مهآلودگی تصمیم
نااطمینانی چگونه سرمایهگذاری و استخدام بنگاهها را تغییر میدهد؟
حامد وحیدی/ نویسنده نشریه
برای یک مدیر، تصمیمگیری درباره آینده همیشه با میزان مشخصی از ابهام همراه است. فرض کنید مدیر یک کارخانه برای چند سال با شرایط نسبتاً باثباتی روبهرو بوده است. فروش شرکت هر سال تقریباً چند درصد رشد کرده، تعداد مشتریان تغییر زیادی نکرده و مدیر هم بر اساس همین تجربه برای سال آینده برنامهریزی کرده است؛ از تعداد کارکنان گرفته تا میزان خرید مواد اولیه، قیمت محصولات و سرمایهگذاری جدید. در چنین شرایطی، گذشته میتواند راهنمای نسبتاً خوبی برای آینده باشد. اما ناگهان اتفاقی متفاوت رخ میدهد. فروش شرکت بهجای رشد معمول چنددرصدی، ۲۰ درصد افزایش پیدا میکند. در نگاه نخست، این اتفاق باید خبر بسیار خوبی باشد. اما مدیر شرکت بلافاصله با یک پرسش مهم روبهرو میشود: آیا این رشد واقعاً نشانه تغییر شرایط بازار است یا فقط یک اتفاق موقت؟ اگر این رشد ادامه داشته باشد، شاید شرکت باید کارخانه را توسعه دهد و نیروی بیشتری استخدام کند. اما اگر این افزایش فروش فقط یک شوک موقت باشد، چنین تصمیمهایی ممکن است هزینه زیادی برای شرکت ایجاد کند. حالا شرایط معکوس را در نظر بگیرید. فروش شرکت ناگهان ۲۰ درصد کاهش پیدا میکند. این بار نگرانی مدیر قابل درکتر است. او میخواهد بداند آیا بازار برای همیشه کوچکتر شده یا اینکه کاهش فروش فقط نتیجه یک اتفاق موقت است. بنابراین، چه فروش به شکل غیرمنتظرهای افزایش پیدا کند و چه کاهش یابد، مدیر ممکن است با یک مسئله مشترک مواجه شود؛ آینده دیگر شبیه گذشته بهنظر نمیرسد.
مقاله نااطمینانی و تغییر (Uncertainty and Change) دقیقاً از همین مسئله شروع میشود. رودریگر باخمان، کای کارستنسن، استفان لائوتنباخر، مانوئل منکهوف و مارتین اشنایدر در این پژوهش بررسی میکنند که مدیران بنگاهها چگونه در شرایط نامطمئن درباره آینده تصمیم میگیرند. نکته مهم این است که پژوهشگران نمیخواهند عدم قطعیت را فقط از روی دادههای اقتصادی حدس بزنند. آنها میخواهند بدانند خود مدیران چقدر نسبت به آینده نامطمئن هستند. برای پاسخ به این پرسش، پژوهشگران از یک نظرسنجی پنلی از بنگاههای تولیدی آلمان استفاده کردهاند. از مدیران درباره چشمانداز رشد فروش شرکتشان سوال شده و در کنار پیشبینی آنها، میزان عدم قطعیتی که درباره این پیشبینی دارند نیز اندازهگیری شده است. این موضوع اهمیت زیادی دارد، زیرا ممکن است دو مدیر دقیقاً پیشبینی مشابهی درباره آینده داشته باشند، اما میزان اطمینان آنها کاملاً متفاوت باشد.
