خوشههای خشم و امید
ریشههای شکلگیری و فراگیری اعتراضهای مردمی در میزگرد علی چشمی و نیما نامداری
رضا طهماسبی: تداوم بیثباتی اقتصادی و کاهش مستمر قدرت خرید مردم، بهویژه با وارد شدن یک شوک بزرگ ارزی، جرقهای برای آغاز اعتراضاتی شد که ابتدا از سوی بازاریان و کسبه دیده شد اما بهسرعت به دست طبقات فرودست، بهویژه در شهرهای کوچک و محروم، تسخیر و گسترده شد. روش همیشگی حاکمیت برای مقابله با جنبشهای اعتراضی این بار نیز جواب نداده و هنوز هم خشم مردم بیدار است و هم نیروی سرکوب. علی چشمی و نیما نامداری با ارزیابی و تحلیل جنبشهای اعتراضی و نحوه برخورد حاکمیت با آن تاکید دارند که کوچک شدن طبقه متوسط باعث تغییر ماهیت اعتراضات و حرکت آن از جنبشهایی با مطالبات سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، ایجابی و خشونتپرهیز به سمت جنبشهایی شده که کلی و سلبی همراه با مطالبات معیشتی و اقتصادی و البته خشونتآمیز است. آنها هشدار میدهند که عدم چارهجویی واقعی برای این شرایط با ایجاد امید برای طبقه متوسط و فرونشاندن خشم طبقه فرودست، عواقب خطرناکی برای ایران خواهد داشت.
♦♦♦
بهتازگی موجی از اعتراضها علیه شرایط اقتصادی راه افتاده که اگرچه آغاز آن در جایی مانند بازار تهران بود اما بهسرعت به شهرهای کوچک سرایت کرد و جوانانی که در تنگنای یافتن شغل و بهبود درآمد و نداشتن چشمانداز آینده هستند، به نیروی محرک اصلی آن تبدیل شدند. به نظر میرسد حاکمیت هم از همان نسخه همیشگی خاموش کردن اعتراضها پیروی میکند و برنامهای برای مواجهه درست و منطقی ندارد. تحلیل شما از شرایط کنونی و این اعتراضات مردمی چیست؟
نیما نامداری: همه جنبشهای چند سال اخیر که نوعی مطالبه اعتراضی داشتهاند، از دید من براساس سه معیار قابلارزیابی هستند. معیار اول اینکه خاستگاه طبقاتی جنبش کجاست؛ یعنی آغاز و شکلگیری جنبش از سمت کدام طبقه بوده و منافع کدام طبقه اجتماعی را پیگیری کرده است. معیار دوم این است که مطالبات هر جنبش تا چه اندازه سلبی یا ایجابی بوده؛ یعنی اینکه آیا جنبش یک خواسته مشخص داشته و به دنبال برآورده کردن آن بوده است یا اینکه جنبش کلینگر و انتزاعی و در پی نخواستن یک وضعیت است. در این جنبش معترضان میدانند که چه نمیخواهند اما درک دقیقی ندارند که چه میخواهند. معیار سوم هم مسئله خشونت است؛ اینکه یک جنبش تا چه اندازه خشونتپرهیز و خشونتگریز یا برعکس خشونتآمیز است. حالا براساس این سه معیار میتوان یک ارزیابی از جنبشهای اعتراضی مردم داشت و آنها را تحلیل کرد. از ابتدای انقلاب تا نیمه دهه 1370 یعنی ظهور دولت اصلاحات، تعداد جنبشهای اعتراضی بسیار اندک است که یکی از دلایل آن وقوع جنگ تحمیلی هشتساله بود که طی آن اساساً جامعه شرایط جنبش اعتراضی گسترده را نداشت. در دوران سازندگی هم اغلب مردم درگیر کار بودند و زمان بهبود شرایط و رشد اقتصادی کشور بود. در سال 1376 انتخابات ریاستجمهوری دوره هفتم برگزار شد که به پیروزی سیدمحمد خاتمی انجامید. این انتخابات خودش نوعی جنبش اعتراضی اما کاملاً خشونتپرهیز و متمرکز بود. از آن زمان تا سال 1396 یعنی در مدت 20 سال ما با اعتراضهای متعددی در جامعه مواجه بودیم که تقریباً همگی ویژگیهای یکسانی داشتند. یعنی خاستگاهشان طبقه متوسط شهری و مطالباتشان ایجابی و در حوزه سیاسی و فرهنگی بود؛ مانند آزادی مطبوعات در سال 1377، اعتراض به نتیجه انتخابات در سال 1388 یا موارد دیگری مانند آزادی زندانیان سیاسی، محکومیت اعدام و آزادی دانشگاهها. این جنبشها همگی خشونتپرهیز بودند. اما از سال 1396 به بعد شرایط تغییر کرد و در این سال و در سال 1398 ما با جنبشهایی مواجه شدیم که خاستگاهش طبقات فرودست و بخشهایی بود که در جامعه به حاشیه رانده شده و احساس تبعیض و بیعدالتی داشت. مطالبات این جنبشها هم بیشتر جنبه سلبی داشت و از حوزه فرهنگی و سیاسی به مسئله اقتصاد و معیشت تغییر کرده بود. در این اعتراضات نشانههایی از خشونت و تهاجم و گاهی تخریب هم دیده میشد. نمیتوان گفت غالب اعتراضها خشونتآمیز بود اما نشانههایی از خشونت در آن دیده میشد.
