شناسه خبر : 51497 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

آن‌که گفت نه

چرا همچنان نظریه میلتون فریدمن معتبر است؟

 

رضا طهماسبی / دبیر تحریریه 

همان‌گونه که پدر علم اقتصاد را آدام اسمیت اسکاتلندی می‌دانند، خلق علم اقتصاد کلان را نیز به جان مینارد کینز انگلیسی نسبت می‌دهند. بااین‌حال کسی که با ایجاد یک نقطه چرخش، به بلوغ اقتصاد کلان کمک کرد، کسی جز میلتون فریدمن نبود. او بود که در دهه 1960 با نظریه‌پردازی‌های جدید و نقد اقتصاد کلان کینزی به‌تدریج به دوران سلطه کینزین‌ها پایان داد و توانست راه‌حلی برای مهار تورم پیش پای دولت‌ها بگذارد، درحالی‌که بحران تورم بالا و مزمن چند دهه اقتصادهای مختلف از جمله اقتصاد آمریکا را درگیر کرده بود. از دهه 1970 همه فریدمن را با این جمله مشهور می‌شناختند که «تورم همیشه و همه‌جا یک پدیده پولی است». نظریه‌ها و دستاوردهای فریدمن برای او در سال 1976 نوبل اقتصاد را به ارمغان آورد. اکنون نیم‌قرن پس از نوبلی که به میلتون فریدمن اعطا شد، می‌توان نگاهی دیگر به تحولات اقتصاد کلان و البته میراث فکری این اقتصاددان بزرگ انداخت که او را نه‌تنها در زمره بزرگ‌ترین اقتصاددان قرن بیستم، که از جمله موثرترین اقتصاددانان تاریخ این علم قرار می‌دهد.

مسیری که اقتصاد کلان پیمود

از ابتدای شکل‌گیری علم اقتصاد مدرن تا دهه 1930 که انسجام چندانی در سیاست‌گذاری اقتصادی وجود نداشت و کشورهای مختلف با توجه به نظام سیاسی خود سیاست‌های مختلفی را دنبال می‌کردند، تمرکز اصلی اقتصاد کلان روی کارکرد بازار، قیمت‌ها و تعادل در بازار بود. در نگاه اقتصاد کلان کلاسیک و نئوکلاسیک فرض کلیدی این بود که بازارها خودتنظیم‌گرند و نقش دولت باید حداقلی باشد. در این دیدگاه به تورم به‌عنوان پدیده‌ای گذرا و نه یک مسئله ساختاری نگریسته می‌شد. ضعف اصلی این دیدگاه به ناتوانی‌اش در توضیح بحران‌های عمیق و بیکاری گسترده برمی‌گشت؛ همان بحرانی که به تکرار اقتصادهای مختلف را دچار می‌کرد و موجب تنگنای فراوان برای مردمی می‌شد که شغلشان را از دست می‌دادند.

با ظهور اقتصاددان بزرگی چون جان مینارد کینز و تولد اقتصاد کلان مدرن که از دل نظریه‌های او برمی‌خاست، در دهه 1930 انقلاب کینزی رخ داد. در دیدگاه کینزین‌ها تمرکز اصلی بر مفاهیمی چون تقاضای کل، بیکاری و رکود بود. رخ دادن وقایعی چون رکود بزرگ (Great Depression) در ایالات‌متحده زمینه‌ساز بروز و ظهور دیدگاه کینزین بود. از اینجا بود که بسیاری از اقتصاددانان به‌جای صحبت در مورد مداخله حداقل دولت در اقتصاد، با چرخشی 180درجه‌ای در مسیر متفاوتی از توصیه‌ها و سیاست‌ها گام برداشتند و دولت را به هزینه کردن بیشتر برای خروج از رکود تشویق کردند. از نظر آنان سیاست مالی انبساطی اگرچه موجب تورم می‌شود، اما این تورم در برابر بحران بیکاری یک هزینه قابل‌تحمل و حتی ضروری به حساب می‌آید. در نتیجه اقتصاد کلان کینزی، دولت به بازیگر اصلی اقتصاد تبدیل شد. دوران سلطه این دیدگاه برای چند دهه ادامه داشت. در این دوران سیاست تثبیت اقتصادی در پیش گرفته و مبادله پایدار میان تورم و بیکاری (منحنی فیلیپس) به محور اصلی سیاست‌گذاری تبدیل شد. باور غالب این بود که می‌توان تورم را برای کاهش بیکاری پذیرفت و تحمل کرد. اما به نظر می‌رسید که نقش پول و انتظارات تورمی در این مدل فکری نادیده گرفته شده بود.

