زیستن در سایه جنگ
واکاوی پیامدهای اجتماعی تهدید جنگ در گفتوگو با مریم زارعیان
در جوامعی که دههها زیر سایه یک تهدید بیرونی زیستهاند، مسئله جنگ دیگر یک رویداد محتمل یا نامحتمل نیست، بلکه به یک وضعیت پایدار تبدیل میشود. وضعیتی که نه میتوان آن را صلح نامید و نه جنگ، بلکه چیزی است میان این دو. تعلیقی مزمن که زمان را از حرکت طبیعیاش بازمیدارد و آینده را از افق امید به افق تهدید بدل میکند. در چنین شرایطی، جنگ ممکن است هرگز رخ ندهد، اما منطق آن در تاروپود زندگی جمعی نفوذ میکند؛ در قوانین، در ساختارهای اداری، در توزیع امتیازات، در زبان رسمی و در ذهنیت روزمره مردم. برای بررسی پیامدهای اجتماعی و روانشناختی این پدیده با مریم زارعیان، جامعهشناس، به گفتوگو نشستیم. او بر این باور است که مفاهیمی مانند «مناطق عملیاتی پس از جنگ»، سهمیهها، امتیازهای ایثارگری و سیاستهای امنیتی ماندگار، فقط یادگارهای گذشته نیستند؛ نشانههای نهادی شدن وضعیتی هستند که در آن، اضطرار دائمی، عادی میشود. جنگ پایان یافته، اما زمان متوقف مانده است. زارعیان میگوید: این تعلیق ساختاری، در سطح روانی و اجتماعی، به فرسودگی جمعی میانجامد. جامعهای که مدام با یک «اگر» بزرگ زندگی میکند -اگر جنگ شد- ناچار است انرژی حیاتی خود را صرف انتظار، احتیاط و بقا کند.
♦♦♦
در ادبیات مرسوم، دو وضعیت متمایز «جنگ و صلح» را میشناسیم. آیا میتوان گفت جامعهای که بهصورت مداوم و ساختاری در آستانه جنگ قرار دارد، عملاً وارد نوعی وضعیت پساجنگ شده است، حتی اگر جنگی کلاسیک به معنای تاریخی آن رخ نداده باشد؟ گویی جامعه پیش از تجربه جنگ، دوران پس از آن را از سر میگذراند.
در پاسخ به پرسش شما منفی یا مثبت سرراست، گویای عمق ماجرا نیست. به نظر من برای درک پیچیدگی مسئله، باید از دوگانه ساده جنگ و صلح عبور کرد. وضعیتی میان این دو که در آن، آستانه و آن لحظه حساس کنونی، خودش به یک وضعیت پایدار و بادوام تبدیل میشود. جامعه در این وضعیت، در یک تعلیق تاریخی گیر میکند.
برای درک این وضعیت، شاید بهتر باشد از ملموسترین لایه شروع کنیم که چگونه تعریف آنها بهصورت مستقیم فضای جامعه را در این وضعیت تثبیت میکند. برای نمونه نگاه کنید به مفهوم حقوقی-امنیتی «مناطق عملیاتی» بعد از جنگ تحمیلی یا بعد از قطعنامه 598. این اصطلاح، خودش گویای یک پارادوکس بزرگ است؛ جنگ تمام شده، اما مناطق خاصی کماکان با منطق بعد از جنگ اداره میشوند. اسناد نشان میدهد پس از پایان رسمی جنگ ایران و عراق در سال 13۶۷، مناطقی مانند کردستان، کرمانشاه، ایلام، خوزستان و آذربایجان غربی، تا سالها با این عنوان شناخته میشدند و قوانینی برای این مناطق تدوین میشد مانند کسری خدمت سربازی، یا امتیازات ویژه برای ایثارگران. اینها صرفاً یک بسته قانونی یا تسهیلات اداری نیستند. این قوانین در واقع، به ساختاری رسمیت میبخشند که در آن، زمان خطی پیش نمیرود. جنگ به روایت تاریخ پایان یافته، اما منطق حاکم بر فضا یعنی منطق مراقبت دائمی، جبران رنج گذشته و آمادگی برای تهدیدی که هر لحظه ممکن است بازگردد، همان منطق پساجنگ است. و وقتی فضای جامعه برای دههها در چنین چهارچوبی اداره شود، ذهنیت جمعی ناگزیر با آن همسو میشود.
