اقتصاد سیاسی صلح
گفتوگو با مسعود نیلی درباره اثر تفاهمنامه اسلامآباد بر چشمانداز زندگی در ایران
محمد طاهری: از ابتدای وقوع انقلاب تا به امروز، نقاط عطف سیاسی مهمی وجود داشتهاند که بر روندهای اقتصاد ایران اثر گذاشتهاند. مقاطعی که اقتصاد ایران پس از آن، وارد مسیری متفاوت از گذشته شده است. انقلاب سال 1357، جنگ تحمیلی هشتساله، آغاز ریاستجمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، ورود محمود احمدینژاد به عرصه سیاسی، معاهده برجام، تنشهای سالهای اخیر در داخل همچون اتفاقات دیماه 1404 و دو جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران میتوانند همین نقاط عطفی باشند که اقتصاد ایران متأثر از آنها تغییر مسیر داده است. از نگاه اقتصاددانان، تفاهمنامه اسلامآباد-ژنو هم میتواند نقطه عطف اثرگذار دیگری بر اقتصاد ایران باشد. این موضوع را با مسعود نیلی، اقتصاددان و عضو شورای سیاستگذاری هفتهنامه «تجارت فردا» در میان گذاشتیم و بهطور مشخص میخواهیم بدانیم آیا اقتصاد ایران تحت تاثیر این تفاهمنامه میتواند مسیر درستی پیدا کند؟
♦♦♦
آقای دکتر یاد تحلیلهایی افتادم که در ابتدای سال ۱۴۰۴ در نشست هماندیشی برای اقتصاد ایران، درباره آینده مذاکرات ایران و آمریکا مطرح کردید. شما در نخستین نشست سال 1404، با بررسی سناریوهای مختلف، محتملترین نتیجه مذاکرات را رسیدن به توافق محدود در ناحیهای ناپایدار توصیف کردید. توافقی که به باور شما نمیتوانست برای مدت طولانی دوام بیاورد و درنهایت به یکی از دو مسیر منتهی میشد: یا حرکت به سمت توافق جامع و پایدار، یا فروپاشی توافق و درگیری نظامی که متاسفانه مسیر دوم اتفاق افتاد. مسیر اول، یک سال بعد از آن صحبتها، در شرف آغاز است. با توجه به توصیف دقیق صحنه مذاکرات 1404، لطفاً صحنه 1405 را هم برایمان شرح دهید. پرسش مهم این است که آیا میتوان تفاهمنامه اسلامآباد-ژنو را در همان چهارچوب تحلیلی ارزیابی کرد؟ آیا این تفاهمنامه، توافق پایدار و آغازگر مسیری جدید است؟ یا آن را باید نوعی توافق محدود در ناحیه ناپایدار تلقی کرد که سرنوشت نهایی آن، حرکت به سمت توافق جامعتر یا بازگشت به چرخه تنش و بیثباتی است؟
این پرسش، بسیار مهم و چهبسا برای آینده ایران حیاتی است. همه ما در ماههای گذشته درگیر تبعات جنگ تحمیلی بودیم، شرایط پراضطرابی را پشت سر گذاشتیم و ذهن همه ما درگیر همین پرسش شماست که پایان این ماجرا چیست و توافق به کجا میانجامد؟ باید بدانیم ایران بهعنوان کشوری که چالشهای زیادی را از نظر تاریخی پشت سر گذاشته، بعد از پایان جنگ و توافق احتمالی چه شرایطی پیدا میکند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسش پاسخ دهیم، باید ببینیم عواملی که در شکلگیری این تفاهمنامه موثر بودند، کدامند و با نگاه به تحولات محتمل این عوامل، به این بحث بپردازیم که گامهایی که به سمت توافق احتمالی برداشته میشود، در جهت همگرایی، مثبت و خوب جلو میروند یا اینکه خدای ناکرده ممکن است مشکلاتی بهوجود بیاید. ناچارم برای تعمیق بحث، مروری بر اتفاقات گذشته داشته باشم. اتفاقات از 9 اسفند 1404 با حمله ناجوانمردانه آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد. بهنظر میرسد در ابتدا استراتژی و تحلیل آمریکاییها و اسرائیلیها مبتنیبر این بود که اگر مقامات ارشد کشورمان را ترور و زیرساختهای نظامی، امنیتی و انتظامی را تخریب کنند، با توجه به تحلیلی که از میزان نارضایتیها در داخل، بعد از حوادث تلخ 18 و 19 دی سال گذشته داشتند، مردم به خیابانها میآیند و تغییرات سیاسی بزرگ در ایران رخ میدهد. تصورشان این بود که این کار چندان زمانبر نیست و در بازه زمانی چهار تا شش هفته به نتیجه میرسند. اگرچه مقامهای ارشد در کشورمان و فرماندهان نظامی ترور شدند و به مراکز نظامی، امنیتی و انتظامی آسیب جدی وارد شد، اما در سمت مقابل، چهار رویداد باعث شد تمامی این پیشفرضها درباره ایران عوض شود و مسیر جدیدی پیشرو قرار گیرد. نخست اینکه متوجه شدند توان نظامی ایران با وجود اینکه بهشدت آسیب دیده، اما قابلیتهای اصلی خود را حفظ کرده است. یعنی در حوزه توان موشکی و پهپادی، قدرت