در دهه 1960 و حدود دو دهه بعد از سلطه کینزین‌ها، میلتون فریدمن یک نقطه چرخش ایجاد کرد و دوباره پول و سیاست‌های پولی را به نقطه مرکز تحلیل اقتصاد کلان برگرداند. فریدمن سه تحول اساسی ایجاد کرد. ابتدا با بازتعریف تورم، آن را نتیجه رشد بیش از حد پول دانست و در سخنرانی‌ها و نوشته‌های متعددی توضیح داد که تورم نه از رشد دستمزدها می‌آید، نه نتیجه شوک هزینه‌ای است و نه نتیجه طمع بازاریان و فعالان اقتصادی؛ بلکه نتیجه مستقیم سیاست‌های دولت است. گام دوم او نقد منحنی فیلیپس بود. فریدمن با معرفی مفهوم نرخ بیکاری طبیعی، مبادله پایدار میان دو شاخص تورم و بیکاری را زیر سوال برد و از نقش اثرگذار انتظارات تورمی گفت. درنهایت سومین تحول او به محدود کردن مجدد نقش دولت در اقتصاد برمی‌گشت. او به دولت‌ها توصیه کرد که به‌جای مداخلات مقطعی یک سیاست پولی قاعده‌مند در پیش بگیرند. فریدمن همچنین نسبت به کارایی سیاست مالی فعال یک تردید جدی ایجاد کرد. ایده‌های او باعث تغییر مسیر اقتصاد کلان از دولت‌محوری به قاعده‌محوری شد. در دهه 1970 پیروزی با ایده‌های فریدمن بود. درحالی‌که تورم‌های بالا به همراه رکود (پدیده رکود تورمی) اقتصادهای مختلف را درگیر کرده بود، مدل‌های کینزی شکست خورد و هشدارهای فریدمن به تجربه نیز ملموس و درنهایت باور شد. در نتیجه سیاست دولت‌ها بر مهار تورم متمرکز شد و سیاست‌های سخت‌گیرانه پولی (مانند دوره ریاست پل ولکر بر فدرال‌رزرو در آمریکا) در پیش گرفته شد. همچنین استقلال بانک‌های مرکزی را می‌توان از دیگر دستاوردهای ایده‌های فریدمن دانست. میلتون فریدمن توانست نقطه چرخشی در علم اقتصاد ایجاد کند؛ رخدادی که دیگر تغییر نکرد و پس از آن با وجود نقدهایی که در مورد نظریاتش وجود داشت، آنچه در اقتصاد کلان رخ داد در تکمیل نظرات او بود.

از دهه 1980 به بعد، با مهار تورم، اقتصاددانان باب تازه‌ای گشودند و کسانی که خود، مستقیم یا غیرمستقیم، تحت تاثیر و تعلیم فریدمن بودند مانند رابرت لوکاس، توماس سارجنت و ادوارد پرسکات مفهوم «انتظارات عقلایی» را مطرح کردند. اگرچه آنها همچنان رشد پول را ریشه تورم می‌دانستند، اما بر انتظارات و اعتبار سیاست‌گذار تاکیدی بیشتر داشتند. اقتصاد کلان پسافریدمنی ایده‌های فریدمن را رد نکرد، بلکه آن را تکمیل کرد. پس از آن دوره اجماع جدید اقتصاد کلان (New Consensus) آغاز شد که در آن تورم هدف‌گذاری می‌شود، بر استقلال بانک مرکزی تاکید و سیاست پولی به‌عنوان ابزار اصلی تثبیت اقتصاد در نظر گرفته شد. در این دیدگاه سیاست مالی دولت نیز نقش مکمل دارد. پرواضح است که باز هم اساس و بنیان این اجماع جدید بر شانه‌های فریدمن استوار بود و بدون او اساساً شکل‌گیری این اجماع جدید در علم اقتصاد کلان ممکن نبود.

بااین‌حال بعد از بحران مالی سال 2008 و مشکلاتی که در نتیجه سیاست‌گذاری‌های بانک مرکزی رخ داد، دوباره مداخلات دولت جدی شد و سیاست‌های پولی جدید مانند سیاست مقداری پول در دستور کار دولت‌ها و بانک‌های مرکزی قرار گرفت. فراگیری بیماری کرونا نیز باعث شد دولت‌ها هزینه‌های بسیار بیشتری در اقتصاد بکنند که نتیجه آن به شکل تورم‌های پساکرونا ظاهر شد. بااین‌حال حتی در این دوران جدید نیز همچنان ایده فریدمن مبنی بر اینکه تورم یک پدیده پولی است و بدون رشد نقدینگی، تورم پایدار شکل نمی‌گیرد، به‌عنوان یک ایده بنیادین و تجربه‌شده نمایان شد. فریدمن اقتصاد کلان را از یک خوش‌بینی ساده‌انگارانه نسبت به نقش دولت، به واقع‌گرایی در مورد سیاست‌های پولی و مالی سوق داد؛ ایده‌ای که همچنان درست و کاربردی است.

