شناسه خبر : 51895 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

اکثریت خاموش

گفت‌وگو با نیما نامداری درباره رفتار دیاسپورای ایرانی

اکثریت خاموش

در سال‌های اخیر، دیاسپورای ایرانی به یکی از موضوعات پررنگ در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی تبدیل شده است. از روایت‌های احساسی مهاجرت گرفته تا گزارش‌ها و تحلیل‌هایی درباره نقش ایرانیان خارج از کشور در رخدادهای اخیر، همه نشان می‌دهد که این جامعه بیش از گذشته در کانون توجه قرار گرفته است. در پس این روایت‌های عمومی اما، یک پرسش مهم وجود دارد: آیا دیاسپورای ایرانی را می‌توان یک جامعه یکدست و هم‌نظر دانست؟ آیا ایرانیان مهاجر، صرف‌نظر از تفاوت‌های نسلی، طبقاتی، حرفه‌ای و سیاسی، درباره مسائل گوناگون دیدگاه‌های مشابهی دارند و آیا خواسته‌ها و مطالبات آنان با جامعه ایرانی داخل کشور همخوان است؟ نیما نامداری، تحلیلگر و فعال اقتصادی، که خود نیز تجربه مهاجرت را از سر گذرانده، با استناد به نتایج یک نظرسنجی از ایرانیان ساکن آمریکا، به این پرسش پاسخ منفی می‌دهد. به گفته او دیاسپورای ایرانی نه یک بلوک سیاسی منسجم است و نه مجموعه‌ای از افراد با ترجیحات و مطالبات یکسان. تنوع دیدگاه‌ها و شکاف‌های موجود در این جامعه، به‌مراتب بیشتر از آن چیزی است که در روایت‌های رایج بازتاب پیدا می‌کند.

    ♦♦♦

آمارها نشان می‌دهد چند میلیون ایرانی در کشورهای مختلف جهان زندگی می‌کنند؛ جمعیتی که از نظر گرایش سیاسی، طبقه اجتماعی، نسل و میزان ارتباط با ایران تفاوت‌های چشمگیری دارند. در فضای عمومی و رسانه‌ای، اغلب از اصطلاح دیاسپورای ایرانی استفاده می‌شود؛ به‌‌نحوی که انگار با یک بازیگر منسجم و دارای منافع مشترک روبه‌رو هستیم. به‌نظر شما تا چه اندازه می‌توان از یک هویت یا اراده سیاسی مشترک در میان ایرانیان مهاجر سخن گفت؟