آفندی ایران همچنان فعال باقی ماند. دومین رویداد این بود که جنگ به کشورهای حوزه خلیج فارس هم کشیده شد که نتیجه آن، افزایش هزینه جنگ برای طرفهای مقابل بود. دامنه درگیریها گسترش پیدا کرد و آنها را به فکر انداخت که در شرایط جدید چه رویکردی باید در پیش گیرند. سومین رخداد این بود که تنگه هرمز بسته شد. این اتفاق دامنه اثر جهانی داشت و مستقیماً بازار انرژی دنیا را تحت تاثیر قرار داد. کشورهای مختلف اروپایی، ژاپن، چین، کره جنوبی و کشورهای حاشیه خلیج فارس هم به دایره آسیبدیدگان جنگ وارد شدند. علاوه بر اینها، آن پیشفرضی که درباره مردم داشتند اتفاق نیفتاد. یعنی برخلاف تصور آنها فضای داخلی به سمت اعتراض حرکت نکرد. آمریکا در مواجهه با شرایط جدید، دو اقدام را در دستور کار قرار داد. نخست، در برابر تنگه هرمز، اقدام به محاصره دریایی ایران کرد که تجارت خارجی ایران را از مسیر آبی، کاملاً تحت تاثیر قرار دهد. دوم، پس از آسیب وارد کردن به زیرساختهای نظامی، امنیتی و انتظامی، گزینه حمله به زیرساختهای اقتصادی، انرژی (نیروگاهها)، صنعتی و حملونقل (پلها) را در دستور کار خود قرار داد. این کار بهصورت محدود و با حمله به تاسیسات برق عسلویه یا شرکتهای فولادی و پتروشیمی آغاز شد. اما زمانیکه بحث آسیب رساندن به زیرساختهای اقتصادی کشورمان مطرح شد، ایران هم اعلام کرد در برابر این اقدام، به کل زیرساختهای منطقه آسیب وارد میکند. بعد از این اتفاق بود که شرایط معادله عوض شد و در موقعیتی قرار گرفت که فاز جنگ میتوانست بسیار فاجعهآمیزتر شود. بهدلیل اینکه کشورهای حاشیه خلیج فارس و منطقه بهشدت به منابع آب و انرژی وابستهاند و موقعیت مکانی زیرساختها در این کشورها بهنحوی است که میتوانست در معرض آسیبهای جدی قرار گیرد. این شرایط باعث شد زیرمجموعهای از کشورهای حاشیه خلیج فارس و همسایگان که ممکن بود از ادامه جنگ آسیب ببینند، بهصورت جدی در نقش میانجی ظاهر شدند و سعی کردند فضا را به سمتی ببرند که مانع از این اتفاقات شوند. درواقع تنها گزینه آمریکاییها حمله به زیرساختها بود که پیامدهای آن میتوانست بسیار ویرانگر باشد و با فجایع انسانی همراه شود. همه این اتفاقات باعث شد آمریکا عملاً در بنبست قرار گیرد، زیرا برای رسیدن به این اهداف، ناگزیر باید نیروی زمینی اعزام میکرد. این در حالی بود که اساساً ترامپ از ابتدا مایل نبود زمان زیادی برای جنگ با ایران صرف کند. چون چالش اصلی آمریکا اساساً چین است و اگر این اتفاق میافتاد، چالشها و تبعات آن برای آمریکا بسیار سنگین بود و میتوانست تمامی سیاستگذاریها در دوران ریاستجمهوری ترامپ را تحتالشعاع قرار دهد. ضمن آنکه آمریکا تجربههای فرسایشی و پرهزینه حمله به عراق و افغانستان را از یاد نبرده و بعد از آن تجربههای تلخ، تصمیم گرفته در این مسیر حرکت نکند. اگر هم تصمیم به آسیب رساندن به زیرساختها را عملی میکرد، دامنه جنگ بسیار فراتر میرفت و شرایط پیچیده میشد، چون با واکنش متقابل ایران روبهرو میشد. اگر هم کاری انجام نمیداد و محاصره دریایی ادامه پیدا میکرد، عملاً تنگه هرمز از سوی ایران مسدود باقی میماند و بازار انرژی جهان تحت تاثیر قرار میگرفت. در آمریکا قیمت بنزین بسیار تحتالشعاع این قضیه قرار گرفته است و بقیه کشورهای جهان نیز در زمینه تامین انرژی با چالش جدی مواجهاند. به همین دلیل تنها راهحل خروج از این بنبست، رفتن به سمت آتشبس و پس از آن، مصالحه بود. البته خروج از این وضع و اعلام مصالحه، نیازمند این بود که آمریکا و بهویژه ترامپ، به دنیا و افکار عمومی کشورش اعلام کند که در جنگ دستاوردهایی داشته است. محور اصلی اختلافات، مسئله هستهای ایران بود و دو طرف باید به سمتی میرفتند که نشان دهند به سمت مصالحه برای رفع اختلافات گام برمیدارند. آمریکا باید ایران را برای این کار متقاعد میکرد. بنابراین با گذشت زمان و طولانی شدن مدت آتشبس بعد از جنگ تحمیلی چهلروزه، هم آمریکا آمادگی پیدا کرد که بخواهد با ایران مذاکره کند و هم ایران به این نتیجه رسید که با توجه به شرایط کنونی میتواند دعوت به مصالحه را بپذیرد. مصالحهای از سوی ایران میتوانست صورت پذیرد که نشانهای از شکست