تورم؛ یک پدیده پولی

تورم از آن دست مفاهیمی است که تجربه جهانی دارد و اغلب مردم در کشورهای مختلف آن را تجربه کرده‌اند. البته در مورد شدت آن تفاوت‌ها زیاد است، در بسیاری از کشورها تورم تک‌رقمی بالای پنج درصد هم نرخی بالا محسوب می‌شود، اما در اقتصادهایی مانند کشور ما که تورم آن در سطوح نزدیک به 50 درصد است، نرخ 20 درصد هم پذیرفته شده است. بااین‌حال اگرچه اقتصاددانان ریشه تورم را در رشد نقدینگی می‌دانند، هنوز هم مقاومت‌هایی در برابر پذیرش این ایده وجود دارد و عوامل دیگری از سوی اقتصاددانان برای ایجاد تورم و تشدید آن مطرح می‌شود. بااین‌حال برای مصرف‌کننده، تورم به معنای کاهش قدرت خرید است و برای سیاست‌گذار، تهدیدی سیاسی و اجتماعی به‌شمار می‌آید که برای مهار آن به هر سیاستی، ولو مخرب پناه می‌برد. برای اقتصاددان نیز تورم مسئله‌ای نظری است که پاسخ به آن جهت‌گیری کل سیاست اقتصادی را تعیین می‌کند. بااین‌حال در میان انبوه تفسیرها، جمله مشهور میلتون فریدمن بیش از نیم‌قرن است که همچنان محل بحث و استناد است: «تورم همیشه و همه‌جا یک پدیده پولی است.» شاید این گزاره، در نگاه اول ساده و حتی تقلیل‌گرایانه به نظر برسد؛ همان‌طور که برخی اقتصاددانان ایرانی آن را نمی‌پذیرند. اما واقعیت این است که همین جمله، خلاصه یک چهارچوب فکری منسجم است که فهم ما از نقش دولت، بانک مرکزی و سیاست‌گذاری اقتصادی را به‌طور بنیادین تغییر داده است.

در دهه‌های میانی قرن بیستم، روایت غالب از تورم متاثر از اقتصاد کینزی بود. تورم اغلب به عواملی چون افزایش تقاضای کل، رشد هزینه‌های تولید، قدرت اتحادیه‌های کارگری یا شوک‌های بیرونی مانند افزایش قیمت انرژی

نسبت داده می‌شد. در این چهارچوب، تورم پدیده‌ای چندعلتی و تا حدی اجتناب‌ناپذیر تلقی می‌شد و دولت می‌توانست با ترکیبی از سیاست‌های مالی، کنترل قیمت‌ها و مداخلات اداری آن را مهار کند. فریدمن این نگاه را اساساً نادرست می‌دانست. او معتقد بود، چنین تبیین‌هایی میان افزایش مقطعی قیمت‌ها و تورم پایدار تمایز قائل نمی‌شوند. از نظر او، بسیاری از عواملی که به‌عنوان «علت تورم» معرفی می‌شوند، در بهترین حالت می‌توانند سطح قیمت‌ها را یک‌بار جابه‌جا کنند، اما قادر به ایجاد تورم مستمر نیستند. فریدمن تورم را نه هر افزایش قیمتی، بلکه افزایش مستمر و فراگیر سطح عمومی قیمت‌ها تعریف می‌کند. بر این اساس، افزایش قیمت یک کالا یا حتی یک گروه از کالاها، مادامی که به رشد دائمی سطح قیمت‌ها منجر نشود، تورم به معنای دقیق کلمه نیست. تحلیل فریدمن می‌گوید که تورم زمانی رخ می‌دهد که حجم پول سریع‌تر از تولید واقعی اقتصاد رشد کند. این دیدگاه بر نسخه‌ای بازنگری‌شده از نظریه مقداری پول استوار است. اگر تولید واقعی اقتصاد در کوتاه‌مدت و میان‌مدت محدود به ظرفیت‌های واقعی (سرمایه، نیروی کار، فناوری) باشد، آنگاه افزایش پایدار نقدینگی ناگزیر خود را در قالب افزایش قیمت‌ها نشان می‌دهد. به بیان ساده‌تر، وقتی پول بیش از آنچه اقتصاد توان جذبش را دارد خلق شود، ارزش پول کاهش می‌یابد و این کاهش ارزش همان تورم است.

یکی از مهم‌ترین نقاط اختلاف فریدمن با اقتصاددانان جریان غالب، تفسیر شوک‌های هزینه‌ای است. افزایش قیمت نفت، بالا رفتن دستمزدها یا جهش نرخ ارز معمولاً به‌عنوان «علت تورم» معرفی می‌شوند. فریدمن این عوامل را انکار نمی‌کند، اما جایگاه آنها را متفاوت می‌بیند. از نظر او، شوک‌های هزینه‌ای می‌توانند قیمت‌ها را افزایش دهند، اما بدون همراهی سیاست پولی انبساطی، اثرشان موقتی است. اگر بانک مرکزی در برابر افزایش قیمت‌ها مقاومت کند و اجازه ندهد نقدینگی متناسب با آن رشد کند، افزایش قیمت‌ها به رکود یا تعدیل تقاضا منجر می‌شود، نه تورم پایدار. تورم زمانی تثبیت می‌شود که سیاست‌گذار پولی تصمیم بگیرد آثار شوک را با خلق پول «جبران» کند.

بر اساس همین منطق، فریدمن از منتقدان سرسخت کنترل قیمت‌ها بود. او معتقد بود کنترل قیمت نه‌تنها تورم را مهار نمی‌کند، بلکه کمبود ایجاد می‌کند، بازارهای غیررسمی را گسترش می‌دهد، کیفیت کالاها را کاهش می‌دهد

و درنهایت، فشار تورمی انباشته‌شده را به آینده منتقل می‌کند. در نگاه فریدمن، کنترل قیمت‌ها به‌جای درمان علت، تنها علائم را سرکوب می‌کند و همین سرکوب، هزینه‌های اجتماعی و اقتصادی بالاتری به همراه دارد.

