شناسه خبر : 51496 لینک کوتاه

میراث فریدمن

آیا تورم همچنان همیشه و همه‌جا یک پدیده پولی است؟

 

حامد وحیدی /  نویسنده نشریه 

جوامع انسانی همواره با مسئله «بی‌ثباتی» روبه‌رو بوده‌اند. از نوسان قیمت نان و مسکن گرفته تا بحران‌های مالی، رکودهای عمیق و جهش‌های تورمی، اقتصاد هیچ‌گاه مسیر آرام و یکنواخت نداشته است. در زندگی روزمره، مردم این بی‌ثباتی را به‌صورت کاهش قدرت خرید، نااطمینانی نسبت به آینده و دشواری برنامه‌ریزی تجربه می‌کنند. دولت‌ها و سیاست‌گذاران نیز در تلاش بوده‌اند با ابزارهای مختلف، این نوسانات را مهار کنند، تلاشی که گاه موفق بوده و گاه به نتایجی کاملاً معکوس انجامیده است. در قلب این تلاش‌ها، یک نهاد بیش از همه نقش محوری داشته است: بانک مرکزی. انتظار عمومی از بانک‌های مرکزی این بوده که تورم را مهار، از بحران‌های مالی جلوگیری کنند و هم‌زمان رشد اقتصادی را از مسیر خارج نکنند. پرسش اساسی این است که بانک‌های مرکزی باید چگونه به این اهداف برسند؟ آیا باید به‌طور فعال و مداوم در اقتصاد مداخله کنند، یا بهتر است به مجموعه‌ای از قواعد پایبند باشند و اجازه دهند اقتصاد مسیر طبیعی را طی کند؟ و مهم‌تر از همه، «پول» در این میان چه نقشی دارد؟ این پرسش‌ها دقیقاً همان نقطه‌ای است که بحث مقاله مایکل دی. بوردو، اقتصاددان از آن آغاز می‌شود. مقاله‌ای که به مناسبت پنجاهمین سالگرد دریافت جایزه نوبل اقتصاد توسط میلتون فریدمن نوشته شده، تلاشی است برای بازخوانی میراث فکری که مسیر سیاست‌گذاری پولی و اقتصاد کلان مدرن را دگرگون کرد. بوردو، به‌عنوان اقتصاددانی که هم در فضای دانشگاهی و هم در نهادهای پژوهشی معتبر مانند دانشگاه راتگرز، موسسه هوور، مرکز گریسولد پرینستون و NBER حضور فعال دارد، از جایگاهی تاریخی و تحلیلی به پول‌گرایی می‌نگرد؛ نه صرفاً به‌عنوان مکتب نظری، بلکه به‌عنوان پاسخی به بحران‌های واقعی اقتصاد جهان.

اگر به تجربه روزمره نگاه کنیم، وقتی حجم پول در دست مردم به‌سرعت زیاد می‌شود (برای مثال به‌واسطه وام‌های ارزان، بسته‌های حمایتی بزرگ یا چاپ پول برای جبران کسری‌ها) معمولاً بعد از مدتی قیمت‌ها هم شروع به بالا رفتن می‌کنند. شاید این رابطه بدیهی به نظر برسد، اما در تاریخ اقتصاد بارها این پیوند ساده نادیده گرفته شده و هزینه‌های سنگینی به‌ بار آورده است. برای درک اهمیت این مقاله، باید به فضای فکری و اقتصادی نیمه دوم قرن بیستم بازگردیم. در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم، دیدگاه غالب در اقتصاد کلان، کینزی بود. در این چهارچوب، سیاست مالی و مدیریت تقاضا ابزار اصلی تثبیت اقتصاد به‌ شمار می‌رفت و نقش پول، به‌ویژه در بلندمدت، کم‌اهمیت تلقی می‌شد. حتی این ایده رواج داشت که تغییرات در عرضه پول تاثیر پایداری بر متغیرهای واقعی اقتصاد ندارد. اما تجربه تاریخی دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، با تورم‌های بالا و ماندگار در آمریکا و اروپا، این اطمینان نظری را به‌شدت زیر سوال برد.