ببینید اینکه الان من و شما درباره دیاسپورای ایرانی گفت‌وگو می‌کنیم به این معناست که موجودیتی به‌نام دیاسپورا با همان معنا و مفهوم رایج، وجود دارد. دیاسپورا به افرادی می‌گویند که کشوری را ترک کرده‌اند، اما همچنان به حفظ ارتباط با خاستگاه خود تمایل دارند و فعالانه تلاش می‌کنند بر کشور خود اثر بگذارند. براساس این تعریف ما گروه بسیار بزرگی از دیاسپورا داریم. انبوه ایرانیان مهاجری که در شبکه‌های اجتماعی اعلام موضع می‌کنند یا راهپیمایی‌های اعتراضی که در این سال‌ها انجام شده نشان می‌دهد ایران دیاسپورای بزرگی دارد که در کشورهای گوناگون پخش شده‌اند و موضع سیاسی می‌گیرند. ماجرا آنجا مهم‌تر می‌شود که مواضع این گروه رفتار سیاست‌گذاران ایرانی و خارجی را تحت‌ تاثیر قرار می‌دهد. با این همه، نمی‌توان گفت دیاسپورا یک گروه همگن است. وقتی از دیاسپورا صحبت می‌کنیم به گروهی با جمعیت چند ‌میلیونی مواجه هستیم؛ بنابراین نمی‌توان گفت مواضع آنها همسو است. نکته بسیار کلیدی این است که همان میزان از قطبی‌شدگی که در فضای سیاسی داخل ایران قابل‌مشاهده است در جامعه دیاسپورا نیز دیده می‌شود. بخش میانی معمولاً ساکت‌تر است و ما کمتر صدای آن را می‌شنویم، زیرا این گروه معمولاً واکنش‌های محدودتری نشان می‌دهد. حال آنکه گروه‌های تندروتر واکنش‌های خود به مسائل روز را در قالب مشارکت در برخی رفتارهای نمادین مانند راهپیمایی‌ها، انتخابات یا تجمعات نشان می‌دهند. بنابراین نمی‌توان این جمعیت میانی را به‌سادگی به یکی از آن دو قطب نسبت داد. همین اتفاق عیناً در دیاسپورای ایرانی نیز رخ داده است. دیاسپورای ایرانی نیز دو گروه نسبتاً پرسروصدا دارند، اما واقعیت این است که بخش بزرگی از دیاسپورای ایرانی و مهاجران ایرانی در میانه این دو گروه قرار می‌گیرند، به همین دلیل نیز صدای آنان را کمتر می‌شنویم. این افراد معمولاً کسانی هستند که در شبکه‌های اجتماعی بیشتر نقش مخاطب و خواننده را دارند و عموماً جزو افرادی نیستند که به‌طور مداوم اظهارنظر کنند. می‌خواهم بگویم وقتی درباره دیاسپورای ایرانی صحبت می‌کنیم هم تنوع و قطبی‌شدگی جمعیت میانه و ساکت را می‌بینیم. درواقع با یک کل همگن مواجه نیستیم. دیاسپورا شامل تنوع، پیچیدگی، تردید و سیالیت باورها و مواضع سیاسی است. به همین دلیل، هرگونه برچسب‌زنی یا جمع‌بندی کلی درباره دیاسپورای ایرانی به همان اندازه نادرست است که بخواهیم درباره همه ایرانیان داخل کشور یک حکم کلی صادر کنیم.

گفته می‌شود که جوامع دیاسپورایی همزمان تحت تاثیر تجربه زیستن در کشور مقصد و تصویری که از وطن خود در ذهن می‌سازند قرار دارند. تجربه مهاجرت، مقایسه مستمر شرایط ایران با کشورهای مقصد، موفقیت‌های حرفه‌ای و اقتصادی در جامعه میزبان و درعین‌حال محدود شدن ارتباط مستقیم با زندگی روزمره در داخل کشور، بر نوع نگاه دیاسپورا به ایران اثر گذاشته است. از سوی دیگر برخی منتقدان بر این باورند که شبکه‌های اجتماعی و فضای رسانه‌ای می‌تواند به تشدید نگاه‌های انتقادی و گاه قطبی‌شدن قضاوت‌ها درباره ایران منجر شود. شما این تحلیل را تا چه اندازه قبول دارید و این عوامل چه تاثیری بر مواضع سیاسی و اجتماعی دیاسپورای ایرانی گذاشته‌اند؟

