غلبه دیپلماسی
کدام عوامل سیاسی، امکان پذیرش قطعنامه 598 را فراهم کرد؟
در سالهای نخست، جنگ ایران و عراق نزاعی منطقهای بود که قدرتهای جهانی ترجیح میدادند از دور به آن بنگرند. اما با تغییر موازنه به نفع ایران، معادله عوض شد. سقوط احتمالی بغداد و تثبیت قدرت ایران در خلیج فارس، کابوسی بود که قدرتهای بزرگ و دولتهای منطقهای را به یک همگرایی نانوشته واداشت. آمریکا، شوروی، فرانسه و بریتانیا، با وجود اختلافات بنیادین، در یک نقطه اشتراک نظر پیدا کردند: «جلوگیری از غلبه ایران.»
این ائتلاف نانوشته، محیط سیاسی جنگ را بهکلی دگرگون کرد. دیگر مسئله فقط توان نظامی ایران و عراق نبود؛ مسئله اراده بازیگرانی بود که اجازه نمیدادند جنگ با پیروزی قاطع ایران به پایان برسد. در چنین فضای خفهکنندهای، قطعنامه ۵۹۸، برخلاف نسخههای قبلی که صرفاً دعوتی به آتشبس بودند، دریچهای حقوقی شد که ایران توانست بخشی از مطالباتش، از جمله تعیین متجاوز را در قالب آن پیگیری کند. این تفاوت حقوقی، قطعنامه ۵۹۸ را از دستور توقف جنگ به سندی برای اثبات حقانیت ایران تبدیل کرد.
تابستان ۱۳۶۷، بیش از آنکه فصل پایان یک جنگ هشتساله باشد، فصل تلاقی بحرانها بود؛ لحظهای که جنگ از محدوده جغرافیایی جبهه فراتر رفت و به اتاقهای تصمیمگیری، دفاتر بودجهریزی و سفرههای مردم رسید. در آن روزهای پرالتهاب، وقتی گزارشهای نظامی از تغییر وضعیت در فاو و شلمچه خبر میدادند، گزارشهای اقتصادی نیز از فرسایش منابع و ناتوانی در تداوم تامین هزینهها پرده برمیداشتند. اما آیا پذیرش قطعنامه ۵۹۸ فقط محصول یک گزارش اقتصادی یا یک عقبنشینی نظامی بود، یا تحولات پیچیدهتری در عرصه سیاست رخ داده بود؟ تیرماه 13۶۷، نقطه پذیرش این نکته بود که دیگر نمیتوان با معیارهای پیشین، جنگ را ادامه داد. اما کدام عوامل سیاسی بودند که زمینه امضای قطعنامه 598 را فراهم کردند؟
تغییر موازنههای قدرت
پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در تیر ۱۳۶۷، فقط پایان یک جنگ هشتساله نبود؛ پایان مرحلهای از تصمیمگیری سیاسی بود که در آن، منطق ادامه جنگ بهتدریج جای خود را به منطق حفظ کشور در شرایط تازه داد. اگرچه در پذیرش این تصمیم، اقتصاد و فرسایش منابع نقشی اساسی داشتند، اما تصمیم نهایی، بیش از هر چیز، در بستر تحولات سیاسی، دیپلماتیک و امنیتی شکل گرفت. جنگ ایران و عراق در سالهای پایانی دیگر فقط نزاعی دوجانبه میان دو دولت نبود؛ بلکه به صحنهای پیچیده از فشارهای بینالمللی، تغییر موازنه منطقهای، شکاف در محاسبات داخلی و بازتعریف هدف سیاسی جنگ تبدیل شده بود.
