التیام زخمهای ملی
موسی غنینژاد از ایران در حال جنگ و پس از جنگ میگوید
رضا طهماسبی: ایران از نهم ماه اسفند درگیر جنگی تحمیلی از سوی آمریکا و اسرائیل شده است که برای بررسی ریشههای آن باید چند دهه تاریخی را از منظر اندیشهها، استراتژیها و سیاستهای راهبردی هم از طرف دشمنان متخاصم و هم از طرف ایران تحلیل کرد. بااینحال گرفتاری در جنگ و خسارتهای جانی و مالی ناشی از آن که روزبهروز بیشتر و گستردهتر میشود، تعیین تکلیف جنگ را به اولویت اول نظام حکمرانی سیاسی کشور بدل کرده است. پس از آن نیز رفتن در مسیر بازسازی نیازمند التیام زخمی ملی است که از دیماه بر جان و روان ایرانیان باقی مانده است. موسی غنینژاد، اقتصاددان، در گفتوگو با تجارت فردا از ریشههای شکلگیری اندیشههای غربستیزانه و تفوق ایدئولوژی بر منافع ملی میگوید. او اعتقاد دارد نظام حکمرانی باید دو استراتژی پایان دادن به جنگ و ترمیم زخم ملی را در پیش بگیرد تا بتواند با ایجاد انسجام و اتحاد ملی راه بازسازی را در پیش بگیرد.
♦♦♦
ایران همواره خودش را بهعنوان یک کشور صلحطلب نشان داده و استدلالش هم این بوده است که از آخرین جنگی که آغازکنندهاش بوده، چندصد سال میگذرد. در تمام دورههای تاریخ معاصر، ایران وارد جنگی نشده است، مگر در دفاع از خودش. این رویکرد احتمالاً هم عوامل سیاسی مانند ضعف نسبی پادشاهان در برابر دشمنان، هم عوامل اقتصادی مانند قرار گرفتن در مسیر تجارت جهانی داشته است. بااینحال چه شد که ایران در سال 1404 دو بار مورد هجوم دشمنان خارجی قرار گرفت؟ و اگرچه در این جنگها هم آغازگر نبود اما بهعنوان یک تهدید معرفی و تهاجم به آن موجه جلوه داده شد؟
پاسخ به این سوال را میتوان با بررسی تاریخی از سدههای قبل مانند صفویه و قاجار شروع کرد اما برای اینکه بحث مطول نشود، من نقطه آغاز را نهضت مشروطه میگذارم، چون عمده بحث ما به تاریخ معاصر یا دوران مدرن برمیگردد و مشروطه سرآغاز این دوران است. وقتی نهضت مشروطه پیروز شد، نظام سیاسی ما به اصطلاح به یک دولت مدرن یعنی دولت به معنای State تبدیل شد. یعنی ایران کشوری شد که قانون اساسی دارد، اتفاقی که در شرق بیسابقه بود و حتی روسیه هم قانون اساسی نداشت. ایران اولین کشوری در آسیا، اعم از خاور دور و نزدیک، بود که صاحب قانون اساسی شد و این اتفاق بسیار حیرتانگیز بود و ایران را به یک دوران جدید وارد کرد. پیروزی مشروطه و تصویب قانون اساسی، ایران را به یک کشور با وضعیت متعارف یا نرمال در سطح جهانی تبدیل کرد. ما کشوری شدیم که با حکومت قانون اداره میشد، کشوری پیشبینیپذیر که مشخص بود میخواهد روابطش با دنیا چگونه باشد. بهطور خلاصه ایران از پیروزی مشروطه تا انقلاب 1357 بهعنوان یک کشور متعارف در دنیا شناخته میشد. البته در این دوران اتفاقهای زیاد و فرازونشیبهای فراوانی را تجربه کردیم، از جمله اینکه دو جنگ جهانی رخ داد و ایران در هر دو جنگ اشغال شد، جریان ملی کردن صنعت نفت پیش آمد و درنهایت سیاست داخلی به سمتی رفت که انقلاب سال ۵۷ رخ داد. از آن زمان به بعد ما از وضعیت یک کشور متعارف خارج شدیم. منظور از کشور متعارف، کشوری است که بنای همکاری با دنیا دارد، میخواهد در هماهنگی با سایر کشورهای جهان پیشرفت کند، سطح رفاهش را بالا ببرد و توسعه یابد. این ویژگیهای یک کشور متعارف مثل اکثر کشورهای دنیاست که عضو سازمان ملل هستند. اینکه ما بعد از انقلاب ۵۷ از حالت متعارف خارج شدیم، ریشههای متعددی دارد و افراد مختلفی از جمله سیدجواد طباطبایی این مسئله را توضیح داده و تبیین کردهاند که چه اتفاقی در سه دهه منتهی به انقلاب افتاد که وارد این فاز شدیم که با انقلاب به یک کشور غیرمتعارف یا غیرنرمال تبدیل شویم؛ به این معنا که بهجای اهداف معمول و متعارف، یک ایدئولوژی خاص را دنبال کنیم که نتایج آن را در دهههای اخیر و بهطور خاص امروز مشاهده میکنیم.