در آن وجود نداشته باشد. بعد از آن بود که دو طرف ماجرا (آمریکا و ایران)، توانستند بر سر آغاز مذاکره به توافق برسند. فعلاً بحث اسرائیل را مطرح نمیکنم، چراکه در ادامه به آن میپردازم. درنهایت، دو طرف مناقشه، دو ابزار و دو هدف از جنگ داشتند که این ابزارها و اهداف بر هم منطبق شدند. مسئلهای که برای ایران هدف بود، برای آمریکا ابزار بود و برعکس، آنچه برای ایران ابزار بود، برای آمریکا به هدف تبدیل شد. اولین مورد، بحث تنگه هرمز در برابر محاصره دریایی آمریکا بود. آمریکا با محاصره دریایی میخواست ایران را وادار کند که تنگه هرمز را بگشاید. در این طرف هم، باز شدن تنگه هرمز برای ایران، ابزاری بود تا هدف خاتمه جنگ و رفع محاصره را محقق کند. دومین مورد هم مسئله برنامه هستهای کشورمان در برابر رفع تحریمها بود. در این مورد اخیر، دو طرف به این نتیجه رسیدند که درباره مسائل هستهای و برداشتن تحریمها در مرحله دوم گفتوگو کنند. مسئله تحریمها و برنامه صلحآمیز هستهای چون سابقه طولانی داشت و جنبه حیثیتی در داخل پیدا کرده بود، پیچیدگیهای زیادی داشت. بنابراین رسیدگی به اختلافنظرها در دو مرحله زمانبندی شد. مرحله نخست، بازگشایی تنگه هرمز در ازای رفع محاصره دریایی و مرحله دوم که زمان بیشتری نیاز داشت، موضوع رفع ابهامات هستهای ایران در برابر رفع تحریمها. در هر حال، اینکه جزئیات به چه نحوی است و مذاکرات چگونه پیش خواهد رفت، ابهامات زیادی دارد. در ادامه باید ببینیم که شرایط به چه نحوی پیش میرود و 29 خرداد سال 1405 (روز امضای توافق صلح ایران و آمریکا در ژنو) تا چه اندازه میتواند به نقطه عطفی در تاریخ معاصر کشورمان تبدیل شود. این تاریخ از آن جهت میتواند اهمیت داشته باشد که بدانیم تحولات به چه سمتی میرود و چه عواملی میتواند موجب تقویت یا تضعیف مسیر پیشرو شود. برخی، تحلیلهای بدبینانهای ارائه میدهند و مدعیاند آمریکا بعد از جام جهانی (29 تیر سال 1405) دوباره حملات را شروع میکند. اما به نظرم اتفاقات بعدی بستگی به این دارد که آیا میتوانیم از موازنه منفی به سمت موازنه مثبت برویم؟ آیا میتوانیم در مسیری حرکت کنیم که اشتراک منافع ایجاد کنیم؟ پرسش دیگر هم این است که آیا کشورهای حاشیه خلیج فارس از این توافق استقبال میکنند یا در جهت شکست آن، اختلال ایجاد میکنند؟ به نظرم این کشورها اکنون، از اینکه تنش جنگی میان ایران و آمریکا حل شود، استقبال میکنند. حتی اروپا و چین هم از کاهش تنش و رفع اختلافات میان ایران و آمریکا استقبال میکنند. بهنحوی استقبال گستردهای در جهان برای کاهش اختلافات میان ایران و آمریکا شکل گرفته است. اما در شرایط کنونی دو چالش جدی وجود دارد. نخست مسئله اسرائیل است. اسرائیل اهداف دیگری را دنبال میکند و از ابتدا هدفش این بود که تغییرات بزرگ سیاسی در داخل رخ دهد که این اتفاق رخ نداد. در نتیجه اسرائیل میتواند در نقش اخلالگر ظاهر شود. متاسفانه این کشور ابزارهای زیادی هم در اختیار دارد که ممکن است بتواند توافق میان ایران و آمریکا را بر هم بزند. چالش دوم و نگرانی بزرگ مربوط به مسائل داخلی خودمان است. در همین روزهایی که بحث توافق مطرح شده، مشاهده میکنیم، گرایشی در داخل وجود دارد که بهطور جدی مخالف توافق است. یک نگاه، رسالت اصلی نظام جمهوری اسلامی را مبارزه و تجلی جدی آن را در جنگ میداند. از منظر این نگاه، درجه موفقیت نظام را میتوان از طریق میزان مقابله و ایستادگی نظامی آن در برابر دشمنان اندازهگیری کرد. این نگاه، فشار اقتصادی ناشی از رویکرد یادشده را فرعی و کماهمیت قلمداد میکند. نگاه دیگر، صلح را لازمه بهبود پایدار شرایط اقتصادی و رفاهی مردم میداند. نگاه اول، نهادی ناآرام دارد و از ثبات و آرامش گریزان است. اما نگاه دوم، صلح و ثبات و آرامش را ضروری میداند. البته باید توجه داشته باشیم که صلح لزوماً به معنای دوستی و رفاقت نیست. اساساً، دوستی و رفاقت در عرصه بینالمللی ملاک نیست. صلح اصلاً وقتی مطرح میشود که جنگی در گرفته بوده است. جنگ نمیتواند همیشگی باشد و باید روزی به اتمام برسد. اتمام جنگ خواه ناخواه خود را در قالب صلح نمایان میکند. بنابراین صلح بههیچ وجه بهمعنای طرح