پارادوکس بقا
جامعه چگونه خود را با فقر و کاهش رفاه سازگار میکند؟
در تقویم اقتصادی ایران، این روزها صرفاً یک بازه زمانی نیست، بلکه نقطهای است که در آن فقیر شدن، از یک عارضه موقت، به یک خصیصه ساختاری تبدیل شده است. اگر در دهههای گذشته، فقر بهمثابه یک اتفاق در زندگی طبقه متوسط رخنه میکرد، امروز همچون «سرنوشت» پذیرفته شده است. آنچه امروز در لایههای زیرین جامعه ایران جریان دارد، نه یک اعتراض تندوتیز، بلکه نوعی خستگی تطبیقی است؛ فرآیندی که در آن، انسان ایرانی برای حفظ بقای بیولوژیک، استانداردهای انسانی، فرهنگی و هویتی خود را تعلیق کرده است. در این گزارش به این پرسش میپردازیم که چگونه «عادت به رنج»، سازوکارهای دفاعی جامعه را از کار انداخته و مسیر توسعه ملی را با بنبست مواجه کرده است.
دادههای استخراجشده از پایشهای نیمهرسمی و گزارشهای مرکز پژوهشهای مجلس در پایان فصل پاییز امسال، تصویری تکاندهنده از توزیع فقر ارائه میدهند. خط فقر برای یک خانوار چهارنفره در کلانشهری مانند تهران، با عبور از مرز ۵۵ میلیون تومان، عملاً بخش بزرگی از شاغلان رسمی و دولتی را به زیر خط فقر کشانده است. شکاف میان حداقل دستمزد (حدود ۱۷ میلیون تومان) و هزینه معیشت، نه یک فاصله، بلکه درهای عمیق است که با هیچ اضافهکار یا شغل دومی پر نمیشود.
برآوردها نشان میدهد که اکنون بیش از ۳۵ درصد از جمعیت کشور در فقر مطلق به سر میبرند. اما نگرانکنندهترین بخش ماجرا، نرخ تورم سالانهای است که در مرز ۴۲ تا ۴۵ درصد تثبیت شده است. تورم مزمن در ایران، برخلاف شوکهای تورمی در کشورهای دیگر، خاصیت «فرسایشی» دارد. این تورم هر سال حدود دو میلیون نفر از لایه پایینی طبقه متوسط را به دهکهای فقیر پرتاب میکند. در واقع، ما با نوعی نوار نقاله فقر روبهرو هستیم که پیوسته در حال تولید تهیدستی است.
خشکسالی در سفرههای مردم
آمارها وقتی به سفرههای مردم میرسند، معنای دردناکتری پیدا میکنند. گزارشهای میدانی و دادههای سازمان غذا و کشاورزی (FAO) تا پایان سال ۲۰۲۵ میلادی (دی ۱۴۰۴) نشاندهنده یک تغییر الگوی مصرفی خطرناک در ایران است. حذف تدریجی پروتئین و لبنیات از سبد مصرفی دهکهای یک تا شش، صرفاً یک مسئله اقتصادی نیست؛ یک بحران سلامت عمومی در ابعاد ملی است. وقتی ۵۰ درصد از کودکان در مناطق محروم و حتی حاشیه کلانشهرها بهطور منظم لبنیات مصرف نمیکنند، ما در حال تولید نسلی هستیم که از نظر فیزیکی و ذهنی با سوءتغذیه رشد میکند.
این پدیده که اقتصاددانان آن را «فقر قابلیتی» مینامند، به این معناست که فرد نهتنها امروز فقیر است، بلکه به دلیل ضعف سلامت و آموزش، توانایی خروج از فقر در آینده را نیز از دست میدهد. مسکن نیز بهمثابه «غول هزینهها»، اکنون بیش از ۵۰ تا ۷۰ درصد درآمد خانوارها را میبلعد. این تله مسکن باعث شده است که هزینههای مربوط به توسعه فردی، از جمله خرید کتاب، آموزش مهارتهای جدید و حتی سفرهای کوتاه، بهطور کامل از اولویتهای زندگی حذف شوند.