پیامد مستقیم نظریه فریدمن این است که مسئولیت اصلی تورم متوجه بانک مرکزی و سیاست پولی است. این دیدگاه، به‌طور ضمنی بسیاری از توجیه‌های رایج را کنار می‌زند. تورم نه محصول طمع تولیدکننده است، نه نتیجه ناگزیر تحریم، نه صرفاً پیامد شوک‌های بیرونی؛ بلکه حاصل تصمیم‌های پولی نادرست یا سیاست‌زدگی نهاد پولی است. به همین دلیل، فریدمن بر استقلال بانک مرکزی تاکید داشت. بانکی که مامور تامین کسری بودجه دولت باشد، دیر یا زود به خلق پول متوسل می‌شود و تورم، نتیجه اجتناب‌ناپذیر آن خواهد بود. نکته مهم در اندیشه فریدمن، بدبینی او به «تشخیص درست» سیاست‌گذاران است. او معتقد بود حتی سیاست‌گذارانی با نیت خیر، به‌دلیل تاخیرهای زمانی، اطلاعات ناقص و فشارهای سیاسی اغلب تصمیم‌هایی می‌گیرند که نوسان‌های اقتصادی را تشدید می‌کند. راه‌حل پیشنهادی او، جایگزینی تصمیم‌گیری موردی با قاعده پولی ساده و قابل پیش‌بینی بود: رشد نقدینگی باید هم‌راستا با رشد بلندمدت تولید باشد؛ نه بیشتر و نه کمتر. هدف این قاعده، حذف سلیقه و سیاست از سیاست پولی است.

با وجود نقدهای فراوان، یک واقعیت تجربی به نفع فریدمن باقی مانده است. در تاریخ معاصر، هیچ نمونه‌ای از تورم مزمن و پایدار وجود ندارد که بدون رشد مداوم نقدینگی شکل گرفته باشد. حتی در کشورهایی که شوک‌های بیرونی، جنگ یا بحران‌های ساختاری داشته‌اند، تورم بلندمدت تنها زمانی تثبیت شده که سیاست پولی آن را تغذیه کرده است. به همین دلیل، حتی بسیاری از اقتصاددانان غیرپولی نیز امروز می‌پذیرند که تورم پایدار، بدون پشتوانه پولی ممکن نیست، پذیرشی که نشان‌دهنده نفوذ عمیق اندیشه فریدمن در اقتصاد مدرن است.

مخالفان فریدمن

اگرچه نظریه میلتون فریدمن درباره تورم (تورم همیشه و همه‌جا یک پدیده پولی است) یکی از پایه‌های تحلیل مدرن اقتصاد کلان محسوب می‌شود، هیچ نظریه اقتصادی بدون نقد و مناقشه باقی نمی‌ماند. از آغاز شکل‌گیری این گزاره تا به امروز، اقتصاددانان مختلف با دیدگاه‌های متفاوت، همدلانه یا انتقادی، به آن پاسخ داده‌اند. نقدها و اصلاح‌های مطرح‌‌شده را می‌توان در چند دسته اصلی طبقه‌بندی کرد.

۱- نقدهای مبتنی بر شوک‌های عرضه و تورم غیرپولی: اقتصاددانان جریان غالب کینزی و برخی جریان‌های نهادگرایان، استدلال می‌کنند که تورم تنها با رشد نقدینگی توضیح داده نمی‌شود. به‌ویژه تورم‌های ناشی از شوک‌های عرضه، مانند افزایش ناگهانی قیمت نفت در دهه ۱۹۷۰، به‌وضوح نشان می‌دهند که قیمت‌ها می‌توانند حتی در شرایط پولی نسبتاً پایدار افزایش یابند. ادوارد پریمور (Edward Primeur) و پل ساموئلسون (Paul Samuelson) اشاره کردند که شوک‌های عرضه می‌توانند باعث افزایش عمومی سطح قیمت‌ها شوند و این اثر بدون مداخله بانک مرکزی نیز در کوتاه‌مدت محسوس است. در این دیدگاه، تورم به‌عنوان یک پدیده چندعلتی دیده می‌شود که شامل عوامل ساختاری، هزینه‌ای و حتی انتظاری است و نه صرفاً پول. فریدمن به این نقد پاسخ می‌دهد که چنین افزایش‌هایی معمولاً موقتی هستند و تنها زمانی به تورم پایدار تبدیل می‌شوند که با رشد نقدینگی همراه باشند. بااین‌حال، مخالفان معتقدند حتی توضیح فریدمن نیز نمی‌تواند همه رفتارهای کوتاه‌مدت قیمت‌ها را پوشش دهد و برخی مواقع تورم از الگوهای پولی مستقل عمل می‌کند.

۲- انتقاد بر اساس نظریه انتظارات عقلایی: دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ شاهد ظهور نظریه انتظارات عقلایی و اقتصاددانانی مانند رابرت لوکاس (Robert Lucas) و توماس سارجنت (Thomas Sargent) بود. آنها با الهام از تحلیل فریدمن، برخی جنبه‌های آن را پذیرفتند، اما معتقد بودند نظریه او کامل نیست. لوکاس استدلال می‌کرد که افراد و بازارها به سیاست‌های پولی واکنش نشان می‌دهند و تورم در بلندمدت قابل‌پیش‌بینی است. بنابراین، سیاست‌های پولی باید فراتر از صرفاً «رشد ثابت نقدینگی» دیده شود و تاثیرات انتظارات و رفتار فعال بازیگران اقتصادی را لحاظ کند. به بیان دیگر، فریدمن تورم را به یک علت ساده تقلیل می‌داد، درحالی‌که لوکاس و هم‌نسلان او بر نقش انتظارات و رفتار پیش‌بینانه تاکید داشتند.