برای پاسخ به اینکه چه شد که امروز کشور ما درگیر جنگی ناخواسته و تحمیلی شده است، باید این ایدئولوژی را توضیح دهیم. از قضا این ایدئولوژی اگرچه بعد از انقلاب اسلامی در ارکان حکمرانی تفوق یافت، اما به نظر من ربط چندانی به اسلام ندارد و صرفاً با وقوع انقلاب و تغیر نظام سیاسی، رنگ و بوی اسلام به خودش گرفت. این مسئله را باید از منظر تاریخ اندیشه توضیح داد که عرض کردم سیدجواد طباطبایی آن را تبیین کرده و من هم در مقالات مختلفی که نوشتهام به آن اشاره کردهام. این ایدئولوژی برخاسته از اندیشه چپ و ناسیونالیسم رمانتیک یا بیگانهستیز است که وقتی در افکار عمومی ایران حاکم شد، به انقلاب ۵۷ منتهی شد. اندیشه ناسیونالیسم بیگانهستیز بر این محور استوار است که همه مشکلات ما ناشی از بیگانگان است؛ یعنی ایران خودش هیچوقت هیچ مشکلی نداشته و هر اتفاق بدی برای ایران و ایرانیان افتاده، کار بیگانگان بوده است. شاکله ایده چپ هم این است که سرمایهداری جهانی تلاش دارد همه کشورها و حکومتها را در خودش حل کند و همه را تحت سیطره و نفوذ خودش دربیاورد، پس باید جلوی آن بایستیم و با آن مبارزه کنیم. اتفاقاً در همان سالهایی که در ایران انقلاب شد، یعنی دهه 1970 میلادی، ایدئولوژی چپ در تمام دنیا بین روشنفکران و محافل سیاسی و اندیشهورزان باب روز بود و رواج داشت. روشنفکران ایرانی هم دنبال همین ایدهها رفتند که نمونههای آن چپیهای مصدقی و شریعتیچپیها هستند که هدایت فکری جامعه را به دست گرفته بودند. انقلاب ۵۷ محصول این ایدئولوژی بود که ما را دشمن سرمایهداری جهانی و در راس همه، آمریکا معرفی کرد. اینکه آمریکا دشمن اصلی ما معرفی شد، نتیجه این ایدئولوژی بود، اگرنه هیچ دلیل و توجیهی وجود نداشت که در سال 1357 آمریکا برای ایران یا برای مسلمانها دشمن اصلی و بزرگ معرفی شود؛ غیر از اینکه این ایده از یک آبشخور ایدئولوژیک چپی مارکسیستی نشات گرفته باشد. این شعار در حالی داده میشد که پیش از آن در سال 1948 که اسرائیل تشکیل شد، بزرگترین حامی و پشتیبانش چپ جهانی بود. چپها از این ایده حمایت کردند که یهودیها هم باید کشور داشته باشند و از تشکیل اسرائیل استقبال کردند. اما بهتدریج با تحولاتی چون نزدیکی اسرائیل به آمریکا و حمایتهای آمریکا و دنیای غرب از اسرائیل، دیدگاه چپ برگشت