در سالهای نخست جنگ، هرچند حمایتهای بینالمللی از عراق آشکار بود، اما هنوز برخی قدرتها مایل نبودند خود را بهطور کامل با یکی از طرفها گره بزنند، اما هرچه جنگ طولانیتر شد و هرچه ایران در میدان نبرد دست بالا را در برخی مقاطع بهدست آورد، نگرانی از تغییر موازنه منطقهای شدت گرفت. سقوط احتمالی بغداد، برتری راهبردی ایران در خلیج فارس، یا حتی تثبیت موقعیت ایران در مرزهای غربی، برای بسیاری از دولتهای منطقه و قدرتهای جهانی قابل پذیرش نبود. نتیجه این نگرانی، شکلگیری تدریجی نوعی ائتلاف نانوشته علیه پیروزی ایران بود. آمریکا، شوروی، فرانسه، بریتانیا و دولتهای عربی خلیج فارس، با همه اختلافهای عمیق خود، در یک نقطه به هم رسیدند: جلوگیری از آنچه غلبه ایران بر جنگ تلقی میشد. این همگرایی، موازنههای طرفین را از بنیاد تغییر داد. در چنین شرایطی، ادامه نبرد دیگر فقط به توان نظامی ایران و عراق وابسته نبود، بلکه اراده مجموعهای از بازیگران خارجی در آن دخیل شده بود که نمیخواستند جنگ با پیروزی قاطع ایران پایان یابد.
این تحول سیاسی را باید یکی از اصلیترین زمینههای پذیرش قطعنامه بهشمار آورد. تا پیش از آن، بخشی از امید ایران این بود که با ادامه فشار نظامی، بتواند در میز مذاکره امتیازهای بیشتری بگیرد. اما با شکلگیری اجماع خارجی علیه تداوم برتری ایران، این امید بهتدریج محو شد و قطعنامه ۵۹۸ در چنین فضایی به تصویب رسید.
یکی از نکات کلیدی در تحلیل سیاسی پذیرش قطعنامه ۵۹۸، مقایسه آن با قطعنامههای پیشین شورای امنیت است. ایران در سالهای آغازین جنگ، قطعنامههای قبلی را ناعادلانه میدانست، چون عمدتاً فقط از آتشبس فوری سخن میگفتند و به مسئولیت آغاز جنگ نمیپرداختند. از نگاه تهران، پذیرفتن چنین متنهایی بدون تعیین متجاوز، بهمعنای نادیده گرفتن تجاوز عراق بود. اما ۵۹۸ تفاوتهایی داشت. این قطعنامه اگرچه با صراحت عراق را متجاوز معرفی نکرد، اما برای نخستینبار سازوکاری را پیشبینی کرد که در آن دبیرکل سازمان ملل درباره آغاز جنگ تحقیق کند. افزون بر آن، موضوعاتی مانند تبادل اسرا، مذاکرات صلح و بازگشت به مرزهای بینالمللی نیز در متن گنجانده شد و همین ویژگیها سبب شد که ایران بیاعتنا از کنار 598 نگذرد. این تفاوت حقوقی و سیاسی، اهمیت زیادی داشت؛ زیرا نشان میداد که محیط دیپلماتیک به جایی رسیده که ایران میتواند بخشی از مطالبات خود را در قالب همین قطعنامه پیگیری کند. در واقع، ۵۹۸ از منظر تهران دیگر صرفاً یک دستور آتشبس نبود، بلکه بستری برای تبدیل مناقشه نظامی به پروندهای حقوقی و سیاسی بود. همین تغییر، امکان نه رد، نه قبول را برای مدتی فراهم کرد و نشان داد که تصمیمگیران ایرانی هنوز امید داشتند از مسیر دیپلماسی، شروطی را بر جنگ تحمیل کنند.
