شناسه خبر : 51687 لینک کوتاه

برخاسته از ویرانه

اندیشه نو یا بقای زیرساخت؟

 

پویا جبل‌عاملی /  اقتصاددان

نیمه شب ۸ می ۱۹۴۵، به ساعت صفر شهرت دارد. زمانی که جنگ جهانی دوم به اتمام رسید و نظم تازه مبتنی‌بر صلح آغاز شد. با وجود تخریب گسترده و به خاک افتادن بسیاری از شهرها،‌ آلمان (غربی) فقط در عرض یک دهه، توانست خرابی و جنگ را از چهره شهرها و حتی مردمانش بشوید. مسئله فقط آن بود که تفکر و ایدئولوژی نازیسم و رویکرد فاشیستی از میان تصمیم‌گیرندگان آلمانی رخت بربندد. لازم بود تا آلمان به‌جای دشمنی با دنیا، خود را دوست و همراه با جامعه بین‌الملل بداند. این نگاه تازه با سخت‌کوشی و نظم آلمانی کافی بود تا در پهنه آن کشور تحولی گسترده رخ دهد و مردمی که ابرتورم و بی‌ثباتی و جنگ را تجربه کرده بودند از ساختن و رشد و تجارت لذت ببرند. نقطه ثقل این تغییر، رهایی از اندیشه گذشته بود. رهایی از ایدئولوژی جنگ‌طلبانه بود. سبک شدن سبک حکمرانی از خودپرستی فاشیستی نازی‌ها بود. جایی که سوسیالیسم ملی‌گرای هیتلری به قعر تاریخ می‌پیوست.

در آن سوی جهان، متحد آلمان نازی نیز با به استعمار گرفتن چین و کره و فیلیپین، حتی وقتی شکست‌هایشان شروع شده بود، هیچ علامتی از تسلیم از خود بروز نمی‌دادند. غرور آنها نه‌تنها دست‌کمی از هم‌پیمانانشان نداشت که گویی بسی بیشتر نیز بود. آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیده بودند که فقط یک ضربه کاری سخت می‌تواند هیمنه این نخوت ملی را فرو بریزد. لازم بود تا آنان شکست را با چشم خود ببینند تا راه صلح را برگزینند. بهایی سنگین با بمب‌های اتمی هیروشیما و ناکازاکی پرداخت شد. امپراتور شکست را پذیرفت و پیروانش به تاسی از او. اما نابودی شهرهای ژاپن، شکست سنگین آنها و تسلیم شدنشان پایان قصه سرزمین خورشید تابان نبود، بلکه ابتدای داستان توسعه خیره‌کننده آنان بود. اینجا نیز فقط نیاز بود تا ژاپنی‌ها شکست را بپذیرند و روحیه جنگ‌طلبانه با دنیا را کنار بگذارند تا پیشرفت آغاز شود. مانع، ذهنیت حکمرانی بود. مانع، امری سیاستی و در لایه دوم نبود که نیاز به کار کارشناسی و بحث داشته باشد، مانع در راس حکمرانی جا خوش کرده بود. اندیشه‌ای متضاد با قبل لازم بود تا چرخشی بدیع در حکمرانی حاصل شود و آنگاه نه‌تنها مانع از بین برود، بلکه حکمرانی خود یاری‌دهنده بخش سیاست‌گذاری باشد و توسعه‌یافتگی خیلی زود به ژاپنی‌های سخت‌کوش چشمک بزند. ژاپن نیز از خاک بلند شد.

بیایید فرض کنیم نازی‌ها همان زمان که اولین شکست را در جبهه شرقی خوردند، تسلیم می‌شدند. گویی نازی‌ها شکست را می‌پذیرفتند و به مرزهایشان بازمی‌گشتند و زیرساخت‌های آلمان هم باقی می‌ماند. آیا پیشرفت بعد از جنگ را به خود می‌دیدند؟ با همان حکمرانی و دگماتیسم درونی، آیا رشدی حاصل می‌شد یا باز فرصتی به‌دست می‌آمد برای جنگ مجدد؟ زیرساخت مهم بود یا رفتن اندیشه‌ای که آلمان را در معرکه جنگ جهانی قرار داد؟ اگر ژاپن تسلیم نمی‌شد چه؟ اگر تفکر کشورگشایی از سطح حکمرانی آنان رخت برنمی‌بست فرصتی برای رشد خیره‌کننده و اقتصاد مترقی و رفاه دست‌نایافتنی تمامی تاریخ ژاپن، قابل حصول بود؟ پذیرش شکست حتی با ویرانی‌های شهرهای ژاپن مطلوب بود یا بر سرکار ماندن نخوت امپراتور هیروهیتو؟ رویکرد حکمرانی اولین قید و شاید اصلی‌ترین قید برای سیاست‌گذار اقتصادی است. اگر این رویکرد درون‌گرا، دشمن‌ساز و بسته باشد، چنان سنگینی بر اهداف سیاست‌گذاری خواهد گذاشت که عملاً آن را ناکارآمد و خنثی می‌کند. این نیست که تصور شود در هر بستر حکمرانی می‌توان با زبان و راه علمی کار کارشناسی کرد. این نیست که تصور شود صرف داشتن تکنوکرات‌های تحصیل‌کرده و متبحر در هر ساخت سیاسی و با هر چهارچوب حکمرانی می‌توان به توسعه‌یافتگی دست یافت. گاه حتی اگر آن رویکرد درون‌گرا تغییر کند بدون آنکه بخواهیم بستر سیاست‌گذاران را تغییر دهیم،‌ رشد و توسعه محقق می‌شود. بدون تردید زیرساخت‌ها، سرمایه و اندوخته مادی فعلی یک جامعه باید حفظ شود، اما مهم‌تر از همه اینها اندیشه‌ای است که آن جامعه را به پیش می‌راند. اندیشه باز، همه اندوخته مادی را در مدت‌زمانی کوتاه می‌تواند بازسازی کند، اما اندیشه بسته نه‌تنها نمی‌تواند بستری برای انباشت سرمایه بیشتر فراهم کند که خود مخرب آن چیزی است که هست.

خوشا به حال جامعه‌ای که توانسته سنت حکمرانی خود را با کمترین هزینه تغییر دهد، اما تاریخ حکایت از آن دارد که تغییرات شگرف از دل بی‌ثبات‌ترین برهه‌ها ایجاد شده است. وقتی جنگ و انقلاب و ناامنی حاکم شده و جامعه دریافته است برای عدم تکرار آن باید آنچه پیش از این بوده را به صفحات کتاب تاریخ بسپارد. وقتی مردمان اندیشه نو را با هزاران مصیبتی که از تجربه پیشین تحمل کرده‌اند، در آغوش می‌گیرند، آن زمان تغییر در زندگی مادی شهروندان رخ خواهد داد. 

دراین پرونده بخوانید ...