در سال ۱۴۰۱ یک اتفاق جدید افتاد و ما برای اولینبار در دوران پس از انقلاب با نوعی از اعتراض مردمی روبهرو شدیم که اگرچه آغازگر آن طبقه متوسط با چند مطالبه کاملاً مشخص مانند لغو حجاب اجباری و به رسمیت شناخته شدن حقوق زنان بود و در ابتدا به لحاظ سازماندهی و مطالبهگری شکل مشخص داشت، اما بهتدریج طبقات فرودست هم به این اعتراض ملحق شدند و نوعی همراستایی طبقاتی در جامعه شکل گرفت. یعنی طبقات پایینتر همراه با طبقه متوسط برای پیگیری مطالبات مشخصی وارد خیابانها شده و اعتراض کردند و بهطور طبیعی هرکدام به شکل خودشان اعتراض را ادامه دادند. گروهی با رفتارهای بسیار نمادین و فیگوراتیو مانند شعار و ترانه اعتراض کردند و گروهی هم با شلوغی در خیابانها و رفتارهایی که گاهی تنهبهتنه وندالیسم میزد. اما بههرحال این اولینبار بعد از انقلاب بود که یک همراستایی طبقاتی در اعتراضات شکل گرفت.
اعتراضهای مردمی اخیر به گمان من از طبقه فرودست آغاز شده و کماکان وجه سلبی آن غالب و رادیکال است؛ به نحوی که مطالبه مشخص قابلمذاکرهای هم در آن برای حاکمیت وجود ندارد. خشونتی هم که از سمت حاکمیت برای مقابله به کار گرفته شده، مسئله جدیدی نیست و متاسفانه در سالهای اخیر استفاده از ابزار خشونت برای کنترل اعتراضها به شکل بیپروایی وجود داشته است. البته این خشونت ضرورتاً خشونت علیه انسان نیست و گاهی به شکل ایجاد رعب و وحشت، تخریب یا صفآرایی خودش را نشان میدهد. تفاوت این اعتراضات با سال 1401 این است که هنوز در آن همراستایی طبقاتی شکل نگرفته. این اعتراضها توسط طبقه فرودست آغاز شده اما طبقه متوسط به آن ملحق نشده که ممکن است باعث شود نتایج این اعتراض مشابه سال 1401 نباشد. اعتراضهای مردمی 1401 موفق شد که مطالبه خودش را جلو ببرد و حاکمیت را ملزم به عقبنشینی کند که از دید من، علت اصلی این موفقیت همان همراستایی طبقاتی بود که برای اعتراضات اخیر هنوز رخ نداده است.