دیپلماسی را نمیتوان از میدان جدا کرد. هر تحول سیاسی در سالهای پایانی جنگ، مستقیم یا غیرمستقیم، تحت تاثیر وضعیت جبههها بود. تا زمانی که ایران در برخی محورهای مهم مانند فاو و جزایر مجنون و بخشهایی از شلمچه موقعیت برتری داشت، همچنان این تصور وجود داشت که میتوان با ایستادگی بیشتر، شرایط بهتری برای مذاکره بهدست آورد. اما در سال ۱۳۶۷، این تصور بهشدت تضعیف شد. عراق با بازسازی توان نظامی خود، بهرهگیری گسترده از سلاحهای شیمیایی، تکیه بر حمایت اطلاعاتی و تسلیحاتی قدرتهای خارجی و انجام عملیاتهای پیدرپی، ابتکار عمل را در دست گرفت. بازپسگیری مناطق ازدسترفته و تغییر سریع خطوط نبرد، نهفقط یک شکست نظامی، بلکه یک پیام سیاسی روشن داشت: موازنهای که میشد بر پایه آن از پایان جنگ از موضع برتر سخن گفت، دیگر از بین رفته بود. از اینجا به بعد، تصمیم سیاسی درباره قطعنامه ۵۹۸ ناگزیر بود به یک پرسش پاسخ دهد: آیا ادامه جنگ، در شرایطی که طرف مقابل از حمایت خارجی گستردهتری برخوردار است و موازنه میدانی نیز بهسرعت به زیان ایران تغییر میکند، هنوز میتواند منافع ملی را تامین کند؟ این پرسش، بیش از هر چیز، مسئلهای سیاسی بود. زیرا نهتنها آینده جبههها، بلکه جایگاه جمهوری اسلامی در نظم منطقهای و جهانی را هدف گرفته بود.
ورود آمریکا به منطقه
اگر بخواهیم یکی از مهمترین عوامل سیاسی پذیرش قطعنامه را نام ببریم، بدون تردید باید به ورود مستقیم آمریکا به جنگ اشاره کرد. تا پیش از سال ۱۳۶۷، ایالاتمتحده بیشتر در جایگاه پشتیبان عراق عمل میکرد؛ اما در سال پایانی جنگ، حضورش آشکارتر و خطرناکتر شد. اسکورت نفتکشهای کویتی، حمله به سکوهای نفتی ایران، عملیاتهای نظامی مستقیم در خلیج فارس و درنهایت سرنگونی هواپیمای مسافربری ایرانایر، جنگ را از سطح منطقهای فراتر برد. این تحولات فقط حادثههای نظامی نبودند؛ از نظر سیاسی، معنای عمیقی داشتند. آنها نشان میدادند که ادامه جنگ میتواند ایران را وارد مرحلهای کند که در آن، مواجهه دیگر فقط با عراق نیست، بلکه با یک قدرت جهانی است. به بیان دیگر، آنچه در سال ۱۳۶۷ رخ داد، تغییر ماهیت جنگ بود. جنگی که با تجاوز عراق آغاز شده بود، به بحران مستقیم روابط ایران و آمریکا بدل شد. سرنگونی هواپیمای مسافربری، از حیث سیاسی، ضربهای بسیار سنگین بود. این حادثه نهفقط افکار عمومی داخلی را تکان داد، بلکه پیام روشنی به تصمیمگیران فرستاد: ادامه جنگ در خلیج فارس، خطرات غیرقابل پیشبینی دارد و ممکن است کشور را به درگیری عمیقتر و بیسابقهتر بکشاند. در چنین فضایی، پذیرش قطعنامه دیگر فقط یک گزینه دیپلماتیک نبود؛ راهی برای جلوگیری از گسترش بحران بود.
خطر انزوای دیپلماتیک
یکی دیگر از متغیرهای مهم سیاسی، خطر انزوای کامل دیپلماتیک بود. ایران از آغاز جنگ کوشیده بود خود را طرف قربانی معرفی کند و حمایت افکار عمومی جهان را نسبت به تجاوز عراق جلب کند. اما با طولانی شدن جنگ، پیچیدهتر شدن صحنه نبرد و افزایش حملات متقابل، این تصویر رو به محو شدن گذاشت. از سوی دیگر، شورای امنیت نیز در فضای تازهای عمل میکرد. قطعنامه ۵۹۸ نسبت به قطعنامههای پیشین، جامعتر بود و این جامعیت، هم نشان از تلاش برای مدیریت بحران داشت و هم محدودیتهایی برای ایران ایجاد میکرد. اگر ایران این قطعنامه را نمیپذیرفت، خطر آن وجود داشت که در افکار عمومی جهان، نه بهعنوان قربانی جنگ، بلکه بهعنوان مانع صلح شناخته شود. چنین چرخشی در تصویر بینالمللی، میتوانست هزینههای سیاسی بلندمدتی برای جمهوری اسلامی ایجاد کند.