فرض کنید هر دو مدیر انتظار دارند فروش شرکتشان در سال آینده پنج درصد افزایش پیدا کند. مدیر اول تقریباً مطمئن است که رشد فروش در محدوده کوچکی اطراف پنج درصد خواهد بود. مدیر دوم نیز رشد پنجدرصدی را محتملترین حالت میداند، اما احتمال میدهد فروش شرکت از یک کاهش قابل توجه تا یک رشد بسیار زیاد تغییر کند. بنابراین، اگر فقط پیشبینی نقطهای آنها را ببینیم، هر دو مدیر یک نظر دارند؛ اما اگر عدم قطعیت آنها را هم در نظر بگیریم، تفاوت بزرگی میان آنها وجود دارد. همین تفاوت، موضوع اصلی این مقاله است. پژوهشگران میخواهند بدانند چه چیزی باعث میشود مدیران درباره آینده مطمئن یا نامطمئن باشند. آیا فقط باید به نوسانهای معمول فروش و شرایط اقتصادی نگاه کرد؟ یا اینکه تجربه یک تغییر بزرگ و غیرمعمول، حتی اگر این تغییر مثبت باشد، میتواند بهتنهایی عدم قطعیت مدیر را افزایش دهد؟
اندازهگیری عدم قطعیت
اقتصاددانان معمولاً برای بررسی عدم قطعیت به متغیرهایی مانند نوسانپذیری فروش، تولید، قیمتها یا سایر شاخصهای اقتصادی نگاه میکنند. اگر یک متغیر اقتصادی دائم بالا و پایین شود، میتوان گفت محیط فعالیت بنگاه پرنوسانتر و در نتیجه پیشبینی آینده دشوارتر است. اما این روش یک مشکل دارد؛ از روی نوسان دادههای اقتصادی نمیتوانیم با اطمینان بفهمیم خود مدیر شرکت چه میزان اطمینانی نسبت به آینده دارد. مقاله تلاش میکند این فاصله را پر کند. در این زمینه سه مفهوم ساده نیاز به توضیح دارد. مفهوم نخست پیشبینی است؛ یعنی مدیر انتظار دارد فروش شرکت در آینده چقدر تغییر کند. مفهوم دوم عدم قطعیت ذهنی است؛ یعنی مدیر تا چه اندازه نسبت به این پیشبینی اطمینان دارد و چه دامنهای از نتایج احتمالی را برای آینده در نظر میگیرد. مفهوم سوم نوسانپذیری است؛ یعنی فروش شرکت در گذشته یا بهطور معمول چقدر دچار بالا و پایین شدن میشود. این سه مفهوم با هم مرتبطاند، اما یکی نیستند. طبیعی است که مدیر یک شرکت با فروش بسیار نوسانی، نسبت به آینده نیز اطمینان کمتری داشته باشد. اگر فروش یک شرکت یک سال ۱۰ درصد افزایش یابد، سال بعد ۱۵ درصد کاهش پیدا کند و سال بعد دوباره ۲۰ درصد بالا برود، پیشبینی آینده برای مدیر آن دشوارتر خواهد بود. بنابراین نوسانپذیری میتواند یکی از دلایل افزایش عدم قطعیت باشد. اما پرسش مهم مقاله این است که آیا تمام عدم قطعیت مدیران را میتوان با نوسانپذیری توضیح داد؟ یافتههای پژوهش نشان میدهد پاسخ منفی است. حتی اگر دو شرکت از نظر نوسانپذیری معمول شرایط مشابهی داشته باشند، تجربه یک تغییر غیرمنتظره میتواند عدم قطعیت مدیران را افزایش دهد. گاهی مسئله این است که فروش اخیراً بهشکلی تغییر کرده که مدیر انتظارش را نداشته است. وقتی چنین اتفاقی رخ میدهد، مدیر مجبور میشود درباره برداشت خود از شرایط بازار دوباره فکر کند.
تغییر خوب و بد
شاید مهمترین یافته مقاله در نگاه نخست کمی عجیب بهنظر برسد. معمولاً وقتی درباره عدم قطعیت صحبت میکنیم، ذهن ما به سمت شرایط بد اقتصادی میرود: کاهش فروش، رکود، افزایش هزینهها، از دست رفتن مشتریان یا کاهش تقاضا. طبیعی است که در چنین شرایطی مدیران درباره آینده نگران باشند. اما نتایج این پژوهش نشان میدهد که افزایش عدم قطعیت فقط به اتفاقات بد محدود نمیشود. تغییرات بسیار بزرگ در عملکرد یک بنگاه، چه مثبت باشند و چه منفی، میتوانند عدم قطعیت مدیران را افزایش دهند. چرا یک خبر خوب باید مدیر را نامطمئن کند؟ چون رشد غیرمنتظره یک پرسش مهم ایجاد میکند: آیا اتفاق جدید موقت است یا نشانه تغییر دائمی شرایط بازار؟ اگر مدیر تصور کند افزایش فروش فقط بهدلیل یک اتفاق موقت رخ داده است، احتمالاً تصمیمهای بلندمدت بزرگی نخواهد گرفت. شاید نیروی جدید استخدام نکند یا ظرفیت تولید را افزایش ندهد. اما اگر فکر کند بازار واقعاً بزرگتر شده و این رشد ادامه خواهد داشت، ممکن است تصمیمی کاملاً متفاوت بگیرد. او باید سرمایهگذاری کند، تولید را افزایش دهد و نیروی بیشتری استخدام کند. بنابراین حتی یک اتفاق مثبت هم میتواند مدیر را با مجموعهای از پرسشهای جدید روبهرو کند.
