بازسازی عمرانی یا بازسازی حکمرانی
برای ترمیم خرابیهای جنگ از کجا شروع کنیم؟
سال ۱۴۰۴ با همه فرازوفرودهایش به پایان خود نزدیک میشود. سالی که میتوان آن را سال تضعیف و تخریب همه داراییهای کشور نامید. تخریب زیرساختها و ساختمانها، فقط بخشی از حوادث این سال نحس بود. اعتماد عمومی آسیب دید، سرمایه اجتماعی پودر شد و بنیانهای اقتصادی زیر فشار مجموعهای از بحرانهای داخلی و خارجی در هم شکست. جامعه ایران در سال ۱۴۰۴ با شوکهایی مواجه شد که دامنه آنها از اقتصاد فراتر رفت و درنهایت به درگیری و جنگی مخرب انجامید. این شوکها، فقط متغیرهای اقتصادی را تحت تاثیر قرار ندادند، بلکه زیست روزمره مردم، افق تصمیمگیری و حتی تصور جامعه از آینده را دستخوش تغییر کردند. به همین دلیل، فهم وقایع سال ۱۴۰۴ فقط با نگاه به یک متغیر یا یک رویداد ممکن نیست؛ این سال را باید در پیوند میان تحولات اجتماعی، ساختارهای اقتصادی و زمینههای تاریخی آن مطالعه کرد. اکنون که در آستانه ورود به سال 1405 قرار داریم، پرسشی جدی پیشروی جامعه و سیاستگذاران قرار دارد، آیا میتوان از دل این وضعیت پیچیده و دشوار، مسیری برای بازسازی و نوسازی ایران گشود؟ این پرسش صرفاً اقتصادی نیست، بلکه پرسشی درباره آینده حکمرانی، نحوه اداره کشور و ظرفیت جامعه برای عبور از بحران است.
ممکن است این تحلیل را زمانی بخوانید که جنگ پایان یافته است؛ شاید هم زمانی خواننده این سطور باشید که هنوز جنگ به پایان نرسیده باشد. البته هیچ جنگی همیشگی نیست و حتی اگر این جنگ هم ادامه پیدا کند، روزی زمان بازسازی خرابیها فرامیرسد. کشورها پس از دورههای تخریب ناشی از جنگ، ناگزیر وارد مرحلهای میشوند که در آن باید خرابیها را ترمیم کنند و زندگی اقتصادی و اجتماعی را دوباره سامان دهند. نمونه روشن آن در تاریخ معاصر، پایان جنگ ایران و عراق در تیرماه سال ۱۳۶۷ بود. زمانی که کشور پس از سالها جنگ تحمیلی، وارد مرحلهای شد که در ادبیات سیاسی آن دوره، «بازسازی» نام گرفت و تلاش شد زیرساختهای اقتصادی و عمرانی کشور دوباره احیا شود.
بااینحال اقتصاددانان معمولاً تاکید میکنند که جنگها، انقلابها و بحرانهای بزرگ، فقط اتفاقاتی پرهزینه و ویرانگر نیستند و میتوانند فرصتی برای بازنگری در رویههای غلط گذشته باشند. لحظههایی که کشورها فرصت پیدا میکنند در شیوه اداره کشور، سیاستگذاری اقتصاد، نحوه تنظیم روابط دولت و جامعه و ساختارهای تصمیمگیری خود تجدیدنظر کنند. بسیاری از اصلاحات مهم در کشورها، دقیقاً در دورههای پس از بحرانهای بزرگ شکل گرفتهاند؛ زمانی که هزینههای گذشته به اندازهای آشکار شده که جامعه و سیاستگذاران را به تغییر مسیر وادار کرده است. از این منظر، پرسش مهم این است که پایان جنگی که در اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد، چه معنایی برای آینده ایران خواهد داشت؟ آیا این پایان صرفاً بهمعنای آغاز بازسازی فیزیکی شهرها، راهها و ساختمانهای تخریبشده است یا میتواند نقطه شروعی برای اصلاح در شیوههای حکمرانی و سیاستگذاری نیز باشد؟
پاسخ به این پرسش تعیین میکند که نظام حکمرانی سیاسی پس از پایان جنگ به تنظیمات کارخانه و وضعیت پیش از بحران بازمیگردد یا از دل این تجربه دشوار، مسیری تازه برای نوسازی و اصلاحات اقتصادی میگشاید. با این مقدمه، بهنظر میرسد نظام جمهوری اسلامی برای بازسازی خرابیهای ناشی از جنگ و حوادث ماه دی، دو مسیر پیشرو دارد: یا بازسازی را از راهها، بیمارستانها، اماکن و ساختمانهای تخریبشده آغاز کند، یا فرصت را غنیمت شمرده و پیش از بازسازی عمرانی، نظام حکمرانی اقتصادی را بازسازی کند. بازسازی عمرانی هرچند ضروری است و بدون آن زندگی روزمره مردم به حالت عادی بازنمیگردد، اما تجربه بازسازی جنگ تحمیلی هشتساله نشان میدهد که اگر قواعد معیوب اقتصادی پیش از بازسازی زیرساختها اصلاح نشوند، همان مشکلاتی که در چند دهه گذشته وجود داشتند، دوباره و در آیندهای نزدیک، سر باز میکنند و اقتصاد را زمین میزنند.