موسسه بسیار معتبر zeteo یک نظرسنجی از جامعه آماری ایرانیان ساکن آمریکای شمالی، یعنی کانادا و آمریکا، انجام داده که نتایج آن بسیار جالب است. در هفته اول اسفند، یعنی روزهای پیش از جنگ، نسبت موافقان و مخالفان جنگ تقریباً پنجاه-پنجاه بوده است؛ اما 10 روز بعد، یعنی زمانی که به هفته دوم و سوم جنگ می‌رسیم، به‌خوبی مشاهده می‌کنیم که این نسبت‌ها تغییر می‌کند و سهم مخالفان جنگ به 66 درصد می‌رسد. در مقابل طرفداران جنگ نیز به همین نسبت کمتر می‌شوند، زیرا وقتی افراد با واقعیت جنگ و نتایج آن روبه‌رو می‌شوند، بسیار سریع موضع خود را تغییر می‌دهند. به همین دلیل است که تاکید می‌کنم بخش زیادی از دیاسپورا موضع خود را علنی بیان نمی‌کند یا اینکه در موضع خود منعطف است و بنابر تحلیل لحظه‌ای خود آن را تغییر می‌دهد. البته عمده کسانی که از ایران مهاجرت می‌کنند افرادی هستند که به هر حال از وضع موجود در ایران رضایت کامل نداشته‌اند. این افراد جامعه ایران را فقط از دریچه شبکه‌های اجتماعی می‌بینند و تصویر ناکاملی از وضعیت کشور دارند؛ زیرا به دلایل مختلف، امکان رفت‌وآمد مکرر به ایران را ندارند. برای مثال، مردم ایران همزمان که با جنگ، فشار تحریم‌ها و مشکلات اقتصادی مواجه‌ هستند، تلاش می‌کنند از ریتم زندگی جا نمانند. این تلاش و تقلا برای بقا در عین سخت بودن، واقعیت زندگی روزمره بخش مهمی از جامعه ایرانی است. اما کسی که از خارج از کشور و فقط از طریق شبکه‌های اجتماعی به ایران نگاه می‌کند، معمولاً نمی‌تواند این جزئیات را به‌خوبی ببیند. اساساً یکی از ویژگی‌های شبکه‌های اجتماعی این است که واقعیت را ساده‌سازی می‌کنند.

در علوم ارتباطات مفهومی به نام «اتاق پژواک» وجود دارد که توضیح می‌دهد معمولاً افراد و گروه‌ها اطلاعات و اخبار را از مجاری دنبال می‌کنند که با آنها همسوتر است؛ یعنی اغلب مردم ترجیح می‌دهند در معرض اطلاعاتی باشند که بر عقاید از پیش ‌ساخته‌شده آنها مهر تایید بزند و در عوض، دیدگاه‌هایی را که نظرات آنها را به چالش می‌کشند نادیده می‌گیرند. آیا می‌توان گفت زندگی در اتاق پژواک و فقدان ارتباط با ایران سبب شده تصاویر نادرست از ایران تولید و به‌شکل مداوم بازتولید شود؟

در زبان انگلیسی این پدیده را Echo Chamber نیز می‌نامند و دقیقاً همین مسئله موجب می‌شود آن میزان از تنوع، تعارض و تناقضی که در کوچه و خیابان‌های ایران وجود دارد، برای کسی که از خارج کشور و از طریق شبکه‌های اجتماعی به ایران نگاه می‌کند کمتر قابل‌مشاهده باشد. معمولاً تعداد ایرانیان اطراف یک فرد مهاجر محدود است، در نتیجه حق انتخاب گسترده‌ای برای شکل دادن به شبکه ارتباطی ایرانی خود ندارد. تجربه تنهایی و دشواری‌های مهاجرت نیز برای نسل اول بسیار سنگین و گاه دردناک است. در چنین وضعیتی افراد ترجیح می‌دهند چند نفر مشابه خود را پیدا کنند و با همان حلقه‌های محدود ارتباطی معاشرت کنند. در این فضا، افراد دائم با یکدیگر در ارتباط هستند، محتوای مشابه مصرف می‌کنند و در شبکه‌های اجتماعی نیز معمولاً همان الگوهای فکری را دنبال می‌کنند. در نتیجه، قضاوت‌ها و دیدگاه‌های یکدیگر را تقویت و تایید می‌کنند. ممکن است فردی فقط جنبه‌های مثبت ایران را ببیند و فرد دیگری فقط شاهد جنبه‌های منفی آن باشد. علاوه‌بر این، از مقطعی به بعد پدیده‌ای رخ می‌دهد که در زبان انگلیسی از آن با عنوان Spiral of Silence یاد می‌شود؛ یعنی فضا به‌نحوی ساخته می‌شود که در آن، چنانچه کسی نظر مخالفی داشته باشد هم آن را ابراز نمی‌کند، زیرا در هراس است که از سوی گروه‌های مختلف حذف شود. این فرآیند به‌مرور زمان سبب می‌شود مسائل داخل کشور برای دیاسپورا به موضوعاتی ‌مصالحه‌ناپذیر تبدیل ‌شود. درنتیجه، همه‌چیز قطبی‌تر به‌نظر می‌رسد و فرد احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند در میانه بایستد. چنین فردی احساس می‌کند یا باید کاملاً علیه آنچه در کشور می‌گذرد باشد یا کاملاً در کنار آن قرار بگیرد. در چنین وضعیتی نمی‌توان موضعی میانه، پیچیده و کوتاه‌مدت گرفت که در آن امکان مصالحه، انعطاف یا حتی تردید وجود داشته باشد. بسیاری از کسانی که در خارج از کشور با چنین وضعیتی مواجه می‌شوند، دقیقاً به همین دلیل سکوت را ترجیح می‌دهند. باید دوباره تاکید کنم که اصلاً منظورم این نیست که این گروه موضع مشخصی ندارند. آنها به محدودیت‌های ادراکی خود آگاه هستند؛ به همین دلیل هم با‌احتیاط‌تر نظر می‌دهند و کمتر مواضع قاطع می‌گیرند. اینها البته مثال‌هایی تجربی هستند و نمی‌خواهم با قطعیت درباره آنها حکم بدهم؛ اما به‌نظر می‌رسد این اثر وجود دارد و نباید آن را دست‌کم گرفت.