علی چشمی: برای تحلیل مبحث اعتراضها به نظرم باید به مفهوم نظم اجتماعی (Social order) و منافع و هزینههایی که میتواند از دل نظم اجتماعی موجود یا نظم اجتماعی تغییریافته به دست بیاید، توجه کرد. وقتی از نظم اجتماعی صحبت میکنیم منظورمان سازمانهای دولتی و خصوصی، بنگاههای اقتصادی، قوانین و مقررات و رسوم و عادات است؛ پس اعتراضها را باید در داخل این نظم اجتماعی تحلیل کرد. وقتی یک نظم اجتماعی ناکارآمد است، امکان خروج از آن برای همه افراد وجود ندارد و بسیار محدود است. از زاویه مبحث «خروج، اعتراض و وفاداری» که آلبرت هیرشمن مطرح میکند، فردی که تحت حکومت یک دولت مستقر و زیر قوانین و مقررات و سازمانهای مختلف آن قرار دارد، بهسادگی نمیتواند خروج کند. برخی افراد میتوانند مهاجرت کنند اما علاوه بر اینکه مهاجرت هم هزینه و فایده خودش را دارد، این امکان برای همه فراهم نیست. در سالهای اخیر که مردم ایران بارها نشان دادهاند از نظم اجتماعی موجود ناراضی هستند، عده زیادی گزینه خروج را انتخاب کردهاند. گرچه شواهد مختلفی هم وجود دارد که نشان میدهد گزینه خروج برایشان بهینه نبوده است. بنابراین همچنان ابزار اصلی مردم، اعتراض در داخل نظم اجتماعی موجود است. شاید بهتر بتوانم با یک مثال حرفم را روشن بگویم. وقتی ما میخواهیم یک بستنی بخریم، مکانیسم خروج کاملاً برای ما باز و در دسترس است، اگر از یک برند بستنی به هر دلیلی خوشمان نیاید، خرید از آن برند را متوقف میکنیم و سراغ برند دیگری میرویم. اما وقتی در ایران از نظام آموزشی که کاملاً هم در اختیار دولت است، ناراضی هستیم راه ما خروج نیست، تنها راه ما اعتراض است. درست است که از حدود ۳۰ سال قبل مکانیسم خروج از مدارس دولتی با راهاندازی مدارس خصوصی و غیرانتفاعی تعریف شده اما اولاً این مدارس هم در نظام آموزشی تحت سیطره دولت هستند و دوم اینکه برای عموم مردم هزینه این مدارس بالاست که باعث میشود مکانیسم خروج کارآمد نباشد. در نتیجه اغلب موارد تنها راه پیشروی جامعه در نظام آموزشی دولتی یا نظام بهداشت و درمان دولتی، اعتراض است. وقتی کیفیت هوا یا سیاست خارجی دست مسئولان دولتی است، باید مکانیسمهای اعتراضی فعال باشد تا در شرایط ناکارآمدی، که در کشور ما سالهاست این ناکارآمدی ملموس و مشهود است، بتوان اعتراض کرد. در تمامی سالهای گذشته در جامعه ما اعتراض برای منافع گروههای خاص وجود داشته که افراد در مقابل یک سازمان دولتی مانند فرمانداری یا یک وزارتخانه تجمع کرده و اعتراض میکنند. اما برای منافع عمومی کمتر پیش میآید که اعتراضی صورت بگیرد.
در اقتصاد سیاسی ایران صدای زیاندیدگان از تورمهای مزمن و بالا و جهشهای نرخ ارز بسیار پایین و قدرت چانهزنی آنها در تصمیمگیریها ضعیف است. وقتی نرخ ارز جهش میکند، صادرکنندگان که شرکتهای بزرگ در بخشهای نفت، میعانات گازی، پتروشیمی و فلزات اساسی هستند منفعت بالاتری کسب میکنند چون هم درآمد ارزی دارند و هم در فرآیند تصمیمگیری قدرت چانهزنی دارند. وقتی نرخ ارز بالا میرود و بین نرخ دولتی و با بازار آزاد شکاف بزرگتری شکل میگیرد، گروهی از رانتجویان که قدرت زیادی هم در عرصه سیاسی و سیاستگذاری دارند از این تفاوت نرخ سود میبرند. حتی وقتی نرخ ارز ترجیحی حذف میشود هم از طریق موجودی انبار خود نفع میبرند. بنابراین منتفعان از تورم و جهش نرخ ارز در عرصه سیاست نقش دارند و چانهزنی میکنند؛ این گروه نیازی ندارند که برای اعتراض به خیابان بروند چون قبلاً پشت میزها لابی و چانهزنی کردهاند. وقتی تورم