شناسه خبر : 51622 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

هفت سقوط

بحران‌ها چگونه بینش ما را از اقتصاد جهانی شکل دادند؟

 

ایما موسی‌زاده / نویسنده نشریه 

88کتاب «هفت سقوط» اثر هارولد جیمز، تاریخ‌نگار برجسته اقتصاد و استاد روابط بین‌الملل، تلاشی است برای بازخوانی تاریخ بحران‌های اقتصادی از منظر اثرات آنها بر فرآیند جهانی شدن. چهارچوب کلی کتاب بر این فرض استوار است که بحران‌های اقتصادی نه‌فقط وقایع ناخوشایند اقتصادی، که نقاط عطف تاریخی هستند که مسیر جهانی شدن را تعریف کرده‌اند و نشان می‌دهند که چگونه اقتصادها و جوامع در مواجهه با شوک‌های بزرگ واکنش نشان داده‌اند. جیمز در این بررسی تاریخی خاص هفت «سقوط» یا بحران عمده را انتخاب می‌کند که درباره زمانی از اوایل قرن نوزدهم تا دوران بحران کووید ۱۹ اتفاق افتاده‌اند و از آنها به‌عنوان نمونه‌های کلیدی برای نشان دادن نحوه تعامل بین بحران، سیاست و جهانی شدن بهره می‌گیرد. این انتخاب تاریخی نه تصادفی است و نه صرفاً برای روایت یکسری وقایع اقتصادی، بلکه نشان‌دهنده یک الگوی تحلیلی مهم است: پیامدهای بحران‌های اقتصادی همیشه موقت نیستند، بلکه می‌توانند به تغییرات ساختاری عمیق در نظم جهانی منجر شوند.

نکته اصلی در تحلیل جیمز، این است که نوع بحران تاثیر مهمی بر مسیر جهانی شدن دارد. نویسنده میان آنچه «بحران‌های خوب» و «بحران‌های بد» می‌نامد، تمایز قائل می‌شود. بحران‌های خوب آنهایی هستند که از کمبود عرضه ناشی می‌شوند، بنابراین جوامع را به سوی پیوندهای عمیق‌تر اقتصادی در سطح جهانی سوق می‌دهند و به نوآوری و گسترش بازارها کمک می‌کنند. در مقابل بحران‌های بد، از کمبود تقاضا سرچشمه می‌گیرند و به رکود و انقباض بازارها، افزایش تردید نسبت به همکاری‌های بین‌المللی و اعمال سیاست‌های داخلی محافظه‌کارانه منجر می‌شوند که درنهایت روند جهانی شدن را کند یا معکوس می‌کنند. این تمایز تحلیلی، به‌جای آنکه بحران را مفهومی یکنواخت و منفی ببیند، آن را به‌عنوان یک نیروی سازنده یا مخرب در چهارچوب بزرگ‌تر تحولات اقتصادی، سیاسی تفسیر می‌کند.

در تحلیل جیمز، بحران‌های اقتصادی همیشه واکنش‌هایی را طلب می‌کنند که نه‌فقط اقتصادی، بلکه سیاسی و اجتماعی هستند. بحران غالباً موجب بازنگری در نظریه‌های اقتصادی، سیاست‌های دولتی و حتی نظم نهادی بین‌المللی می‌شود. به عبارت دیگر، زمان وقوع بحران، همان زمانی است که قواعد بازی تغییر می‌کند. جیمز با بهره‌گیری از دیدگاه‌ها و تحلیل نظریه‌پردازان اقتصادی مختلف، از کارل مارکس تا جان مینارد کینز و لری سامرز، نشان می‌دهد که چگونه بحران‌ها بینش ما را از اقتصاد جهانی شکل داده‌اند و چگونه این فهم به‌نوبه خود بر سیاست‌ها و ساختارهای نهادی تاثیرگذار بوده است.

نخستین بحران کلیدی که جیمز بررسی می‌کند، رکود دهه ۱۸۴۰ است که با کاهش عرضه غذا و کمبود مواد اولیه همراه بود. در آن دوره قحطی و مشکلات تامین، نه‌فقط اقتصادهای ملی را زیر فشار قرار داد، بلکه موجب شد که بازارها به دنبال منابع جدیدتر و پیوندهای تجاری مستحکم‌تر باشند. در اینجا بحران به معنای واقعی کلمه یک فشار ساختاری بر جوامع وارد کرد تا راه‌حل‌های نوآورانه بیابند، و این به معنای تقویت روابط اقتصادی با خارج از مرزها بود. بحران ۱۸۴۰ نمونه‌ای از بحران‌های عرضه‌محور است که جیمز پیشتر آن را به‌عنوان «بحران خوب» معرفی کرده بود، زیرا با وجود درد و رنج اقتصادی، زمینه توسعه بیشتر بازارها و در نتیجه جهانی شدن را فراهم کرد.