ادبیات بازسازی
ادبیات بازسازی پس از جنگ در علوم سیاسی و اقتصاد توسعه، یکی از حوزههای مهم پژوهشی است که تلاش میکند توضیح دهد کشورها چگونه پس از دورههای تخریب گسترده، مسیر بازگشت به ثبات و رشد را طی میکنند. این ادبیات نشان میدهد که بازسازی صرفاً بهمعنای ساخت دوباره زیرساختهای تخریبشده نیست، بلکه فرآیندی پیچیده است که در آن، ساختارهای اقتصادی، نهادهای حکمرانی و روابط اجتماعی نیز باید بازتعریف شوند.
بازسازی عمرانی، معمولاً نخستین و حتی مهمترین تلاشی است که دولتها پس از پایان جنگ به آن رو میآورند، زیرا آثار آن سریعتر دیده میشود و بازگشت نسبی به زندگی عادی را تسهیل میکند. جادهها، شبکههای حملونقل، بیمارستانها و ساختمانهای عمومی برای عملکرد جامعه ضروری هستند و تداوم خرابی آنها به معنای اختلال مستقیم در زندگی مردم است. اما چنانکه اقتصاددانان شرح میدهند، بازسازی صرف زیرساختها اگر در بستری از ناترازیهای اقتصادی، بیثباتی سیاستی و ضعف در سازوکارهای تصمیمگیری انجام شود، نمیتواند تضمینکننده موفقیت در فرآیند بازسازی باشد. زیرساختها ممکن است دوباره ساخته شوند، اما اگر محیط اقتصادی و نهادی همچنان ناکارآمد باقی بماند، همان چرخههای تخریبکننده اقتصادی و اجتماعی ادامه خواهند یافت. از این منظر، بازسازی نظام حکمرانی میتواند به معنای اصلاح سازوکارهایی باشد که سیاستگذاری اقتصادی و اجتماعی را شکل میدهند. این بازسازی لزوماً به معنای تغییرات ناگهانی و گسترده نیست، بلکه بیشتر به معنای ترسیم مسیر درست، تقویت کارایی سازوکارهای اقتصادی، افزایش شفافیت در تصمیمگیریها، بهبود هماهنگی میان دستگاههای اجرایی و ایجاد سازوکارهای پاسخگوتر در اداره کشور است. چنانکه محسن جلالپور شرح میدهد، حکمرانی کارآمد میتواند به معنای آن باشد که سیاستهای اقتصادی بر اساس دادهها و تحلیلهای دقیق اتخاذ شوند، اولویتهای توسعه روشنتر تعریف شوند و منابع عمومی با کارایی بیشتری تخصیص پیدا کنند. در چنین چهارچوبی، بازسازی حکمرانی میتواند به بهبود رابطه میان دولت، جامعه و بخش خصوصی نیز کمک کند. بسیاری از اقتصاددانان معتقدند که یکی از عوامل مهم رشد پایدار اقتصاد، وجود اعتماد متقابل میان این سه حوزه است. مادامی که فعالان اقتصادی به ثبات سیاستها و شفافیت تصمیمگیریها اطمینان داشته باشند، تمایل بیشتری برای سرمایهگذاری و مشارکت در پروژههای بازسازی پیدا میکنند. به همین دلیل، اصلاحات در نظام حکمرانی میتواند زمینه را برای نقشآفرینی گستردهتر بخش خصوصی در بازسازی اقتصادی فراهم کند.
از سوی دیگر، بازسازی حکمرانی میتواند به معنای توجه بیشتر به سرمایه انسانی و اجتماعی نیز باشد. بحرانها اغلب، اعتماد عمومی و سرمایه اجتماعی را تضعیف میکنند و اگر این مسئله مورد توجه قرار نگیرد، حتی پروژههای عمرانی بزرگ نیز نمیتوانند بهتنهایی مسیر توسعه را هموار کنند. تقویت گفتوگو میان نهادهای حکمرانی و جامعه، افزایش شفافیت در اطلاعرسانی و مشارکت دادن نخبگان و کارشناسان در فرآیندهای تصمیمگیری، میتواند به ترمیم این سرمایه اجتماعی کمک کند.