این ذهنیت جمعی همسوشده، در سطح خرد و در زندگی روزمره تکتک مردم چگونه خود را نشان میدهد و بازتولید میکند؟
در سطح خرد و روان افراد، شاهد شکلگیری یک وضعیت فرساینده هستیم. زندگی کردن در آستانه جنگ، به معنای زیستن در حالت تعلیق و بلاتکلیفی دائمی است. یک «اگر» بزرگ، سنگین و همیشهحاضر، مانند ابری تیره بر سر تمام تصمیمات مهم و پیشپاافتاده سایه میافکند؛ اگر جنگ شد؟ این اگر مزمن، سوخت ذهنی، عاطفی و حتی جسمی جامعه را بهتدریج میسوزاند. سرمایهگذاریهای بزرگ اقتصادی، برنامهریزیهای بلندمدت برای تحصیل یا تغییر شغل، طرحهای توسعه کسبوکار و حتی برنامهریزیهای بهظاهر ساده مانند سفرهای تفریحی یا خرید مسکن... همه و همه میتوانند تحتالشعاع این احتمال قرار گیرند. جامعه در چنین وضعیتی، مدام در حال پرداخت هزینه-فرصت آرامش است. انرژی که در شرایط عادی باید صرف خلاقیت، تولید، نوآوری، شادی و ساختن آینده شود، ناگزیر صرف مراقبه، پیشبینیهای محتاطانه، انتظار و یک انفعال به ظاهر عقلانی میشود. این دقیقاً یکی از کلیدیترین ویژگیهای جوامعی است که یک جنگ واقعی را پشت سر گذاشتهاند؛ فرسودگی روانی جمعی، بیحالی تاریخی و فقدان انگیزه برای آینده. وقتی تهدید، مستمر، نامحسوس، رسانهای و روانی باشد، این مقاومت ذهنی بهتدریج و بیآنکه درگیری فیزیکی آشکاری رخ داده باشد، تحلیل رفته و از پا درمیآید. جامعه خسته میشود، پیش از آنکه جنگی رخ دهد.
تحلیل شما حاکی از آن است که خود این فرسودگی میتواند به سوختی برای بازتولید لایه عمیقتری تبدیل شود؛ لایه گفتمان و سیاست. در وضعیت آستانهای که شما وصف کردید، آیا میتوان گفت نوعی سرمایهگذاری سنجیده بر روی رنج بالقوه در جریان است؟ به بیان دیگر، آیا مدیریت این اضطراب جمعی دائمی، میتواند زمینهساز شکلگیری یک اقتصاد سیاسی نوین شود؟
موضوع مهمی را مطرح کردید. بله، به گمان من بااحتیاط میتوان گفت که در منطق درونی حاکم بر این وضعیت آستانهای، رنج بالقوه و اضطراب مشترک به نوعی سرمایه نمادین بدل میشود. ما در اینجا با یک فرآیند دووجهی و چرخهای پیچیده روبهرو هستیم. از یکسو، مدیریت و مهار اضطراب جمعی گسترده، نیازمند توزیع حسابشده امتیازات، ایجاد مشوقها و انباشت وفاداریهاست. از سوی دیگر، خود همین فرآیند توزیع و انباشت، سازوکاری کارآمد برای بازتولید، توجیه و درنهایت طبیعیسازی همان وضعیت اضطراری دائمی فراهم میکند. شما سازوکار عینی این تبدیل را بهوضوح در کارکرد دوگانه و چندلایه سهمیهها، امتیازات و رانتهای مرتبط با ایثارگران، مناطق مرزی، عضویت در گروههای خاص و... میبینید.
در ظاهر و در گفتمان رسمی، اینها نوعی جبران گذشته، قدردانی و اجرای عدالت توزیعی هستند. اما در بافت اجتماعی-سیاسی که تهدید بالقوه همیشهحاضر و تکرارشونده است، این امتیازات یک پیام ضمنی قدرتمند و آموزشی نیز منتقل میکنند؛ آنها در واقع یک سرمایهگذاری روی آینده هستند. در این اقتصاد سیاسی نوین، وفاداری کمتر بر شورواشتیاق برای ساختن یک آرمانشهر یا جامعه ایدهآل استوار است و بیشتر بر نوعی حسابگری منفی و دفاعی بنا میشود؛ هدف، جلوگیری از فروپاشی، حفظ دستاوردهای بهزعم خود شکننده، یا دفع یک شر محتمل است. حتی حوزههایی بهظاهر شخصی مانند مصرف، مد و سلیقه میتواند از دایره ترجیح فردی فراتر رفته و به نمایشگر سیاسی عضویت در جبهه دفاعی یا فاصله از دشمن تبدیل شود. در این چرخه بسته، دولت یا نهاد مسلط، اضطراب ناشی از تهدید خارجی را مهار و هدایت میکند و در ازای آن، سهم مشروعیت و وفاداری میگیرد؛ گروههای اجتماعی خاص، وفاداری و مشارکت کنشگرانه یا انفعال حسابشده خود را ارائه میدهند و در ازای آن، سهمی از رانت نمادین و مادی مرتبط با آن وضعیت دریافت میکنند.
