بحران مزمن آموزش
بررسی آسیبهای آموزش در شرایط بحرانی در گفتوگو با محمد حبیبی
در سالهای اخیر، تعطیلی مکرر مدارس به تصمیمی تکراری و تقریباً خودکار در مواجهه با هر بحران بدل شده است؛ از آلودگی هوا و بحرانهای زیستمحیطی گرفته تا ناآرامیهای اجتماعی. این رویکرد، بیش از آنکه نشانه احتیاط یا مدیریت مسئولانه باشد، تصویری روشن از ناتوانی ساختاری نظام آموزش عمومی در مواجهه با بحرانها ارائه میدهد. طی دستکم سه دهه گذشته، افت کیفیت آموزش، افزایش ترک تحصیل، گسترش نابرابری آموزشی و تضعیف نقش مدرسه بهعنوان نهاد جامعهپذیر، به بحرانهای مزمن نظام آموزشی بدل شدهاند. تعطیلی مدارس در شرایط بحرانی، در چنین بستری، نه یک تصمیم اضطراری، بلکه سادهترین و کمهزینهترین واکنش ساختاری است که اساساً ابزار دیگری در اختیار ندارد. این در حالی است که آموزش مجازی نیز، بهدلیل ضعف شدید زیرساختها و اصرار بر استفاده انحصاری از پلتفرمهای ناکارآمد داخلی، نتوانسته جایگزین موثری برای آموزش حضوری باشد و خود به عاملی برای تعمیق نابرابری آموزشی تبدیل شده است. همزمان، فقر فزاینده، شکاف طبقاتی، بیثباتی سیاستگذاری آموزشی و گسست نسلی، پیوند دانشآموزان با مدرسه را بهشدت تضعیف کرده و انگیزه تحصیل را کاهش داده است. این وضعیت، اگر با اصلاحات عمیق و ساختاری همراه نشود، نهتنها آینده آموزش، بلکه آینده اجتماعی و سیاسی ایران را نیز با مخاطرات جدیتری روبهرو خواهد کرد. در اینباره با محمد حبیبی، سخنگوی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، گفتوگو کردیم که در زیر، شرح آن را میخوانید.
♦♦♦
در ماههای اخیر تعطیلی مدارس به واکنش پیشفرض در برابر هر بحران تبدیل شده است. آیا این رویکرد را باید اجتنابناپذیر دانست، یا نشانهای از ضعف حکمرانی آموزشی در مدیریت بحرانها؟
آموزش عمومی در شکل فعلی، فاقد ساختار مناسب برای گرفتن تصمیمات موثر، چه در شرایط عادی و چه بحرانی است. حتی در وضعیتهای غیربحرانی، برنامهریزی منسجم و کارآمد در حوزه آموزش عمومی انجام نمیشود و این وضعیت محدود به یک دولت خاص نیست. بررسی عملکرد دولتها در ۲۰ تا ۳۰ سال گذشته نشان میدهد ضعف ساختاری آموزش عمومی مسئلهای مزمن است. آمار بیش از یک میلیون کودک بازمانده از تحصیل، افت مستمر سطح یادگیری و عملکرد ضعیف در سنجشهای بینالمللی، همگی موید بحران کیفیت و کارآمدی آموزش عمومی هستند.
در چنین شرایطی، طبیعی است که در مواجهه با بحرانها، اولین و گاه تنها تصمیم، تعطیلی مدارس باشد. زیرساختهای آموزش مجازی نیز بهدرستی فراهم نشده است. سامانه «شاد» با افزایش استفاده، دچار اختلال میشود و در بسیاری مناطق از دسترس خارج میشود و کیفیت لازم را ندارد. اصرار آموزش و پرورش بر استفاده انحصاری از اپلیکیشنهای داخلی، درحالیکه پلتفرمهای جهانی مانند گوگل میت و اسکایپ امکان آموزش پایدار و کمهزینه را فراهم میکنند، نشاندهنده عدم درک درست از مسئله آموزش عمومی است.
این محدودیتها باعث میشود حتی آموزش مجازی در مدارس دولتی کارآمد نباشد و دانشآموزان این مدارس بیش از پیش از چرخه آموزش موثر عقب بمانند. در مجموع، با بحران مزمن و ساختاری در آموزش عمومی مواجهیم؛ بحرانی که نسلهای آینده ایران را از مدرسه و آموزش موثر دور میکند و یکی از دلایل مهم خروج نخبگان از کشور نیز همین ضعف عمیق و فقدان امکانات و کیفیت لازم در مدارس، بهویژه مدارس دولتی است.