البته بازسازی عمرانی و بازسازی اقتصادی الزاماً دو مسیر جداگانه نیستند و میتوانند همزمان پیش بروند، اما تفاوت اصلی در این است که کدامیک بهعنوان نقطه آغاز در نظر گرفته شود. اگر بازسازی، صرفاً به پروژههای عمرانی محدود بماند، ممکن است نتیجه آن، فقط بازگشت به همان شرایط پیش از بحران یا بازگشت به تنظیمات کارخانه حکومت باشد. اما اگر بازسازی قواعد حکمرانی بهعنوان بخشی از پاسخ به بحران در نظر گرفته شود، این امکان وجود دارد که اقتصاد و جامعه نهفقط به وضعیت پیشین بازگردند، بلکه در مسیری پایدارتر و کارآمدتر قرار گیرند. به همین دلیل اقتصاددانان معتقدند شرایط پس از بحران، بیش از آنکه صرفاً زمان بازسازی ساختمانها باشد، میتواند فرصتی برای بازسازی شیوه اداره کشور نیز باشد.
مرور تجربههای تاریخی نشان میدهد که بازسازی یک کشور پس از جنگ، مسیری ساده و کوتاه نیست و موفقیت یا شکست آن تا حد زیادی به نوع تصمیمها و الگوی سرمایهگذاری بستگی دارد. کشورهایی که توانستهاند از دل ویرانی به رشد و ثبات برسند، معمولاً فقط به بازسازی فیزیکی بسنده نکردهاند، بلکه همزمان به اصلاح اقتصاد، بازسازی نهادها و بهبود قواعد حکمرانی توجه کردهاند. نگاه به چند نمونه تاریخی میتواند تصویر روشنتری از این مسیر پیچیده پیشروی ما بگذارد و نشان دهد چه چیزهایی کارساز بودهاند و کدام اشتباهات هزینههای سنگینی به همراه داشته است. یکی از شناختهشدهترین نمونههای موفق، آلمان پس از جنگ جهانی دوم است. این کشور پس از جنگ تقریباً ویران شده بود؛ شهرها تخریب شده بودند، صنعت از کار افتاده بود و مردم با فقر و کمبود شدید مواجه بودند. بااینحال، آلمان توانست در مدت نسبتاً کوتاهی مسیر بازسازی را با موفقیت طی کند. یکی از عوامل کلیدی در این مسیر، «برنامه مارشال» بود که از طریق آن، کمکهای مالی و فنی قابلتوجهی از سوی آمریکا به کشورهای اروپایی، از جمله آلمان، ارائه شد. اما نکته مهم این است که این کمکها صرفاً برای مصرف کوتاهمدت هزینه نشدند، بلکه بهطور هدفمند در بازسازی زیرساختها، احیای صنایع و تقویت تولید به کار رفتند. دولت آلمان، همزمان اصلاحات اقتصادی انجام داد، فضای نسبتاً شفافی برای فعالیت اقتصادی ایجاد کرد و اجازه داد بخش خصوصی نقش فعالی در بازسازی داشته باشد. نتیجه این ترکیب، رشد سریع اقتصاد و شکلگیری «معجزه اقتصادی آلمان» نام گرفت.