دوستی با دشمن نیست. آمریکا صدمات و خسارتهای زیادی به ایران وارد کرد، آسیبهای بسیار جدی عاطفی، معنوی و مادی به مردم ما وارد کرده است. ما میتوانیم ملاک انتخاب مسیر بعدی را در این زمینه، احساساتمان قرار دهیم و در مقابل، میتوانیم به آینده این سرزمین و مردم آن فکر کنیم و تصمیمی دیگر بگیریم. مسلماً، شکلگیری صلح از این مسیر، نیازمند بلوغ بالای سیاسی و اجتماعی است. درک این مسئله که کسی به کشور حمله کند و زیرساختهای آن را تخریب و رهبرانش را ترور کند و بعد با همان دشمن دور یک میز بنشینی و مذاکره کنی، نیاز به سطح بالایی از بلوغ دارد. فرهنگ ما روی این مسئله با این وسعت، نهتنها تمرین نکرده، بلکه برعکس، همواره در جهت خلاف آن، تبلیغ کرده است. به همین دلیل است که تفکری در کشور ما، اصالت را به مبارزه و جنگ میدهد. ارزیابی این طیف فکری این است که تاکنون بسیار خوب عمل کردیم و باید بعد از این هم، با همان روند جنگ را ادامه دهیم. در نقطه مقابل این گرایش، رویکرد واقعبینانهای وجود دارد که در متن جامعه است و ممکن است چندان امکان بروز نداشته باشد، اما مشاهده میکنیم که در عرصه تصمیمگیری هم، مسیر خودش را پیدا کرده است. به باورم همین مسئله، اتفاق بسیار بزرگ و نادری است که در ساختار تصمیمگیری کشورمان شکل گرفته و البته نمیدانم به چه میزان تداوم داشته باشد. اما فعلاً به نظر میرسد که قرار است توافق با این چهارچوب دنبال شود.
شرایط امروز ایران با جنگ هشتساله با عراق و پذیرش قطعنامه 598 تا حد زیادی متفاوت است و آنچه در شرایط کنونی در حال رخ دادن است، در حیات 47ساله کشور تجربه نشده است. برخلاف دفعات قبل، اینبار رویکرد واقعبینانهای که شکل گرفته، در حاشیه قرار ندارد و جریان آن در دست افرادی است که جزو تصمیمگیرندگان اصلی ساختار سیاسیاند. همه ما به خاطر داریم که در معاهده برجام، جدا از اینکه دونالد ترامپ از آن خارج شد و همه ساختار آن معاهده برهم ریخت، همین دو رویکرد در نظام تصمیمگیری وجود داشت. همان زمان هم برخی منتقد بودند که چرا مذاکره با آمریکا انجام شد و توافق پذیرفته شد. برخی هم نگاه واقعبینانهای داشتند و مذاکرات در آن زمان را بسیار ضروری میدانستند. حتی درباره دستاوردهای برجام هم دو دیدگاه مقابل هم قرار گرفتند. البته از دیماه سال 1394 به بعد، بهتدریج آثار برجام در اقتصاد ایران با شاخصهایی همچون رشد اقتصادی و تکرقمی شدن متوسط تورم نمایان شد، اما همزمان اتفاق دیگری هم رخ داد و آن، کاهش شدید قیمت نفت بود که با دورههای قبل قابلمقایسه نبود. درآمدهای ارزی ناشی از نفت در سالهای 1391 و 1392 متاثر از تحریمها بهشدت کاهش یافته بود؛ بهطوریکه درآمدهای ارزی ناشی از صادرات نفت در سال 1391 نسبت به سال 1390 با کاهش 45درصدی مواجه شد که مشاهده کردیم، چه آشفتگیهای اقتصادی بهوجود آورد. حال خوب است توجه کنیم که در سال 1394 نسبت به سال 1393 به دلیل کاهش قیمت نفت (در مقابل کاهش مقدار صادرات در اثر تحریم) درآمدهای ارزی نفتی، با کاهش 43 تا 44درصدی مواجه شد که ملاحظه میکنید، شدت آن، کاملاً قابلمقایسه با شدت فشار تحریم بود. اگر در سال 1394 معاهده برجام امضا نشده بود و کاهش قیمت نفت به همین شکلی که اتفاق افتاد میبود، اقتصاد ایران احتمالاً با بحران اقتصادی بسیار بزرگی مواجه میشد. مخالفان برجام مدعی بودند آثار برجام در اقتصاد ایران و سفره معیشت دیده نمیشود، اما با بررسی درآمدهای ارزی آن زمان دولت مشخص میشود که اتفاقاً برجام مانع از بروز بحرانی بزرگ در اقتصاد ایران شد. یادمان باشد، در همان زمان نهتنها اقتصاد کشورهای روسیه و ونزوئلا با بحران مواجه شد بلکه اقتصاد ترکیه هم اگرچه به نفت وابسته نبود، اما بهطور غیرمستقیم از کاهش قیمت نفت متاثر شد. متوسط نرخ تورم نقطهبهنقطه در خرداد سال 1392، در ماهی که انتخابات ریاستجمهوری برگزار شد، به 42 درصد رسید و اقتصاد ایران از تورم زیر 20 درصد در دو سال قبل از آن، به محدوده بالای 40 درصد در آن سال رسید. به باورم اگر توافق برجام و کاهش انتظارات تورمی شکل نگرفته بود، اقتصاد ایران در آن زمان میتوانست تجربه برخی کشورها همچون ونزوئلا را از سر بگذراند.