۳- نقدهای تجربی و همزمانی با رکود: برخی منتقدان تجربه اقتصادی دهه ۱۹۷۰ را دلیل نقد فریدمن می‌دانند. در دوران تورم و رکود همزمان (Stagflation)، اقتصاد آمریکا با افزایش قیمت‌ها و بیکاری بالا روبه‌رو شد. منتقدان گفتند اگر تورم صرفاً پولی باشد، باید با رشد اقتصادی هماهنگ باشد و نمی‌توان همزمان با رکود تورم شدید داشت. پاسخ فریدمن این بود که شوک‌های عرضه، به‌ویژه نفت، باعث این همزمانی شدند و رشد نقدینگی تنها عامل تثبیت‌کننده تورم بود، اما این بحث هنوز محل مناقشه است.

4- نقدهای ساختاری و سیاسی: برخی اقتصاددانان و تحلیلگران نهادگرایان، نظریه فریدمن را از نظر کاربرد عملی در کشورهای در حال توسعه یا اقتصادهای با ساختار پیچیده نقد کرده‌اند. از نظر آنها، فریدمن فرض می‌کرد بانک مرکزی می‌تواند سیاست پولی مستقل داشته باشد، اما در اقتصادهایی که کسری بودجه مزمن، بدهی‌های خارجی یا نهادهای ضعیف دارند، این فرض برقرار نیست. همچنین، نظریه او کمتر به نقش نابرابری اقتصادی، بازارهای غیررسمی و محدودیت‌های نهادی می‌پردازد. نتیجه این نقدها این است که نظریه فریدمن در اقتصادهای توسعه‌یافته بسیار موثر است، اما در محیط‌های پیچیده‌تر نیاز به تکمیل و اصلاحات ساختاری دارد.

۵- نقدهای فلسفی و ایدئولوژیک: در لایه‌ای عمیق‌تر، برخی منتقدان از نگاه فریدمن به بازار و آزادی اقتصادی انتقاد کرده‌اند. فریدمن معتقد بود آزادی اقتصادی شرط لازم آزادی سیاسی است. منتقدان استدلال می‌کنند که بازار آزاد همیشه با عدالت اجتماعی و تضمین رفاه عمومی هم‌راستا نیست و صرف تمرکز بر پول و بانک مرکزی ممکن است پیامدهای اجتماعی و توزیعی نادیده گرفته شود. این گروه نظریه او را کاملاً رد نمی‌کنند، بلکه معتقدند تکمیل آن با سیاست‌های اجتماعی و نهادی ضروری است.

درمجموع، نقدها و دیدگاه‌های مخالف نشان می‌دهد که تورم، اگرچه غالباً پولی است، همیشه فقط پولی نیست. نقش انتظارات، شوک‌های عرضه و ساختارهای نهادی، گاه باعث می‌شود نظریه فریدمن در کوتاه‌مدت محدودیت داشته باشد. نظریه او، با وجود محدودیت‌ها، پایه‌ای قدرتمند برای سیاست‌گذاری و تحلیل بلندمدت باقی می‌ماند و بسیاری از اصلاحات مدرن پولی، ازجمله استقلال بانک مرکزی و قاعده پولی، مستقیماً از او الهام گرفته‌اند. به بیان ساده، مخالفان می‌گویند نظریه فریدمن درست است، اما کامل نیست؛ باید با واقعیت‌های نهادی، انتظارات اقتصادی و شوک‌های غیرپولی  ترکیب شود.

55

تاثیر فریدمن بر علم اقتصاد

نظریه میلتون فریدمن درباره تورم، بیش از آنکه صرفاً یک تحلیل پولی ارائه دهد، چهارچوب فکری اقتصاد کلان را تغییر داد و مسیر پژوهش‌ها و سیاست‌گذاری اقتصادی را به‌طور قابل‌توجهی تحت‌تاثیر قرار داد. اثر این نظریه را می‌توان در چند حوزه کلیدی مشاهده کرد.

تغییر پارادایم تحلیل تورم: قبل از فریدمن، تحلیل تورم عمدتاً در چهارچوب کینزی و بر اساس فشار تقاضا و منحنی فیلیپس صورت می‌گرفت. اقتصاددانان معتقد بودند که بیکاری پایین با تورم بالا همراه است و سیاست‌های پولی و مالی فعال می‌توانند این تعادل را مدیریت کنند. با ارائه گزاره مشهور فریدمن -«تورم همیشه و همه‌جا یک پدیده پولی است»- چشم‌انداز تحلیل تورم دگرگون شد و تورم دیگر نه یک پیامد چندعلتی مبهم، بلکه مستقیماً نتیجه سیاست پولی تلقی شد. منحنی فیلیپس بلندمدت بازتعریف شد و فریدمن نشان داد که در بلندمدت، منحنی فیلیپس افقی نیست بلکه بیکاری طبیعی و تورم پایدار می‌توانند مستقل از فشار تقاضا باشند. این تغییر پارادایم باعث شد اقتصاددانان توجه بیشتری به رشد نقدینگی و رفتار بانک‌های مرکزی داشته باشند و نه صرفاً به عوامل کوتاه‌مدت بازار کار یا شوک‌های خارجی.  

