پرده آخر
چرا حکمرانی باید از تعلیق عبور کند؟
آتشفشانها ناگهان فوران نمیکنند. فوران، تنها واپسین پرده نمایشی است که سالها، و گاه دههها، در ژرفای زمین و در سکوتی سنگین جریان داشته است. در اعماق نادیدنی، صفحات زمین آهسته بیصدا بر هم میلغزند و بر یکدیگر و بر لایههای سنگ فشار وارد میکنند. فشارها اندکاندک انباشته میشوند، گدازهها در دل زمین راه میجویند و آرامآرام به سوی سطح حرکت میکنند؛ نیرویی پنهان در جستوجوی منفذی برای رهایی است. با این همه، حتی در این مرحله نیز فاجعه یکباره رخ نمیدهد. پیش از آنکه کوه، دهان بگشاید و آتش و خاکستر به آسمان فوران کند، نشانههایی پدیدار میشوند: زمین زیر پا میلرزد، دما بالا میرود، بخار از شکافها بیرون میجهد و صداهایی مبهم، اما هشداردهنده در دل کوهستان میپیچد. این نشانهها زبان طبیعتاند؛ هشدارهایی که اگر شنیده شوند، شاید بتوان از فاجعه پیشگیری کرد.
آتشفشان، اگر مهار نشود، هر نشانهای از زندگی را میسوزاند و خاکستر میکند؛ اما همان گدازههای سوزان، اگر بهموقع مهار شوند، میتوانند خاکی تازه و حاصلخیز بیافرینند و امکان زیستی نو فراهم آورند. سرنوشت آتشفشان، همچون بسیاری از نیروهای ویرانگر، نهفقط در ذات آن، بلکه در نحوه مواجهه با فاجعه رقم میخورد. ایران ما دیرزمانی است که با آتشفشان بحرانهای درهمتنیده دستوپنجه نرم میکند؛ بحرانهایی که هم از درون سر برآوردهاند و هم از بیرون، موجودیت تاریخی کشور را تهدید میکنند. با این همه، آنان که حتی شعلههای آشکار آتش را باور ندارند، نشانهها را نیز نادیده میگیرند؛ گویی میتوان با بستن چشمها لرزش زمین را از یاد برد و صدای جوشش گدازهها را خاموش کرد.
از قیمت نان و اجاره خانه گرفته تا هزینههای آموزش و درمان، از جستوجوی شغل و پرداخت اقساط وام تا کیفیت خودرو و لوازم خانگی داخلی، از هوای تنفسناپذیر شهرها تا کمبود آب و برق در خانه و صنعت، ناترازیهای اقتصادی و زیستمحیطی دیگر صرفاً موضوع بحثهای تخصصی و گزارشهای کارشناسی نیستند؛ این بحرانها به زندگی معمول مردم راه یافتهاند و حضور خود را در سادهترین تجربههای روزمره فریاد میکنند. تورم مزمن، سقوط پیدرپی ارزش پول ملی، رکود تولید، خروج سرمایه و فسادهای گسترده، همان گدازههایی هستند که سالهاست در زیر پوست اقتصاد کشور جریان دارند و حرارتشان زندگی مردم را به جهنمی سوزان تبدیل کرده است.
بحرانهای مزمن اقتصادی تنها روایت تراژدی حکمرانی در ایران نیستند. در نیمقرن گذشته، جهان و ایران هر دو دستخوش دگرگونیهای عمیق در باورها، نگرشها و شیوههای زیست اجتماعی شدهاند. ارزشها تغییر کردهاند، نسلهای جدید با افقهای تازه به صحنه آمدهاند و مطالبات اجتماعی صورتبندیهای نو یافتهاند. اما درحالیکه جامعه پیوسته در حرکت بوده، حکمرانی در ایران گویی در زمان متوقف مانده است. حاکمان نهتنها از درک این دگرگونیها بازماندهاند، بلکه کوشیدهاند به بهایی گزاف، ریزترین جزئیات زندگی روزمره مردم را تحت سلطه خود درآورند.
فراگیری اعتراضات در جنبش «زن، زندگی، آزادی» نشان داد که سوخت آتش اعتراض، فقط معیشت و اقتصاد نیست؛ انکار خواستهای غیراقتصادی جامعه نیز میتواند به همان اندازه به انباشت خشم منجر شود. این جنبش، فقط واکنشی به کشته شدن دختری بیگناه نبود؛ پژواکی جمعی بود از سالها نادیده گرفتن کرامت فردی.