بالا میرود و نرخ ارز افزایش مییابد، قدرت خرید عموم مردم که حقوقبگیر هستند مانند کارمندان، کارگران، بازنشستگان و مستمریبگیران بهشدت آسیب میبیند اما از نواقص دموکراسی در کشور ما این است که این افراد که گروه بزرگی را هم در جامعه شکل میدهند، جایی برای اعتراض ندارند. اگر سازوکار انتخابات ما درست بود، مردم میتوانستند اعتراضشان را در زمان انتخابات نشان بدهند و به دولتی که برایشان تورم آورده، دیگر رای ندهند و اجازه تداوم دولتداری را به آن گروه ندهند. به عبارتی مردم با سازوکار انتخابات درست میتوانند یک دولت یا گروه سیاسی را ورشکسته سیاسی کرده و از چرخه سیاست حذف کنند. قدرت عموم مردم در صندوق رای باید مشخص شود. اما بهدلیل نواقص جدی موجود، توازن قوا در مسائل مهم و اثرگذار اقتصادی مانند تورم یا سیاستگذاری ارزی وجود ندارد و قدرت مردم بسیار محدود شده است. برای همین سالهاست که ناکارآمدان سیاسی و اقتصادی در بدنه دولتها و سایر مراکز تصمیمگیری قرار گرفتهاند که کمسواد هستند و دانش پایینی دارند و از تغییر و تحولات درون جامعه و جهان درک و برداشت تحلیلی درستی ندارند. در این شرایط است که مردم چارهای به غیر از فعالسازی مکانیسم اعتراضهای خیابانی ندارند، اعتراضهایی که هم برای دولت مستقر هزینه دارد و هم برای کسانی که اعتراض میکنند. چراکه جدا از هزینههای مالی، صدمات جانی هزینههایی غیرقابلجبران است. متاسفانه در جامعه ما به خاطر بسته شدن برخی از مکانیسمها که ریشه در عمق اندک دموکراسی کشور دارد، فرجه بین اعتراضهای مردمی فراگیر دائم در حال کوتاهتر شدن است و این مسئله را باید در دل پویایی تغییرات ساختاری و جامعه مدنی که همان بحث دالان باریک آزادی است، جستوجو کرد.
آیا اقداماتی که دولت چهاردهم در راستای اصلاحات اقتصادی و اجرای برنامه حمایتی معیشتی در نظر گرفته، نتایج این اعتراضهاست یا برنامهای که از قبل دولت برایش فکر و زمانبندی تدوین و اجرا داشته است؟
نامداری: به نظر من نکته کانونی و بنیادین تحلیل مطالبات اعتراضی در ایران در رابطه حاکمیت با طبقه متوسط تعریف شده است. یعنی برای هر تحلیلی باید ببینیم حاکمیت و طبقه متوسط چگونه رابطهشان را با هم تنظیم میکنند. اشاره کردم که تمام اعتراضهای سالهای 1376 تا 1396 که عمدتاً هم از سوی طبقه متوسط نمایندگی و رهبری میشد، با سرکوب و مخالفت جدی حاکمیت روبهرو شد و هیچ نتیجه و دستاورد معناداری نداشت. یعنی ما در سال 1396 با یک طبقه متوسط مواجه هستیم که احساس میکند نه از طریق شرکت در انتخابات، نه به واسطه حضور در خیابانها و نه از مسیر حضور و فعالیت در نهادهای مدنی، توانایی پیش بردن مطالبات خودش را ندارد. یک اتفاق دیگر هم در این زمان رخ داد، اینکه از حدود سال 1382 به بعد، حاکمیت یک برنامه بلندپروازانه سیاسی و امنیتی به اسم پروژه هستهای تعریف کرد که هم ابعاد داخلی داشت و هم ابعاد خارجی؛ یعنی هم تلاشی برای یکسری تغییرات سیاسی و اقتصادی در درون کشور بود و هم بخشی از یک پروژه بزرگتر برای تغییر موازنه قدرت در منطقه و ایفای بخش جدیتر ایران در شکلگیری خاورمیانه جدید. بااینحال به گمان من حتی طراحان پروژه هیچ تصوری از میزان هزینهای که بر حاکمیت، جامعه و کشور تحمیل میکنند، نداشتند و اگر خبر داشتند، من تردید دارم که اصلاً آن را آغاز میکردند. این پروژه به تحریم و چالشهای اقتصادی فراوان برای کشور منجر شد که در ابتدا رشد اقتصادی و بعد درآمد سرانه را در ایران بسیار کاهش داد و موجب کوچک شدن طبقه متوسط شد. برای