با توجه به افزایش فقر و کاهش کیفیت آموزش، به نظر شما کدام عامل در کوتاهمدت و کدام در بلندمدت اثر مخربتری بر آینده دانشآموزان دارد؟
به نظر میرسد میان فقر و ترک تحصیل در ایران یک رابطه مستقیم و درعینحال دیالکتیک وجود دارد. این ادعا، مبتنی بر آمارهای رسمی است که خود وزارت آموزش و پرورش نیز آنها را منتشر کرده است. بر اساس این آمارها، بیش از یک میلیون دانشآموز از چرخه آموزش خارج شدهاند؛ کودکانی که بخش قابلتوجهی از آنها بهسرعت وارد چرخه کار شده و عملاً به کودک کار تبدیل میشوند.
پژوهشهای انجامشده نشان میدهد که بیش از ۸۰ درصد دانشآموزانی که از چرخه آموزش خارج شدهاند، بهنوعی وارد عرصه کار شدهاند و این کودکان عمدتاً متعلق به طبقات فرودست یا طبقات متوسطِ فقیر جامعه هستند. از این منظر، میتوان گفت میان فقر و ترک تحصیل در ایران رابطهای مستقیم و ساختاری وجود دارد. اگرچه بخشی از ترک تحصیلها ممکن است ناشی از کاهش انگیزه تحصیلی در مقطع دبیرستان یا هنرستان باشد، اما همین مسئله نیز خود ریشه در کاهش جذابیت مدرسه و افت کیفیت آموزش دارد. بااینحال، واقعیت آن است که اکثریت مطلق ترکتحصیلکردهها، یعنی بیش از ۸۰ درصد آنها، از طبقات فرودست و متوسط فقیر جامعه میآیند.
در این چهارچوب، یکی از سیاستهایی که باید در دولتهای مختلف مورد توجه جدی قرار میگرفت، اما عملاً نادیده گرفته شد، سیاستهای حمایتی و خدماتی دولتها در حوزه آموزش عمومی، بهویژه در مدارس دولتی، بوده است. دولتها موظف بودند با فراهم کردن امکانات حمایتی، شرایطی ایجاد کنند که کودکان طبقات فرودست بتوانند تحصیل خود را ادامه دهند. اما در عمل، نهتنها چنین سیاستهایی بهدرستی اجرا نشد، بلکه روندی معکوس در پیش گرفته شد. در طول حداقل ۲۰ سال گذشته، بیتوجهی به مدارس دولتی و همزمان تشویق به برونسپاری آموزش، گسترش مدارس غیردولتی و سوق دادن خانوادهها به سمت این مدارس، پیامدهای عمیقی بههمراه داشته است. یکی از نتایج روشن این سیاستها را میتوان در آمارهای مربوط به کنکور سراسری در سه تا چهار سال اخیر مشاهده کرد. در دو سال گذشته، عملاً هیچیک از رتبههای برتر کنکور سراسری از مدارس دولتی نبودهاند و در سال ۱۴۰۴ این آمار به صفر رسیده است.
همچنین بر اساس پژوهشهای انجامشده، بیش از ۹۰ تا ۹۲ درصد دانشآموزانی که موفق به پذیرش در دانشگاههای برتر کشور شدهاند، متعلق به دهکهای نهم و دهم جامعه هستند. این آمارها بهروشنی نشاندهنده شکاف طبقاتی عمیقی است که در جامعه ایران وجود دارد و این شکاف بهطور مستقیم در حوزه آموزش بازتولید میشود. در افق بلندمدت، پیامدهای این وضعیت بسیار نگرانکننده است. دانشآموزانی که به دلیل فقر از چرخه آموزش حذف میشوند یا امکان تحصیل در دانشگاههای برتر را پیدا نمیکنند، در آینده نیز عملاً از حضور موثر در عرصههای مهم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی محروم خواهند شد. این فرآیند، به تعمیق هرچه بیشتر شکاف طبقاتی در جامعه منجر میشود.
به نظر میرسد یکی از عوامل اصلی بروز بحرانهای اجتماعی متعدد، از جمله اعتراضات گستردهای مانند اعتراضات دیماه، همین شکاف طبقاتی و فقر فزاینده در جامعه ایران باشد.