در چنین شرایطی، میلتون فریدمن با احیای نظریه مقداری پول وارد میدان شد. او نشان داد که پول نه‌تنها مهم است، بلکه یکی از عوامل اصلی بی‌ثباتی‌های کلان به ‌شمار می‌رود. فریدمن با استفاده از شواهد تاریخی و تحلیل‌های تجربی، استدلال کرد بخش بزرگی از نوسانات شدید اقتصادی قرن بیستم، از رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ گرفته تا تورم بزرگ دهه‌های بعد، ریشه در سیاست‌های پولی نادرست داشته‌اند. این دیدگاه، بنیان فکری پول‌گرایی را شکل داد و مستقیماً با ارتدوکسی کینزی رایج به چالش برخاست. بوردو در مقاله‌اش توضیح می‌دهد که چگونه پول‌گرایی فریدمن به مهار «تورم بزرگ» دهه ۱۹۷۰ کمک کرد. تاکید بر کنترل رشد پول و پرهیز از سیاست‌های سلیقه‌ای، راه را برای سیاست پولی قاعده‌مند باز کرد. البته این مکتب هم بدون چالش نماند. نوآوری‌های مالی، تغییر مقررات و بی‌ثباتی در تقاضای پول باعث شد برخی از فروض اصلی پول‌گرایی کلاسیک تضعیف شوند. اما به‌جای کنار گذاشته شدن کامل، بسیاری از عناصر آن در چهارچوب‌های جدید همانند الگوهای مبتنی بر انتظارات عقلایی ادغام شدند. بوردو توضیح می‌دهد که قواعد سیاست پولی، مانند قواعد تیلور، تاکید بر مهار تورم در بلندمدت، پرهیز از سیاست‌گذاری سلیقه‌ای و نقش بانک مرکزی به‌عنوان وام‌دهنده نهایی، ریشه در اندیشه‌های فریدمن دارند. تجربه سال‌های پس از همه‌گیری کووید 19، که در آن تقریباً تمام شاخص‌های حجم پول با جهش بی‌سابقه‌ای مواجه شدند، نمونه‌ای روشن از این خطر است؛ نشانه‌ای که به‌ گفته بوردو، هشدار روشنی درباره تورم آینده بود اما از سوی بسیاری از بانک‌های مرکزی نادیده گرفته شد.

شکل پول‌گرایی

مایکل دی. بوردو (Michael D. Bordo) نویسنده مقاله «آینده مونتاریسم بعد از میلتون فریدمن» (The Future of Monetarism after Milton Friedman)، با نگاه تاریخی و تحلیلی، می‌کوشد نشان دهد که پاسخ این پرسش مثبت است و میراث فریدمن نه‌تنها از بین نرفته، بلکه در قالبی جدید در اقتصاد کلان مدرن ادامه یافته است. مقاله ابتدا به زمینه‌ای می‌پردازد که پول‌گرایی در آن شکل گرفت. دوره‌ای که اقتصادهای پیشرفته با تورم‌های بالا و بی‌ثباتی شدید مواجه بودند و دیدگاه غالب کینزی، نقش پول را در توضیح این تحولات کم‌اهمیت می‌دانست. فریدمن در چنین فضایی با احیای نظریه مقداری پول استدلال کرد که تغییرات در عرضه پول، که عمدتاً ناشی از تصمیم‌های بانک‌های مرکزی است، نقش اساسی در ایجاد تورم و نوسانات اقتصادی دارد. مقاله توضیح می‌دهد که این چرخش فکری چگونه باعث شد پول‌گرایی به چهارچوب مسلط در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ تبدیل شود و زمینه را برای مهار تورم بزرگ آن دوره فراهم کند.

مقاله نشان می‌دهد که چرا پول‌گرایی کلاسیک به شکل اولیه دوام نیاورد. بی‌ثباتی تقاضای پول، نوآوری‌های مالی و تغییرات نهادی باعث شد هدف‌گذاری مستقیم بر حجم پول برای بانک‌های مرکزی دشوار شود. نکته اصلی مقاله این است که شکست ظاهری پول‌گرایی به معنای کنار گذاشته شدن ایده‌های فریدمن نبود. برعکس، بسیاری از اصول کلیدی او (مانند تاکید بر انتظارات تورمی، بی‌اثر بودن سیاست پولی بر متغیرهای واقعی در بلندمدت و برتری قواعد سیاستی بر تصمیم‌گیری‌های سلیقه‌ای) در چهارچوب‌های جدید اقتصاد کلان، به‌ویژه الگوهای نئوکینزی، جذب و نهادینه شدند.