دومین بحران مورد بحث در کتاب «هفت سقوط»، رکود و بحران اقتصادی دهه ۱۸۷۰ است که با ترکیدن حباب‌های سرمایه‌گذاری، به‌ویژه در بخش راه‌آهن، همراه بود. بحران ۱۸۷۳ صرفاً به فروش کم کالاها منجر و محدود نشد و نحوه سرمایه‌گذاری و ساختار مالی را نیز دگرگون کرد. در سطح جهانی بازارها بیش از پیش به یکدیگر وابسته شدند و سرمایه‌ها به دنبال فرصت‌های سودآورتر به گردش درآمدند. این بحران زمینه فنی و نهادی برای رشد بیشتر سرمایه‌گذاری در خارج از مرزهای کشورها را فراهم کرد و به جریان‌های مالی بین‌المللی جدید شکل داد. جیمز در تحلیل خود نشان می‌دهد که چگونه این بحران‌ها باعث شدند که سرمایه، نیروی کار و کالاها به شکل پیچیده‌تری در سطح جهان جابه‌جا شوند؛ موضوعی که درنهایت به افزایشی در ادغام اقتصادی جهانی منجر شد.

اما هنگامی که به بحران‌های دهه‌های بعد می‌رسیم، مانند بحران‌های زمان جنگ جهانی اول و دوره پس از آن، می‌بینیم که ترکیب شوک‌های عرضه و تقاضا پیچیده‌تر می‌شود و تاثیرات آن بر جهانی شدن نیز چندوجهی‌تر است. جنگ جهانی اول با وارد کردن شوک‌های عظیم به روند تامین منابع و ایجاد فجایع انسانی و اقتصادی، نظم اقتصادی بین‌المللی پیشین را از هم پاشید و باعث شد کشورها بر سیاست‌های اقتصادی داخلی متمرکز شوند. در این دوره، بحران نه‌تنها بازارها را مختل کرد، بلکه نظام‌های مالی و تجاری بین‌المللی را نیز به چالش کشید و سرانجام به ایجاد ایده‌هایی درباره مدیریت اقتصادی دولتی و نیاز به همکاری‌های بین‌المللی به روشی جدید انجامید. جیمز در این تحلیل نشان می‌دهد که بحران‌های بزرگ حتی اگر در کوتاه‌مدت به دلیل فشارهای اجتماعی و اقتصادی به یک نوع عقب‌نشینی یا تمرکز بر سیاست‌های داخلی منجر شوند، درنهایت می‌توانند باعث شکل‌گیری نظم‌های جدید نیز بشوند.

نکته مهم در تحلیل جیمز این است که او بحران بزرگ دهه ۱۹۳۰، معروف به «رکود بزرگ»، را نه‌صرفاً یک واقعه اقتصادی، بلکه یک نقطه عطف ساختاری می‌بیند. رکود بزرگ نشان داد که بحران‌های تقاضامحور می‌توانند پیامدهای عمیق‌تری نسبت به بحران‌های عرضه‌محور داشته باشند. در این دوره، اقتصاد جهانی به‌طور جدی در هم شکست، تجارت بین‌الملل محدود شد، بیکاری به‌شدت افزایش یافت و بی‌اعتمادی نسبت به بازارهای آزاد و سیاست‌های اقتصادی سنتی بالا گرفت. نتیجه این نوع بحران، نه توسعه بیشتر بازارهای جهانی، بلکه نوعی عقبگرد در همکاری‌ها و تکیه بر سیاست‌های ملی‌گرایانه بود که درنهایت به تنش‌های بین‌المللی دهه ۱۹۳۰ انجامید که مقدمه‌ای برای تنش‌های بزرگ‌تری بود که درنهایت به جنگ جهانی دوم منجر شد. جیمز با بهره‌گیری از دیدگاه کینز و دیگر نظریه‌پردازان، نشان می‌دهد که چگونه این بحران، نه‌فقط اقتصاد، بلکه تفکر اقتصادی را نیز به چالش کشید و به تولد رویکردهای جدید در سیاست‌گذاری اقتصادی انجامید.

89

آن‌طور که جیمز در «هفت سقوط» می‌نویسد، پس از جنگ و در دهه‌های میانی قرن بیستم، نظام اقتصادی جهانی به دنبال ایجاد ثبات و جلوگیری از تکرار فجایع اقتصادی پیشین، به سمت ایجاد چهارچوب‌هایی همچون نظام برتون وودز حرکت کرد. این چهارچوب با هدف تثبیت نرخ‌های ارز، تقویت همکاری‌های مالی بین‌المللی و افزایش شفافیت اقتصادی طراحی شد تا از بحران‌های عظیم جلوگیری کند. جیمز در تحلیل خود این دوره را یک تجربه موفق نسبی می‌داند که نشان داد چگونه همکاری‌های نهادی می‌توانند در مدیریت بحران‌های احتمالی کارآمد عمل کنند و مسیر جهانی شدن را تقویت کنند. بااین‌حال، حتی این دوره نیز بدون چالش نبود و در دهه ۱۹۷۰ بروز بحران‌های مرتبط با شوک‌های انرژی و تورم، نشان داد که حتی در سطح نهادی نیز می‌توان بحران‌های بزرگ را تجربه کرد و اینکه واکنش به این بحران‌ها می‌تواند پیامدهای عمیقی برای ادغام اقتصادی جهانی داشته باشد.

بحران‌های دهه ۱۹۷۰، به‌ویژه شوک نفتی نمونه‌ای دیگر از بحران‌های عرضه‌محور است که با وجود شوک اولیه، درنهایت به نوآوری، تطبیق و حتی گسترش بیشتر تجارت جهانی منجر شد. افزایش قیمت نفت، فشار عمده‌ای بر اقتصادها وارد کرد، اما پاسخ دولت‌ها و شرکت‌ها به این فشار که شامل سرمایه‌گذاری در فناوری‌های جدید، تغییر در الگوی مصرف انرژی و گسترش منابع انرژی بود، نشان داد که بحران‌های عرضه‌محور می‌توانند به تحولات ساختاری مثبت و تعمیق جهانی شدن بازارها منجر شوند. در اینجا، بحران نه‌فقط یک شوک منفی اقتصادی، که به معنای نیاز به همکاری‌های بین‌المللی بیشتر، نوآوری در بخش‌های مختلف اقتصادی و افزایش تعاملات اقتصادی میان کشورها بود.

یکی از مهم‌ترین بخش‌های کتاب جیمز مربوط به بحران مالی جهانی 2007-2008 است که به‌روشنی یک بحران تقاضامحور بود و پیامدهای گسترده‌ای برای نظم اقتصادی جهانی داشت. این بحران که با فروپاشی نظام مالی بین‌المللی آغاز شد، اعتماد به بازارهای مالی و نهادهای بین‌المللی را به‌شدت تضعیف کرد و بسیاری از کشورها را به‌سوی سیاست‌های انقباضی و تمرکز بر حل مشکلات داخلی سوق داد. پیامد این بحران فقط کاهش تجارت بین‌الملل نبود، بلکه افزایش شک و بدبینی نسبت به روند جهانی شدن در میان عموم مردم را نیز در پی داشت. سرمایه‌گذاری خارجی کاهش یافت، جریان‌های مالی محدودتر شد و برخی کشورها به دنبال افزایش نظارت‌های مالی و بازتنظیم سیاست‌های خود در جهت تقویت بازار داخلی رفتند. جیمز این بحران را نمونه نوعی «بحران بد» می‌بیند که بر خلاف بحران‌های عرضه‌محور، به انقباض و عقب‌نشینی در روابط اقتصادی جهانی منجر شد و نشان داد که توجه نکردن به تعادل‌های ساختاری می‌تواند نتایج مخربی نه‌فقط برای اقتصادهای ملی، بلکه برای کل نظام جهانی داشته باشد.