و به ضد اسرائیل تبدیل شد. این رفتوبرگشت بهطور کل ریشه ایدئولوژیک دارد و اساساً منافع مردم و منافع ملی در آن هیچ جایی ندارد. در دورانی که انقلاب در ایران رخ داد و اغلب روشنفکرهای ایرانی در فرانسه بودند، تحت تاثیر همان اندیشه چپ، همگی ضداسرائیل بودند. این ایدئولوژی در انقلاب ایران هم خودش را نشان داد و یکی از شعارهایی که میان مردم رواج پیدا کرد همین بود که آمریکا دشمن اصلی ماست و اسرائیل هم یک کشور جعلی است که باید از بین برود. درحالیکه اساساً تشکیل اسرائیل به ایرانیها ارتباطی نداشت و حامی اصلی آن خود چپها بودند. تحولات بعد از تشکیل اسرائیل هم مسئله فلسطین و در شکل بزرگترش دنیای عرب بود. اگرنه در دنیا بیش از یک میلیارد مسلمان وجود دارد که جمعیت یهودیان در مقابل آن ناچیز است. اینکه ایران پرچمدار مبارزه با اسرائیل شد و آن هم نهفقط مبارزه که مدعی محو اسرائیل شد، برخاسته از همان ایدئولوژی است که به آن اشاره کردم.
پس از اتمام درگیر شدن کشور در جنگ تحمیلی هشتساله با عراق و آغاز دوران سازندگی، در دولتهای آقای هاشمی و خاتمی، ما بهتدریج به سمت بازگشت به سمت یک کشور متعارف رفتیم. اتفاقاً در همین دوران 16ساله در چپهای سابق تحولی رخ داد و آنها به نیروهای اصلاحطلب تبدیل شدند و این رویکرد را در پیش گرفتند که ایران هم در جامعه جهانی یک کشور متعارف و پذیرفتهشده شود. بااینحال آن ایدئولوژی اولیه اگرچه کمرنگ شده بود اما همچنان وجود داشت. متاسفانه انتخابات ریاستجمهوری در سال 1384 و روی کار آمدن یک دولت پوپولیست، ورق را کاملاً به ضرر این جریان نرمال شدن برگرداند. اگر خاطرتان باشد آقای احمدینژاد از محو اسرائیل سخن گفت و هولوکاست را دروغ خواند و همه این موضعگیریها دقیقاً به نفع اسرائیل تمام شد. من معتقدم نتانیاهو را ایرانیان افراطی درست کردند و به اینجا رساندند. تا سال 1384 و قبل از بیان آن شعارها از زبان آقای احمدینژاد، اسرائیل زیر فشار افکار عمومی وادار شده بود به یک راهحل دوکشوری تن بدهد و در این مسیر قرار گرفته بودند که ناگهان آقای احمدینژاد آن شعارهای افراطی محو اسرائیل و افسانه بودن هولوکاست را مطرح کرد. این رویکرد باعث شد که افراطیها در اسرائیل قدرت بیشتری بگیرند و افرادی چون نتانیاهو سرکار بیایند و به اینجا برسند.