بوردو توضیح می‌دهد که چگونه فریدمن و پیروانش، به‌ویژه از طریق کمیته بازار آزاد سایه (SOMC)، به‌عنوان ناظر بیرونی، همواره سیاست‌های فدرال‌رزرو را از منظر پول‌گرایی ارزیابی کرده‌اند. هدف این جریان، حفظ تمرکز بانک مرکزی بر مهار تورم و هشدار دادن نسبت به پیامدهای رشد بیش‌ازحد نقدینگی بوده است، حتی در دوره‌هایی که جریان اصلی اقتصاد، توجه کمتری به متغیرهای پولی داشته است. مقاله به این نتیجه می‌رسد که هرچند امروز نرخ بهره ابزار اصلی سیاست پولی است و حجم پول نقش مستقیمی در تصمیم‌گیری بانک‌های مرکزی ندارد، اما نادیده گرفتن تحولات پولی می‌تواند پرهزینه باشد. بوردو استدلال می‌کند که پایش شاخص‌های پولی باید به‌عنوان «کنترل متقاطع» برای سیاست‌های مبتنی بر نرخ بهره حفظ شود. به این معنا، مقاله دنبال آن است که نشان دهد پول‌گرایی فریدمن نمرده است، بلکه در قالبی مدرن و منعطف، همچنان یکی از ستون‌های فهم تورم، سیاست پولی و ثبات اقتصاد کلان باقی مانده است.

51

بازتعریف پول

نویسنده در بخشی از مقاله به معرفی و توضیح اندیشه پول‌گرایی میلتون فریدمن می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه او با احیای نظریه مقداری پول، یکی از مهم‌ترین چرخش‌های فکری در اقتصاد کلان قرن بیستم را شکل داد. فریدمن زمانی وارد این بحث شد که دیدگاه کینزی بر اقتصاد مسلط بود، دیدگاهی که نقش پول را در تعیین سطح تولید و درآمد ملی کم‌اهمیت می‌دانست و سیاست مالی را ابزار اصلی تثبیت اقتصادی تلقی می‌کرد. در چنین فضایی، فریدمن با رویکرد نظری، تجربی و تاریخی تلاش کرد نشان دهد که پول نه‌تنها اهمیت دارد، بلکه یکی از عوامل اصلی بی‌ثباتی‌های اقتصادی است.

فریدمن با تکیه بر سنت فکری دانشگاه شیکاگو و مطالعات پیشین در حوزه نظریه مقداری پول، در سال ۱۹۵۶ نسخه‌ای جدید از این نظریه را با عنوان «بازبیان نظریه مقداری پول» ارائه کرد. تفاوت اصلی این نسخه با شکل کلاسیک نظریه مقداری پول در آن بود که فریدمن آن را صرفاً رابطه حسابداری ساده میان حجم پول و قیمت‌ها نمی‌دانست، بلکه آن را به نظریه رفتاری درباره تقاضای پول تبدیل کرد. به‌زعم او، افراد و بنگاه‌ها به‌طور عقلایی تصمیم می‌گیرند چه مقدار پول نگه دارند و این تصمیم تابع متغیرهایی مشخص همانند ثروت، درآمد دائمی و نرخ بازده دارایی‌های مختلف است. از نظر فریدمن، تقاضای پول در بلندمدت رفتاری باثبات دارد و همین ثبات است که به پول نقش تعیین‌کننده‌ای در اقتصاد کلان می‌دهد.

بر اساس این چهارچوب، فریدمن استدلال می‌کرد که سطح درآمد اسمی در اقتصاد از تعامل میان عرضه پول و تقاضای پول تعیین می‌شود. از آنجا که عرضه پول عمدتاً تحت کنترل نهادهای پولی، به‌ویژه بانک مرکزی است، سیاست‌های پولی می‌تواند نقش مهمی در شکل‌دهی به تحولات کلان اقتصادی داشته باشد. در این نگاه، تولید واقعی در بلندمدت توسط نیروهای واقعی اقتصاد همانند فناوری، نیروی کار و ساختار بازار تعیین می‌شود، اما سطح قیمت‌ها تابع حجم پول است. به بیان ساده، اگر مقدار پول سریع‌تر از رشد تولید واقعی افزایش یابد، نتیجه آن، افزایش سطح عمومی قیمت‌ها یا همان تورم است.

این دیدگاه در تضاد آشکار با رویکرد کینزی قرار داشت. کینزی‌ها بر این باور بودند که تقاضای پول ناپایدار است و در شرایط رکود، سیاست پولی کارایی چندانی ندارد. در نتیجه، دولت باید از طریق هزینه‌های مالی و سیاست‌های بودجه‌ای، سطح تقاضای کل و درآمد ملی را مدیریت کند. فریدمن این رویکرد را به چالش کشید و نشان داد که نادیده گرفتن نقش پول می‌تواند به تحلیل‌های ناقص و سیاست‌گذاری‌های نادرست منجر شود.