وضعیت امروز ایران اما بیش از همه با آتشفشان ناشی از سیاست خارجی پیوند دارد؛ سیاستی که با دشمنپنداری مستمر جهان خارج، کشور را به جزیرهای منزوی بدل کرده و تنها دستاورد چنددههای آن، انزوای بینالمللی و تحریمهای گسترده بوده است. روندی که از ابتدای انقلاب کشور را در معرض تهدید مداوم قرار داد و درنهایت نیز نتوانست از جنگ و تجاوز خارجی جلوگیری کند. زمانی که کریستین امانپور از اکبر هاشمیرفسنجانی درباره احتمال دستیابی ایران به بمب هستهای میپرسید، میانسالانی که امروز ناباورانه جان دادن کودکان و ویرانی باقیمانده زیرساختهای فرسوده کشور را تجربه میکنند، جوانانی امیدوار به آینده بودند. آن امیدها امروز رنگ باخته و ایرانیان با اقتصادی معلق، جامعهای مضطرب و مستاصل، و سیاستی قفلشده روبهرو هستند. هیچ عاملی به اندازه انکار کرامت فردی و استیصال جمعی نمیتواند ماده مذاب آتشفشان هویتهای اعتراضی را فراهم کند؛ مادهای که دیر یا زود راهی برای فوران خواهد یافت.
سیاست هویت؛ ملیگرایی
انسانها خود را از خلال نقشها و تعلقاتشان میشناسند. کاسب، کارگر، کارمند، دانشجو، زن یا مرد صرفاً برچسبهایی توصیفی نیستند؛ اینها بنیانهای منزلتاند. هر یک از این نقشها حامل نوعی انتظار فردی برای احترام اجتماعی هستند. انسانها در این شبکه پیچیده از نقشها و تعلقات است که خود را میشناسند و ارزش خویش را بازمییابند. از همین رو، هنگامی که این منزلتها در کلیت خود نادیده گرفته شوند یا ارزششان انکار شود، اعتراض پدید میآید و گدازههای نارضایتی از شکافهای گوناگون سر برمیآورند. از انقلابهای دموکراتیک گرفته تا موجهای تازه ملیگرایی در جهان، برای درک رابطه بین اجتماع و سیاست، ناگزیر باید سیاست هویت را فهمید. مبارزه برای بهرسمیتشناختهشدن، همواره یکی از محرکهای اصلی تاریخ بشر بوده است. درک جهان مدرن بدون فهم این میل عمیق انسانی به شناسایی و احترام، ممکن نیست. فیلسوفان یونان باستان، این ساحت از وجود انسان را با عنوان «تیموس» توصیف میکردند: بخشی پرشور از روح که جایگاه خشم، غرور و طلب افتخار است. در اندیشه افلاطون، تیموس نیرویی است که میان عقل («لوگوس») و میل («اپیتیمیا») قرار میگیرد و انسان را به سوی شجاعت و دفاع از کرامت خویش سوق میدهد. این نیرو همان آتشی است که در روح انسان میسوزد و او را وامیدارد تا در برابر تحقیر یا بیاعتنایی بایستد. در این معنا، هویت از شکافی بنیادین میان «خود درونی» فرد و «جهان بیرونی» او پدید میآید؛ جهانی که گاه قادر به بازشناسی ارزش و کرامت آن خود درونی نیست. در طول تاریخ، انسانها بارها خود را در تعارض با نظام حاکم یافتهاند. تنها در دوران مدرن، این اندیشه بهطور گسترده پذیرفته شد که خود درونی ذاتاً ارزشمند است و تنها وظیفه نظام حکمرانی حفاظت از این خود است. در چنین نگرشی، شهروندان ناگزیر نیستند خود را با جامعه و حاکمان تطبیق دهند؛ بلکه این نظام حکمرانی است که باید کرامت فردی را به رسمیت بشناسند.