یک عامل دیگر هم مسئله انرژی هستهای بود. از اواخر دولت آقای هاشمی این بحث مطرح شد که ما به دنبال انرژی هستهای برویم. قبل از انقلاب سازمان انرژی هستهای ایران شکل گرفته بود و اتفاقاً در اوایل انقلاب تاسیس این سازمان و پیگیری دسترسی به انرژی هستهای توسط رژیم سابق، خیانت به ایران توصیف شد؛ چون میگفتند ما که این همه نفت و گاز داریم چه نیازی به انرژی هستهای داریم و باید بساط انرژی هستهای برچیده شود. در نتیجه قراردادی که برای ساخت نیروگاه بوشهر با زیمنس داشتیم، بعد از انقلاب متوقف شد. بعد از جنگ تحمیلی با عراق، ناگهان عدهای به دنبال انرژی هستهای افتادند. من نمیدانم قصد اولیه آنها ساخت سلاح هستهای بوده یا انرژی هستهای، اما به هر حال ایران جزو پیمان منع گسترش سلاحهای هستهای (انپیتی) است و میتواند انرژی صلحآمیز هستهای داشته باشد و باید برخی الزامات را هم رعایت کند. بااینحال از همان ابتدا در این مسیر حرکات مشکوکی صورت گرفت که ظن جامعه بینالملل را نسبت به ما تحریک و تقویت کرد که ما به دنبال سلاح هستهای هستیم، نه انرژی هستهای. از همان ابتدا هم مجبور به مذاکرات طولانی شدیم و حالا ۲۰ و چند سال است که مذاکره میکنیم تا بگوییم که دنبال انرژی صلحآمیز هستیم و در مقابل غرب ما را متهم میکند که به دنبال سلاح هستهای هستیم. برجام هم برای همین بود که این مسئله روشن شود و برابر برجام حق ایران برای دستیابی به انرژی هستهای صلحآمیز به رسمیت شناخته شد که درنهایت آن هم با مشکل مواجه شد.
حالا بیایید از دور به این مسئله نگاه کنیم که اساساً چرا دنبال انرژی هستهای رفتیم و انرژی هستهای به چه درد ما میخورد؟ اورانیوم غنیشده با درصد لازم برای فعالیتهای صلحآمیز و کارهای پزشکی در دسترس است و میتوان از همه دنیا آن را خرید؛ همانطور که قبلاً و در دوران رژیم گذشته این کار را میکردیم. غنیسازی بهصورت مستقل و تبدیل کردن آن به یک امر حیثیتی که غنیسازی حق مسلم ماست، یک شعار ایدئولوژیک بود که رفتهرفته همه روابط ما با دنیای خارج را تحتالشعاع قرار داد و منافع ملی زیر سایه انرژی هستهای قرار گرفت. اینکه من میگویم برای تحلیل بهتر این مسئله باید از دور به آن نگاه کنیم، به این خاطر است که ببینیم انرژی هستهای واقعاً چه مشکلی را از ما حل میکند. برای استفاده پزشکی که میتوانستیم زیر نظارت آژانس بینالمللی انرژی اتمی از همهجا مواد غنیشده را بخریم و در اختیار داشته باشیم. در همان اوایل انقلاب هم گفته شد که ایران با این همه نفت و گاز، انرژی هستهای لازم ندارد. پس چرا به این مسیر رفتیم که انرژی هستهای و غنیسازی با درصد بالا را بهعنوان حق مسلم مطرح و آن را به یک مسئله حیثیتی تبدیل کنیم؟ در این رویکرد دیگر منافع ملی مطرح نیست و در واقع یک بحث ایدئولوژیک است. وقتی متوجه شدیم حساسیت بالایی در محافل بینالملل نسبت به انرژی هستهای ما شکل گرفته است، منافع ملی ایجاب میکرد آن را رها کنیم. اگر انرژی هستهای را رها میکردیم، اگر شعار محو اسرائیل را حداقل در ظاهر همهجا نمیگفتیم و بهجای آن منافع ملی را پیگیری میکردیم، امروز در چنین شرایطی نبودیم.