طبقه متوسط تعاریف مختلف وجود دارد اما بانک جهانی یک خط فقر دارد که معادل درآمد سه دلار در روز برای هر نفر است و هر کسی که یکونیم تا پنج برابر این خط فقر درآمد داشته باشد، در طبقه متوسط قرار میگیرد. با این تعریف در اواخر دهه 1380 حدود 60 درصد جمعیت کشور در طبقه متوسط قرار داشتند. آمار نشان میدهد که طبقه متوسط ما در سال 1402، یعنی دو سال قبل، به حدود 29 درصد جمعیت کاهش پیدا کرده و تقریباً نصف شده است. کاهش طبقه متوسط در شرایط سخت اقتصادی مساوی با بزرگ شدن طبقه فرودست است، یعنی یک ریزش رخ داده است. معنای این ریزش، سرمایهگذاری کمتر روی آموزش، بهداشت، تفریح و سرگرمی و در نتیجه تغییر خواستهها و مطالبات این گروه است. مطالبات طبقه متوسط به دلیل مصرف محتوای فرهنگی و سطح تحصیلات بالاتر، مدرنتر است. همچنین به دلیل اینکه پاتوقها و فضاهای ارتباطگیری بیشتر و مدرنتری دارد، توانایی سازماندهی منسجمتری دارد و به همین ترتیب توان مذاکره و مطالبهگری اثرگذار و کنترلشدهای دارد. اما تمام این ویژگیها با کوچک شدن طبقه متوسط از دست رفته است. پس طبقه فرودست جدید بهطور طبیعی برای اعتراضهایش با سازماندهی کمتری عمل میکند، چیزهای کمتری برای از دست دادن و چیزهای بیشتری برای عصبانی شدن دارد، مطالبات فرهنگیاش کاهش و مطالبات اقتصادی و معیشتیاش افزایش پیدا کرده است. حاکمیت باید تصمیم بگیرد که در آینده چه میخواهد بکند. از نظر من حداقل باید تلاش داشته باشد که با طبقه متوسط نجنگد و اتفاقاً از آنها یارگیری کند. همچنین طبقه فرودست را مدیریت کند.
از سال 1396 با به هم ریختن شرایط اقتصادی و کوچک شدن طبقه متوسط و ریزش آنها به طبقه فرودست، دیگر طبقه متوسطی که در شرایط سخت حامی حاکمیت باشد، وجود نداشت. مهمتر اینکه این طبقه حالا همراه طبقه فرودست در اعتراضهای گستردهتر، خشنتر و سلبیتر شده است. حالا دیگر حاکمیت نمیتواند برای یک مسئله مشخص وارد گفتوگو شود چون مطالبه مشخص نیست. زمانی مطالبه فقط آزادی زندانیانی سیاسی یا لغو حجاب اجباری بود که میشد از سوی حاکمیت انجام شود، اما مطالبات امروز که بسیار کلی و غالباً در حوزه معیشتی و اقتصادی است قابلیت مذاکره ندارد، چون فراهم کردن آن فقط در درازمدت ممکن است. کشیده شدن اعتراضهای مردمی و مطالبات آنها به این سمتوسو نتیجه مستقیم عملکرد حاکمیت است. چون طبقه متوسط را از دست داد و با یک طبقه فرودست بزرگ و نامنسجم روبهرو شد و البته مطالباتی که برآورده کردن آنها در توانش نیست. از نظر من نمیتوان با راهکارهای موردی مانند دادن یارانه و کالابرگ و اعتبار خرید این اعتراضها را مدیریت کرد. اگر حاکمیت راهی برای تغییر مسیر پیدا نکند، بهزودی طبقه متوسط و طبقه فرودست بهطور کامل همراستا میشوند. خلاصه بگویم به گمان من، این احتمال وجود دارد که طبقات فرودست و متوسط به هم بپیوندند و مطالبات سلبی داشته باشند و چندان هم خشونتپرهیز نباشند. سریعترین و معنادارترین کاری که حاکمیت میتواند برای بهبود شرایط و کم کردن آتش اعتراضها انجام دهد، بازتعریف نقش و رابطه خودش در دنیا با هدف کاهش آثار تحریم است. غیر از این هیچ راه کوتاهمدت و اثرگذاری وجود ندارد. حاکمیت در سالهای گذشته تلاش کرده است با توزیع رانت و منافع، قشری جدید بسازد که در مواجههای که با طبقه فرودست و طبقه متوسط دارد، به کمکش بیایند. تجربه سال 1401 نشان داد که این سیاست شکسته خورده است. این قشر جدید از رانت و منافع استفاده میکند اما در ریسکها و هزینهها مشارکت جدی ندارد.
