شناسه خبر : 51894 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

میان دو ایران

آیا اشتراک هویت ملی، ضامن همگرایی منافع است؟

میان دو ایران

  مریم زارعیان/جامعه‌شناس 

یکی از فروکاست‌های رایج در برخی تحلیل‌ها، مفروض گرفتن همگنی منافع ایرانیان داخل و خارج از کشور است. این پیش‌فرض، چنین القا می‌کند که اشتراکات بدیهی تاریخی، زبانی، فرهنگی و... می‌تواند به‌طور خودانگیخته به همگرایی منافع عینی بینجامد. گویی صِرف تعلق به یک ملیت، ناگزیر به تولید اولویت‌های مشترک در سپهر سیاست و اقتصاد می‌انجامد. از دیدگاه جامعه‌شناسی سیاسی، نمی‌توان مفاهیمی مانند ملت و هویت را به‌مثابه یک کل یکپارچه، ایستا و صاحب‌اراده واحد در نظر گرفت. بلکه باید آنها را میدانی متکثر از کنشگرانی با موقعیت‌های ساختاری متفاوت دانست؛ برساخته‌هایی چندلایه و پویا که بر بستر ساختارهای نهادی شکل می‌گیرند و بازتولید می‌شوند. هر کنشگر، با مجموعه‌ای از محدودیت‌ها و امکانات روبه‌روست که ترجیحات و اولویت‌های او را شکل می‌دهد. ازاین‌رو، توزیع ریسک و منافع ایرانیان داخل و خارج کشور لزوماً هم‌راستا نیست و انتظار همگرایی ترجیحات این دو، واقع‌بینانه نیست.

در سنت اندیشه سیاسی لیبرال که بر اصالت فرد و عقلانیت او تاکید می‌کند، منافع نه یک جوهره جمعی و فرافردی، بلکه حاصل تعامل کنشگران با موقعیت‌های مشخص اجتماعی، اقتصادی و نهادی است. هر کنشگر در فرآیند تصمیم‌گیری، مجموعه‌ای از هزینه‌ها و منافع را محاسبه می‌کند و این محاسبه تابعی از جایگاهی است که در ساختارهای اجتماعی اشغال کرده است. از همین منظر، انتظار همگرایی خودکار منافع میان دو جمعیتی که در دو ساختار نهادی متفاوت زیست می‌کنند، بیش از آنکه مبتنی‌بر واقعیت باشد، ریشه در نوعی آرمان‌گرایی روش‌شناختی دارد.

در جهان امروز، هویت‌ها در قالب شبکه‌های فراملی بازتولید می‌شوند و از محدودیت‌های جغرافیایی عبور می‌کنند، اما این فراملی شدن هویت را نباید به حذف تعارض منافع، ترجمه کرد، بلکه منافع در چهارچوب میدان‌های نهادی متفاوت بازتعریف می‌شوند. ایرانیان خارج از کشور در نقطه تلاقی دو ساختار متفاوت قرار گرفته‌اند: از یک‌سو ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه میزبان، و از سوی دیگر پیوندهای تاریخی و هویتی با ایران. وجود خویشاوندان و وابستگی‌های عاطفی با داخل کشور، اگرچه کمابیش پیوندها را حفظ می‌کند، اما نمی‌تواند نافی تمایز و حتی گاه تعارض منافع ناشی از این دوگانگی موقعیتی باشد.