بنابراین فارغ از اینکه اسرائیل چه رویکردی در برابر توافق احتمالی ایران و آمریکا دارد و چه اقدامهایی برای برهم زدن توافق انجام میدهد، میخواهم بحث را بیشتر به مسائل داخلی خودمان معطوف کنم. در عرصه سیاست داخلی، در شرایط آشفتهای بهسر میبریم. شاید بیراه نباشد اگر ادعا کنیم که بزرگترین نارسایی در نظام حکمرانی ما، بیسروسامانی و فقدان هرگونه چهارچوب و زیرساخت نهادی در سیاست داخلی است. فقط برای اینکه شاهدی از این ادعای خودم بیاورم، توجه شما را به این مشاهده جلب میکنم که، در اغلب سالهای پس از پیروزی انقلاب، همواره بخشی از افراد صاحبمنصب و مسئول در کشور، بخش دیگر از مسئولان و صاحبمنصبان را به سازشکاری، ضعف و بسیاری دیگر از این نوع صفات متهم کردهاند و جای نگرانی هم در این است که معمولاً، برندگان نهایی نیز، همین افراد بودهاند. الان هم، در فضای عمومی کشورمان عدهای، برخی را به سازشکاری و خیانت متهم میکنند. مصداق واضح آن، شعارهای تجمعات خیابانی علیه مذاکرهکنندگان در شبهای گذشته است. تصور میکنم پاشنهآشیل ما در مسائل داخلی، طرح این پرسش است که آیا میتوانیم به یک نظم سیاسی معطوف به رشد و توسعه کشور، دست پیدا کنیم یا خیر. بنابراین نقطه ضعف بنیادین در این شرایط، سیاست داخلی است.
همین فضای بدون چهارچوب و زیرساخت نهادی، باعث شده است که در اقتصاد تصمیمها، پوپولیستی باشد که نتیجه آن، تورم افسارگسیخته، چندنرخی شدن ارز و ناترازی انرژی است. بنابراین چالشهایمان به موضوع آشفتگی در عرصه سیاست داخلی برمیگردد که باید نظم بگیرد و در ریل جدید، تغییر مسیر بدهد که بتواند مسیر توسعه کشور را هموار کند. گفتمان داخل کشور باید گفتمان اقتصادی شود؛ باید بشود رفع فقر، رفع ناترازیها. اگر این اتفاق بیفتد و این گفتمان حاکم شود، سایر مشکلات اقتصادی جزو فرعیات میشود. به باورم نظام تصمیمگیری در شرایط کنونی نشانههایی را بروز میدهد که به سطحی از بلوغ رسیده که توانسته با بزرگترین دشمن خودش دور یک میز بنشیند و با او به توافق برسد. باید در داخل هم با همان الگو، نظم سیاسی جدیدی ایجاد کنیم که در جهت توسعه اقتصادی کشور باشد.
هر تغییر بزرگی در مناسبات ایران و آمریکا، علاوه بر فرصتهایی که ایجاد میکند، به بازتوزیع منافع نیز منجر میشود و طبیعتاً برندگان و بازندگانی خواهد داشت. به نظر شما، در صورت به توافق رسیدن ایران و آمریکا و پایداری صلح میان این دو کشور، برندگان و بازندگان چه کسانی یا چه گروههایی هستند؟ پرسش دوم این است که آیا آن گروه بازنده، توان برهم زدن صحنه را دارد؟
هر گروهی که نفعش در تداوم جنگ و درگیری باشد، طبیعتاً در نقطه مقابل توافق قرار میگیرد. هویت و وجود برخی افراد و گروهها در تندروی است که در عرصه سیاسی هم قابلمشاهده هستند. در صورت توافق احتمالی، دامنه بازی این گروه از نظر اقتصادی و مالی در کانالهای رسمی محدود میشود، درحالیکه در شرایط جنگی، وضعیت، معکوس است. این طیف میتوانند همان بازندگان توافق نام بگیرند. در نقطه مقابل، بخش زیادی از شهروندان در صورت توافق احتمالی میتوانند نفع زیادی ببرند. این طیف وسیعاند و میتوان از آنان بهعنوان برندگان توافق نام برد. اداره کشور مانند راندن کشتی است نه راندن دوچرخه. وقتی فرمان دوچرخه را میچرخانید، تغییر مسیر بهسرعت اتفاق میافتد. یعنی میان تغییر فرمان و تغییر مسیر هیچ شکاف یا فاصلهای نیست و بهسرعت این کار انجام میشود. درحالیکه راندن کشتی چنین نیست. وقتی کاپیتان کشتی، مانعی را از دور میبیند، برای اینکه از آن مانع دور شود، فرمان را میچرخاند، اما تغییر مسیر با تاخیر انجام میشود. اما برداشت جامعه معمولاً این است که تغییر فرمان اداره کشور بهسرعت دوچرخه باشد، ولی میان تغییر فرمان و تغییر مسیر همواره تاخیر زمانی وجود دارد. بعد از توافق احتمالی، ممکن است برخی از شهروندان زبان به گلایه بگشایند که این چه توافقی است که هیچ اتفاقی نیفتاده و بهتدریج برخی با سوءاستفاده