چشمی: ضمن تایید صحبتهای آقای نامداری درمورد فقیرتر شدن مردم و کوچک شدن طبقه متوسط، باید در نظر گرفت همانطور که جامعه در کنشهایش کاملاً یکپارچه و منسجم نیست و هر گروهی منافع و هزینههای خاص خودش را دارد و دنبال میکند، حاکمیت هم به همین شکل است و یک موجود یکپارچه و منسجم نیست. یک دلیل مهم این است که تغییرات ساختاری مهمی در دولت و جامعه اتفاق افتاده اما هنوز این تغییرات درک نشده است. مثلاً در توسعه شبکههای اجتماعی در دو دهه گذشته در سطح جامعه، جنبههای تکنولوژیک مهمی داشت که در سازماندهی اعتراضها و هماهنگسازی موثر است و هم جنبههای فرهنگی مهمی داشت که حاکمیت نتوانست درک دقیقی از آن داشته باشد و هنوز هم با همان کارهای سه دهه قبل در صدا و سیما و روزنامههای وابسته با این مسئله برخورد میکند. در داخل دولت هم اتفاق بسیار مهمی افتاده که دلیلش تحریم و رشد جمعیت بوده است، اینکه درآمدهای نفتی دیگر نقش آنچنانی در تامین مالی دولت ندارد و دولت مجبور است از مردم مالیات بگیرد. دولت ناگزیر است که وقتی قواعد کسب منابعش را تغییر میدهد، رفتارهایش را هم به تناسب تغییر بدهد. دولت وقتی درآمدش را از مالیات مردم تامین میکند باید اقداماتی انجام بدهد که درآمد مردم تضمینشده و روبهرشد باشد. برای مثال وقتی میدانیم تحریم روی درآمدزایی مردم اثرگذاری بالایی دارد، پس باید تلاش کنیم هرچه سریعتر آن را حلوفصل کنیم. حاکمیت ما خدای از دست دادن فرصتها و سرمایههایی است که در اختیار دارد. کیفیت دولت در کشور ما بهشدت افت کرده است و در مقابل جامعه مدنی به تجهیزات و فناوریهای جدید مجهز شده است. نتیجه اینکه شرایط بسیار شکننده شده است. ما در حال تبدیل شدن به مثالهای کتاب دالان باریک آزادی هستیم که در آن دولت ضعیف در کنار جامعه مدنی قوی میتواند مضمحل شود، یعنی نظم اجتماعی فروبپاشد و بیدولتی ایجاد شود که شرایط بسیار بدتری نسبت به بددولتی برای جامعه فراهم میکند. به تعبیر یکی از دوستان دولت پزشکیان نقش پای لای در را دارد که نهایت تلاشش این است که در همچنان باز نگه داشته شود و بسته نشود تا ما گرفتار بنبستی نشویم که میتواند از سیاست خارجی تا سیاست پولی و ارزی و سیاستهای آموزشی و سلامت را در بر بگیرد. به نظر من دولت چهاردهم تاکنون کارکرد خودش را داشته و اقداماتی هم که اخیراً انجام داده مانند تکنرخی کردن ارز از قبل در برنامههای دولت وجود داشت و صرفاً نیازمند انسجام بیشتر بین تیم اقتصادی ازجمله وزارت اقتصاد و بانک مرکزی بود. بااینحال هنوز به اجماعسازی دقیق و بیشتری برای پیشبرد برنامههای دولت نیاز است. آقای پزشکیان اندیشه برنامههای حمایتی و بهبود رفاه خانوار را داشت و به سراغ اقتصاددانان دانشگاه علامه رفت تا به نوعی به سمت بهبود نظام آموزشی و نظام سلامت برویم که آن را بیشتر در دسترس عموم مردم قرار دهد و چتر آن را گستردهتر کند. این ذهنیت در دولت وجود داشت اما شاید بتوانیم بگوییم که اعتراضهای اخیر باعث شد به اقدامات سرعت بیشتری داده شود. از طرفی دولت مجبور است برای واقعی کردن نرخ حاملهای انرژی، حمایتهای اجتماعیاش از طبقات مختلف مردم را گسترش بدهد. این اقدامات ظرفیت خوبی برای کاهش رانتهای موجود در اقتصاد کلان اعم از ارز و تسهیلات دارد. پاشنهآشیل برنامههای دولت، تورم و کسری بودجه است و اگر خوشبینانه تصور کنیم که سیاست تکنرخی کردن ارز اجرا میشود، میتوان امیدوار بود که تورم در کنترل قرار میگیرد و فرصتی برای اجرای دیگر اصلاحات اقتصادی فراهم میشود. اما نگاه بدبینانه هم ما را یاد اوایل دهه ۷۰ میاندازد که دولت خواست در قیمت ۱۲۰ تومان ارز را تکنرخی کند، اما درنهایت قیمت تا ۹۰۰ تومان در اواخر دهه ۷۰ بالا رفت.