کشورهای میزبان حامل پیشینه‌ای هستند که به‌طور غیرمستقیم بر مهاجران تاثیر می‌گذارد و حتی کمابیش به‌طور مستقیم نیز از مهاجران خواسته می‌شود با ارزش‌های مسلط میزبان همراهی نسبی داشته باشند. این تاثیرپذیری، به شکل‌گیری نوعی عقلانیت می‌انجامد که در ارزیابی پدیده‌های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی، متاثر از تجربه زیسته در جوامع میزبان است. می‌توان انتظار داشت بخشی از مهاجران ایرانی پس از سال‌ها زندگی در جامعه‌ای دیگر، به‌تدریج همسویی بیشتری با ارزش‌ها و برخی اولویت‌های جامعه مقصد پیدا کنند، هرچند شدت و دامنه این همسویی در میان گروه‌های مختلف مهاجر یکسان نیست. برای نمونه، مشاهده تغییر رفتار ایرانیان پس از مهاجرت در زمینه مواجهه با قوانین مدنی و هنجارهای اجتماعی، نشانه‌ای از درونی شدن تدریجی مناسبات جامعه میزبان است. این امر به ‌خودی ‌خود ارزش‌گذارانه نیست، اما نشان می‌دهد که حتی اگر افق ادراکی دیاسپورا در هنگام مهاجرت، همگرایی نسبی با ایرانیان داخل کشور داشته باشد، با گذشت زمان از شدت این همگرایی، کاسته شده و چه‌بسا به واگرایی بینجامد. اگر ملت را در معنای برساختی آن اجتماعی ذهنی بدانیم، باید پذیرفت که ذهنیت ملی در داخل و خارج در بسترهای متفاوتی بازتولید می‌شود. ایران در لس‌آنجلس، تورنتو، پاریس یا لندن، با ایران در تهران، یزد، مشهد یا تبریز تفاوت بنیادین دارد و این تفاوت در واقعیت‌های روزمره معیشتی، اجتماعی و سیاسی، زمینه‌ساز تفاوت در منافع است.

چرا دیاسپورا به اپوزیسیون تبدیل شد؟

موج نخست مهاجرت پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ عمدتاً شامل گروه‌های ذی‌نفوذ سیاسی و اقتصادی نزدیک به نظام پیشین بود که با استقرار نظم جدید، سرمایه نمادین و اقتصادی خود را در خطر دیدند. در دهه‌های بعد، امواج مهاجرت سیاسی، عقیدتی، تحصیلی و اقتصادی هر یک با منطق خاص خود ادامه یافت. در کنار این گروه‌ها، نمی‌توان انکار کرد که گریز از مجازات ناشی از تخلف از قوانین داخلی نیز در میان برخی از مهاجران نقشی تعیین‌کننده داشته است. در مجموع، بخش مهمی از دیاسپورا از دل گسست، نارضایتی یا جست‌وجوی فرصت در ساختارهای دیگر زاده شده است و این خاستگاه، در شکل‌گیری منافع آنان بی‌تاثیر نبوده است.

از سوی دیگر، فرآیند همانندسازی با جامعه میزبان برای بسیاری از مهاجران، مستلزم نوعی فاصله‌گذاری با نظام جاری ایران است. این فاصله‌گذاری گاه به‌منزله سرمایه‌ای نمادین برای کسب مشروعیت و پذیرش اجتماعی در فضای سیاسی غرب عمل می‌کند. در این میان نمی‌توان از نقش برخی نارضایتی‌ها از کیفیت حکمرانی در ایران که در بخشی از دیاسپورا به شکل‌گیری اشتراک‌های انتقادی نسبت به نظم حاکم انجامیده است، چشم پوشید. افزون بر این، مشاهده شکاف توسعه میان ایران و کشورهای پیشرفته، در بخشی از دیاسپورا این احساس را ایجاد کرده است که مخالفت با جمهوری اسلامی، خود می‌تواند گامی در جهت همسوسازی ایران با مسیر توسعه قلمداد شود. در چنین فضایی، هژمونی فرهنگی دیاسپورا، حول محور مخالفت با نظم مستقر در داخل شکل گرفته و هر که در این چهارچوب حرکت نکند، با خطر طرد از شبکه‌های همبستگی جمعی ایرانیان خارج از کشور مواجه است.