از این وضع، ذهنها را به این سمت میبرند که توافق باعث بدتر شدن شرایط شده است. درحالیکه اینجا لازم است حداقل، به دو نکته مهم توجه کنیم. اول آنکه، این توافق در این مرحله و قبل از به نتیجه رسیدن مرحله دوم، دستاوردهایی بسیار بسیار محدود خواهد داشت. خاصیت اصلی آن، راهگشایی برای مذاکرات مرحله دوم و برداشته شدن اضطرابهای ناشی از خطرات درگیریهای نظامی است. ثانیاً، عملکرد اقتصاد کشور، شبیه به همان داستان کشتی، حداقل تا پایان سال جاری، عمدتاً تحت تاثیر پیامدهای شرایط جنگی خواهد بود. اینجاست که رابطه میان نظام سیاسی و مردم از نظر شکلگیری اعتماد، بسیار تعیینکننده خواهد بود. دستگاههای رسمی اطلاعرسانی و تبلیغی کشور اگر تعمداً به این دو نکته توجه نکنند و مسیری در خلاف جهت در پیش گیرند، نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاکنشان. زمانی، در نشست هماندیشی در سال 1403 که در ابتدای بحث به آن اشاره کردید، بحث بر سر این بود که ناترازیها چقدر اهمیت دارند و برای رفع آن چه میتوان کرد. آن زمان با وجودی که هنوز شرایط جنگی نبود و اتفاقی نیفتاده بود، باز هم با بحرانهای بزرگ مواجه بودیم. اکنون اقتصاد ایران در سال 1405، با همان بحرانها و ناترازیها در مقیاس وسیعتر مواجه است. بهنوعی زخمها عمیقتر شدهاند. یک نکته بسیار مهم به این شرایط اضافه شده است و آن هم تورم است. برای مثال، متوسط تورم نقطهبهنقطه در اردیبهشت 1404 (درست قبل از جنگ تحمیلی 12روزه) 7/38 درصد بود که این عدد در اردیبهشت 1405، حدود 9/83 درصد گزارش شد. فاصله تورم دهک اول با دهک دهم در اردیبهشت 1404، تنها دو واحد درصد بود (تورم دهک اول، 7/38 درصد و تورم دهک دوم، 6/37 درصد). در اردیبهشت 1405 متوسط تورم دهک اول، 5/91 درصد بود که با دهک دهم 5/13 واحد درصد فاصله داشت. متوسط تورم روستایی در اردیبهشت سال گذشته، نزدیک 3/40 درصد بود که همین عدد در اردیبهشت 1405، نزدیک 8/101 درصد بود. متوسط تورم کالا در اردیبهشت 1404 نیز 7/41 درصد بود که نسبت به متوسط تورم خدمات، تنها کمی بیشتر بود. این در حالی است که تورم کالا در اردیبهشت 1405 تقریباً به 4/119 درصد رسید. متوسط تورم در برخی استانهای کشور (کردستان، کرمانشاه، ایلام، لرستان و گلستان) در اردیبهشت 1405 سهرقمی بود. حال برای اینکه به اهمیت دو نکتهای که اشاره کردم پی ببرید، در حالت کاملاً غیرواقعبینانهای فرض کنید که پس از 29 خرداد که توافق امضا میشود، از ابتدای تیر، تا پایان سال جاری، هیچگونه رشدی در قیمتها نداشته باشیم. به این معنا که ما از خردادماه تا اسفند 1405، هیچگونه افزایش قیمتی نداشته باشیم. من این محاسبه را انجام دادهام. با همین فرض، متوسط تورم تا ماههای مهر و آبان از 60 درصد پایینتر نمیآید. در حالتی دیگر، اگر متوسط تورم از ماه تیر به بعد مانند سال گذشته باشد، در دیماه امسال، متوسط تورم بیش از 90 درصد است. ارز هم شرایط مشابهی دارد. درست است که نرخ ارز بهدلیل کاهش انتظارات مثبت ناشی از توافق احتمالی میان ایران و آمریکا پایین آمده، اما به دلیل جنگ و محاصره دریایی عملاً تقاضای تجاری ارز غیرفعال بوده که بعد از جنگ و رفع محاصره دریایی میتواند فعال شود. فعال شدن بهمعنای شکلگیری ایجاد تقاضاست که میتواند در تغییرات نرخ ارز تاثیر بگذارد. زمانی که جنگ ایران و عراق به پایان رسید هم بسیاری منتقد بودند که چرا نرخ ارز دارد بالا میرود. رویکردهای مخالف توافق با همین استدلال مدعی میشدند که تصمیم به پایان جنگ، تصمیم خوبی نبود و باید جنگ ادامه مییافت. پس از این توافق هم، از این دست انتقادها بسیار محتمل است. اما این بار، این کار کاملاً بازی با آتش است. بنابراین یک جریان خیلی قوی ممکن است در داخل شکل گیرد که میتواند مردم را به سمت خودش بکشاند، با این ادعا که ببینید توافق هم شد اما تغییری در وضع معیشت مردم نیفتاد و تورم هم بالاتر رفت. از طرف دیگر، شما وقتی با تورم حدود ۹۰درصدی