گسستهای مکرر آموزشی باعث افت انگیزه و پیوند دانشآموزان با مدرسه شده است. آیا این افت بیشتر ریشه روانی-اجتماعی دارد یا نتیجه مستقیم بیثباتی سیاستگذاری آموزشی است؟
در پاسخ به این پرسش، واقعیت آن است که یکی از مهمترین شکافهای اجتماعی در جامعه ایران، شکاف نسلی است. سیاستهای رسمی حاکمیت در حوزه آموزش عمومی، فاصلهای معنادار و عمیق با ارزشها و هنجارهای نسل جدید پیدا کردهاند. این سیاستها نهتنها نتوانستهاند فرآیند جامعهپذیری موثر را در میان نسل جدید محقق کنند، بلکه در بسیاری موارد به تعمیق گسست میان نسلها دامن زدهاند.
آنچه از سوی حاکمیت، از طریق سیاستگذاریهای آموزشی، بهعنوان ارزشها و هنجارهای رسمی تبلیغ میشود، تفاوت قابلتوجهی با ارزشها و هنجارهایی دارد که نسل جدید آنها را پذیرفته و با آنها زیست میکند. میان این دو منظومه ارزشی، شکافی جدی و پایدار شکل گرفته است؛ شکافی که نظام آموزش عمومی نتوانسته آن را ترمیم کند یا حتی کاهش دهد. در نتیجه، مدرسه که باید نقش واسط میان نسلها و نهاد اصلی جامعهپذیری ایفا کند، عملاً کارکرد خود را از دست داده است. از سوی دیگر، ضعف جدی در سیاستگذاری آموزشی و حضور مدیران فاقد تخصص و شایستگی لازم در راس وزارت آموزش و پرورش، این نهاد را هرچه بیشتر از وظایف اصلی خود دور کرده است. در کنار مسائل اجتماعی و سیاسی و شکاف نسلی موجود، ناکارآمدی مدیریتی و فقدان توانمندیهای حرفهای در سطوح تصمیمگیری آموزشی، به یکی از بحرانهای اصلی آموزش عمومی کشور تبدیل شده است.
مجموع این عوامل، بهطور مستقیم بر انگیزه دانشآموزان برای ادامه تحصیل تاثیر گذاشته و چشمانداز آینده را برای آنها مبهم و تیره کرده است. در چنین فضایی، بیمیلی و عدم اقبال نسبت به مدرسه، بهویژه در میان نسل جدید، امری طبیعی و قابل پیشبینی به نظر میرسد. افزون بر این، سیاستگذاریهای کلان در حوزههای اجتماعی و اقتصادی نیز بهگونهای بودهاند که بخش قابلتوجهی از طبقات متوسط و فرودست جامعه را از امید به آینده محروم کردهاند.
به نظر شما تجربه آموزش آنلاین در این دوره، بیشتر به تضعیف یادگیری انجامید یا میتوان زیرساخت و مهارتهایی ایجاد کرد که در آینده مفید باشد؟
در مورد آموزش مجازی، باید تاکید کرد که زیرساختهای لازم برای ارائه آموزش آنلاین و مجازیِ باکیفیت در ایران بهطور جدی وجود ندارد. اصرار بیشازحد، غیرمنطقی و غیرکارشناسی بر استفاده انحصاری از اپلیکیشنهای داخلی برای آموزش مجازی، بهویژه در مدارس دولتی، یکی از نشانههای اصلی این ضعف ساختاری است.
در عمل، از طریق بخشنامهها و حتی تهدیدهای اداری، مدارس و دانشآموزان ملزم میشوند که صرفاً از اپلیکیشنهای داخلی مانند «شاد» برای آموزش مجازی استفاده کنند؛ درحالیکه این پلتفرمها به هیچ عنوان از نظر فنی، پایداری، ظرفیت و کیفیت آموزشی، زیرساختهای لازم را برای ارائه آموزش مجازی موثر ندارند. نتیجه چنین سیاستی آن بوده که آموزش مجازی، بهجای آنکه به یک فرصت آموزشی تبدیل شود، عملاً به یک فرصت ازدسترفته بدل شده است.
این وضعیت در حالی رقم خورده که تجربه جهانی نشان میدهد اپلیکیشنها و پلتفرمهای آموزشی متعددی وجود دارند که بهصورت رایگان و با کیفیت بالا در دسترس عموم هستند و در بسیاری از کشورها بهطور موفق برای آموزشهای مجازی مورد استفاده قرار میگیرند. بااینحال، سیاستهای حاکمیتی و نگاه سطحی و تکبعدی به آموزش، مانع از بهرهگیری دانشآموزان از این امکانات شده است.