بنابراین پذیرش ۵۹۸ را میتوان تلاشی برای حفظ مشروعیت سیاسی در عرصه جهانی بهشمار آورد. ایران با پذیرش قطعنامه، هم میتوانست بر حقوق خود در چهارچوب سازمان ملل پافشاری کند و هم از افزایش فشارهای دیپلماتیک جلوگیری کند. این تصمیم بهویژه از آن جهت اهمیت داشت که پرونده جنگ دیگر فقط در میدان نبرد تعیین نمیشد، بلکه در مراکز تحولات بینالمللی و شورای امنیت درباره آن تصمیم گرفته میشد.
اجماع در سطوح عالی نظام
درون ساختار سیاسی ایران نیز پذیرش قطعنامه حاصل یک تصمیم فردی نبود. این تصمیم در نتیجه گزارشها و جمعبندی مسئولان سیاسی و نظامی شکل گرفت. در پیام پذیرش نیز، لحن امام خمینی بهروشنی نشان میدهد که این تصمیم از سر رضایت شخصی و ابتدایی نبوده، بلکه بهمثابه تصمیمی ناگزیر و مبتنیبر ارزیابیهای متعدد پذیرفته شده است. اهمیت این نکته در آن است که پذیرش قطعنامه ۵۹۸ را از یک روایت ساده «تصمیم بالا به پایین» خارج میکند. درواقع، مجموعهای از نهادها و افراد در این فرآیند نقش داشتند: فرماندهان نظامی، مسئولان اجرایی، دستگاه دیپلماسی، مدیران اقتصادی و نهادهای مسئول. این همگرایی تدریجی، نوعی اجماع سیاسی-نظامی ایجاد کرد که درنهایت به پذیرش قطعنامه انجامید.
از منظر سیاسی، این اجماع مهم بود، چون نشان میداد که ادامه جنگ دیگر فقط با تکیه بر اراده سیاسی امکانپذیر نیست. وقتی نهادهای مختلف به این جمعبندی برسند که شرایط تغییر کرده، تصمیم نهایی نیز ناگزیر باید تغییر کند. به همین دلیل، پذیرش قطعنامه را باید نتیجه فرآیند طولانی افزایش هشدارها دانست، نه یک چرخش ناگهانی در راس هرم قدرت. در این برهه از تاریخ سیاست ایران، هاشمیرفسنجانی بهعنوان جانشین فرمانده کل قوا، نقشی ویژه ایفا کرد. انتصاب او در این سمت، نشانهای بود از اینکه ساختار تصمیمگیری درباره جنگ در حال متمرکز شدن است. این انتصاب، از یکسو نشان میداد که مسئولیت اداره جنگ به سطحی بالاتر و متمرکزتر منتقل میشود و از سوی دیگر، راه را برای جمعبندی نهایی درباره ادامه یا توقف جنگ هموارتر میکرد.
چنین تغییری فقط یک جابهجایی اداری نبود؛ نشانهای بود از عبور نظام از مرحلهای که در آن جنگ را میشد با همان الگوهای پیشین ادامه داد. وقتی مسئولیتها متمرکزتر شد، امکان ارزیابی روشنتر هزینهها، توان نظامی، وضعیت جبههها و پیامدهای سیاسی فراهم شد و تمام این تحولات موجب شد دیپلماسی بهتدریج بر میدان سایه اندازد و تصمیم نهایی را بگیرد.