تداوم این وضعیت، تنها به تضعیف قدرت خرید ختم نمیشود، بلکه به فرسایش سرمایه اجتماعی و کاهش تابآوری جمعی میانجامد. جامعهای که ناچار است هر روز منابع روانی خود را صرف مدیریت بقا کند، مجالی برای مطالبهگری، نوآوری و مشارکت مدنی نخواهد داشت. در چنین وضعیتی، فقر دیگر صرفاً شاخصی اقتصادی نیست، بلکه به متغیری تعیینکننده در بازتولید نابرابری، بازتعریف مناسبات اجتماعی و حتی تغییر الگوهای اخلاقی بدل میشود. پرسش محوری اینجاست که آیا جامعه ایران هنوز ظرفیت بازسازی سازوکارهای مقاومت خود را دارد، یا عادت به فقر، به نقطه بیبازگشت رسیده است.
سازگاری فرسایشی
یکی از پیچیدهترین ابعاد وضعیت کنونی، پدیده سازگاری ذهنی با فقر است. بر اساس نظریات اقتصاد رفتاری، انسانها در شرایط کمیابی، دچار نوعی تونلزنی ذهنی میشوند. در این حالت، تمام توان شناختی فرد صرف حل مسائل آنی (مثل تامین اجارهبها یا خرید نان) میشود و ظرفیت مغز برای برنامهریزی بلندمدت از کار میافتد.
در ایران کنونی، با جامعهای روبهرو هستیم که دچار بیحسی موضعی شده است. خستگی تطبیقی باعث شده تا شوکهای قیمتی که روزی به اعتراضات گسترده منجر میشد، اکنون با نوعی طنز تلخ یا سکوت سرد پذیرفته شود. این سکوت نشاندهنده رضایت نیست؛ بلکه نشاندهنده «فرسودگی روانی» است. طبق آمارهای رسمی، نرخ اختلالات روانی در کلانشهرها به مرز ۳۷ درصد رسیده است. فقر در اینجا بهمثابه نوعی مالیات ذهنی عمل میکند که خلاقیت و امید را در جامعه جیرهبندی کرده است.
در حوزه رفتار اقتصادی نیز، تورم مزمن باعث شده است که حسابداری ذهنی ایرانیان تغییر کند. مفهوم «پول داغ» (Hot Money) اکنون به کف بازار و معاملات روزمره مردم سرایت کرده است. هر واحد ریال که بهدست شهروند میرسد، بهدلیل هراس از سقوط ارزش، بلافاصله باید به یک کالای سرمایهای (حتی در ابعاد کوچک مثل خرید چند قوطی کنسرو یا قطعهای کوچک از طلا) تبدیل شود.
این رفتار که در نگاه اول سوداگرانه به نظر میرسد، در واقع عقلانیترین واکنش یک کنشگر اقتصادی برای حفظ قدرت خرید در فضای نااطمینانی است. اما پیامد کلان این رفتار، افزایش سرعت گردش پول و درنهایت شعلهورتر شدن آتش تورم است. ما شاهد «دلاریزه شدن» ذهنی تمام قیمتها هستیم؛ حتی در روستاهای دورافتاده، قیمت محصولات بومی با نوسانات نرخ ارز سنجیده میشود. این پیوند ذهنی، حاکمیت پولی را عملاً تضعیف کرده و سیاستگذار را در موضع ضعف قرار داده است.

ظهور فقر پنهان و آیندهفروشی
طبقه متوسط ایران که روزی موتور محرک توسعه و تغییرات اجتماعی بود، اکنون به پوستهای خالی تبدیل شده است. آمار یارانهبگیران (۹۳ درصد جامعه) گواهی بر این مدعاست که مرزهای میان طبقه کارگر و طبقه متوسط از بین رفته است. پدیده فقر پنهان در میان کارمندان و تحصیلکردگان، یکی از چالشهای جدی کشور ماست. این افراد در ظاهر لباس مرتب میپوشند و در آپارتمانهای شهری زندگی میکنند، اما از درون با بحرانهای عمیق معیشتی روبهرو هستند؛ آنها میان کرامت انسانی و تامین نیازهای اولیه در تلاطم دائمی هستند.
این فرسایش، پیامدهای سیاسی سنگینی دارد. طبقه متوسطی که درگیر بقاست، نمیتواند به دموکراسی، حقوق بشر یا محیط زیست فکر کند. این وضعیت، راه را برای نوعی «اقتدارگرایی تکنوکراتیک» هموار میکند که در آن دولت وعده «نان» میدهد و در مقابل، مشارکت سیاسی را به حاشیه میراند.