مصداقهای کرامت در گذر زمان تغییر میکنند، اما در مرکز همه تحولات تاریخی میتوان ردپای نیاز بنیادین انسانی بهرسمیت شناخته شدن را مشاهده کرد: احساس هویت، در صورت عدم بازشناسی، بهسرعت به سیاست هویت تبدیل میشود. هویتهای اعتراضی، بهویژه هنگامی که به هویتهای سیاسی تبدیل شوند، مرزهایی اجتماعی ایجاد میکنند که افراد و گروهها را قادر میسازند «ما» را در برابر «آنها» تعریف کنند. نخستین و دیرپاترین این مرزبندیها، هویت اقتصادی است؛ تاریخ جهان مملو از داستانهای مرتبط با کشاکش میان برخورداران و محرومان است. در کنار هویت اقتصادی، هویتهای فرهنگی نیز نقشی قابلتوجه در شکلدهی به تاریخ داشتهاند. هرچند اغلب دولتهای مدرن اکنون حامی سطحی از تنوع فرهنگی هستند، اما تاریخ معاصر مملو از جنبشهایی است که برای بهرسمیت شناخته شدن هویتهای فرهنگی شکل گرفتهاند؛ از جنبشهای زنان گرفته تا تلاش اقلیتهای قومی، مذهبی و دیگر گروههای اجتماعی برای بازشناسایی.
در میان هویتهای اعتراضی اما این تنها هویت سیاسی است که میتواند بهطور فراگیر انواع دیگر هویتها را در بر بگیرد: زمانی که شکافهای اقتصادی و فرهنگی در زیر چتر واحد هویت سیاسی گرد میآیند، در برابر ساختار قدرت صورتبندی میشوند. در این وضعیت، مسئله دیگر صرفاً توزیع ثروت یا آزادیهای فرهنگی نیست، بلکه پرسشی بنیادیتر جایگاه تصمیمگیری را هدف میگیرد: نحوه اعمال قدرت و کیفیت نمایندگی سیاسی. این پرسش بهطور مستقیم با تجربه روزمره شهروندان از سیاست پیوند دارد. دولتهای مدرن از مسیر ارائه کالاهای عمومی -از امنیت و زیرساختها گرفته تا آموزش و خدمات درمانی- با شهروندان مرتبط میشوند. از همینرو، ارزیابی عملکرد دولت در حوزههایی مانند امنیت، سیاست خارجی، آموزش، بهداشت، رفاه اجتماعی، زیرساختها و محیط زیست، شاخصی مهم در تعیین مشروعیت سیاسی است. تجربههای تاریخی نشان میدهد که در دورههای بحران، گرایشهای قومیتی و ملیگرایانه هر دو تشدید میشوند. درک چرایی پیدایش نیروهای گریز از مرکز ناشی از هویتهای قومیتی چندان دشوار نیست، اما رابطه میان بحران و ملیگرایی میتواند در نگاه اول پارادوکسیکال به نظر برسد. سیاست هویت، پاسخی روشن به این پارادوکس میدهد؛ ملتی که خود را نادیدهگرفته مییابد، تلاش میکند کرامت و غرور ازدسترفته خود را در هویت ملی باز یابد.
منافع ملی و ایدئولوژی
همه ملتها منافع بنیادینی دارند و این منافع معمولاً حول دو محور اصلی شکل میگیرند: امنیت و رفاه. در عمل، میان این دو الزام، همواره نوعی بده-بستان وجود دارد. سیاستمداران، بسته به ارزیابی خود از تهدیدها و میزان اهمیتی که نخبگان حاکم برای رفاه شهروندان قائلاند، ممکن است یکی را بر دیگری ترجیح دهند. گاه امنیت در اولویت قرار میگیرد و رفاه قربانی میشود، و گاه رفاه اقتصادی محور سیاستگذاری قرار میگیرد و مخاطرات امنیتی به حداقل تقلیل مییابند.