شکل‌گیری مکتب پولی و اقتصاد پولی مدرن: تاثیر فریدمن در ایجاد و تثبیت مکتب پولی (Monetarism)  غیرقابل‌انکار است. این مکتب، محور تمرکز خود را بر نقدینگی و سیاست پولی قاعده‌مند قرار داد و بسیاری از پژوهش‌ها در دهه‌های بعدی اقتصاد کلان را تحت‌تاثیر قرار داد. اثرات علمی آن عبارت‌اند از: رشد تحلیل‌های کمی و تجربی درباره رابطه پول و تورم، توسعه شاخص‌ها و مدل‌های پیش‌بینی تورم مبتنی بر رشد نقدینگی و تقویت مطالعات بلندمدت درباره تجربه تاریخی تورم و بحران‌های پولی. این روند باعث شد اقتصاددانان حتی اگر با همه جنبه‌های نظریه فریدمن موافق نبودند، اهمیت سیاست پولی را در تحلیل تورم بپذیرند.

تاثیر بر سیاست‌گذاری اقتصادی: یکی از مهم‌ترین اثرات نظریه فریدمن، تغییر نگرش نسبت به نقش دولت و بانک مرکزی در مدیریت تورم بود. نظریه او به استقلال بانک مرکزی و محدود کردن دخالت دولت در خلق پول اعتبار علمی بخشید. بسیاری از اقتصاددانان، بانک‌ها و نهادهای سیاست‌گذار در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰، سیاست‌های پولی خود را با توجه به قاعده رشد نقدینگی تنظیم کردند. حتی مخالفان فریدمن نیز پذیرفتند که بدون توجه به سیاست پولی، مهار تورم پایدار تقریباً غیرممکن است.

 ایجاد حساسیت نسبت به انتظارات اقتصادی: پژوهش‌های پس از فریدمن نشان داد که انتظارات اقتصادی فعالان بازار نقش حیاتی در شکل‌گیری تورم دارد. این نکته که سیاست پولی پیش‌بینی‌ناپذیر می‌تواند رفتار مصرف‌کننده و سرمایه‌گذار را تغییر دهد، حاصل تکمیل نظریه فریدمن از سوی اقتصاددانان نسل بعد است، ازجمله رابرت لوکاس و توماس سارجنت که مدل‌های انتظارات عقلایی را ایجاد و تورم را پیش‌بینی کردند. این جهت‌گیری نشان می‌دهد که نظریه فریدمن نه‌تنها تحلیل پولی تورم را تقویت کرد، بلکه چهارچوب‌های جدید مدل‌سازی و پیش‌بینی اقتصادی را نیز به علم اقتصاد وارد کرد.

تاثیر بلندمدت بر تفکر اقتصادی: درمجموع، اثر نظریه فریدمن بر علم اقتصاد و اقتصاددانان را می‌توان چنین خلاصه کرد که تورم به‌عنوان یک پدیده پولی پذیرفته شد و تمرکز پژوهش‌ها به سمت نقدینگی و سیاست پولی تغییر کرد. نقد پارادایم کینزی بلندمدت و اصلاح نظریه منحنی فیلیپس اتفاق افتاد. مکتب پولی و اقتصاد پولی مدرن شکل گرفت و بسیاری از مدل‌های پیش‌بینی تورم بر آن بنیان شدند. استقلال بانک مرکزی و قاعده پولی به‌عنوان راهبرد ضدتورمی، هم در تحلیل نظری و هم در سیاست‌گذاری عملی تثبیت شد و توجه به انتظارات اقتصادی، تکمیل‌کننده نظریه فریدمن و نقطه شروع مدل‌های مدرن اقتصاد کلان شد. به بیان ساده، حتی منتقدان فریدمن پذیرفتند که نظریه او علم اقتصاد را به‌سمت تحلیل جدی و سیستماتیک تورم هدایت کرده است و این اثرگذاری علمی، یکی از اصلی‌ترین میراث‌های او در دهه‌های بعدی است.

تجربه آمریکا: رکود، تورم و تحول سیاست پولی

تجربه اقتصاد آمریکا یکی از بارزترین مثال‌ها برای آزمون نظریه میلتون فریدمن درباره تورم است. از رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ تا تورم‌های شدید دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، اقتصاد ایالات‌متحده صحنه‌ای از بحران‌ها و اصلاح‌های پولی بود که نظریه فریدمن را به‌طور عملی محک زد. رکود بزرگ (۱۹39-۱۹2۹) اقتصاد آمریکا را ویران کرده بود و دولت فدرال برای مقابله با بحران، وارد چرخه‌ای شد که بعدها فریدمن آن را نقد کرد. در دوران بحران، دولت برای ایجاد اشتغال و حمایت از خانوارها هزینه‌های گسترده‌ای انجام داد و کسری بودجه را بالا برد. این سیاست‌ها، اگرچه در کوتاه‌مدت موثر بودند، اما با افزایش نقدینگی، زمینه را برای تورم مزمن در دهه‌های بعدی فراهم کردند. فریدمن با تحلیل تاریخی نشان داد که رشد پول در طول این دوره، عامل اصلی نوسانات قیمت و تورم‌های بعدی بود، نه صرفاً فشار تقاضای مصرف‌کننده یا شوک‌های خارجی.