مواجه هستید و بازار انرژی را به همین صورت پیش میبرید، باعث میشوید که همان بخش محدود از منابع بهدستآمده را هم صرف تامین مصرف بالای انرژی کنید. دوباره مشاهده مردم این میشود که بهبودی در وضعیتشان اتفاق نیفتاده. حالا اگر سراغ اصلاح قیمتهای انرژی بروید که دوباره گرفتار همان گروه مقابل میشوید که به نارضایتیها دامن میزنند در جهت بازگشت به جنگ. همه اینها در شرایطی مطرح میشود که مذاکرهکنندگان شما همچنان مشغول مذاکرات شکننده فاز دوم هستند. ملاحظه میکنید که تنظیم امور سیاسی داخلی و چگونگی رابطه حکومت و مردم فوقالعاده حیاتی است. من در همان نشستهای هماندیشی سال 1403، مثلثی را ترسیم کردم که سه ضلع آن «ناترازی انرژی»، «سرمایه اجتماعی» و «تنشهای بینالمللی» بود. آن زمان مسئله تنشهای بینالمللی به شکل حاضر، اصلاً مطرح نبود. اما ضلع مهم در این مثلث، «سرمایه اجتماعی» بود و هنوز نیز هست. اگرچه مسئله ناترازیها بسیار مهم است، اما فوریترین مسئله در اقتصاد ایران، «سرمایه اجتماعی» است. سرمایه اجتماعی در داخل باید بهنحوی سامان پیدا کند که نظام حکمرانی بتواند برای جامعه چشماندازی «معتبر» و مثبت از آینده ترسیم کند و توضیح دهد که پایین آمدن تورم کنونی کار بسیار دشواری است و این بسیار آزاردهنده است چراکه اگر نتوانیم در جهت حل منازعات داخلی و خارجی اقدامات مثبتی انجام دهیم، تکرار تنشها محتمل خواهد بود.
آقای دکتر، خبر خوب این است که نظام حکمرانی، تصمیم بسیار سخت را گرفته است. شاید به همین دلیل، تصمیمهای اقتصادی آسانتر باشد. اگرچه قطعاً کار در فرآیند اجرا آسان نیست، اما همین تصمیم نظام حکمرانی میتواند شرایط را تا حدودی هموار کند. نکته دیگر اینکه ما تجربه برجام را هم داریم. در آن زمان، در سیاست خارجی تنشزدایی در پیش گرفته شد و در داخل هم سیاست مدارا به اجرا درآمد. انتظارات به میزان زیادی تعدیل شد و متوسط تورم حتی در مقطعی تکرقمی هم شد. با برآیند این گزارهها و فرض اینکه توافق ایران و آمریکا ممکن است نهایی و پایدار شود، به نظرتان ممکن است دوباره همین وضع را در اقتصاد ایران تجربه کنیم؟
نحوه حلوفصل مسئله اصلی سیاست خارجی، که با ظرافتهایی هم همراه بود، نشانههایی از بلوغ سیاسی-اجتماعی است که مدیریت سیاسی از خودش نشان داده است و به باورم همین مسئله، دستاوردهای مثبتی به همراه دارد. اگر وضع کنونی را ارزیابی کنیم، تصمیم فعلی مبنیبر تنشزدایی در سیاست خارجی، بهعنوان نقطه مثبت در نظام حکمرانی دیده میشود. هرچند همانطور که توضیح دادم، این شرایط هم از داخل هم از خارج، بسیار شکننده است. ازاینرو همین نقطه باید به خط تبدیل شود و تداوم پیدا کند، بهنحوی که بلوغ شکلگرفته تثبیت شود و به سمت مسائل دیگر هم تسری یابد. هرچند هنوز هیچچیز قطعی بهنظر نمیرسد، اما میتوانیم به آن سمت حرکت کنیم. درست است که باید تحولاتی بزرگ در روابط خارجی ایجاد کنیم و اگر تحریمها برداشته شد به سمت بازسازی و نوسازی حرکت کنیم. برای خودمان شریکهایی در دنیا پیدا کنیم. از انزوای کنونی خارج شویم و روابط خارجی را توسعه بدهیم تا بتوانیم به موازات آن، در داخل همزمان اصلاحات اقتصادی را انجام بدهیم. اما همه اینها نیازمند آن است که حکومت بتواند اعتماد جامعه را در سه زمینه جلب کند. اول اینکه این باور را ایجاد کند که خواست اصلی و محوری او، حل مشکلات حاد اقتصادی جامعه است. پس ابتدا باید بباوراند، که «میخواهد». دوم آنکه بتواند نشان دهد که آنچه میخواهد را «میداند» که چگونه باید انجام دهد و آدرسهای اشتباه نمیدهد و بالاخره سوم آنکه، آنچه را که میداند، «میتواند» انجام داده و اجرا کند. پس حکومتی که میخواهد مردمش را به لحاظ همین معیارهای ساده و ملموس، یعنی رفاه، شادی و آرامش سعادتمند کند باید ابتدا این باور را همراه با الزامات آن، در جامعه ایجاد کند و این خیلی مهم است. برای آنکه به اینجا برسد لازم است به جامعه نزدیک شده و واقعیتهای آن را بپذیرد. همه این