آیا می‌توان از پاسخ شما چنین برداشت کرد که اختلاف دیدگاه میان ایرانیان داخل و خارج از کشور، بیش از آنکه ناشی از شکاف یا تضاد منافع باشد، ناشی از شکاف تجربه و ادراک است؟

این نکته تا حدی درست است، اما نمی‌توان تعارض‌هایی را که وجود دارد نادیده گرفت. کشور مقصد و جامعه‌ای که فرد در آن مهاجرت می‌کند نیز نقش بسیار مهمی در مواضع فرد دارد؛ یعنی اینکه فرد به چه جامعه‌ای مهاجرت کرده و در چه زمینه فرهنگی-اجتماعی زندگی می‌کند، در شکل‌گیری نگاه و باورهای او موثر است. برای مثال، اگر فردی به مناطق شمال‌شرقی ایالات‌متحده آمریکا مهاجرت کرده باشد می‌بیند سیاست‌های حاکمیت عموماً لیبرال است و منتقدان معمولاً نگاه‌های چپ‌گرایانه دارند. چنین فردی به‌طور طبیعی در معرض دیدگاه‌های ضدجنگ و ضداسرائیلی قرار می‌گیرد و این فضا بر او تاثیر می‌گذارد. در چنین شرایطی، اگر پیش‌زمینه ذهنی مشابهی داشته باشد، تایید بیشتری از محیط پیرامون دریافت می‌کند، احساس هم‌راستایی بیشتری خواهد داشت و در نتیجه این باورها در او تقویت می‌شود. در مقابل، اگر فردی به ایالت‌های محافظه‌کارتر آمریکا مهاجرت کرده باشد و در جوامعی با الگوهای ارتباطی متفاوت قرار بگیرد، احتمال بیشتری وجود دارد که در معرض دیدگاه‌های جنگ‌طلبانه یا محافظه‌کارانه‌تر قرار گیرد. افراد به‌ویژه در ابتدای مهاجرت، به‌شدت تحت تاثیر فضای فکری و فرهنگی همجوار خود قرار می‌گیرند. این نکته آنجا مهم‌تر می‌شود که بدانیم برای برقراری ارتباط با جامعه مقصد، نوعی هم‌سویی و هم‌نوایی لازم است. افراد برای ادغام شدن در جامعه جدید، به‌طور طبیعی تمایل دارند تا حدی با باورهای غالب آن جامعه هم‌راستا شوند. پس این دو عامل بسیار مهم هستند و نباید دست‌کم گرفته شوند؛ نخست اینکه فرد در چه کلونی یا جمعی از ایرانیان قرار گرفته و با چه کسانی ارتباط دارد و دوم اینکه به کدام بخش از جامعه مقصد و کدام شهر، فرهنگ یا خرده‌فرهنگ وصل شده است. پس نمی‌توان با اطمینان گفت که مواضع دیاسپورا حتماً نشات‌گرفته از تضاد منافع آنان با ایرانیان داخل کشور هست یا نیست.