بزرگترین هزینه فقر در ایران، از جیب نسلهای آینده پرداخت میشود. وقتی در سال تحصیلی ۱۴۰4-۱۴۰3، نزدیک به دو میلیون بازمانده از تحصیل داریم، یعنی در حال بمبگذاری در مسیر توسعه دهه ۱۴۱۰ هستیم. فقر باعث شده است که آموزش از یک حق عمومی به کالایی لوکس تبدیل شود. فرار مغزها نیز از لایه نخبگان به لایه نیروهای ماهر و نیمهماهر سرایت کرده است. تعمیرکاران، پرستاران و تکنسینها نیز اکنون بهدنبال خروج از کشور هستند، چرا که عایدی کار در ایران، دیگر کفاف هزینه زندگی را نمیدهد. آیا راه بازگشتی هست؟
فقر، وضعیت عادی نیست
در این گزارش با مشورت و راهنمایی احمد بخارایی، جامعهشناس سیاسی، میکوشیم به این پرسش پاسخ دهیم که ذهن انسان چگونه و با چه سازوکارهایی خود را با کاهش رفاه سازگار میکند؟ و این سازگاری چه پیامدهای روانی، اجتماعی و اخلاقی به همراه دارد. پرسش اصلی این است که آیا مردم ایران میتوانند به فقر عادت کنند یا نه. در واقع، کاهش سطح رفاه جامعه بهنوعی به عادت تبدیل شده است. این سوال مطرح میشود که آیا مردم ایران میتوانند به کمبودها و مشکلات اقتصادی، بهمثابه یک وضعیت طبیعی و غیرقابل تغییر نگاه کنند؟ آیا میتوانیم بگوییم مردم ایران به فقر و کمبودها عادت کردهاند یا خیر؟
بخارایی معتقد است که در این زمینه، دو نوع فقر قابل تفکیک است؛ یکی فقر توام با نابرابری و دیگری فقر گسترده که به اصطلاح جنبه دربرگیری دارد و همه جامعه را دربر میگیرد. برای مثال، فقر در روستا ممکن است عادی تلقی شود زیرا نابرابریها در آنجا وجود ندارد و هیچگاه به بحران یا نارضایتی اجتماعی منتهی نمیشود. اما در شهرها، بهویژه در شهرهای بزرگ با طبقات مختلف اجتماعی و نظام سرمایهداری، فقر هیچگاه عادی نخواهد شد. فقر در این شرایط همیشه دردناک است و وقتی با نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی تشدید میشود، میتواند در آینده، موجب نارضایتیهای اجتماعی و اعتراضات گسترده شود.
سوال بعدی ما از بخارایی این است که آیا میتوانیم بین تابآوری اجتماعی و انفعال در برابر فقر، تمایز قائل شویم؟ آیا عادت به فقر، نشاندهنده تابآوری است یا به معنای کاهش حساسیتهای اجتماعی؟ او میگوید: تابآوری در علوم اجتماعی، یک مفهوم مثبت شناخته میشود. در این معنا، تابآوری به این معناست که جامعه در مقابل مشکلات و سختیها صبور است. این صبر زمانی معنا دارد که در جامعه تبعیض وجود نداشته باشد و مردم امید به آینده داشته باشند. اما در ایران، به دلیل ناامیدی عمومی نسبت به آینده، تابآوری به معنای واقعی آن وجود ندارد. در این شرایط، صبر و تحمل مردم نه به معنای امید به آینده، بلکه به دلیل فقدان امید و بهمثابه واکنشی انفعالی به شرایط موجود است.
این جامعهشناس معتقد است در ایران، فقر و تبعیض به قدری ملموس است که تابآوری به معنای اجتماعی آن، معنای حقیقی خود را از دست داده است و افراد بهنوعی به تحمل وضعیت موجود و انفعال دچار شدهاند. بااینحال، این انفعال به معنای نبود اعتراضات اجتماعی نیست. در واقع، ممکن است فقر و نابرابری همچنان آتش زیر خاکستر باشند و در شرایط مناسب سبب اعتراضات شدید اجتماعی شوند. او میگوید: این را در اعتراضات اخیر در ایران مشاهده کردهایم که از بازارها تا خیابانها، صدای اعتراض مردم از قشرهای مختلف بلند شده است. اعتراضات دانشجویی و اعتراضات قشرهای مختلف جامعه نشان میدهد که فقر هرگز نمیتواند عادی شود و به زودی میتواند به بستری برای اعتراضات اجتماعی تبدیل شود.