اتفاقات نیازمند آن است که بتوانیم در داخل، سامان سیاسی مناسبی ایجاد شود. هم در مسیر تنشزدایی با خارج حرکت کنیم و هم در داخل، سیاست مدارا را در پیش بگیریم. بلوغ مدیریتی در این شرایط میتواند خودش را نشان دهد. با این وصف، تداوم حیات ایران فارغ از هر مسئله دیگر، در گرو این است که در نظام حکمرانی نوسازی اساسی انجام شود. هرچند نمیخواهم بلندپروازانه فکر کنم که همهچیز بهیکباره میتواند تغییر کند و اتفاقات عجیبوغریب بیفتد، اما شرطهای حداقلی برای حرکت به سمت تغییرات مثبت در همین موارد است. اگر در سیاست خارجی مسیر مدارا و تنشزدایی را برگزیدهایم، در داخل نیز به مدارا نیاز داریم. باید صدای شهروندان و طیفهای مختلف فکری شنیده شود که محور اساسی مطالباتشان عبور از مشکلات است و این با انجام اصلاحات اقتصادی و مهار تورم، شدنی است. باید شرایطی ایجاد کنیم که بتوانیم زندگی کنیم. یادمان باشد که جامعه ایران به لحاظ روحی و روانی بسیار فرسوده شده و نیازمند احیای اعتماد و چشمانداز مثبت است. در داخل باید گفتمانی شکل گیرد که همه در کنار هم بتوانیم از مشکلات عبور کنیم. انتهای تمام این مباحث این است که زندگی مردم به یک زندگی نرمال تبدیل شود. تعارفی نداریم، اکنون در شرایط گذار تورمی به سر میبریم؛ در سالهای 1390 تا 1392 با سطح بالایی از تورم مواجه بودیم. بعد از آن از سال 1392 تا 1396 تا حدودی آرامش داشتیم، اما از سالهای 1397 تا 1404 سطح بالایی از تورم را تجربه کردیم. تجربه کشورهای دیگر نشان داده که میتوانیم بهراحتی وارد محدوده بالاتری از تورم شویم که دیگر کنترلش برایمان سخت باشد. در آن وضعیت، دیگر فرصتی برای پشیمانی نیست.
شاید لازم باشد با صراحت بیشتری به این پرسش پاسخ دهید. آقای دکتر در شرایطی که برخی از استانهای فقیرنشین و محروم ما با تورمهای سهرقمی مواجه هستند که قبلاً هرگز آن را تجربه نکردهاند، آیا ممکن است دوباره اسیر چرخه اعتراضهای اجتماعی شویم؟ چون این بار هم ممکن است تنش از سمت فرودستان جامعه باشد، نه از سمت طبقه متوسط که خواستههای دیگری داشتند.
بله، ممکن است. ببینید در دو سال قبل، متوسط تورم در دامنه 30 درصد قرار داشت و در فاصله تنها پنج ماه، به دامنه 40 تا 50 درصد رسید. بعد در عرض دو ماه، یعنی دی و بهمن، به محدوده 60 درصد و در دو ماه پس از آن (اسفند و فروردین) به کانال 70 درصد رسیدیم. و بعد از آن، در اردیبهشت 1405 نیز بازه 80 درصد را تجربه کردهایم. در مسیر خطرناکی قرار گرفتهایم. میخواهم بگویم ماندگاری تورم بالا هر بار کمتر میشود و به سمت تورمهای بالاتر میلغزد. از طرف دیگر، همین استانهای کردستان، کرمانشاه، ایلام و لرستان که بالاترین تورمها را داشتهاند، بالاترین نرخ بیکاری را هم داشتهاند. همسو با این اتفاقات، اعتراضها را هم در نظر بگیرید. به همین دلیل در شرایطی نیستیم که بخواهیم همین مسیر را ادامه بدهیم. با تورمهای بالا، دولت نمیتواند نیاز سوخت و انرژی شهروندان را تامین کند و دوباره ممکن است به تنشهای داخلی دامن زده شود. این را بپذیریم که داریم تاوان تصمیمات اشتباه گذشته را میدهیم و جز از طریق حکمرانی بهتر و برقرار کردن ارتباط متواضعانه با مردم، راه دیگری نداریم. جامعه باید به این باور برسد که نظام حکمرانی کشور بهصورت یکپارچه، تنها اولویتش حل مسائل مبتلابه اوست. تمامی تصمیمات باید در راستای جذب سرمایهگذاری، کاهش کسری بودجه، مهار تورم و رفع ناترازیها باشد. اینها همه چیزهایی است که برای جامعه دردناک است. این یک نقطه عطف متفاوت است با هرچه شما مطرح کردید و باید هم متفاوت باشد. نظام حکمرانی یک تصمیم بسیار سخت گرفته است، پس باید بپذیرد که چند تصمیم سخت دیگر هم بگیرد و هریک از این تصمیمات را برای جامعه توضیح بدهد. در غیر این صورت، این موج دوباره برمیگردد و بازگشت آن بد خواهد بود. امیدوارم این حس پیروزی که در جامعه وجود دارد خراب نشود و آن را خراب نکنیم.
دیدگاه تان را بنویسید