فریدمن به همراه همکارانش، به‌ویژه آنا شوارتز، حجم عظیمی از شواهد تجربی و تاریخی ارائه کرد. مطالعات آنان نشان می‌داد که تغییرات در حجم پول اغلب پیش‌درآمد نوسانات چرخه‌های تجاری بوده است. به‌طور مشخص، آنها دریافتند که افزایش یا کاهش عرضه پول ابتدا با وقفه‌ای کوتاه بر تولید واقعی اثر می‌گذارد و سپس در بازه‌ای طولانی، عمدتاً خودش را به‌صورت تغییر در سطح قیمت‌ها نشان می‌دهد. این نتیجه‌گیری به مفهوم «خنثایی پول در بلندمدت» منجر شد، یعنی پول در بلندمدت بر متغیرهای واقعی مانند تولید و اشتغال اثر دائمی ندارد، اما نقش آن در تعیین سطح قیمت‌ها اساسی است.

مهم‌ترین و ماندگارترین اثر فریدمن در این حوزه، کتاب «تاریخ پولی ایالات‌متحده» بود که او و شوارتز در سال ۱۹۶۳ منتشر کردند. آنها در این کتاب با استفاده از رویکردی روایی و تاریخی، نشان دادند که بسیاری از بحران‌های پولی و مالی آمریکا از قرن نوزدهم به بعد، ریشه در سیاست‌های پولی و عملکرد نهادهای پولی داشته است. بررسی دوره‌هایی مانند استاندارد طلا، نظام بانکداری ملی و تاسیس فدرال‌رزرو، به آنها این امکان را داد که نشان دهند بی‌ثباتی‌های اقتصادی اغلب نتیجه خطاهای سیاستی بوده‌اند، نه نقص‌های ذاتی بازار.

بر اساس این تحلیل تاریخی، فریدمن به‌شدت از رویکرد «تنظیم‌گری فعال» یا همان مداخله‌های موردی بانک مرکزی برای مقابله با نوسانات اقتصادی انتقاد کرد. به‌ویژه، او رکود بزرگ سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ را بزرگ‌ترین خطای سیاستی فدرال‌رزرو می‌دانست. خطایی که ناشی از ناتوانی بانک مرکزی در ایفای نقش وام‌دهنده نهایی و جلوگیری از هراس‌های بانکی بود. تجربه‌های تاریخی فریدمن را به این نتیجه رساند که اتکای بیش از حد به تشخیص و صلاحدید سیاست‌گذاران خطرناک است و به‌جای آن باید از قواعد ساده و شفاف پولی استفاده کرد. فریدمن قاعده مشهور «رشد ثابت پول» یا همان قاعده kدرصدی را پیشنهاد داد. طبق این قاعده، بانک مرکزی باید عرضه پول را با نرخ ثابت و متناسب با رشد بلندمدت تولید واقعی و روند تقاضای پول افزایش دهد تا ثبات قیمتی حفظ شود. او بر این باور بود که چنین قاعده‌ای می‌تواند از خطاهای بزرگ سیاستی جلوگیری و انتظارات تورمی را مهار کند.

در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، فریدمن از منتقدان جدی سیاست‌های پولی فدرال‌رزرو بود و آنها را عامل اصلی شکل‌گیری تورم شدید این دوره می‌دانست. درنهایت، سیاست‌های انقباضی شدید دوره پل ولکر در اوایل دهه ۱۹۸۰، که با کاهش رشد پول همراه بود، به مهار تورم انجامید و تا حدی اعتبار دیدگاه‌های پول‌گرایانه را احیا کرد. بااین‌حال، تحولات بعدی مانند نوآوری‌های مالی و آزادسازی بازارهای مالی باعث بی‌ثبات ‌شدن تابع تقاضای پول شد و اجرای عملی هدف‌گذاری پولی را دشوار کرد. همین امر، همراه با برخی پیش‌بینی‌های نادرست تورمی، موجب شد که بانک‌های مرکزی به‌تدریج از پول‌گرایی فاصله بگیرند و بار دیگر نرخ بهره را به‌عنوان ابزار اصلی سیاست پولی انتخاب کنند. با وجود این، این بخش از مقاله نشان می‌دهد که حتی اگر پول‌گرایی به‌عنوان چهارچوب عملی کنار گذاشته شده باشد، تاثیر فکری فریدمن بر درک نقش پول در اقتصاد کلان همچنان پابرجاست.

52

نقطه عطف

مقاله توضیح می‌دهد که اگرچه پول‌گراییِ کلاسیکِ میلتون فریدمن، به شکلی که در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ مطرح می‌شد، امروز دیگر در مرکز جریان اصلی اقتصاد قرار ندارد، اما ایده‌های بنیادین او نه‌تنها فراموش نشده‌اند، بلکه در قالب‌های جدید نظری و سیاستی به حیات ادامه داده‌اند. نویسنده استدلال می‌کند که میراث فریدمن از دو مسیر اصلی منتقل شده است. یکی، مسیر نظری که از دل آن اقتصاد کلان مدرن و الگوهای غالب امروزی شکل گرفته‌اند، و دیگری، مسیر سیاست‌گذاری که از طریق نهادها، افراد و بانک‌های مرکزی مشخص، بر تصمیمات واقعی سیاست پولی اثر گذاشته است.