هرچند ممکن است برخی نهادهای اجتماعی تلاش کنند که فقر را بهمثابه یک امر عادی به جامعه تحمیل کنند، اما آنچه درنهایت نمایان میشود این است که فقرا همچنان آمادهاند که در صورت شرایط مناسب به صف معترضان بپیوندند.
تاثیر منفی بر مطالبات عمومی و حقوق اجتماعی
او معتقد است عادت به فقر، در صورتی که به میزان کافی نهادینه شود، میتواند تاثیر منفی بر مطالبات عمومی و حقوق اجتماعی داشته باشد. این سازگاری اجتماعی با فقر ممکن است موجب نوعی انفعال شود که درنهایت مانع از بروز واکنشهای جدی در برابر نابرابریها و تبعیضها میشود. به عبارت دیگر، زمانی که مردم به وضعیت موجود عادت کنند و آن را همچون وضعیتی طبیعی و غیرقابل تغییر بپذیرند، ممکن است به مرور زمان، مطالبات عمومی و اعتراضات اجتماعی ضعیفتر شود. اما همانطور که اشاره شد، در کوتاهمدت ممکن است به نظر برسد که جامعه به این شرایط عادت کرده است، اما در بلندمدت، هنگامی که فقر و تبعیض به حدی برسند که قابلتحمل نباشند، موجهای اعتراضی میتوانند بهشدت بروز کنند.
این وضعیت میتواند به تضعیف یا تقویت مطالبات اجتماعی منجر شود، بهویژه اگر احساس نابرابری و بیعدالتی در جامعه افزایش یابد. فقر، زمانی که بهطور گسترده در میان بخشهای مختلف جامعه پراکنده میشود، نمیتواند بهآسانی بهمثابه یک وضعیت عادی پذیرفته شود، بهویژه زمانی که شکافهای طبقاتی و تبعیضها شدیدتر میشوند. آنچه در جامعه ایران میتوان مشاهده کرد، نارضایتیهای اجتماعی ناشی از نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی است. در شرایطی که طبقات مختلف جامعه بهشدت از هم فاصله گرفتهاند و تبعیضها همچنان ادامه دارد، جامعه نمیتواند بهسادگی فقر را بهمثابه یک وضعیت عادی بپذیرد. در چنین شرایطی، فقر هرچقدر هم که عادیسازی شود، درنهایت میتواند به یک بحران اجتماعی تبدیل شود.
این جامعهشناس سیاسی تحلیل میکند که این بحرانها، ممکن است در کوتاهمدت کنترل شوند، اما در بلندمدت زمانی که فقرا به میدان اعتراضات وارد شوند، دیگر وعدهها و تهدیدات نمیتوانند بحران را مهار کنند. در این شرایط، جامعه به یک نقطه حساس میرسد که دیگر نمیتوان از واکنشهای اجتماعی و اعتراضات جلوگیری کرد و این اعتراضات به یک جنبش بزرگتر تبدیل خواهد شد.
درنهایت، به نظر میرسد روند فعلی در جامعه ایران به سوی یک بحران اجتماعی در حال حرکت است، بحرانی که در آن فقرا و طبقات پایین جامعه نقش پررنگتری خواهند داشت. این روند قابل پیشبینی است و در صورتی که شرایط به همین شکل ادامه پیدا کند، باید انتظار داشت که در آینده اعتراضات گستردهتری از سوی فقرا و طبقات فرودست شکل گیرد.
درنهایت، تحلیل وضعیت ایران نشان میدهد که ما از مرحله بحران اقتصادی وارد مرحله «تخریب ساختار اجتماعی» شدهایم. فقر دیگر فقط کمبود پول نیست؛ بلکه تخریب پیوندهای اجتماعی، کاهش اعتماد عمومی و فرسایش سلامت روان است. خروج از این وضعیت، فراتر از دستورالعملهای ساده پولی و بانکی است. اگرچه مهار تورم و انضباط مالی پیششرطهای غیرقابل انکار هستند، اما ایران نیازمند یک قرارداد اجتماعی جدید است. سرمایهگذاری سنگین در آموزش، بازسازی نظام سلامت روان و ایجاد چتر حمایتی هوشمند برای دهکهای پایین، تنها راه جلوگیری از سقوط کامل جامعه به سیاهچاله فقر است.