نوشیدن جام زهر
تعبیر «نوشیدن جام زهر» در پیام امام خمینی، بیش از آنکه یک استعاره ادبی باشد، سندی سیاسی است. این عبارت گواهی است بر اینکه پذیرش قطعنامه نه بهعنوان یک انتخاب مطلوب، بلکه بهعنوان تصمیمی دشوار و تحمیلی تلقی شده است. همین تعبیر، ماهیت سیاسی ماجرا را آشکار میکند: وقتی بالاترین مقام رسمی یک نظام، تصمیمی را با چنین زبانی توصیف میکند، بهروشنی معلوم است که آن تصمیم از جنس مصالحهای آسان نبوده، بلکه حاصل افزایش فشارهای چندجانبه بوده است. جام زهر بهمعنای شکستی ساده نیست؛ تعبیری تلخ از دشواری گذار از یک مرحله تاریخی است. در تابستان 1367، جمهوری اسلامی در برابر وضعیتی قرار گرفته بود که ناگزیر بود میان پیگیری شعارها و حفظ کیان کشور یکی را انتخاب کند و از همین رو، قطعنامه 598 بهمثابه انتخابی دردناک اما ضروری، بهناچار پذیرفته شد.
با وجود تمرکز این نوشته بر عوامل سیاسی، نمیتوان اقتصاد را کاملاً کنار گذاشت. درواقع، اقتصاد و سیاست در سال ۱۳۶۷ بهشدت درهمتنیده شده بودند. فشارهای بودجهای، محدودیتهای تامین منابع، آسیب دیدن زیرساختها و دشواریهای اداره کشور، همه بخشی از شرایطی بودند که عرصه سیاست را به سمت پذیرش قطعنامه سوق میدادند. افزایش هزینههای جنگ، خرابی زیرساختها و ضعف در تامین منابع مالی، به یک پرسش سیاسی تبدیل میشود: آیا دولت میتواند همچنان تعهدات جنگی خود را حفظ کند؟ پاسخ به این پرسش، دیگر فقط در عرصه اقتصاد نبود؛ نوعی تصمیمگیری درباره سرنوشت کشور بود. بنابراین اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، باید بگوییم که اقتصاد اگرچه تنها علت نبود، اما زمینهای بود که سیاست را مجبور به انتخاب کرد. پذیرش قطعنامه ۵۹۸ درست زمانی رخ داد که افزایش فشارهای سیاسی، دیپلماتیک، نظامی و اقتصادی به چنان شدتی رسیده بود که ادامه آن فضا را غیرممکن میکرد و ادامه جنگ را از یک گزینه استراتژیک، به یک ریسک بزرگ تبدیل کرده بود.
پذیرش قطعنامه ۵۹۸ را نمیتوان در یک علت جستوجو کرد. اما اگر بخواهیم بر عامل سیاسی تاکید کنیم، باید بگوییم این تصمیم محصول تغییر شرایط بینالمللی، تشدید انزوای دیپلماتیک، ورود مستقیم آمریکا به جنگ، تغییر موازنه نظامی، تمرکز تصمیمگیری در سطح عالی و شکلگیری اجماع در میان مسئولان سیاسی و نظامی بود. در این میان، قطعنامه ۵۹۸ نیز نسبت به قطعنامههای قبلی موقعیتی متفاوت داشت و همین تفاوت، امکان ورود ایران به یک مسیر دیپلماتیک تازه را فراهم کرد. از این زاویه، پذیرش قطعنامه، نه تسلیم بود و نه پیروزی کامل؛ بلکه تصمیمی برای عبور از مرحلهای بود که در آن، ادامه جنگ نهتنها منافع سیاسی کشور را تامین نمیکرد، بلکه تمامیت سرزمینی را نیز به خطر میانداخت. نظام سیاسی ایران در تابستان ۱۳۶۷ با واقعیتی روبهرو شد که نمیشد آن را با شعار یا اراده صرف تغییر داد. جنگ وارد مرحلهای شده بود که در آن، هزینه ادامه دادن از توان دستاوردهای احتمالی بیشتر بود.
پذیرش قطعنامه ۵۹۸، نتیجه پایان یک موازنه سیاسی بود. موازنهای که در آن، امید به پیروزی در جنگ، امکان مانور دیپلماتیک و ظرفیت تحمل فشارهای بینالمللی، همزمان از میان رفته بودند و درست در همان نقطه بود که سیاست، بهجای شعار، راهحل عقبنشینی تاکتیکی برای حفظ منافع بلندمدت را برگزید و قطعنامه 598 به امضا رسید.
دیدگاه تان را بنویسید