اما مسئله تعیینکننده در اینجاست که این سیستم برای تداوم خود، نیاز دارد آتش احساس تهدید را همیشه، حتی بهصورت زغالهایی نیمهسوز و گداخته، زنده نگه دارد. گروههایی که به رانتهای مربوط به سهم وفاداری دسترسی دارند، ناگزیرند مدام با یک واقعیت نهچندان خوشایند کنار بیایند. اینکه آرامش کامل ممکن است بهای سنگینی برایشان داشته باشد. بهایی که در بسیاری موارد چیزی نیست جز از دست دادن همان امتیازات و موقعیتهای نمادینی که بهتدریج نهفقط به معیشت، بلکه به هویت اجتماعی آنها گره خورده است. مسئله مهم اینجاست که این گروهها، دستکم در سطح آگاهی پیشینی خود، میدانند این دسترسی نه حاصل شایستگی فردی بوده و نه نتیجه یک رقابت برابر یا تلاش انباشته؛ بلکه محصول قرار گرفتن در یک موقعیت خاص ساختاری است. دقیقاً به همین دلیل است که حفظ این جایگاه برای آنها به یک اصل حیاتی بدل میشود، اصلی که گاه از هر دغدغه اخلاقی یا عدالتخواهانهای پیشی میگیرد.
از سوی دیگر، خود سیستم نیز در این فرآیند منفعل نیست. برعکس، با شیوههای متنوع و گاه پیچیده، بهطور مستمر انواع و اقسام گروههای ذینفع را تولید و بازتولید میکند. انگار ارادهای سختجان در کار است که میخواهد وضعیت اضطراری را حتی به بهای نادیده گرفتن بیعدالتیهای سازمانیافته و انباشت احساس نارضایتی در بخشهای وسیعی از جامعه زنده نگه دارد. در چنین وضعیتی، اضطرار یک استثنای موقتی نیست، بلکه به بستری دائمی برای توجیه امتیازدهی، وفادارسازی و بازتولید نابرابری تبدیل میشود.
در کنار این توصیفهای ظریف و چندلایه، یک دیدگاه رایج و سادهانگارانه در میان عامه و حتی برخی تحلیلها وجود دارد که میگوید تهدید خارجی و ترس از جنگ، صرفنظر از جنبههای منفی، دستکم یک فایده دارد و آن هم ایجاد انسجام ملی است. نظر شما درباره این دیدگاه چیست؟
واقعیت این است که پرسش شما پاسخی ساده و یکخطی ندارد. ترس از جنگ میتواند به انسجام ملی بینجامد، اما این نتیجه قطعی و تضمینشده نیست، بلکه امکانی مشروط دارد و بهشدت وابسته به زمینههای اجتماعی است. به همین دلیل، من نه این دیدگاه را بهطور کامل میپذیرم و نه آن را مطلقاً رد میکنم. مسئله به مجموعهای از متغیرهای حیاتی گره خورده که نادیده گرفتن آنها، هم در تحلیل و هم در سیاستگذاری، میتواند به خطاهایی جدی و پرهزینه بینجامد.
جنگ 12روزه در این میان یک نمونه بسیار گویاست؛ تجربهای که هم ظرفیت انسجامبخشی تهدید خارجی را نشان داد و هم شکنندگی و موقتی بودن آن را. آنچه در آن مقطع شکل گرفت، بیش از آنکه یک همبستگی ایجابی باشد، نوعی همبستگی منفی بود. اتحادی که نه حول یک پروژه مشترک برای آینده، بلکه در تقابل با یک تهدید بیرونی مشخص و بهشدت منفور سامان یافت. هویت ما در برابر یک دیگری کاملاً تعریفشده تقویت شد؛ یعنی رژیمی که اقداماتش و نسلکشیاش در غزه، احساس خطر مشترک و ترس از ویرانی را تشدید کرده بود. این وضعیت حتی کسانی را که پیشتر مواضع انتقادی یا مخالف با نظام داشتند موقتاً در این دایره همبستگی قرار داد. اما چنین اتحادی ذاتاً پایدار نیست و میتواند با فروکش کردن بحران، به وضعیت پیشین بازگردد.