با این همه، برخی معتقدند پس از مهاجرت، هویت ملی مهاجران فقط متاثر از احساسات وطن‌دوستانه نیست، زیرا محل زندگی فرد می‌تواند بر موقعیت او در جامعه میزبان، شبکه روابط او و حتی منافع حرفه‌ای‌اش اثر بگذارد. به‌نظر شما این بازتعریف هویت ایرانی در خارج از کشور چه تاثیری بر مواضع سیاسی و اجتماعی دیاسپورا گذاشته و تا چه اندازه می‌تواند در تقویت یا تغییر نگاه افراد نسبت به ایران نقش داشته باشد؟

یک نکته دیگر که حتماً باید آن را در نظر داشت این است که بعد از مهاجرت فرد، ملیت دیگر صرفاً یک مسئله عاطفی، نمادین یا اخلاقی نیست. زمانی که فرد مهاجرت می‌کند، ملیت کارکردهای دیگری نیز پیدا می‌کند. فرد در مواجهه با دیگران ناچار است خود را از طریق ملیت تعریف کند. مهاجران ایرانی درگیر تحریم‌ها هم هستند و گاه برای برخی امور روزمره مانند افتتاح حساب بانکی، مشکل دارند. از سوی دیگر، در برخی موقعیت‌ها ممکن است صرف ایرانی بودن، تحسین‌برانگیز قلمداد شود. افرادی را می‌شناسم که در ایران منتقد سیاست‌های موجود بودند، اما پس از مهاجرت به‌تدریج به مواضع متفاوتی رسیدند و حتی در برخی موارد به حامیان همان سیاست‌ها تبدیل شدند. در برخی محیط‌های دانشگاهی و اجتماعی در آمریکا، کانادا و اروپا می‌توان چنین وضعیتی را مشاهده کرد. برای مثال، اگر فردی در دانشگاه‌های مطرح مانند ییل، هاروارد یا ام‌آی‌تی حضور داشته باشد، ممکن است با فضایی مواجه شود که در آن ایران به‌عنوان کشوری که در برابر آمریکا و اسرائیل ایستاده است، تحسین شود. به‌ویژه بخشی از استادان و دانشجویان با گرایش‌های چپ در دانشگاه‌های آمریکا که اغلب مواضع ضدترامپ دارند و برخی از تحولات اخیر را نتیجه سیاست‌های او می‌دانند، سطحی از همدلی با ایران را از خود نشان می‌دهند. البته عکس این وضعیت نیز ممکن است. آنچه می‌خواهم بر آن تاکید کنم این است که این وجه هویتی که به‌دلیل منافع افراد شکل می‌گیرد، اهمیت بسیاری دارد و می‌تواند به‌تدریج افراد را نسبت به مواضع خود متعصب‌تر کند. به‌نظر من، همه این فرآیندها باید در تحلیل دیاسپورا مورد‌ توجه قرار گیرد. مسئله دیگری که نباید مغفول بماند هم آن است که دیاسپورا درگیر تبعات مواضع خود نیست. به بیان دیگر، ممکن است از سیاستی حمایت کند، اما اگر آن نظر یا سیاست پیامدهای منفی داشته باشد، الزاماً خود او هزینه اصلی آن را پرداخت نمی‌کند. البته منظور من این نیست که ایرانیان خارج از کشور هیچ هزینه‌ای متحمل نمی‌شوند. به هر حال خانواده، دوستان و بخشی از زندگی آنها همچنان تحت‌تاثیر شرایط ایران است، اما میان این وضعیت و تجربه کسی که در داخل کشور زندگی می‌کند و مستقیم با پیامدهای کوتاه‌مدت، ملموس و جدی تصمیمات سیاسی مواجه است، تفاوت وجود دارد.

دراین پرونده بخوانید ...