ژاپن نیز پس از جنگ جهانی دوم با وضعیتی مشابه روبهرو بود. این کشور نهفقط از نظر زیرساختی آسیب دیده بود، بلکه با بحران عمیق اجتماعی و اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد. مسیر بازسازی ژاپن بر پایه تمرکز بر صنعت، فناوری و آموزش شکل گرفت. دولت ژاپن با حمایت خارجی، بهویژه از سوی آمریکا، سیاستهایی را دنبال کرد که هدف آنها نوسازی صنایع، افزایش بهرهوری و سرمایهگذاری در نیروی انسانی بود. آموزش، مهارتآموزی و انتقال فناوری نقش مهمی در این فرآیند داشت. ژاپن نشان داد که بازسازی موفق فقط به منابع مالی نیاز ندارد، بلکه به برنامهای نیاز دارد که آیندهنگر باشد و بر توانمندسازی مردم تمرکز کند. در مقابل، تجربه کشورهایی مانند لبنان یا عراق نشان میدهد که بازسازی بدون شفافیت و مدیریت مناسب میتواند به نتایج ناامیدکننده منجر شود. در این کشورها، اگرچه منابع مالی قابلتوجهی برای بازسازی اختصاص داده شد، اما ضعف سیاستگذاری، فساد، نبود برنامه بلندمدت و بیثباتی سیاسی باعث شد که بخش بزرگی از این منابع از بین برود. پروژههایی آغاز شدند که نیمهتمام ماندند یا تاثیر پایداری بر اقتصاد و زندگی مردم نگذاشتند. در چنین شرایطی، سرمایهگذاری بهجای آنکه موتور رشد باشد، گاهی به منبع نارضایتی اجتماعی تبدیل شد. این تجربهها نشان میدهد که بازسازی پس از جنگ، نیازمند ترکیبی از کمکهای خارجی و سرمایهگذاری داخلی، همراه با برنامهریزی بلندمدت و نهادهای کارآمد است. منابع مالی بهتنهایی کافی نیست و آنچه اهمیت دارد، نحوه استفاده از منابع، ایجاد اعتماد، شفافیت و تمرکز بر آیندهای است که بتواند اقتصاد و جامعه را بهطور پایدار بازسازی کند. از سوی دیگر، بازسازی یک کشور جنگزده بدون سرمایهگذاری عملاً امکانپذیر نیست، اما سرمایهگذاری، خود شکلها و الگوهای متفاوتی دارد که هر کدام نقش خاصی در این فرآیند ایفا میکنند. تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که هیچ الگوی واحدی بهتنهایی کافی نیست و معمولاً ترکیبی از سرمایهگذاری دولتی، خصوصی و الگوهای مشترک میتواند مسیر بازسازی را هموارتر کند. فهم ساده این الگوها کمک میکند که بدانیم چرا بازسازی فقط به منابع بیشتر نیاز ندارد، بلکه به شیوه درست هزینهکرد منابع وابسته است. نخستین و رایجترین الگو، سرمایهگذاری عمومی یا دولتی است. در این الگو، دولت نقش اصلی را در تامین مالی و اجرای پروژهها بر عهده دارد و معمولاً از کمکهای بینالمللی، وامها یا بودجه عمومی استفاده میکند. تمرکز این نوع سرمایهگذاری بیشتر بر زیرساختهای عمرانی است. یعنی همان نیازهایی که بدون آنها اقتصاد و زندگی روزمره مردم نمیتواند به حالت عادی بازگردد. بازسازی جادهها و پلها، شبکه آب و برق، نیروگاهها، بیمارستانها و مدارس، از جمله نمونههای روشن این رویکرد است. مزیت اصلی سرمایهگذاری دولتی این است که میتواند سریع و هدفمند به نیازهای فوری پاسخ دهد، بهویژه در شرایطی که بخش خصوصی هنوز حاضر نیست ریسکهای بالا را بپذیرد. اما درعینحال، اگر این سرمایهگذاریها با شفافیت و نظارت همراه نباشند، ممکن است با اتلاف منابع، فساد یا پروژههای ناکارآمد مواجه شوند.
در مقابل، سرمایهگذاری خصوصی نقش مهمی در بازگرداندن پویایی به اقتصاد ایفا میکند. در این الگو، شرکتها و سرمایهگذاران داخلی و خارجی با هدف کسب سود وارد بخشهای مختلف اقتصاد میشوند. راهاندازی کارخانهها، سرمایهگذاری در صنعت، خدمات، گردشگری، فناوری اطلاعات و حتی کشاورزی مدرن، نمونههایی از این نوع سرمایهگذاری هستند. مزیت اصلی سرمایهگذاری خصوصی این است که معمولاً کارآمدتر است، نوآوری به همراه میآورد و اشتغال پایدار ایجاد میکند. بااینحال، در یک کشور جنگزده، ریسکهای امنیتی، بیثباتی سیاسی و ضعف قوانین میتواند سرمایهگذاران را محتاط کند. به همین دلیل، نقش دولت در ایجاد امنیت، ثبات و قوانین شفاف برای حمایت از سرمایهگذاران خصوصی بسیار تعیینکننده است. میان این دو، الگوی سرمایهگذاری ترکیبی یا مشارکت دولت و بخش خصوصی قرار دارد که به آن مشارکت عمومی-خصوصی گفته میشود. در این الگو، دولت و شرکتهای خصوصی با هم در اجرای پروژهها همکاری میکنند. دولت معمولاً بخشی از ریسک را میپذیرد یا تضمینهایی ارائه میدهد و بخش خصوصی سرمایه، تخصص و مدیریت پروژه را تامین میکند. پروژههای حملونقل، انرژی، ساخت فرودگاهها یا شبکههای بزرگ خدماتی، ازجمله حوزههایی هستند که این مدل در آنها کاربرد زیادی دارد. مزیت این روش، ترکیب قدرت مالی و حمایتی دولت با کارآمدی و تجربه بخش خصوصی است، اما موفقیت آن به قراردادهای شفاف و تقسیم مسئولیت روشن بستگی دارد.