در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نیز اقتصاد آمریکا با پدیده‌ای مواجه شد که نظریه فریدمن را در مرکز توجه قرار داد. جنگ ویتنام و برنامه‌های رفاهی بزرگ، کسری بودجه دولت را افزایش دادند و بانک مرکزی را مجبور به خلق پول کردند. نرخ تورم به‌طور پیوسته بالا رفت، به‌ویژه در اوایل دهه ۱۹۷۰، زمانی که شوک نفتی نیز به آن اضافه شد. در این دوره، تحلیل فریدمن نشان داد که تورم پایدار نتیجه مستقیم سیاست پولی دولت است، نه صرفاً عوامل خارجی یا فشار تقاضا. تجربه آمریکا تاکید کرد که حتی در یک اقتصاد توسعه‌یافته، بدون کنترل نقدینگی، تورم قابل‌مهار نیست. نظریه فریدمن نه‌تنها تحلیل تورم را تغییر داد، بلکه جهت‌گیری سیاست‌های اقتصادی آمریکا را اصلاح کرد. بانک مرکزی آمریکا (Fed) شروع به اتخاذ سیاست‌هایی کرد که استقلال بیشتری از فشارهای سیاسی و کسری بودجه دولت داشته باشد. در دهه ۱۹۸۰، به‌ویژه دوران جروم پاول و بعدها تحت سیاست‌های پل ولفوویتز و پاول فولکر، رشد نقدینگی به‌صورت قاعده‌مند کنترل شد تا تورم کاهش یابد. با اجرای سیاست‌های پولی مبتنی بر نظریه فریدمن، تورم آمریکا در اواخر دهه ۱۹۸۰ کاهش یافت و اقتصاد به ثبات نسبی رسید، هرچند در کوتاه‌مدت با رکودهای موقت همراه بود. تجربه آمریکا نشان داد که نظریه فریدمن در عمل یک ابزار قوی برای پیش‌بینی و مدیریت تورم فراهم می‌کند. او همچنین اقتصاددانان و سیاست‌گذاران را به تمرکز بر نقدینگی و سیاست پولی مستقل هدایت کرد و موجب شد دیدگاه غالب در مورد تورم از چندعلتی و سیاسی به پول‌محور و علمی تغییر کند. حتی مخالفان فریدمن در آمریکا پذیرفتند که بدون توجه به رشد نقدینگی، هیچ سیاست ضدتورمی بلندمدتی موثر نخواهد بود. این واقعیت باعث شد اقتصاد آمریکا به سمت یک سیاست پولی قابل پیش‌بینی، مستقل و مبتنی بر قواعد علمی حرکت کند. آمریکا نشان داد که نظریه فریدمن واقعیت‌های اقتصادی را از منظر تاریخی و کمی تحلیل می‌کند؛ نقشه راهی برای سیاست‌گذاری پولی ایجاد می‌کند و حتی در محیط‌های پیچیده و با شوک‌های خارجی، اهمیت کنترل نقدینگی و استقلال بانک مرکزی را تاکید می‌کند. تجربه آمریکا به‌وضوح اثبات کرد که نظریه فریدمن نه صرفاً یک مدل نظری، بلکه ابزاری عملی برای مدیریت تورم و ثبات اقتصادی است.