به نظر من جنبش اعتراضی اخیر به اجرای برنامههای دولت کمک کرد. اصلاحات اقتصادی و برنامههای رفاهی دولت به دلیل این اعتراضها نبود اما این جنبش اعتراضی احتمالاً به اجرایی شدن آنها سرعت داد. برداشت من این است که جنبش اعتراضی امروز که محور اقتصادی دارد، نمیتواند زیاد پایدار بماند چون مسائل اقتصادی در ذات محافظهکارانه است. امروز در جامعه ما قشر بسیار فقیر جامعه یعنی دهکهای پایین به جایی رسیدهاند که اساساً هرگونه اعتراضی برایشان بهصرفه است. من هم فکر نمیکنم پرداخت یک میلیون تومان با وجود تورم بالا دردی از این قشر دوا کند اما امیدوارم که دولت بتواند برنامه حمایتیاش را گسترش بدهد وگرنه کنترل شرایط بسیار سخت است. چون با قیمت فعلی کالاهای اساسی مانند نان، برنج، گوشت و تخممرغ و پرداخت ماهانه یک میلیون تومان به هر نفر، خانواده اساساً ناتوان از تامین نیازهایش است. در نظر بگیرید که در جامعه امروز ما افرادی هستند که تحت فشارهای عجیبوغریب اقتصادی واقعاً هیچ چیزی برای از دست دادن ندارند. قیمتهای بالای مواد خوراکی باعث شده است که بخشی از مردم ما هیچ چیزی سر سفره نداشته باشند و این مسئله به نظر من نقش زیادی در ادامه اعتراضها و آینده آن ایفا میکند. تردید نداشته باشیم که لشکر گرسنگان میتواند ما را به فروپاشی نظم اجتماعی برساند و این قسمت خطرناک قضیه است. من در مهرماه 1399 مطلبی با عنوان «فقر ثروتمندان» نوشتم و در تجارت فردا منتشر کردم و آنجا نوشتم که ثروتمندان ایرانی، بهخصوص گروه رانتجویان، از فقدان کنش جمعی در برابر گسترش فقر زیان خواهند دید و نسبت به گسترش قابلتوجه فقر هشدار دادم.
آینده جنبش اعتراضی کنونی را چگونه تحلیل میکنید؟ آیا امکان همراستا شدن طبقات متوسط و فرودست در آن وجود دارد؟
نامداری: مانوئل کاستلز، جامعهشناس اسپانیایی، که کتابهای نسبتاً معروفی مانند عصر ارتباطات را نوشته است در دوران بهار عربی و شکلگیری جنبشهای اعتراضی در کشورهای عربی، کتابی به نام شبکههای خشم و امید نوشت. این کتاب حاوی تحلیلی است که به نظرم میتواند برای ایران امروز راهگشا باشد. کاستلز میگوید، در جامعه جدید که تحت تاثیر اینترنت و رسانههای غیرمتمرکز بهشدت شبکهای شده است، دیگر با کنترل اطلاعات، فیلترینگ یا سرکوب رسانهای نمیشود جلوی اعتراضها را گرفت. در این جهان شبکهای شده، دو نیروی خشم و امید با هم جلو میروند؛ خشم آغازکننده و امید جلوبرنده است. خشم بهطور معمول از طبقات فرودست و اقشار به حاشیه رانده شده که چیزی برای از دست دادن ندارند، برمیآید. چون به لحاظ درآمدی بسیار ضعیف و مستاصل شدهاند و با وجود محافظهکاری طبقاتی که دارند وارد خیابان میشوند و یک کنش سیاسی تهاجمی و پرخطر را آغاز میکنند. طبقه متوسط بیشتر با امید حرکت میکند چون چشماندازی از آینده برای خودش متصور است و دوست دارد تلاش کند که آن چشمانداز محقق شود. اگر در جنبشهای اعتراضی این دو نیرو یعنی نیروی خشم و نیروی امید به هم بپیوندند، مخاطب باید بسیار نگران باشد. چون این جنبش میتواند برای صاحب قدرت وضعیت خطرناکی را ایجاد کند. به نظر من ایران امروز در آستانه این همدستی و همراستایی طبقه فرودست و طبقه متوسط و شبکهای شدن خشم و امید قرار دارد. متاسفانه در مقابل برای حاکمیت راههای زیادی وجود ندارد، اما خوشبختانه هنوز یک راه وجود دارد. مهمترین و موثرترین راه این است که حاکمیت بتواند برای نیروی امید یکسری مصادیق قابل تحقق در کوتاهمدت تعریف کند. من فکر میکنم از روزی که آقای پزشکیان، در انتخابات برنده شد؛ تاکنون