از سوی دیگر در بازسازی یک کشور جنگزده، کمکهای بینالمللی و نقش نهادهای مالی جهانی نیز اهمیت ویژهای دارند، بهویژه زمانی که دولت با کمبود منابع مالی و فشارهای شدید اقتصادی روبهروست. نهادهایی مانند بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول، اتحادیه اروپا و همچنین دولتهای کمککننده، هرکدام نقشی متفاوت اما مکمل در این فرآیند ایفا میکنند. این کمکها فقط به معنای انتقال منابع مالی نیست، بلکه شامل دانش فنی، تجربه مدیریتی و طراحی چهارچوبهای سیاستی نیز میشود. بانک جهانی معمولاً بر پروژههای زیربنایی و اجتماعی تمرکز دارد. پروژههایی مانند بازسازی شبکه برق، آب، جادهها، مدارس و بیمارستانها. این نهاد تلاش میکند منابع مالی را بهگونهای هدایت کند که به طور مستقیم بر بهبود زندگی مردم اثر بگذارد و زمینه رشد بلندمدت را فراهم کند. صندوق بینالمللی پول نیز بیشتر بر ثبات اقتصاد کلان تمرکز دارد. کمکهای این نهاد معمولاً با هدف کنترل تورم، مدیریت بدهی، تثبیت بودجه دولت و جلوگیری از فروپاشی نظام مالی ارائه میشود. اتحادیه اروپا نیز علاوه بر کمکهای مالی، در بازسازی نهادی، اصلاح قوانین و نزدیک کردن ساختارهای اقتصادی کشورهای جنگزده به استانداردهای بینالمللی، نقش مهمی ایفا میکند. بااینحال، تجربه کشورهای مختلف نشان میدهد که کمکهای بینالمللی بدون چالش نیستند. یکی از مهمترین مشکلات، خطر فساد و هدررفت منابع است، بهویژه در شرایطی که نهادهای داخلی ضعیف باشند یا نظارت کافی وجود نداشته باشد. همچنین، اگر پروژهها بدون توجه به نیازهای واقعی جامعه محلی طراحی شوند، ممکن است اثرگذاری محدودی داشته باشند یا حتی نارضایتی اجتماعی ایجاد کنند. به همین دلیل، مدیریت محلی قدرتمند، شفافیت در هزینهکرد منابع و پاسخگویی نهادها نقش کلیدی در موفقیت این کمکها دارد. نکته مهم این است که کمکهای بینالمللی نباید جایگزین سرمایهگذاری شوند، بلکه باید مکمل آن باشند. این منابع، زمانی بیشترین اثر را دارند که بهصورت هوشمندانه برای ایجاد زیرساخت، کاهش ریسک و جذب سرمایه خصوصی به کار گرفته شوند. در چنین حالتی، کمکها میتوانند از یک ابزار حمایتی کوتاهمدت، به سکویی برای بازسازی پایدار و رشد بلندمدت اقتصادهای جنگزده تبدیل شوند.

جمهوری اسلامی و ابرمسئله بازسازی
تجربه ایران پس از پایان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۷ در چهارچوبی که پیش از این شرح داده شد، قابلتحلیل است. بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی و اقتصاد سیاسی، دوره پس از موسوم به دفاع مقدس را مرحلهای میدانند که در آن نظام سیاسیمان تلاش کرد میان ضرورت بازسازی اقتصادی و محدودیتهای ساختاری اقتصاد پس از انقلاب تعادل ایجاد کند. چنانکه در صفحات پیشرو در همین فصل میخوانید، دکتر مسعود نیلی روایت میکند که در پاییز سال ۱۳۶۷ و در روزهایی که در سازمان برنامه و بودجه فعالیت داشت، چگونه نخستین بحثهای جدی درباره مسیر بازسازی اقتصاد ایران پس از جنگ، شکل گرفت. به گفته او، پایان جنگ ایران و عراق، کشور را در برابر یک انتخاب راهبردی قرار داده بود؛ انتخابی میان بازسازی خرابیهای فیزیکی ناشی از جنگ یا بازسازی عمیقتر و گستردهتر اقتصاد کشور. نیلی توضیح میدهد: «جنگ تمام شده بود و قرار بود برنامه پنجساله اول توسعه را تدوین کنیم. گزارشی تهیه کردیم که در آن رویکرد سیاستگذار و تصمیمگیرنده نسبت به مسئله توسعه پس از جنگ را توضیح دادیم. در آن گزارش تاکید کردیم که کشور با یک انتخاب مهم مواجه است؛ یا بازسازی فیزیکی تخریبهای ناشی از جنگ را مبنای کار قرار دهد یا بازسازی اقتصاد کشور را در اولویت بگذارد.» به گفته نیلی، در آن گزارش استدلال شده بود که تمرکز صرف بر بازسازی فیزیکی مناطق جنگزده نمیتواند پاسخگوی مشکلات عمیق اقتصاد ایران باشد. او توضیح میدهد که اقتصاد کشور در پایان جنگ با مجموعهای از نارساییهای ساختاری روبهرو بود. ازجمله نظام چندنرخی ارز، کنترل گسترده قیمتها، زیانده بودن بانکها و مجموعهای از سیاستهای اقتصادی که در طول سالهای جنگ برای اداره اقتصاد جنگی شکل گرفته بودند. به همین دلیل، در گزارش سازمان برنامه تاکید شده بود که اگر سیاستگذاران فقط به بازسازی فیزیکی مناطق آسیبدیده توجه کنند، در واقع دچار یک خطای راهبردی خواهند شد. دکتر نیلی دراینباره میگوید: «در آن گزارش اشاره کرده بودیم که بازسازی اقتصاد کشور، بهطور طبیعی به بازسازی مناطق جنگی هم منجر خواهد شد، اما اگر تنها سراغ بازسازی فیزیکی برویم، مرتکب اشتباهی راهبردی شدهایم. بنابراین پیشنهاد کردیم که بازسازی اقتصاد در صدر اولویتها قرار گیرد.»
او همچنین اشاره میکند که در آن زمان تلاش زیادی صورت گرفت تا این دیدگاه در فضای سیاستگذاری کشور تبیین شود. هدف این بود که تصمیمگیرندگان به این جمعبندی برسند که بازسازی واقعی کشور فقط با اصلاحات اقتصادی و تغییر در شیوه اداره اقتصاد ممکن است. این تلاشها بخشی از بحثهای کارشناسی گستردهای بود که در آستانه تدوین برنامه پنجساله اول توسعه شکل گرفت. برنامهای که قرار بود مسیر اقتصاد ایران در دوره پس از جنگ را مشخص کند. بااینحال، نیلی در بازخوانی آن تجربه، به نکته مهم دیگری نیز اشاره میکند. او باور دارد، مسئلهای که در آن زمان مطرح شد، هنوز هم به شکلی دیگر در اقتصاد ایران وجود دارد. به باور او، اگرچه کشور در دهههای گذشته مسیرهای مختلفی را در سیاستگذاری اقتصادی تجربه کرده است، اما یکی از حوزههایی که همچنان با چالشهای جدی روبهروست، نظام حکمرانی است. او دراینباره میگوید: «امروز هم دوباره با همان مسئله مواجه هستیم؛ اینکه کشور نیازمند بازسازی نظام حکمرانی است. درواقع جایی که از سال ۱۳۶۷ تا امروز با مشکلات زیادی روبهرو بودهایم، همین حوزه حکمرانی است.» به بیان دیگر، تجربه بازسازی پس از جنگ نشان داد که توسعه پایدار فقط با ساختن جادهها، کارخانهها یا ساختمانها محقق نمیشود. زیرساختهای فیزیکی اگرچه برای بازگشت اقتصاد به وضعیت عادی ضروری هستند، اما بدون اصلاح سازوکارهای تصمیمگیری، سیاستگذاری اقتصادی و نحوه اداره نهادهای اقتصادی، نمیتوانند بهتنهایی مسیر توسعه را هموار کنند. از این منظر، آنچه نیلی در روایت خود بر آن تاکید میکند، تمایز میان بازسازی عمرانی و بازسازی حکمرانی است. تمایزی که در ادبیات اقتصاد توسعه نیز بارها مورد توجه قرار گرفته است.