وضعیت امروز ما نتیجه دنبالهروی ایدئولوژیهایی است که هیچ ربطی به منافع ملی مردم ایران نداشت. نظام حکمرانی سیاسی ما از یک دوره به بعد منافع ملی را زیر پا گذاشت تا شعارهای ایدئولوژیک را بالا بکشد، شعارهایی که هیچ ربطی به منافع ملی ما ندارد. اسرائیل یک رژیم جنایتکار است اما چرا ایران باید در صف مقدم هزینه دادن برای اسرائیل باشد؟ چون اغلب سیاستمدارهای ما ایدئولوژیزده بودند و کار را به اینجا کشاندند. این سوال ما شهروندان است که اساساً چرا امروز باید با آمریکا وارد جنگ شویم؟ میگویند اسرائیل به دنبال تجزیه ایران است که دور از ذهن هم نیست چون میخواهد ایران را تضعیف کند. اما چرا اساساً به فکر تضعیف ایران است؟ چون سالهاست که از ایران در محافل رسمی سیاسی داخلی و بینالمللی پیامهایی با مفهوم محو اسرائیل مطرح شده است. به حرف اول خودم برمیگردم. ما از یک کشور متعارف که بعد از نهضت مشروطه درست شده بود، در دهههای اخیر به یک کشور نامتعارف تبدیل شدیم که اهدافی خارج از منافع ملی برای خودش تعریف کرد.
برای بسیاری از تحلیلگران این مسئله روشن شده بود که آمریکا به فکر تهاجم نظامی به ایران است و احتمال بالایی میدادند که این اتفاق بعد از مرور تجربههای تاریخی تهاجم به عراق و افغانستان برای ایران هم رخ دهد. اینطور نیست؟
من و البته کسان دیگری بارها نوشته و گفتهایم که دولت آمریکا بهطور مشخص بعد از جنگ جهانی دوم به یک دولت امپریالیستی تبدیل شده است و جنگهای ویتنام، افغانستان و عراق هم این را بهخوبی نشان میدهد. آمریکا بهعنوان یک دولت امپریالیستی بزرگترین قدرت نظامی دنیاست و سر کار آمدن دونالد ترامپ، آمریکا را به قول خود ما ایرانیها به لات محله تبدیل کرده است. آمریکا لات محله در دهکده جهانی است. ترامپ میگوید همه باید حرف من را گوش بدهند. اگر گوش ندهند اذیتشان میکنم و این کار را با اقدامات مختلف مانند تعرفهگذاری انجام میدهد. حتی برای چین که یک قدرت بزرگ است تعرفه میگذارد یا روسیه که قدرت اتمی است هم از مداخلات ترامپ بینصیب نمانده است. ما نباید پا روی دم این لات محله بگذاریم. چرا باید دائم به او توهین کنیم تا تحریک شود؟ ببینید، ترامپ هم روی افکار عمومی سوار است. وقتی چند دهه است در کشور ما مرگ بر آمریکا گفته میشود یا پرچم این کشور آتش زده میشود، معلوم است که افکار عمومی این کشور علیه ما تحریک میشود. رفتارهای ما نشان میدهد که هیچ استراتژی درستی برای پیگیری منافع ملی کشورمان در نظر نگرفتهایم. تمام منافع ملی ما زیر سایه یک ایدئولوژی هزینهزا قرار گرفته است و عدهای فکر میکنند که ما به سادگی آمریکا را در جنگ شکست میدهیم. ما چگونه میخواهیم آمریکایی را که خاکش هزاران کیلومتر دورتر از ماست، شکست بدهیم؟ کدام مسئول ما میتواند به این سوال پاسخ بدهد؟ ممکن است که آمریکا به اهدافی که دنبال میکند، نرسد اما این به معنای شکست دادن نظامی آمریکا نیست. پس چرا دائم در رادیو و تلویزیون ما گفته میشود که آمریکا را شکست میدهیم و این حرفها به افکار عمومی عرضه میشود؟ روز نهم اسفندماه که جنگ اسرائیل و آمریکا علیه کشور شروع شد، ما از نظر سیاست داخلی در شرایط بدی بودیم. فاجعه ملی رخداده در 18 و 19 دیماه که به کشته شدن هزاران ایرانی در خیابان آن هم با تیر جنگی منجر شده بود، یک دودستگی، دوقطبی و یک نارضایتی عمیق در کشور ایجاد کرده است. ما در حال درد کشیدن از یک زخم ملی بودیم که گرفتار جنگ شدیم. در این شرایط آمریکا و اسرائیل به ما حمله کردند چون فکر میکردند بعد از آن فاجعه ملی، شرایط مهیاست. با این زخم ملی که هنوز هم سر آن باز است و درد میکند، چگونه میتوانیم وحدت و یکپارچگی در داخل و خارج درست کنیم که در مقابل این تهاجم خارجی بایستیم و از آن سربلند بیرون بیاییم؟ هر روز و هر ساعتی که از جنگ میگذرد به زیان ایران است، چون زیرساختهای کشور مورد حمله قرار گرفته و بدتر اینکه جانهای شریف ایرانیان از بین میرود. نیروی انسانی مهمتر از زیرساختهاست و امروز هموطنان ما در این جنگ کشته میشوند. این جنگ باید هرچه سریعتر به پایان برسد اما امروز هم برخی میگویند حرف زدن از آتشبس خیانت است. جنگ باید هرچه زودتر تمام و برای زخم ملی دیماه هم فکری بشود چون تا آن زخم التیام پیدا نکند، جامعه ما از دوقطبی بودن خارج نمیشود و این خطر وجود دارد که یک نزاع داخلی هم اتفاق بیفتد. قاعدتاً امروزتصمیمگیران، باید به این مسائل توجه کنند و همه مسئولان درستترین تصمیمها را بگیرند.
چرا این دو تهاجم بعد از نزدیک به 40 سال از وقوع انقلاب در سال 1405 رخ داد؟ آن هم بعد از یک دولت نیمهتمام و در آغاز به کار یک دولت جدید. آیا شرایط سیاسی یا اقتصادی به گونهای بود که دشمن را تحریک به تهاجم کرد؟
اینکه چرا جنگ در این زمان اتفاق افتاد مسئله بسیار پیچیدهای است که شاید مورخان سالهای آینده بتوانند جواب روشنی به آن بدهند. امروز که ما در دل جنگ و این وقایع هستیم و از حادثه فاصله نگرفتهایم، نمیتوانیم تصویر درستی از واقعه داشته باشیم. از این منظر پرسش شما جواب دقیقی ندارد اما میتوان حدسها و فرضیههایی را مطرح کرد. من حداقل میتوانم به خطاهای سمت خودمان اشاره کنم و فکر میکنم از طرف ایران اشتباه محاسباتی بزرگی صورت گرفت. اینکه فکر کردیم همان روندی که در برجام طی شد و مذاکرات را طولانی کردن و امتیازاتی گرفتن و درنهایت به توافق رسیدن را در دوران ترامپ هم میشود انجام داد. این یک اشتباه محاسباتی است. با ترامپی که برجام را از بین برده است، نمیشود با همان رویکرد برجام مذاکره کرد و به نتیجه رسید. آن تفکر در برابر ترامپ حتماً به شکست میانجامید که همینطور هم شد. ما باید با ترامپ با سازوکار جدید و حرفهای تازه روبهرو میشدیم. متاسفانه سیاستمداران و دیپلماتهای ما برای این مذاکرات فکر جدیدی نداشتند و همان حرفهای تکراری قبلی مثل عضویت ایران در انپیتی، حق مسلم ما برای داشتن انرژی هستهای و... زده شد. من عنوان کردم که ترامپ لات محله است و قاعده و قانون سرش نمیشود. با ترامپ نمیشود مانند اوباما مذاکره کرد. اگر میخواهیم با ترامپ به نتیجه برسیم باید به شیوه خودش با او مذاکره کنیم، همانطور که وقتی قرار است یک دارایی را معامله کنیم و بدهبستان میکنیم. این اشتباه محاسبه از طرف ایران بود که بر همان شعارهای قبلی اصرار و اعلام کرد که کوتاه نمیآید. درحالیکه ما فقط از منافع ملی نباید کوتاه بیاییم. آیا منافع ملی ما ایجاب میکند که حتماً غنیسازی داشته باشیم؟ به هیچ وجه. منافع ملی ما اصلاً چنین چیزی را ایجاب نمیکند. ما طی سالها میلیاردها دلار صرف انرژی هستهای کردیم اما به هیچ درد ما نخورد. متاسفانه ظرفیت پذیرش اشتباه میان مسئولان ما وجود ندارد. تبدیل کردن انرژی هستهای به یک مسئله حیثیتی که کوتاه آمدن از آن خیانت محسوب شود، راهبرد درستی نیست. برای تحلیلگران بیرونی روشن بود که هیچ نقطه مشترکی در مذاکرات وجود ندارد که به توافق بینجامد. آمریکا هم از فرصت مذاکرات استفاده کرد تا تجهیزات و ادوات نظامیاش را به منطقه بیاورد که حمله نظامی انجام دهد و همین کار را هم کرد. درحالیکه کارشناسان تلویزیون و صداوسیمای ما تا یک روز قبل از جنگ هم دائم به مردم میگفتند که آمریکا جرئت حمله نظامی به ایران را ندارد. جالب است که امروز هم دوباره همان کارشناسان را میآورند که از شکست آمریکا در جنگ بگویند. این افراد نشان دادند که درک درستی از روابط بینالملل و سیاست آمریکا ندارند. دنبال کردن حرف اینها نتیجهای جز شرایط امروز نداشت.
با توجه به اینکه جنگ دیر یا زود تمام میشود، و راه سخت بازسازی و نوسازی کشور بر عهده نظام مستقر و در واقع بر دوش مردم است، چه مسیری، چه سازوکاری و چه استراتژی برای تسریع روند بازسازی بهینه است و از آن میتوان به رشد و توسعه پایدار رسید؟ مثالهایی هم وجود دارد که مثلاً ژاپن یا آلمان که خسارتهای زیادی در جنگ جهانی دیدند، توانستند با سرعت قابلقبولی خود را بازسازی کنند و به قدرتهای اقتصادی تبدیل شوند. آیا ما هم میتوانیم با توجه به ظرفیتها و منابعی که در اختیار داریم، چنین مسیری را با سرعت طی کنیم؟
سوال بسیار خوب و مهمی است. همانطور که اشاره کردید، خسارتهایی که آلمان یا ژاپن در جنگ دیده بودند، بسیار زیاد بود. آلمان تقریباً با خاک یکسان و همه شهرهای بزرگش ویران شده و زیرساختهایش از بین رفته بود. اما آلمانیها با یک اراده ملی و اتحاد ملی توانستند بر همه مشکلات فائق بیایند و در یک زمان نسبتاً کوتاه کشورشان را بازسازی کنند. درحالیکه آلمان نیروی انسانی بسیار کمی هم در اختیار داشت چون تقریباً تمام جوانان آلمانی در جنگ از بین رفته بودند و این کشور ناگزیر بود برای تامین نیروی انسانی مورد نیاز برای بازسازی، از کارگران خارجی استفاده کند. در آن زمان مهاجران بسیار زیادی از دیگر کشورها از جمله ترکیه به آلمان رفتند که این کشور را بسازند.
البته هر چه تخریب و ویران کردن آسان است، ساختن بسیار سخت است. بااینحال غیرممکن نیست و با اراده و اتحاد ملی میتوان این کار را انجام داد. ایران هم اگرچه تاکنون برخی زیرساختهایش را از دست داده و آسیبهای جدی دیده است اما حداقل نیروی انسانی توانمندی دارد که خوشبختانه در نتیجه جنگ از بین نرفته است. یعنی ما سرمایه انسانی خوبی داریم که میتواند با یک برنامهریزی درست و استراتژی منسجم در داخل و خارج ایران را دوباره بسازد. منتها مشکل ما این مرحله فعلی است. مسئله اول ما همین جنگ است که باید تمام شود. یعنی باید یک استراتژی خروج از جنگ داشته باشیم. مقام رهبری، دولت و همه نهادهای مسئول باید استراتژی خروج از جنگ را مطرح و تلاش کنند و هرچه زودتر به جنگ پایان بدهند که آسیبها بیشتر از این نشود.