نخستین متغیر، ماهیت دشمن یا طرف تهدید است. تاثیر یک تهدید بر انسجام اجتماعی، به میزان مشروعیت اخلاقی و عینی بودن آن در چشم افکار عمومی بستگی دارد. تهدیدی که از سوی نیرویی با سابقه روشن خشونت و جنایت مطرح میشود، میتواند حس بیعدالتی مشترک و میل به دفاع جمعی را برانگیزد. اما اگر ماهیت تهدید مبهم باشد، سخنگویان آن از اعتبار عمومی برخوردار باشند یا اهداف آن پیچیده و چندپهلو جلوه کند، جامعه ممکن است بهجای همگرایی، به سمت دوقطبی شدن و سوءظن حرکت کند. به بیان دیگر، انسجام معمولاً حول یک دشمن مشخص شکل میگیرد، نه صرفاً در برابر یک تهدید.
دومین متغیر تعیینکننده، فشار معیشتی است. این تصور که مردم حتی در شرایط گرسنگی هم در جنگ متحد میشوند، سادهانگارانه است. فشار مزمن اقتصادی، سرمایه اجتماعی را فرسوده و شبکههای اعتماد را تضعیف میکند. جامعهای که بخش بزرگی از انرژی روزانهاش صرف بقا میشود، ظرفیت روانی محدودی برای بسیج حول یک تهدید کلیتر و دورتر دارد. در چنین شرایطی، تهدید خارجی نهتنها الزاماً انسجامآفرین نیست، بلکه میتواند به عاملی برای تشدید تنشهای درونی و سرریز خشم ناشی از بیعدالتیهای اقتصادی تبدیل شود. انسجام ناشی از تهدید، به تعبیری، کالایی لوکس است که جامعه تنها زمانی توان پرداخت هزینه روانی آن را دارد که فشارهای معیشتی از آستانه تحمل فراتر نرفته باشند.
سومین متغیر هم، چشمانداز یا همان امید به آینده است. انسجام در شرایط بحرانی مستلزم این باور جمعی است که کنش دفاعی، درنهایت به آیندهای بهتر منجر میشود یا دستکم داشتههای کنونی حفظ میشود. پس اگر جامعه در وضعیت عادی خود فاقد افق روشنی برای بهبود زندگی، رفاه یا عدالت باشد، بسیج در بحران میتواند برایش کاملاً بیمعنا باشد یا حتی بهعنوان ابزاری برای تداوم وضع موجود تعبیر شود. در چنین حالتی، آنچه بهظاهر انسجام به نظر میرسد، ممکن است چیزی جز پوششی نازک بر ناامیدی و انفعال عمیق نباشد. در مجموع، میتوان گفت ترس از جنگ در برخی مقاطع میتواند شرط لازم انسجام ملی باشد، اما هرگز شرط کافی آن نیست. تصور خطی و مکانیکی هر تهدید مساوی اتحاد، به معنای نادیده گرفتن این واقعیت است که جامعه در لحظه تهدید، لوحی سفید نیست، بلکه حامل حافظهای انباشته از رنجهای گذشته، احساس بیعدالتی و انتظارات برآوردهنشده است. اتحاد واقعی آنجاست که بتواند از منطق دفاع در برابر یک دشمن خاص فراتر رود و به پروژهای برای ساختن یک «مای مشترک» در دوران صلح تبدیل شود.
اگر بخواهیم گفتوگو را جمعبندی کنیم، مهمترین خطر اجتماعی تداوم ترس از جنگ را چه میدانید؟
خطر نهایی تداوم ترس از جنگ را میتوان در یک مفهوم خلاصه کرد؛ طبیعیسازی وضعیت اضطراری. وضعیتی که در آن، یک شرایط استثنایی و موقت به قاعدهای دائمی در زیست جمعی بدل میشود؛ چیزی که میتوان آن را «عادیشدگی رعب» نامید. در این وضعیت، جامعه بهتدریج توان نگاه کردن به آینده بهعنوان عرصهای برای برنامهریزی، سرمایهگذاری و امید را از دست میدهد. آینده دیگر افق ساختن نیست، بلکه به منبع تهدید تبدیل میشود؛ پرسش غالب نه «چه میخواهیم بسازیم؟» بلکه «فردا چه فاجعهای ممکن است رخ دهد؟» است.
نسلهایی که در سایه یک تهدید دائمی اجتماعی میشوند، تعلیق و آمادهباش را نه استثنا، بلکه قاعده طبیعی زندگی تلقی میکنند. حافظهای جمعی شکل میگیرد که در آن، آرامش و صلح وضعیتهایی نادر، کوتاهمدت و حتی خیالی به نظر میرسند. در نتیجه، انرژی جمعی بهجای صرف خلاقیت و ساختن آینده، صرف حفظ سنگر و بقا میشود.