در مسیر نظری، تاثیر فریدمن بیش از هر چیز از طریق تحولاتی نمایان می‌شود که در دهه‌های ۱۹۷۰ و پس از آن در اقتصاد کلان رخ داد. فریدمن و آنا شوارتز با شواهد تجربی و تاریخی نشان داد که سیاست پولی در کوتاه‌مدت می‌تواند بر تولید و اشتغال اثر بگذارد، اما در بلندمدت پول خنثی است و تنها سطح قیمت‌ها را تعیین می‌کند. این دیدگاه، که همزمان به وجود چسبندگی‌های اسمی در کوتاه‌مدت و بی‌اثری پول در بلندمدت اشاره داشت، مستقیم وارد هسته نظریه‌های مدرن اقتصاد کلان شد.

یکی از مهم‌ترین نقاط عطف در این مسیر، سخنرانی مشهور فریدمن در سال ۱۹۶۸ بود که در آن مفهوم «نرخ طبیعی بیکاری» را مطرح کرد. او استدلال کرد که بانک مرکزی نمی‌تواند با سیاست‌های پولی، بیکاری را برای همیشه پایین‌تر از سطح‌طبیعی آن نگه دارد، زیرا مردم و بنگاه‌ها انتظاراتشان را از تورم تعدیل می‌کنند. این ایده، ضربه‌ای جدی به باور رایج کینزی درباره وجود رابطه پایدار میان تورم و بیکاری وارد کرد و پایه‌های فکری الگوهای جدید را شکل داد. همچنین تاکید فریدمن بر برتری قواعد پولی نسبت به سیاست‌های مبتنی بر صلاحدید، به یکی از ارکان تفکر اقتصاد کلان مدرن تبدیل شد.

شاگرد برجسته فریدمن، رابرت لوکاس، به همراه اقتصاددانانی همانند توماس سارجنت، این ایده‌ها را یک گام جلوتر برد. آنها با معرفی فرض «انتظارات عقلایی» نشان دادند که اگر مردم رفتار بانک مرکزی را بشناسند و اطلاعات کامل داشته باشند، سیاست‌های پولی پیش‌بینی‌پذیر نمی‌توانند اثر واقعی پایداری بر اقتصاد بگذارند. این دیدگاه که به «فرض ناوردایی سیاست» معروف شد، تاکید می‌کرد که تنها سیاست‌های غیرمنتظره می‌توانند در کوتاه‌مدت اثرگذار باشند. بعدها، با افزودن چسبندگی‌های اسمی در قیمت‌ها و دستمزدها، این چهارچوب نظری تکامل یافت و به الگوهای جدید کینزی انجامید. در چهارچوب‌های جدید، تاکید فریدمن بر قواعد سیاستی همچنان حفظ شد، اما شکل آن تغییر کرد. نظریه‌پردازانی همانند کایدلند، پرسکات و نیز بارو و گوردون نشان دادند که سیاست‌گذاری مبتنی بر صلاحدید دچار مشکل «ناسازگاری زمانی» است. یعنی بانک مرکزی ممکن است وعده ثبات بدهد، اما در عمل وسوسه شود با ایجاد تورم، بیکاری را کاهش دهد. نتیجه این تحلیل آن بود که تنها با تعهد به قواعد شفاف و معتبر می‌توان تورم را مهار کرد. این منطق، اگرچه از نظر ابزار با پول‌گرایی کلاسیک تفاوت داشت، اما کاملاً در امتداد پیام فریدمن قرار می‌گرفت.