همین مسئله در مورد کاهش فروش نیز وجود دارد. اگر فروش ۲۰ درصد کاهش پیدا کند، مدیر باید بفهمد آیا مشتریان موقتاً کمتر خرید کردهاند یا اینکه بازار شرکت برای همیشه کوچکتر شده است. بنابراین مسئله اصلی برای مدیر این است که این اتفاق درباره آینده چه اطلاعاتی به او میدهد. یک تغییر بزرگ باعث میشود مدیر نتواند بهسادگی از گذشته برای پیشبینی آینده استفاده کند. این یافته اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان میدهد مفهوم عدم قطعیت گستردهتر از نوسانپذیری است. ممکن است شرکتی معمولاً فروش نسبتاً باثباتی داشته باشد و به همین دلیل از نظر آماری چندان پرنوسان نباشد، اما اگر اخیراً با یک تغییر بسیار بزرگ مواجه شده باشد، مدیر آن میتواند احساس عدم قطعیت زیادی داشته باشد. در مقابل، شرکتی که سالها با نوسانهای مشابه فعالیت کرده، ممکن است مدیر این شرکت به این نوسانها عادت کرده باشد و آینده را بهتر پیشبینی کند. به همین دلیل، مقاله میان دو موضوع تفاوت میگذارد: نوسان معمول فعالیت یک شرکت و تغییری که تجربه اخیر شرکت را از الگوی گذشته دور میکند. اولی میتواند عدم قطعیت ایجاد کند، اما دومی نیز بهطور مستقل اهمیت دارد.
مسئله یادگیری
مدیران برای تصمیمگیری درباره آینده، اطلاعات کاملی در اختیار ندارند. آنها نمیدانند سال آینده دقیقاً چه اتفاقی خواهد افتاد و به همین دلیل از تجربه گذشته کمک میگیرند. اگر شرایط برای مدت طولانی تقریباً مشابه باشد، گذشته میتواند راهنمای مناسبی برای آینده باشد. یک مدیر ممکن است طی چند سال متوجه شده باشد که فروش شرکت معمولاً با سرعت مشخصی رشد میکند. براساس این تجربه، او یک تصویر ذهنی از بازار میسازد. این تصویر به او کمک میکند درباره استخدام، تولید، قیمتگذاری و سرمایهگذاری تصمیم بگیرد. اما وقتی اتفاقی بسیار متفاوت از گذشته رخ میدهد، این تصویر ذهنی دیگر بهسادگی قابل استفاده نیست. اینجا مسئله یادگیری مطرح میشود. مدیر باید بفهمد اتفاق جدید دقیقاً چه معنایی دارد. درواقع، مدیر فقط در حال پیشبینی فروش نیست؛ او همزمان در حال یادگیری درباره قواعد جدید محیطی است که در آن فعالیت میکند. این موضوع میتواند توضیح دهد چرا تغییرات بزرگ باعث افزایش عدم قطعیت میشوند. وقتی اتفاق جدیدی رخ میدهد، مدیر هنوز نمیداند چقدر باید به آن وزن بدهد. اگر این اتفاق فقط یک استثنا باشد، نباید بر اساس آن برنامههای بلندمدت را تغییر دهد. اما اگر نشانه یک تغییر ساختاری باشد، نادیده گرفتن آن میتواند هزینه زیادی داشته باشد. از این منظر، یافته مقاله فقط درباره شرکتها نیست و میتوان آن را در بسیاری از تصمیمهای انسانی مشاهده کرد. وقتی شرایطی که به آن عادت کردهایم ناگهان تغییر میکند، مشکل ما فقط این نیست که نتیجه آینده را نمیدانیم؛ بلکه حتی نمیدانیم آیا قواعدی که در گذشته برای پیشبینی آینده استفاده میکردیم هنوز معتبر هستند یا نه. در محیط کسبوکار این مسئله اهمیت بیشتری دارد، چون تصمیمهای مدیران هزینهبر هستند. استخدام نیروی جدید، خرید تجهیزات، افزایش ظرفیت تولید یا ورود به بازار جدید تصمیمهایی نیستند که بتوان بهسادگی هر ماه آنها را تغییر داد. بنابراین مدیر معمولاً ترجیح میدهد پیش از گرفتن چنین تصمیمهایی، مطمئن شود که تغییری که مشاهده کرده واقعاً پایدار است.
به همین دلیل، مقاله نشان میدهد که عدم قطعیت را نمیتوان فقط بهعنوان نتیجه نوسان اقتصادی دید. بخشی از عدم قطعیت از فرآیند یادگیری و تفسیر تغییرات ناشی میشود. مدیر زمانی که با یک اتفاق غیرمعمول روبهرو میشود، باید درباره معنای آن اتفاق یاد بگیرد. در این فاصله، دامنه احتمالاتی که برای آینده در نظر میگیرد ممکن است گستردهتر شود. این نگاه یک نتیجه مهم دارد: شاید برای فهم رفتار بنگاهها کافی نباشد بدانیم اقتصاد چقدر نوسان دارد. باید بدانیم بنگاهها چه تغییراتی را تجربه کردهاند و مدیران چگونه این تغییرات را تفسیر میکنند.