56

شیلی و نظریه فریدمن

شیلی یکی از نمونه‌های شاخص در تاریخ اقتصاد جهان است که نظریه میلتون فریدمن درباره تورم و سیاست پولی را در عمل و با شدت بالا آزمود. در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، این کشور با تورم‌های شدید و بی‌ثباتی اقتصادی مواجه بود و سیاست‌گذاران، به‌ویژه تحت تاثیر اقتصاددانان مکتب شیکاگو و فریدمن، تغییرات ساختاری عمیقی در اقتصاد اعمال کردند. قبل از سال ۱۹۷۳، اقتصاد شیلی با چالش‌های جدی روبه‌رو بود از جمله اینکه نرخ تورم سالانه به‌طور مداوم بالای 30-2۰ درصد بود و دولت برای تامین هزینه‌های خود پول خلق می‌کرد که رشد نقدینگی بالا و تورم را تشدید می‌کرد. همچنین سیاست کنترل قیمت‌ها و مداخلات دولتی گسترده به کار گرفته شده بود که مشابه هشدارهای فریدمن، این سیاست‌ها کمبود کالا، بازار سیاه و کاهش کیفیت تولید را به همراه داشت. اقتصاد شیلی نمونه‌ای از تورم مزمن پول‌محور همراه با سیاست‌های دولت بزرگ بود که فریدمن بارها به آن اشاره کرده بود. در این دوره بود که فریدمن و شاگردان مکتب شیکاگو، به‌ویژه در قالب مشاوره و برنامه‌های آموزشی، دیدگاه‌های خود را به سیاست‌گذاران شیلی منتقل کردند. از پیام‌های کلیدی فریدمن به دولت شیلی این بود که مهار تورم تنها از طریق محدود کردن رشد پول میسر است. همچنین کاهش مداخلات دولت در قیمت‌ها، حذف یارانه‌ها و آزادسازی نرخ ارز برای ایجاد سیگنال‌های واقعی قیمت‌ها، و استقلال بانک مرکزی برای جلوگیری از خلق پول برای تامین کسری بودجه، از دیگر اصلاحات محوری بود. در عمل، شیلی برنامه اصلاحات اقتصادی گسترده‌ای را اجرا کرد که بازتاب مستقیم نظریه فریدمن بود، برای نمونه کاهش کسری بودجه دولت و محدود کردن منابع پولی در اختیار دولت، آزادسازی بخش‌های کلیدی اقتصاد از جمله قیمت کالاها، نرخ ارز و بخش بانکی و کنترل نرخ رشد نقدینگی بر اساس قواعد ساده و پیش‌بینی‌پذیر در دستورکار قرار گرفت. این اصلاحات ابتدا با مقاومت اجتماعی و رکود کوتاه‌مدت مواجه شدند، اما در بلندمدت اثر خود را نشان دادند. تجربه شیلی نتایج قابل‌توجهی داشت، اما با نقدهایی نیز مواجه شد. برای مثال تورم به‌طور چشمگیری کنترل شد و تجربه نشان داد که رشد نقدینگی، حتی در اقتصادهای در حال توسعه، عامل اصلی تورم مزمن است. آزادسازی بازارها و سیاست پولی قاعده‌مند نیز باعث بهبود سرمایه‌گذاری و رشد اقتصادی شد. بااین‌حال رکود کوتاه‌مدت و افزایش نابرابری اقتصادی در سال‌های اولیه اصلاحات، اثرات اجتماعی محدودیت‌های شدید پولی و کاهش یارانه‌ها موجب برخی انتقادات به سیاست‌های فریدمنی شد. بااین‌حال تجربه شیلی نشان داد که نظریه فریدمن قابلیت کاربرد عملی دارد و می‌تواند تورم مزمن را در اقتصادهای در حال توسعه کنترل کند. این تجربه همچنین بر اهمیت ترکیب سیاست پولی، ساختار نهادی و آزادی بازار برای رسیدن به ثبات اقتصادی تاکید کرد.

آیا فریدمن به کار ایران می‌آید؟

ایران طی چند دهه گذشته با تجربه‌های متعدد تورمی و بی‌ثباتی اقتصادی مواجه بوده است. نرخ تورم بالا و نوسانات ارزی، کسری بودجه مزمن، و خلق پول برای تامین مخارج دولت، از شاخصه‌های بارز اقتصاد ایران بوده‌اند. در چنین شرایطی، نظریه میلتون فریدمن درباره تورم می‌تواند چهارچوبی علمی برای تحلیل و سیاست‌گذاری ارائه دهد. یکی از مهم‌ترین مشاهدات اقتصاد ایران، رشد سریع نقدینگی است. در طول دهه‌های اخیر، نقدینگی کشور با نرخ‌های دورقمی رشد کرده است، بدون اینکه رشد تولید واقعی با آن هماهنگ باشد. این امر دقیقاً همان چیزی است که فریدمن پیش‌بینی کرده بود: وقتی پول سریع‌تر از تولید واقعی رشد کند، تورم مزمن اجتناب‌ناپذیر است. تجربه ایران نشان می‌دهد که تورم مزمن یک پدید پولی است، نه ناشی از فشار تقاضا، تحریم یا شوک‌های خارجی. در اقتصاد ایران، کسری بودجه دولت یکی از محرک‌های اصلی تورم بوده است چرا که دولت برای تامین کسری بودجه، بارها به استقراض از بانک مرکزی و خلق پول متوسل شده است. بر اساس نظریه فریدمن، این اقدام مستقیماً عامل تورم است و بدون اصلاح سیاست پولی، هیچ راهکار کوتاه‌مدت دیگری نمی‌تواند تورم را مهار کند. به این ترتیب، استقلال بانک مرکزی و محدود کردن نقش دولت در خلق پول، دو اصل کلیدی هستند که فریدمن برای اقتصاد ایران نیز کاربردی و ضروری می‌داند. اقتصاد ایران همواره با تحریم‌ها و نوسانات قیمت ارز و نفت مواجه بوده که برخی آن را علت تورم می‌شمارند. اما نظریه فریدمن نشان می‌دهد که این شوک‌ها می‌توانند قیمت‌ها را بالا ببرند، اما اگر خلق پول کنترل شود، تورم پایدار ایجاد نمی‌شود. بنابراین، سیاست پولی ایران باید به‌جای تمرکز صرف بر شوک‌های خارجی، رشد نقدینگی و پایه پولی را مدیریت کند. اگر ایران بخواهد تورم پایدار خود را مهار کند، باید درس‌های فریدمن را بپذیرد و سیاست پولی قاعده‌مند، مستقل و شفاف را به محور برنامه‌های اقتصادی خود تبدیل کند. برای ما در ایران هنوز مسئله اصلی این است که تورم یک پدیده پولی است و کنترل آن از طریق سیاست‌گذاری صحیح پولی امکان‌پذیر است. پس از رفع این مسئله می‌توان به دیگر عواملی مانند انتظارات نیز پرداخت اما تا چاپ پول متوقف نشود، هیچ ابزار دیگری در مهار تورم موثر نیست. 

دراین پرونده بخوانید ...