آخرین بحرانی که جیمز در کتاب خود به آن می‌پردازد، بحران ناشی از همه‌گیری کووید ۱۹ است. این بحران، برخلاف بحران‌های قبلی، ترکیبی از شوک‌های عرضه و تقاضا را نمایان کرد و نشان داد که چگونه وابستگی‌ها و پیوندهای جهانی می‌توانند در شرایط بحرانی هم آسیب‌پذیر و هم فرصت‌ساز باشند. بسته شدن مرزها، اختلال در زنجیره‌های تامین جهانی و کاهش شدید تقاضا برای بسیاری از کالاها و خدمات، نشان داد که اقتصاد جهانی تا چه حد در هم تنیده است. بااین‌حال، واکنش به بحران نیز نشان داد که چگونه همکاری‌های بین‌المللی و سیاست‌های هماهنگ می‌توانند تا حدی از پیامدهای منفی بکاهند و حتی مسیرهایی برای بازسازی و نوآوری فراهم کنند. جیمز در این بخش تاکید می‌کند که بحران کووید ۱۹ نمایانگر چالش‌هایی است که فقط با راه‌حل‌هایی در سطح ملی و داخلی کشورها قابل‌حل نیستند و نیاز به همکاری‌های جهانی بیشتر دارد، اما این چالش‌ها درعین‌حال نشان‌دهنده پیچیدگی‌های جدیدی است که در نظم اقتصادی جهانی شکل گرفته‌اند. تحلیل جیمز از این هفت بحران نه‌صرفاً یک روایت تاریخی، بلکه چهارچوبی تحلیلی برای درک این است که چگونه بحران‌ها می‌توانند مسیر جهانی شدن را تغییر دهند. او با برجسته کردن نقش اندیشمندان و نظریه‌پردازان اقتصادی مختلف، نشان می‌دهد که بحران‌ها چگونه بر تفکر اقتصادی تاثیر گذاشته‌اند و برعکس، اینکه چگونه ایده‌ها و نظریه‌ها نیز بر طرز واکنش به بحران‌ها تاثیرگذار بوده‌اند. این تعامل میان تفکر و عمل اقتصادی، یکی از مهم‌ترین جنبه‌های فهم بحران‌هاست که جیمز آن را با ظرافت و عمیق بررسی می‌کند. از نظر ساختاری، کتاب «هفت سقوط» تلاش می‌کند مفهومی از بحران را مطرح کند که فراتر از تعریف‌های متعارف اقتصادی است. بحران برای جیمز یک حادثه با زمان تاثیرگذاری محدود نیست، بلکه یک فرآیند پیچیده است که شامل شوک‌های اقتصادی، واکنش‌های نهادی، تغییر در الگوهای فکری و درنهایت بازتعریف روابط بین‌المللی است. این نگاه تحلیلی، «هفت سقوط» را از کتاب‌های رایج درباره بحران‌های اقتصادی متمایز می‌کند و آن را به اثری تبدیل می‌کند که می‌کوشد ارتباط میان بحران، تفکر، سیاست و جهانی شدن را به‌طور سیستماتیک و تاریخی روشن کند.

درنهایت می‌توان گفت کتاب  «هفت سقوط» نه‌فقط تاریخ بحران‌های اقتصادی، بلکه تاریخ نوع بشر در مواجهه با عدم قطعیت، تلاطم و تغییر است. از این منظر، بحران‌ها به‌مثابه نقاطی دیده می‌شوند که نظم‌های قدیمی را به چالش می‌کشند و نظم‌های جدید را ممکن می‌کنند. جیمز با تحلیل دقیق و گسترده این هفت بحران، نشان می‌دهد که درک گذشته بحران‌ها فقط اگر به پیچیدگی‌های آنها و تعاملات میان اقتصاد، سیاست و جامعه توجه کنیم، می‌تواند ما را در مواجهه با بحران‌های آینده توانمندتر کند. اگر بخواهیم جمع‌بندی کنیم، «هفت سقوط» بیش از آنکه صرفاً یک تاریخ‌نگاری اقتصادی باشد، تفسیری عمیق از نقش بحران‌ها در شکل‌دهی به روندهای جهانی است. جیمز با دیدی گسترده و تحلیلی نشان می‌دهد که بحران‌ها نه پایان راه، بلکه آغاز مرحله‌ای جدید در تعامل میان اقتصادهای ملی و نظام جهانی هستند. امری که درک آن برای هر سیاست‌گذار، اقتصاددان و شهروند آگاه در دنیای امروز ضروری است. «هفت سقوط» همچنین می‌تواند به‌مثابه یک اثر تحلیلی در مورد وضعیت کنونی جهان نیز خوانده شود. جیمز نشان می‌دهد که جهانی شدن همیشه روندی خطی و یکنواخت نداشته است، بلکه همیشه مجموعه‌ای از پسرفت‌ها و پیشرفت‌ها بوده که هر یک با بحران‌هایی همراه بوده‌اند؛ بحران‌هایی که گاهی موجب فاصله‌گیری کشورها از بازارهای جهانی و گاهی باعث افزایش تعاملات فرامرزی شده‌اند. او در پایان نه نتیجه‌گیری ساده‌ای مطرح می‌کند، نه راه‌حلی دارد، بلکه خواننده را با یک چالش و این پرسش بزرگ رها می‌کند که چگونه از درس‌های بحران‌های گذشته می‌توان برای مواجهه با بحران‌های آتی بهره برد؛ بحران‌هایی که ممکن است از جنس تغییرات اقلیمی، تکنولوژیک یا سیاسی باشند. 

دراین پرونده بخوانید ...