تصمیمگیری در زمان نااطمینانی
اهمیت عدم قطعیت زمانی روشنتر میشود که ببینیم این احساس یا باور ذهنی چگونه میتواند به تصمیمهای واقعی اقتصادی تبدیل شود. اگر عدم قطعیت مدیران فقط یک نگرانی ذهنی بود و هیچ اثری بر رفتار آنها نداشت، اهمیت اقتصادی آن محدود میشد. اما مقاله نشان میدهد که افزایش عدم قطعیت با تغییر در برنامههای مدیران برای آینده همراه است. بهطور مشخص، زمانی که مدیران نسبت به آینده نامطمئنتر هستند، برنامههای سطح پایینتری برای اشتغال و قیمتها دارند. فرض کنید مدیر یک کارخانه انتظار دارد فروش شرکت در سال آینده افزایش پیدا کند. اگر نسبت به این پیشبینی اطمینان بالایی داشته باشد، ممکن است از همین امروز برای افزایش تولید آماده شود. برای این کار شاید نیروی جدید استخدام کند، ماشینآلات بیشتری بخرد یا ظرفیت کارخانه را افزایش دهد. اما اگر همان مدیر به آینده اطمینان نداشته باشد، احتمالاً تصمیم خود را به تعویق میاندازد. ممکن است با خودش بگوید بهتر است فعلاً با نیروی فعلی کار کنیم و چند ماه بعد ببینیم شرایط بازار چگونه پیش میرود. همین موضوع درباره قیمتگذاری نیز اهمیت دارد. قیمت یک محصول به عواملی مانند تقاضا، هزینه تولید و شرایط رقابتی بستگی دارد. اگر مدیر نداند شرایط بازار در ماههای آینده چگونه خواهد بود، ممکن است با احتیاط بیشتری درباره قیمتها تصمیم بگیرد. بنابراین عدم قطعیت میتواند نهتنها بر میزان تولید، بلکه بر برخی تصمیمهای مهم تجاری شرکت نیز اثر بگذارد.
از این زاویه، یافته مقاله یک پیام مهم برای اقتصاد کلان دارد. اقتصاد از تعداد زیادی شرکت و مدیر تشکیل شده است. اگر یک شرکت درباره آینده نامطمئن باشد، ممکن است استخدام یا سرمایهگذاری خود را به تعویق بیندازد. اما اگر تعداد زیادی از شرکتها همزمان چنین رفتاری داشته باشند، نتیجه میتواند در سطح کل اقتصاد نیز دیده شود. البته یافته مقاله را نباید به این معنا تفسیر کرد که هر افزایشی در عدم قطعیت الزاماً باعث رکود میشود یا مدیران در شرایط نامطمئن هیچ تصمیمی نمیگیرند. مسئله پیچیدهتر از این است. نکته اصلی این است که عدم قطعیت یکی از عواملی است که میتواند نحوه برنامهریزی مدیران را تغییر دهد. وقتی مدیر نمیداند یک تغییر اخیر موقت است یا دائم، طبیعی است که در تصمیمهایی که تعهد بلندمدت ایجاد میکنند محتاطتر عمل کند.
یکی دیگر از نکات مهم پژوهش این است که بخش قابل توجهی از عدم قطعیت مشاهدهشده در دادهها، مربوط به شرایط خاص خود بنگاهها بوده است. یعنی تمام عدم قطعیت مدیران را نمیتوان با یک شوک مشترک اقتصادی مانند رکود یا تورم توضیح داد. ممکن است یک شرکت بهدلیل از دست دادن یک مشتری بزرگ نامطمئن شود، درحالیکه شرکت دیگری بهدلیل ورود به یک بازار جدید با عدم قطعیت روبهرو باشد.
این موضوع نشان میدهد که برای درک تصمیمهای اقتصادی، نگاه کردن به شاخصهای کلی اقتصاد بهتنهایی کافی نیست. اقتصاددان ممکن است بگوید رشد اقتصاد، تورم یا نرخ بهره چه تغییری کرده است، اما مدیر یک کارخانه با مجموعهای از اتفاقات بسیار مشخص در کسبوکار خود مواجه است. همین تجربههای متفاوت میتوانند باعث شوند برداشت مدیران از آینده نیز با یکدیگر فرق داشته باشد.
دیدگاه تان را بنویسید