دستکم ۱۰ مقاله برای تجارت فردا و دنیای اقتصاد نوشته و تاکید کردهام که اهمیت نمادین رفع فیلترینگ اینترنت بسیار بیشتر از اهمیت عملیاتی آن است. چون مردم در حال حاضر همه از ویپیان استفاده میکنند و فیلترینگ شاید به زندگی آنها آسیب چندانی وارد نکند، اما نفس فیلتر بودن برای مردم بهشدت تحقیرآمیز است. برداشتن فیلترینگ بهسادگی میتواند یک دستاورد ملموس و معین برای مردم باشد. به گمانم حاکمیت باید چند مصداق حتی نمادین برای ایجاد امید به آینده در نظر بگیرد. مثلاً افزایش و تداوم گشایش برای زنان بهشدت موثر است. داستان خشم هم مسیرش اقتصادی است. طبقه فرودست که نیروی اصلی اعتراضها و خشم موجود است، مطالبات اقتصادی دارد. من در حال حاضر هیچ راهی برای بهبود این شرایط که تاثیر سریع و فراگیر داشته باشد، نمیبینم مگر گشایش در سیاست خارجی. ایجاد این گشایش برای حاکمیت سخت اما شدنی است. حاکمیت باید تصمیمهای سخت بگیرد و به قول معروف قورباغهاش را قورت بدهد، اما باید این کار را بکند تا حداقل گشایش محدودی ایجاد شود که در حوزه اقتصاد تغییر ایجاد کند و حداقل روی بخشی از آتش این خشم آب ریخته شود. پیشنهادی من این است که حاکمیت هم در حوزه اقتصاد و سیاست خارجی و هم در حوزههای اجتماعی مانند مسئله زنان، یکسری تصمیمهای مشخص بگیرد و گامهای ملموسی بردارد که در کوتاهمدت نتیجه بدهد و به چشم جامعه بیاید. انتخاب حدود 10 مورد از این تصمیمهای مشخص سخت نیست و حاکمیت میتواند این کار را انجام دهد. به گمان من تیم آقای دکتر پزشکیان اصلاً در این فضا نیست و بهدنبال کارهای بنیادی و اساسی رفته است که البته خوب است، اما زمان زیادی میبرد. اگر حاکمیت و دولت نتوانند توجه معترضان را جلب کنند و باعث شوند که آنها احساس نکنند چند گام به جلو برداشته شده است، شرایط سختتر و بدتر خواهد شد.
چشمی: ما باید پویاییهای اجتماعی را که هم در سمت مردم و جامعه مدنی و هم در سمت دولت قرار دارد، در نظر بگیریم. یکی از این پویاییها مربوط به تغییر ساختارهاست که اشاره کردم تغییرات ساختاری مهمی در آموزش و فرهنگ رخ داده و جوان امروز ما با جوان 30 سال قبل ما کاملاً متمایز است. تغییرات ساختاری پویا و لحظهبهلحظه هستند و هر حاکمیتی باید این پویاییها را درک کند و به آنها پاسخ بدهد. انباشت این تغییرات ساختاری که پاسخی به آن داده نشده، ما را به جایی رسانده است که امروز دولت برای نشان دادن واکنش کافی لازم است تغییر پارادایمهای مهمی داشته باشد. برخی تغییر پارادایمها همین امروز قابل مشاهده است که یکی از مثالهای آن را در واکنش اولیه حاکمیت به معترضان میبینیم که نسبت به گذشته متفاوت شده است. در تریبونهای رسمی هم بارها اعلام میشود که اعتراض حق مردم است و معترضان از عموم مردم هستند، نه مثلاً وابستگان خارجی. در مباحث فرهنگی مانند حجاب و پوشش هم تا حدودی این تغییر پارادایم اتفاق افتاده است. در مباحث اقتصادی هم اگر این اصلاحات باعث شود که رانتهای خواص وابسته به حکومت به تعبیر داگلاس نورث محدود شود، تغییر پارادایم مهمی رخ داده است که همه رسانهها، دانشگاهیان و گروههای مختلف مولد باید از این تغییرات حمایتی دقیق داشته باشند. درنهایت تغییر پارادایم در سیاست میماند که میتوان با انتخابات پیشرو مانند انتخابات شورای شهر و انتخابات مجلس آنها را هم بهطور ملموس به پیش برد تا دولت عقبافتادگیهای چنددهسالهاش را جبران کند؛ وگرنه مسیر اعتراضها میتواند به یک مسیر مخرب تبدیل شود که جامعه ما مجدد دو، سه دهه از مسیر توسعه عقبتر بیفتد.