مرحله دوم هم که قبلاً اشاره کردم، التیامبخشی زخم ملی است که در دیماه ایجاد شده و تا وقتی کهترمیم نشود، اتحاد و یکپارچگی لازم برای بازسازی و توسعه و پیشرفت ایران آینده شکل نخواهد گرفت. همین امروز که حرفهای کارشناسان صداوسیما را میشنویم و میبینیم، دائم بر طبل جنگ میکوبند و آتشبس را خیانت میدانند. با این حرفهای کارشناسی که درست در نقطه مقابل خواست اکثریت ملت ایران قرار دارد، به نتیجه نمیرسیم. مردم ایران امروز به دنبال صلح و آرامش، دنبال زندگی معمولی و بهبود رفاه و عادیسازی روابط با دنیا هستند. مردم میخواهند مثل مردم سایر کشورهای دنیا زندگی کنند؛ نمیخواهند نوکری بیگانه را بکنند و زیر سلطه بیگانه باشند اما نمیخواهند یک کشور دیگر را محو کنند یا با او بجنگند. نظام حکمرانی ما باید به این زخم ملی توجه کند و در پی التیام آن باشد. بنابراین وظیفه کلیت نظام حکمرانی کشور این است که ابتدا استراتژی خروج عزتمندانه از این جنگ را بریزد و دنبال کند، و دوم در پی التیام و ترمیم زخم ملی برای ایجاد اتحاد ملی باشد. بهرغم شعارهایی که داده میشود، امروز فاقد اتحاد و انسجام ملی کامل هستیم. این را همه میدانیم که حداقل بخشی از مردم از این تهاجم نظامی و بمباران ایران ابراز خوشحالی میکنند. قطعاً این کار زشت و بد است و من هم موافق آن نیستم، اما آن زخم ملی باعث این وضعیت شده است و تا ترمیم نشود این دوقطبی باقی میماند. در مقابل هم عدهای هستند که شعارشان جنگ جنگ تا پیروزی است و خودشان را بهعنوان اکثریت یا حتی کل ملت ایران جا میزنند. با وجود این دوقطبی در جامعه ما نمیتوانیم راه درازی طی کنیم. صداوسیمای ما باید در اختیار همه ایرانیان باشد، نه در تسلط یک اقلیت محض با کارشناسانی که فاقد ابتداییترین اطلاعات راجع به روابط بینالملل هستند. درهای صداوسیما باید به روی همه کارشناسان از همه جناحها و گروهها باز باشد تا بتوانیم به طرف اتحاد ملی و ترمیم زخم ملی برویم. این کار به همان اندازه خروج از جنگ اهمیت دارد. یعنی دو استراتژی خروج از جنگ و ترمیم زخم ملی باید با هم پیگیری و دنبال شود. اگر بتوانیم در آینده این دو استراتژی را با موفقیت جلو ببریم، فکر میکنم مشکل چندانی برای فائق آمدن بر مشکلاتمان نخواهیم داشت، به این شرط که تنها هدف حکمرانان ما منافع ملی ایران باشد، نه شعارهای ایدئولوژیکی که چند دهه است روی آنها ماندهایم؛ شعارهایی که دورهاش نهفقط در ایران، که در دنیا تمام شده است. اکثریت مردم ایران دیگر با این شعارهای افراطی کنار نمیآیند. امیدوارم نظام حکمرانی سیاسی ما به این نتیجه برسد که باید با خروج از جنگ، ترمیم زخم ملی و کنار گذاشتن شعارهای ایدئولوژیک فقط به دنبال یک هدف که آن هم منافع ملی است، برود تا بتوانیم مشکلات کشور را برای ساخت ایران آینده حل کنیم. ما نیازمند کسانی هستیم که با در نظر گرفتن واقعیتهای تاریخی، منافع ملی را دنبال کنند و بهجای مفاهیم ایدئولوژیکی مانند نجات دنیا به دنبال منافع ملی باشند. امیدوارم همگی به این روشنبینی برسیم.