یکی از نتایج عملی تحول نظری، قاعده معروف جان تیلور بود. در این قاعده، به‌جای هدف‌گذاری مستقیم حجم پول، نرخ بهره سیاستی به‌عنوان ابزار اصلی بانک مرکزی در نظر گرفته شد. نرخ بهره بر اساس فاصله تورم از هدف و فاصله تولید از سطح بالقوه تنظیم می‌شود. «اصل تیلور» تاکید می‌کند که برای کنترل تورم، بانک مرکزی باید نرخ بهره اسمی را بیش از افزایش تورم بالا ببرد که نرخ بهره واقعی تغییر کند. این رویکرد، امروزه در قالب الگوی سه‌معادله‌ای جدید کینزی -شامل منحنی IS، منحنی فیلیپس و قاعده تیلور- به چهارچوب غالب سیاست‌گذاری پولی تبدیل شده است. نکته مهم این است که اگرچه پول به‌طور مستقیم در این الگوها ظاهر نمی‌شود، اما منطق پول‌گرایانه فریدمن، یعنی اهمیت اعتبار، انتظارات و قواعد سیاستی، در قلب آنها حضور دارد. مسیر دوم انتقال میراث فریدمن، مسیر سیاست‌گذاری است. یکی از مهم‌ترین نمونه‌ها در این زمینه، «کمیته سایه بازار باز» در ایالات‌متحده است. این نهاد که توسط اقتصاددانانی نزدیک به فریدمن تاسیس شد، نقش ناظر مستقل و منتقد سیاست‌های فدرال‌رزرو را ایفا می‌کرد. اعضای این کمیته در دهه ۱۹۷۰، زمانی که تورم به‌طور مداوم در حال افزایش بود، با الهام از دیدگاه‌های فریدمن خواستار کاهش تدریجی رشد پایه پولی شدند. آنها با استفاده از رسانه‌ها و ارتباط با کنگره، توانستند بر فضای سیاست‌گذاری اثر بگذارند و حتی در الزام فدرال‌رزرو به گزارش‌دهی درباره اهداف پولی نقش داشته باشند. این جریان فکری درنهایت بر سیاست‌های انقباضی دوره پل ولکر تاثیر گذاشت که به مهار تورم انجامید.

با گذشت زمان و تغییر چهارچوب‌های نظری، رویکرد این کمیته نیز تحول یافت. اعضای جدیدتر، که از پیشگامان الگوهای انتظارات عقلایی و اقتصاد کلان مدرن بودند، بر اهمیت قواعد نرخ بهره و چهارچوب‌های شفاف سیاستی تاکید کردند. بااین‌حال، روح اصلی پیام فریدمن (ضرورت انضباط پولی و پایبندی به قواعد) همچنان حفظ شد. این کمیته بعدها نیز در نقد سیاست‌های فدرال‌رزرو، از جمله نقش آن در شکل‌گیری بحران مالی ۲۰۰۸ و تورم پس از همه‌گیری کووید 19، فعال بود. نمونه دیگر از مسیر سیاستی میراث فریدمن را می‌توان در بانک‌های مرکزی سخت‌گیر اروپایی، به‌ویژه بوندس‌بانک آلمان و بانک مرکزی سوئیس، مشاهده کرد. این نهادها با تکیه بر فرهنگ ثبات پولی و خاطره تلخ تورم‌های شدید تاریخی، برای مدت طولانی به هدف‌گذاری متغیرهای پولی پایبند ماندند و موفق شدند از تورم‌های شدید دهه ۱۹۷۰ اجتناب کنند. حتی در ساختار بانک مرکزی اروپا نیز این سنت ادامه یافت و نقش متغیرهای پولی به‌عنوان ابزاری برای «کنترل متقابل» سیاست‌ها حفظ شد. این بخش نشان می‌دهد که هرچند پول‌گرایی فریدمن به شکل اولیه چهارچوب مسلط نیست، اما ایده‌های محوری او (از اهمیت پول و انتظارات گرفته تا ضرورت قواعد معتبر سیاستی) همچنان در نظریه و عمل سیاست پولی حضور پررنگ دارند. به این معنا، میراث فریدمن نه خاطره تاریخی، بلکه بخشی زنده از اقتصاد کلان معاصر است.

بازگشت محتاطانه

مقاله به یکی از پرسش‌های کلاسیک و زنده در اقتصاد پولی می‌پردازد: آیا متغیرهای پولی (Mها) هنوز برای سیاست‌گذاری و تحلیل اقتصاد کلان اهمیت دارد یا کاملاً کنار گذاشته شده‌اند؟ نویسنده با نقل پرسش معنادار از آنا شوارتز، همکار دیرینه میلتون فریدمن، بحث را آغاز می‌کند. شوارتز درست پیش از درگذشتش از بوردو می‌پرسد: «آیا فدرال‌رزرو دوباره به Mها توجه می‌کند؟» این پرسش نماد دغدغه‌ای عمیق است: کنار گذاشتن کامل پول از تحلیل سیاست پولی تا چه حد موجه است؟ بوردو در پاسخ می‌گوید که هرچند بانک‌های مرکزی مدرن دیگر از هدف‌گذاری مستقیم پول استفاده نمی‌کنند، اما گروهی از اقتصاددانان (به‌ویژه اعضای کمیته سایه بازار باز و پژوهشگران همسو با سنت فریدمن-شوارتز) تلاش کرده‌اند نشان دهند که مشکل اصلی نه «پول»، بلکه نحوه اندازه‌گیری پول بوده است. بخش بزرگی از این تلاش‌ها حول شاخص‌های پولی «دیویزیا» متمرکز شده که توسط مرکز ثبات مالی (CFS) تهیه می‌شوند.