جز آنچه از سوی دکتر مسعود نیلی شرح داده شده، پژوهشگران زیادی درباره تلاشهای جمهوری اسلامی برای بازسازی خرابیهای جنگ تحمیلی مطالعه کردهاند. سوزان مالونی از گروه بینالمللی بحران در کتاب «اقتصاد سیاسی ایران پس از انقلاب»، دوره پس از جنگ را «جهاد بازسازی» توصیف میکند. دورهای که از اواخر دهه 1360 آغاز شد و هدف آن، احیای اقتصادی کشوری بود که هشت سال جنگ فرسایشی، زیرساختهای آن را تضعیف کرده بود. به نوشته خانم مالونی، پایان جنگ ایران و عراق فقط به معنای توقف درگیری نظامی نبود، بلکه نقطه آغاز تلاشی گسترده برای بازسازی اقتصاد و ایجاد شرایطی برای رشد اقتصاد بود. دولت وقت ایران تلاش کرد با افزایش سرمایهگذاری در زیرساختها، توسعه پروژههای عمرانی و اصلاح نسبی سیاستهای اقتصادی، اقتصاد کشور را از شرایط جنگی خارج کند. در ادبیات بازسازی، یکی از موضوعات مهم نقش دولت در هدایت فرآیند بازسازی است. تجربه ایران نیز نشان میدهد که در سالهای نخست پس از جنگ، دولت نقش بسیار پررنگی در اقتصاد داشت. اقتصاد ایران در دهه ۱۳۶۰ به دلیل شرایط جنگی، تحریمها و سیاستهای توزیعی، بهشدت دولتی شده بود. بنابراین دولت ناچار بود در دوره بازسازی نیز نقش اصلی را در تامین منابع مالی و اجرای پروژههای عمرانی ایفا کند. بااینحال، خانم مالونی تاکید میکند که همزمان تلاشهایی برای حرکت به سمت سیاستهای اقتصادی عملگرایانهتر نیز صورت گرفت؛ از جمله تلاش برای جذب سرمایههای خارجی، اصلاح نظام برنامهریزی و گسترش تجارت خارجی.
در تحلیل دیگری، ری تکیه در کتاب «نگهبانان انقلاب» به ابعاد سیاسی دوره بازسازی میپردازد. او استدلال میکند که پایان جنگ در سال 1367 نقطه عطفی در سیاست داخلی ایران بود. به باور تکیه، پس از پایان جنگ و در پی تغییرات مهم در رهبری سیاسی کشور، فضای جدیدی برای سیاستگذاری اقتصادی شکل گرفت که در آن عملگرایی اقتصادی اهمیت بیشتری پیدا کرد. به گفته او، دولت در این دوره تلاش کرد میان الزامات ایدئولوژیک نظام سیاسی و ضرورتهای اقتصادی بازسازی تعادل برقرار کند. این تعادلجویی به شکل سیاستهایی مانند توسعه زیرساختها، بازسازی صنایع و گسترش پروژههای عمرانی، نمود پیدا کرد. آرین طباطبایی نیز در بررسی تحولات ایران پس از جنگ، دوره بازسازی را مرحلهای از تثبیت و بازتعریف سیاستهای ملی میداند. به باور او، پایان جنگ نهفقط یک تحول نظامی، بلکه یک تحول نهادی نیز بود. کشور پس از سالها بسیج جنگی، ناچار بود ساختارهای اقتصادی و اداری خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. خانم طباطبایی تاکید میکند که در این دوره، سیاستگذاران تلاش کردند همزمان با بازسازی زیرساختها، ساختارهای اداری و اقتصادی کشور را نیز سامان دهند. این تلاشها در قالب برنامههای توسعه اقتصادی، اصلاحات در نظام برنامهریزی و افزایش توجه به رشد اقتصاد نمود یافت.
محمدرضا قاسمی نیز در نشریه «مطالعات خاورمیانه» به بررسی برنامههای توسعه پس از جنگ پرداخته است. آقای قاسمی نشان میدهد که یکی از ابزارهای اصلی دولت برای بازسازی اقتصاد، اجرای برنامههای پنجساله توسعه بود. این برنامهها با هدف بازسازی زیرساختهای اقتصادی، افزایش تولید صنعتی و تقویت ظرفیتهای اقتصادی کشور طراحی شدند. به نوشته قاسمی، اگرچه این برنامهها توانستند برخی از زیرساختهای اقتصادی را احیا کنند، اما اجرای آنها با محدودیتهایی نیز مواجه بود. از جمله این محدودیتها میتوان به کمبود منابع مالی، ساختار دولتی اقتصاد و فشارهای ناشی از تورم اشاره کرد.
ادبیات بازسازی همچنین به چالشهای ساختاری این فرآیند توجه دارد. بسیاری از پژوهشگران تاکید میکنند که بازسازی اقتصادی در کشورهایی که اقتصادشان دولتی و انحصاری است، با دشواریهای بیشتری همراه میشود. در کشور ما نیز یکی از چالشهای مهم این بود که اقتصاد کشور در طول جنگ بهشدت به دولت وابسته شده بود. در نتیجه، حرکت به سمت اقتصاد کارآمدتر و افزایش نقش بخش خصوصی، نیازمند اصلاحات اقتصادی و سیاستی گستردهتری بود. برخی اقتصاددانان معتقدند که همین محدودیتها باعث شد فرآیند اصلاحات اقتصادی در کشور ما با سرعتی کمتر از آنچه انتظار میرفت، پیش برود.