کره شمالی و سوئیس، دو نمونه از دو سر طیف بدهبستان رفاه-امنیت هستند. اما میان این دو سر طیف، دهها کشور قرار دارند که هر یک به شیوهای متفاوت میان امنیت و رفاه توازن برقرار کردهاند. اغلب دولتها در عمل نوعی تحلیل هزینه-فایده انجام میدهند و بر اساس آن تصمیم میگیرند. بااینحال، در بسیاری از موارد، این معادله ساده امنیت-رفاه، بهتنهایی تعیینکننده نیست و عوامل دیگری نیز وارد بازی میشوند: ایدئولوژی، شخصیت رهبران و ساختار قدرت از جمله عواملی هستند که میتوانند سیاست را از اهداف اصلی خود منحرف کنند. در چنین شرایطی، تصمیمات سیاسی دیگر صرفاً بر اساس محاسبات عقلانی اتخاذ نمیشوند، بلکه نظامهای اعتقادی -خواه ساخته دست انسان و خواه الهامگرفته از منابع دینی- در شکلدهی به سیاستها نقش تعیینکننده پیدا میکنند. در نظامهای اقتدارگرا، ترجیحات شخصی و ایدئولوژیک رهبران میتواند تاثیری چشمگیر بر جهتگیری سیاستها داشته باشد. درست در همین نقطه است که عنصر غیرعقلانی وارد سیاست خارجی میشود و رفتار دولتها برای دیگر بازیگران بینالمللی غیرقابلپیشبینی میشود؛ وضعیتی که اغلب به سوءتفاهمها، تنشها و حتی درگیریهای نظامی منجر میشود. ایدئولوژی در چنین وضعیتی میتواند به نوعی نابینایی سیاسی تبدیل شود. هنگامی که یک نظام سیاسی بیش از آنکه بر محاسبه منافع ملموس ملی تکیه کند، خود را به تحقق آرمانهایی انتزاعی متعهد بداند، خطر آن وجود دارد که سیاستگذاری از مسیر عقلانیت خارج شود. برنامه هستهای ایران در سالهای گذشته نمونهای از این وضعیت است. این برنامه، کشور را در تقابل با قدرتهای بزرگ قرار داد و به تحریمهای گسترده اقتصادی و در نهایت، جنگ انجامید؛ سیاستی که قرار بود امنیت کشور را تقویت کند، خود به منبعی برای افزایش ناامنی اقتصادی و سیاسی تبدیل شده است. ایدئولوژی اغلب بهعنوان مترادفی برای باورهای سیاسی به کار میرود، اما در معنای عمیقتر به الگوهای ریشهداری اشاره دارد که افراد از طریق آنها جهان را تفسیر میکنند. در واقع، هر ایدئولوژی حامل تصویری از نوعی آرمانشهر انتزاعی است که وعده میدهد با تحقق آن، نظمی مطلوبتر شکل خواهد گرفت. رواج ملیگرایی در ایران امروز واکنشی است به وعدههایی که هرگز تحقق نیافتند. رابطه انسان با سرزمین همواره نقشی تعیینکننده در هویت سیاسی ایفا کرده است. تجلی رسمی این رابطه در مفهوم شهروندی است؛ پیوند حقوقی فرد با یک سرزمین. بااینحال، زندگی در یک سرزمین، فقط به شهروندی رسمی محدود نمیشود؛ برای اغلب مردم، زادگاه، فرهنگ و هویت ملی در تجربهای واحد به هم پیوند میخورند. افراد، سرزمین خود را همزمان بهعنوان زیستگاه، ساختار سیاسی و محیطی فرهنگی تجربه میکنند. آنگاه که فساد و بیعدالتی نهادی پیوند جامعه و سیاست را سست میکند، هنگامی که شهروندان احساس میکنند قانون برای همه یکسان اجرا نمیشود و خواستها و منافع شخصی صاحبان قدرت بر منافع عمومی غلبه میکند، و آنگاه که دولت در نگاه شهروندان بهتدریج از نهاد عمومی به بنگاهی خصوصی در دست گروهی محدود فروکاسته میشود، اعتماد عمومی فرو میریزد و هویت ملی به تنها پناهگاه موجود تبدیل میشود. طی دهههای گذشته، هر تلاش ایرانیان برای اصلاح مسیر حکمرانی با بنبست مواجه شده است. مشارکت سیاسی و مدنی به حداقل رسیده، شکافهای نسلی و فرهنگی عمیقتر شده و انواع گوناگون نابرابری -اقتصادی، جنسیتی، جغرافیایی و قومی- به یأسی فراگیر و بیاعتمادی عمومی دامن زده است. سرمایه اجتماعی، ستون پایداری هر جامعه، در این فرسایش ممتد تخریب شده و اعتماد میان جامعه و ساختار حکمرانی از میان رفته است. هنگامی که یک