برای فهم اهمیت این موضوع، باید به نکته کلیدی در اندیشه فریدمن و شوارتز توجه کرد. آنها تاکید داشتند که در تحلیل نظریه مقداری پول، نباید صرفاً به جمع ساده اجزای پول (مثل اسکناس، سپرده‌ها و...) اکتفا کرد، بلکه باید دید کدام دارایی‌ها «خدمات پولی» ارائه می‌دهند. منظور از خدمات پولی، همان سهولت، نقدشوندگی و کارکرد مبادله‌ای پول است، چیزی که فریدمن آن را «خدمات غیرمالی» یا «بازده رفاهی پول» می‌نامید.

در همین چهارچوب، ویلیام بارنت در دهه ۱۹۸۰ شاخص‌های دیویزیا را معرفی کرد. تفاوت اصلی این شاخص‌ها با معیارهای سنتی پول (مثل M1 یا M2 ساده) در این است که به همه اجزای پول وزن یکسان نمی‌دهند. در عوض، هر جزء بر اساس میزان خدمات پولی‌ای که ارائه می‌دهد وزن می‌گیرد. این وزن‌ها بر مبنای تفاوت میان نرخ بازده دارایی بدون ریسک (مثل اوراق خزانه) و نرخ سودی که هر جزء پولی پرداخت می‌کند محاسبه می‌شوند. به بیان ساده، هرچه دارایی سود کمتری بدهد، اما نقدشوندگی و سهولت استفاده بیشتری داشته باشد، «پولی‌تر» محسوب می‌شود و وزن بیشتری می‌گیرد.

مرکز ثبات مالی با استفاده از این روش، مجموعه‌ای از شاخص‌های دیویزیا (مانند Divisia M2 و Divisia M3) را محاسبه کرده که پایه بسیاری از پژوهش‌های جدید در این حوزه شده‌اند. بوردو توضیح می‌دهد که این شاخص‌ها امکان بازگشت به تحلیل‌های کلاسیک پول‌گرایانه را، با ابزارهای آماری دقیق، فراهم کرده‌اند.

در همین راستا، پیتر آیرلند و مایکل بلونجیا با استفاده از داده‌های Divisia M2، مطالعه مشهور فریدمن و شوارتز درباره رابطه پول و چرخه‌های تجاری را بازبینی کرده‌اند. فریدمن و شوارتز در دهه ۱۹۶۰ نشان داده بودند که تغییرات پولی معمولاً یک تا دو فصل زودتر از نقاط عطف چرخه‌های تجاری (رکود و رونق) رخ می‌دهند و اثر آنها بر سطح قیمت‌ها با وقفه‌ای طولانی ظاهر می‌شود. این الگو پس از دهه ۱۹۸۰، به‌دلیل نوآوری‌های مالی و تغییر مقررات، در داده‌های سنتی از بین رفته بود. اما بلونجیا و آیرلند نشان می‌دهند که اگر به‌جای M2 ساده از Divisia M2 استفاده شود، همان الگوی کلاسیک فریدمن-شوارتز تا امروز نیز قابل‌مشاهده است.

بوردو سپس به پژوهش مشترک با جان دوکا اشاره می‌کند که در آنها با استفاده از Divisia M3، تابع تقاضای پول (تابع سرعت گردش پول) باثبات برای دوره ۱۹۸۴ تا ۲۰۲۳ برآورد شده است. اهمیت این نتیجه در آن است که بسیاری از منتقدان پول‌گرایی بر این باور بودند که تقاضای پول ذاتاً ناپایدار شده و دیگر قابل‌استفاده نیست. اما این پژوهش نشان می‌دهد که اگر اثر نوآوری‌های مالی و تغییرات نهادی به‌درستی لحاظ شود، همچنان می‌توان رابطه‌ای باثبات میان پول، سرعت گردش آن و فعالیت اقتصادی یافت.

پرده پایانی

53در مقاله‌ای که به بررسی آن پرداختیم، تلاش شد بار دیگر به یکی از بنیادی‌ترین مناقشات اقتصاد کلان بازگردیم. اینکه پول تا چه اندازه در تعیین مسیر تورم و ثبات اقتصاد نقش دارد و آیا می‌توان از تجربه‌های گذشته برای سیاست‌گذاری امروز درس گرفت یا نه؟ نقطه مهم بحث، میراث فکری میلتون فریدمن و مکتب پول‌گرایی بود، جریانی که در میانه قرن بیستم، در برابر دیدگاه مسلط کینزی ایستاد و این گزاره را به مرکز تحلیل اقتصاد کلان آورد که «پول مهم است». مقاله نشان داد که اگرچه ابزارها و زبان سیاست پولی در طول زمان تغییر کرده‌اند، اما بسیاری از اصولی که در الگوهای مدرن اقتصاد کلان و در رفتار بانک‌های مرکزی مشاهده می‌کنیم، ریشه‌ای عمیق در اندیشه‌های فریدمن دارند.