علاوه بر اینها، تمایزگذاری نظام کنونی میان ایرانیان داخل و خارج که گاه در ممنوعیت خروج و ورود به ایران یا محدودیت‌هایی چون عدم تایید صلاحیت والدین ایرانیان خارج برای برخی مشاغل دولتی تجلی یافته، به تثبیت شکاف دامن زده است. از سوی دیگر، تمرکز اکثر مهاجران ایرانی در کشورهای غربی که جمهوری اسلامی با آنان دارای تضادهای ایدئولوژیک و استراتژیک است، موجب هم‌راستایی منافع دیاسپورا با روایت‌های سیاسی کشورهای میزبان می‌شود. همچنین، نمی‌توان از نقش نهادهای سیاسی و رسانه‌ای وابسته به دیاسپورا که از منابع مالی دولت‌های خارجی بهره می‌برند و این موضوع به‌نوبه خود به جهت‌گیری آنان شکل می‌دهد، چشم‌پوشی کرد.

دیاسپورا الزاماً نخبه نیست

در میان بخشی از ایرانیان، پنداری ناصواب رواج دارد که دیاسپورای ایرانی را به‌طور ذاتی نخبه‌تر یا حتی نماینده‌تر از جامعه داخل می‌پندارد. این ذهنیت عمدتاً ریشه در مهاجرت برخی از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان مستعد دارد؛ اما هرگز نمی‌توان این انطباق جزئی را به کل تعمیم داد و میانگین ایرانیان خارج از کشور را در دایره نخبگان جای داد. اقامت در جوامع توسعه‌یافته، گرچه سرمایه‌ای فرهنگی فراهم می‌کند، اما هرگز جایگزین شناخت درونی از سازوکارهای نهادی، محدودیت‌های ساختاری و پیچیدگی‌های اجتماعی داخل کشور نمی‌شود. به همین دلیل، بخشی از تحلیل‌های ارائه‌شده از سوی کنشگران دیاسپورا ممکن است با محدودیت‌هایی ناشی از فاصله از واقعیت‌های روزمره داخل کشور همراه باشد. ترجیحات سیاسی و اجتماعی، برآمده از کنش متقابل تجربه زیسته، منافع ملموس و ادراک ریسک است. در واقع، سرمایه نمادین ناشی از سکونت در کشور توسعه‌یافته نمی‌تواند به ‌خودی خود ایرانیان خارج از کشور را در موقعیت برتری معرفتی نسبت به ایرانیان داخل کشور قرار دهد. کیفیت تحلیل‌های ارائه‌شده در بسیاری از رسانه‌های فارسی‌زبان خارج کشور نیز تا حدودی موید این موضوع است.

تضاد منافع ایرانیان و دیاسپورا

در سطح خرد و مبتنی‌بر کنش فردی عقلانی، باید پذیرفت که داوری سیاسی تابع ارزیابی هزینه و فایده در موقعیت‌های زیسته متفاوت است. برای شهروند ساکن ایران، ثبات اقتصادی، امنیت فیزیکی و پرهیز از تنش‌های نظامی، اولویت‌هایی عینی و روزمره هستند که به شکل مستقیم با معیشت و سلامت او گره خورده‌اند. او هزینه‌های مستقیم تحریم‌ها، ناامنی و بی‌ثباتی را بر دوش می‌کشد و هرگونه تشدید تنش، پیامدی فوری برای زندگی روزمره او دارد. در مقابل، برای بخشی از دیاسپورا، هزینه‌های چنین تحولاتی اغلب غیرمستقیم و نمادین است. ازاین‌رو، کمیت و کیفیت اثرپذیری ایرانیان داخل و خارج از پدیده‌هایی همچون تحریم، بی‌ثباتی سیاسی یا تغییرات بنیادین از مسیر بحران، نه‌فقط متفاوت است، بلکه گاه به جهت‌گیری‌های متقابل و واگرا منجر می‌شود.