نظم سیاسی، نه بر مبنای طرحی ایجابی برای آینده، بلکه صرفاً بر نفی گذشته یک ملت بنا شود -و در همین حال در فراهمآوری کارآمدی اقتصادی و عدالت سیاسی نیز ناکام بماند- همان گذشته به جذابترین تصویر عمومی بدل میشود. از همین رو است که ملیگرایی امروز ایران با این ویژگی منحصربهفرد و نامعمول از نمونههای جهانی خود متمایز میشود که تیر انتقاد آن نه متوجه «دیگری بیرونی»، بلکه متمرکز بر «نظم درونی» است. هنگامی که حکمرانی داخلی، منشأ سلب منزلت ادراک شود، حتی واکنش به تهدید خارجی نیز از دریچه این نارضایتی داخلی تفسیر میشود. ملیگرایی در اینجا بیش از آنکه بر طرد دیگری استوار باشد، به بازخواست درونی تبدیل میشود. آنچه امروز در ایران مشاهده میشود، نشانههای چنین آتشفشانی است. به همین دلیل نباید اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ یا استقبال برخی ایرانیان از تهاجم خارجی را صرفاً به فراخوان این یا آن گروه یا جریان سیاسی محدود کرد. جنبشهای اقتصادی، خشم را متوجه رانت و فساد میکنند؛ جنبشهای اجتماعی ممکن است بیسر و شبکهای باشند و از طریق نافرمانی مدنی و نمادهای فرهنگی، همانگونه که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» رخ داد، بنیان سیاستهای اجباری را فرسایش دهند. اما جنبشهای سیاسی برای تداوم کنش جمعی ناگزیر به نوعی رهبری نیاز دارند. بااینحال، رهبران خالق جنبشها نیستند. همانگونه که در بازار نظم از دل کنشهای پراکنده شکل میگیرد، در جامعه نیز انرژی اعتراض از درون جامعه برمیخیزد. مردمانی که خود را نادیدهگرفته میانگارند، صدایی را جستجو میکنند که پژواک خواستهایشان باشد. زمانی که سیاستمداران در نظم حاکم در نمایندگی شهروندان ناکام میمانند، صداهای تازه ناگزیر پدیدار میشوند؛ و البته که حافظه جمعی تمایل دارد کاستیهای گذشته را کمرنگ و کامیابیهای آن را پررنگ کند. بااینحال، نباید ملیگرایی را با وطندوستی اشتباه گرفت. وقتی آتشفشان فوران میکند، همهچیز را در مسیر خود میسوزاند: مزارع، جنگلها و زندگیها نابود میشوند. ممکن است خاکستر گدازهها زمین را غنی کرده و سالها بعد، بر همان خاک سوخته، حاصلخیزترین زمینها شکل بگیرد، اما هیچ ملت آگاهی، آینده خود را بر خاکسترش بنا نمیکند.
هزار و یک شب تعلیق
جنگ اسفندماه ۱۴۰۴، که تا لحظه نگارش این یادداشت همچنان ادامه دارد، واپسین پرده روایت هزارویکشبگونه تاریخ ایران پس از انقلاب بوده است. اما حتی در صورت اعلام آتشبس نیز این پرده نه پایان یک بحران، بلکه تنها تعلیقی ناپایدار بر مجموعهای از بحرانهای درهمتنیده و مزمن است. در افسانه کهن هزارویکشب، شهرزاد هر شب داستانی ناتمام برای شهریار روایت میکند و با به تعویق انداختن پایان آن به شب بعد، مرگ را قدمبهقدم به عقب میراند. در گذر این شبها، حکمت نهفته در روایتها نگرش شهریار را دگرگون میکند و سرانجام، در شب هزارویکم، تعلیق جای خود را به تغییر میدهد. اگر در این افسانه، روایتگری خردمندانه راهی به سوی رهایی میگشاید، در ایران امروز اما روایتسازی و پافشاری بر ادراک حکمرانی به مثابه نهضت، تنها بر عمق و گستره بحرانها افزوده است. هیچ روایتی نمیتواند بر ذهنیت آنانی که تراژدی را زیستهاند، اثرگذار باشد. شبهای اضطراب همچنان در پیش هستند و در غیاب تدبیر واقعی برای تغییر، این تعلیق همچنان آبستن فاجعه باقی میماند. پرسش اصلی امروز دیگر این نیست که آیا ساختار حکمرانی آمادگی عبور از تعلیق به تغییر را دارد یا خیر؛ ادامه تعلیق ایران را از بین خواهد برد. برای یک پایان خوش در پرده آخر منافع ملی باید جایگزین ملیگرایی شود.