای آن. این نقشه به ما میگوید کدام مناطق آسیبپذیرترند، کدام بخشها در معرض اتوماسیون هستند و کدام نهادها قویتر عمل کردهاند، اما نسخه مشخصی برای تجویز در بسترهای متفاوت ارائه نمیدهد. این شاید بزرگترین ناامیدی کتاب باشد: دقت تشخیص با سستی درمان همراه است.
درنهایت، «آینده کار در کشورهای در حال توسعه» کتابی با جسارت فکری بالا و شجاعت اجرایی پایین است. دقت نظری و تنوع فصول آن، آن را به منبعی بینظیر برای پژوهشگران و دانشجویان اقتصاد سیاسی تبدیل کرده است، اما نثر سنگین آکادمیک و کمبود روایتهای انسانی، دایره خوانندگان آن را محدود میکند. با وجود تبحر ویراستارانی چون استیگلیتز، کتاب در تبدیل آمارها به داستانهای گرم زندگی روزانه ناتوان است. بااینحال، در شرایطی که فضای فکری توسعه گرفتار موجهایی از شیدایی فناورانه یا بدبینی فلجکننده است، این کتاب یک لنگر ضروری است. یادآوری میکند که آینده کار، سرنوشت محتوم نیست، بلکه یک انتخاب جمعی است. اینکه این انتخاب چگونه در میدان سیاست و با صدای خود کارگران شکل خواهد گرفت، داستانی است که این کتاب فقط آغاز آن را روایت کرده، و درباره پایان آن بحثی نمیکند. شاید مهمترین توصیه به خواننده این باشد: این کتاب را نخوانید تا پاسخ بگیرید؛ آن را بخوانید تا پرسشهای درست را یاد بگیرید. پرسشهایی درباره قدرت، نهادها، توزیع و عاملیت. و شاید همین برای کتابی از جنس گزارشهای توسعهای، یک موفقیت بزرگ باشد.