با تضاد منافع در سطح کلان و ساختاری، تفاوت جایگاه دو گروه آشکارتر و ریشه‌ای‌تر می‌شود. ایرانیان داخل کشور به‌صورت روزمره با پیامدهای مستقیم تحریم‌های اقتصادی و تهدیدهای امنیتی مواجه‌اند و کل زیست‌جهان نهادی آنان درون همین محدودیت‌ها تعریف می‌شود. در مقابل، بخش بزرگی از دیاسپورا در اقتصادهای باثبات‌تر ادغام شده و از نظام‌های حمایتی و نهادهای کارآمد برخوردار است. این شکاف ساختاری به این معناست که آنچه برای کنشگر خارج ممکن است به‌مثابه ابزاری برای فشار یا تسریع تغییر تلقی شود، برای کنشگر داخل به‌منزله هزینه‌ای ملموس، مستمر و گاه جبران‌ناپذیر در عرصه‌های زیستی، امنیتی و روانی محسوب می‌شود. در چنین بستری، رسانه‌های برون‌مرزی نیز به‌جای آنکه فقط مجرای بی‌طرف انتقال اطلاعات باشند، خود به بازتاب‌دهندگان منطق میدان‌های سیاسی و اقتصادی کشورهای میزبان تبدیل می‌شوند. این رسانه‌ها، برجسته‌سازی تعارض و روایت‌های انتقادی را در اولویت قرار می‌دهند و به این ترتیب، اولویت‌ها و چهارچوب‌هایی را بازتولید می‌کنند که لزوماً با منافع و ترجیحات واقعی شهروندان ساکن در داخل ایران همسو نیست.

درنهایت، بخشی از نسل‌های دوم و سوم مهاجران در فضایی رشد می‌کنند که روایت‌های آرمان‌شهرگرایانه از ایران پیش از انقلاب یا تصویری قربانی‌محور از تجربه والدینشان در آن برجسته است. از سوی دیگر، تبعیض و محدودیت‌ها در ایران -همچون انواع سهمیه‌ها- به تشدید روایت‌هایی انتقادی نسبت به وضعیت موجود در ایران کمک می‌کند. در چنین شرایطی، نقد رادیکال حکمرانی ایران می‌تواند به تقویت سرمایه نمادین در محیط میزبان بینجامد. کثرت‌گرایی رقابتی میان گروه‌های مختلف دیاسپورا برای کسب تمایز نمادین نیز آنها را به سمتِ گرفتن مواضع متمایز و برجسته‌تر برای کسب نفوذ در عرصه عمومی سوق می‌دهد.

در رد مطلق‌گرایی

آنچه از مجموع تحلیل‌های ارائه‌شده برمی‌آید، حاکی از آن است که ناهم‌راستایی منافع ایرانیان داخل و خارج از کشور، یک واقعیت ساختاری است، نه داوری اخلاقی درباره وفاداری یا عدم وفاداری. دیاسپورا الزاماً ضدملی نیست، همان‌گونه که شهروند داخل کشور نیز الزاماً ملی نیست. هر دو عرصه، ترکیبی پیچیده از وفاداری‌ها، منافع و عقلانیت‌های گاه همگرا و گاه واگرا هستند. با این حال با نگاهی به روند تحول گفتمانی در میان ایرانیان خارج از کشور، می‌توان مشاهده کرد که مسیری که بسیاری از دیاسپورای ایرانی طی می‌کنند، به افزایش تدریجی مخالفت با نظم حاکم بر کشور انجامیده است. این پدیده نه صرفاً ناشی از تعصب یا دشمنی ذاتی، که ناشی از دلایل و علل متنوعی است که در این نوشتار به برخی از آنها اشاره شد. از منظر تحلیل عقلانی، آنچه برای کنشگران داخل کشور اهمیت حیاتی دارد، درک این واقعیت است که منافعشان لزوماً با منافع بخش بزرگی از دیاسپورا و رسانه‌های فارسی‌زبان خارج از کشور هم‌راستا نیست. این درک، مقدمه هرگونه داوری و محاسبه سیاسی است. نادیده گرفتن این تفاوت‌های موقعیتی و مفروض گرفتن همگرایی خودکار منافع، می‌تواند به پذیرش نسخه‌ها و گفتمان‌هایی بینجامد که منافع آن را دیگران می‌برند، اما هزینه‌های آن را مردمان داخل کشور می‌پردازند.

دراین پرونده بخوانید ...