کاهش سن حاضران در اعتراضات چه پیامدهایی برای تمرکز بر یادگیری و رشد طبیعی آنان دارد؟ آیا مدرسه باید فعالانه از سیاست فاصله بگیرد یا مهارت مواجهه مدنی را آموزش دهد؟
به نظر میرسد این مسئله را باید در سطحی کلانتر و ساختاریتر مورد بررسی قرار داد. جامعه ایران را میتوان جامعهای «بهصورت اجباری سیاسیشده» دانست؛ جامعهای که در آن تمامی لایهها، اقشار، طبقات و نسلهای مختلف، ناخواسته درگیر سیاست هستند. دلیل اصلی این وضعیت آن است که تصمیمگیریهای سیاسی حاکمیتی در طول ۴۷ سال گذشته و بهویژه در ۲۰ سال اخیر، بهشکلی مستقیم، ملموس و روزمره بر زندگی اقتصادی و معیشتی مردم تاثیر گذاشته است. در چنین شرایطی، طبیعی است که همه افراد جامعه، از جمله نسلهای جدید و بهویژه دانشآموزان ۱۵ تا ۱۸ساله که در مقطع متوسطه دوم تحصیل میکنند، درگیر مسائل سیاسی باشند. این درگیری نه از سر انتخاب، بلکه ناشی از فقدان چشمانداز روشن برای آینده آنهاست؛ آیندهای که بهطور مستقیم تحت تاثیر سیاستهایی قرار دارد که به تحریمهای گسترده، انزوای بینالمللی و محرومیت جامعه از فرصتها و امکانات جهانی منجر شده است. در دنیای امروز که آگاهی از تحولات جهانی از طریق شبکههای اجتماعی بهسادگی در دسترس است، این احساس در میان نسل جدید شکل میگیرد که حاکمیت آنها را از فرصتهای بهینه آینده محروم کرده است. چنین احساسی بهطور طبیعی در میان دانشآموزان نیز وجود دارد.
بااینحال، نکته اساسی آن است که بر اساس میثاقنامههای بینالمللی مرتبط با حقوق کودک، سیاسی شدن کودکان به معنای حضور آنها در عرصههای اعتراضی، امری خلاف این تعهدات بینالمللی تلقی میشود. چه این سیاسی شدن در قالب استفاده ابزاری و مداخلهگرایانه حاکمیت صورت گیرد و چه از سوی جریانهای مخالف، در هر دو حالت، چنین مواجههای مصداق سیاسی شدن نادرست کودکان است. کودکان و نوجوانان در سنی قرار دارند که باید تجربهای امن، خوشایند و متناسب با رشد فردی و اجتماعی خود از زندگی داشته باشند و ورود زودهنگام و پرتنش آنها به عرصه سیاست، با روح این میثاقنامهها در تعارض است.
نظام آموزشی پیش از این نیز با چالش «تحصیل بیحاصل» روبهرو بود. آیا بحرانهای اخیر این مشکل را تشدید کرده یا میتواند بهانهای برای اصلاحات عمیق و بازتعریف مهارتهای پایه باشد؟
تجربه سالهای اخیر نشان میدهد دولتهای مختلفی که در ایران بر سر کار آمدهاند، عملاً هیچ انگیزه موثری برای ایجاد تغییر بنیادین در ساختار آموزش عمومی از خود نشان ندادهاند. حتی در مواردی که نشانههایی از تمایل به اصلاح یا تحول مشاهده شده، به دلیل حساسیتهای شدید حاکمیتی نسبت به حوزه آموزش و پرورش، امکان پیشبرد چنین تغییراتی فراهم نشده و این تلاشها در همان مراحل اولیه متوقف شدهاند. به نظر میرسد در شرایط کنونی، دیگر نمیتوان به تغییرات تدریجی، اصلاحات حداقلی یا تحولات کماثر در حوزه آموزش عمومی امید بست. این نوع اصلاحات نهتنها پاسخگوی عمق بحران موجود نیست، بلکه در عمل به تداوم وضعیت موجود و بازتولید ناکارآمدیها منجر میشود. همانگونه که پیشتر نیز اشاره شد، آموزش عمومی ایران نیازمند یک سیاست آموزشی کاملاً جدید، مدرن، مبتنی بر دستاوردهای علمی جهانی و متکی بر مشارکت دموکراتیک است. در غیر این صورت، روند انحطاط در حوزه آموزش عمومی ادامه خواهد یافت؛ روندی که پیامدهای آن بهطور مستقیم در بیگانگی هرچه بیشتر نسلهای جدید و نسلهای آینده با فرآیند جامعهپذیری، نهاد مدرسه و حتی تحولات اجتماعی بروز پیدا خواهد کرد.