بااینحال، تجربه کشور ما نشان میدهد که بازسازی پس از جنگ میتواند به فرصتی برای تغییر در سیاستهای اقتصادی نیز تبدیل شود. در بسیاری از کشورها، دورههای پس از بحران به لحظههایی برای بازاندیشی در سیاستهای اقتصادی تبدیل شدهاند. در مورد ایران نیز برخی تحلیلگران معتقدند که پایان جنگ، فضایی ایجاد کرد که در آن سیاستگذاران توانستند به ضرورت رشد اقتصاد و توسعه زیرساختها توجه بیشتری نشان دهند. پروژههای عمرانی گسترده، توسعه شبکههای حملونقل و سرمایهگذاری در بخشهای صنعتی بخشی از نتایج این رویکرد بود. در این دوره، از یکسو کشور نیاز داشت زیرساختهای تخریبشده را بازسازی و اقتصاد را از شرایط جنگی خارج کند. از سوی دیگر، لازم بود ساختارهای اقتصادی و نهادی نیز با شرایط جدید تطبیق داده شوند. تحلیلهای اقتصاددانان نشان میدهد که بازسازی کشور ما پس از جنگ تحمیلی، ترکیبی از سیاستهای عمرانی، تلاش برای اصلاحات اقتصادی و بازتعریف نقش دولت در اقتصاد بوده است. این ادبیات همچنین یک نکته مهم را یادآوری میکند؛ اینکه بازسازی فقط زمانی میتواند به رشد پایدار بینجامد که علاوه بر زیرساختها، نهادهای اقتصادی و سیاستهای حکمرانی نیز تقویت شوند. تجربه بسیاری از کشورها نشان داده است که اگر بازسازی صرفاً به ساخت دوباره ساختمانها و جادهها محدود شود، اقتصاد ممکن است به وضعیت پیش از بحران بازگردد، اما جهشی در مسیر توسعه رخ نخواهد داد. در مقابل، کشورهایی که از دورههای پس از جنگ برای اصلاحات نهادی و اقتصادی استفاده کردهاند، توانستهاند مسیر رشد پایدارتر و پویاتری را طی کنند. از این منظر، مطالعه تجربه بازسازی ایران پس از جنگ، نهفقط برای فهم تاریخ اقتصادی کشور مهم است، بلکه میتواند برای تحلیل مسیرهای آینده توسعه نیز درسهای مهمی به همراه داشته باشد.

گزارش را با نکتهای برای آیندگان به پایان میرسانیم، همان نکتهای که مسعود نیلی نیز از گذشته برای ما بازگو کرد. ایران و اوکراین، دو کشوری هستند که تجربه جنگ را پشت سر میگذارند. هرچند ماهیت، مقیاس و زمینههای سیاسی این جنگها تفاوتهای قابلتوجهی با یکدیگر دارند، اما یک نکته مشترک دارند. اینکه دیر یا زود باید وارد مرحله بازسازی شوند. اگر پایان جنگ در ایران و اوکراین زمانی نزدیک به هم اتفاق بیفتد، مسیر بازسازی در این دو کشور احتمالاً متفاوت خواهد بود. در اوکراین، به دلیل وابستگی گسترده به حمایتهای مالی غرب و نهادهای بینالمللی، میتوان انتظار داشت که فرآیند بازسازی با اصلاحات اقتصادی و نهادی همراه شود؛ اصلاحاتی که هدف آن افزایش شفافیت، تقویت بازارها، جذب سرمایههای خارجی و بازسازی اقتصاد در کنار زیرساختها خواهد بود.
در مقابل، همانطور که دکتر نیلی به تجربه ۳۷ سال پیش نظام حکمرانی اشاره کردند، این نگرانی وجود دارد که در ایران، تمرکز اصلی بازسازی بیشتر بر ترمیم فیزیکی خرابیها باشد، بدون آنکه اصلاحات عمیق در ساختارهای اقتصادی و نظام حکمرانی در اولویت قرار گیرد. حتی ممکن است اجرای پروژههای بازسازی، بهجای واگذاری به بنگاههای بخش خصوصی، به نهادها و پیمانکاران وابسته به بخشهای نظامی یا شبهدولتی سپرده شود؛ روندی که از همان سالهای اولیه پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ در پیش گرفته شد. همانطور که دکتر نیلی تاکید میکند، پرسشی که در پایان جنگ درباره اولویت بازسازی حکمرانی یا بازسازی عمرانی مطرح شد، هنوز در فضای سیاستگذاری ایران مطرح است. پاسخ به این پرسش، نهفقط مسیر بازسازی یک دوره تاریخی، بلکه جهتگیری توسعه کشور در سالهای آینده را نیز تعیین خواهد کرد.