در بخش‌های ابتدایی مقاله توضیح داده شد که چگونه تاکید فریدمن بر کنترل تورم در بلندمدت و پرهیز از مداخلات سلیقه‌ای و بی‌قاعده، زمینه‌ساز شکل‌گیری سیاست پولی قاعده‌مند شد. سیاستی که امروز در قالب قواعدی شبیه به قاعده تیلور خودش را نشان می‌دهد. ایده اصلی این بود که بانک مرکزی نباید با واکنش‌های مقطعی و ناپایدار، چرخه‌های تجاری را بی‌ثبات کند، بلکه باید با تمرکز بر ثبات قیمت‌ها و ایفای نقش وام‌دهنده نهایی در بحران‌ها، انتظارات را مهار و اعتماد را حفظ کند. مقاله نشان داد که این منطق، حتی اگر نام فریدمن مستقیماً در آن برده نشود، همچنان ستون فقرات تفکر سیاست‌گذاری پولی مدرن است.

در ادامه، نقش پول‌گرایی در ارزیابی سیاست‌های معاصر بانک‌های مرکزی بررسی شد. به‌ویژه از منظر نهادهایی مانند کمیته بازار آزاد سایه (SOMC) که هنوز هم با نگاهی پول‌گرایانه به تصمیمات فدرال‌رزرو می‌نگرند. یکی از پیام‌های محوری مقاله این بود که هرچند در عمل، بانک‌های مرکزی مستقیماً اهدافی برای رشد نقدینگی تعیین نمی‌کنند و نرخ بهره ابزار اصلی سیاست پولی شده است، اما کنار گذاشتن کامل متغیرهای پولی خطای پرهزینه‌ای است. پول و aggregates پولی شاید فرمان سیاست‌گذاری نباشند، اما همچنان نقش «چراغ هشدار» را ایفا می‌کنند. یافته مهم مقاله در همین نقطه شکل می‌گیرد. تجربه سال‌های ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۱ نشان داد که تقریباً تمام شاخص‌های پولی با رشدی بی‌سابقه مواجه شدند. انفجار نقدینگی، به زبان پول‌گرایان، نشانه‌ای روشن از فشارهای تورمی آینده بود. بااین‌حال، فدرال‌رزرو و بسیاری از بانک‌های مرکزی بزرگ جهان، یا این نشانه‌ها را نادیده گرفتند یا آنها را کم‌اهمیت دانستند. مقاله استدلال می‌کند که بی‌توجهی، نه از سر فقدان داده، بلکه ناشی از چهارچوب تحلیلی بود که نقش پول را به حاشیه رانده بود و بیش از حد بر متغیرهایی همانند شکاف تولید یا گذرا بودن شوک‌ها تکیه داشت.

در بخش تاریخی مقاله نیز نشان داده شد که این نخستین‌بار نیست که نادیده گرفتن پول به بی‌ثباتی کلان منجر می‌شود. فریدمن، با تکیه بر شواهد تاریخی، رکود بزرگ ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ و تورم بزرگ دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ را نمونه‌هایی از سوءمدیریت پولی می‌دانست. مقاله با بازخوانی تجربه‌ها نشان داد که استدلال فریدمن همچنان قدرت توضیح‌دهندگی دارد. تغییرات شدید در عرضه پول، اگر مهار نشوند، دیر یا زود خودش را در قالب رکود عمیق یا تورم بالا نشان می‌دهند. درنهایت، مقاله بر این نکته تاکید دارد که میراث فریدمن نه نسخه آماده سیاستی، بلکه هشدار تحلیلی است. دنیای امروز پیچیده‌تر از دهه‌های گذشته است و ابزارهای سیاست پولی نیز تغییر کرده‌اند، اما اصل ماجرا پابرجاست. نادیده گرفتن تحولات پولی می‌تواند بانک‌های مرکزی را غافلگیر کند. پنجاهمین سالگرد دریافت جایزه نوبل اقتصاد توسط میلتون فریدمن، فرصتی است برای بازاندیشی در این میراث و یادآوری این نکته ساده و اساسی که ثبات پولی، پیش‌شرط ثبات اقتصادی و پول، حتی اگر از مرکز صحنه کنار رفته باشد، هنوز بازیگر اصلی این نمایش باقی مانده است. 

دراین پرونده بخوانید ...