شناسه خبر : 52279 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

قدرت کتاب

داشتن کتاب در خانه چگونه آینده کودکان را تغییر می‌دهد؟

حامد وحیدی /نویسنده نشریه  

44دو کودک را تصور کنید که هر روز صبح در یک کلاس درس کنار هم می‌نشینند. هر دو معلم یکسانی دارند، کتاب‌های درسی مشابهی می‌خوانند و ساعت‌های تقریباً یکسان را در مدرسه می‌گذرانند. شاید در نگاه نخست تصور کنیم فرصت آموزشی آنها تقریباً برابر است. اما وقتی زنگ مدرسه به صدا درمی‌آید و هر کدام به خانه برمی‌گردند، مسیر زندگی آموزشی آنها می‌تواند به شکل قابل توجهی از هم جدا شود. یکی از آنها وارد خانه‌ای می‌شود که در گوشه‌های مختلف آن کتاب دیده می‌شود؛ کتاب داستان، رمان، کتاب علمی، کتاب کودک و شاید کتاب‌هایی که سال‌ها قبل توسط والدین یا خواهر و برادر بزرگ‌تر خوانده شده‌اند. اگر کودک کنجکاو شود، احتمالاً کتابی برای ورق زدن پیدا می‌کند. اگر از یک داستان خوشش بیاید، ممکن است کتاب دیگری را شروع کند. کتاب در چنین خانه‌ای بخشی از زندگی روزمره است؛ چیزی در دسترس، عادی و همیشگی.

کودک دیگر اما ممکن است به خانه‌ای برگردد که تقریباً هیچ کتابی در آن وجود ندارد. این به‌معنای آن نیست که والدین او به آینده فرزندشان اهمیت نمی‌دهند یا کودک استعداد و علاقه‌ای به یادگیری ندارد. شاید خانواده توان مالی خرید کتاب نداشته باشد، شاید در محله آنها دسترسی به کتابفروشی و منابع فرهنگی محدود باشد یا شاید کتاب به‌دلیل هزینه‌های زندگی، هیچ‌گاه در اولویت سبد خانوار قرار نگرفته باشد. در این شرایط، علاقه کودک به خواندن لزوماً به خواندن بیشتر تبدیل نمی‌شود، چون ساده‌ترین ابزار برای این کار در اختیار او نیست. پرسش مهم این است که آیا این تفاوت واقعاً می‌تواند آینده تحصیلی دو کودک را تغییر دهد؟ آیا تعداد کتاب‌های یک خانه فقط یک تفاوت ظاهری است یا می‌تواند به مرور زمان به شکافی در مهارت‌ها، عملکرد تحصیلی و حتی فرصت‌های آینده تبدیل شود؟

سال‌هاست پژوهشگران میان تعداد کتاب‌های موجود در خانه و موفقیت تحصیلی کودکان رابطه‌ای قوی مشاهده کرده‌اند. کودکانی که در محیط‌های سرشار از کتاب رشد می‌کنند، معمولاً مهارت‌های خواندن بهتری دارند و در مسیر تحصیلی خود موفق‌تر هستند. اما آیا خود کتاب‌ها باعث موفقیت می‌شوند یا کتابخانه بزرگ خانه فقط نشانه‌ای از مزیت‌های دیگر خانواده است؟ خانواده‌ای که کتاب بیشتری دارد، ممکن است درآمدی بالاتر داشته باشد، والدین تحصیل‌کرده‌تر داشته باشد و زمان و منابع بیشتری برای آموزش فرزندش اختصاص دهد. در این صورت، شاید کتاب علت موفقیت نباشد و تنها نشانه‌ای از مجموعه‌ای بزرگ‌تر از امکانات اقتصادی، فرهنگی و آموزشی باشد. به همین دلیل، پاسخ دادن به این پرسش اهمیت زیادی دارد. اگر کتاب فقط نمادی از ثروت و تحصیلات خانواده باشد، توزیع چند کتاب میان کودکان نمی‌تواند به‌تنهایی تفاوت بزرگی ایجاد کند. اما اگر خود دسترسی به کتاب بتواند مهارت‌های کودک را تقویت کند، آنگاه با یک سیاست نسبتاً ساده می‌توان بخشی از نابرابری آموزشی را کاهش داد.

مقاله «دسترسی انباشته به کتاب‌های چاپی چگونه پیشرفت سواد خواندن را افزایش می‌دهد؟» نوشته جفری بورمن و هیون‌وو یانگ، دقیقاً به همین پرسش پرداخته است. پژوهشگران در یک آزمایش تصادفی پنج‌ساله، ده‌ها مدرسه ابتدایی در مناطق کم‌درآمد را بررسی کردند و به گروهی از دانش‌آموزان به‌طور مستمر کتاب دادند، درحالی‌که گروه دیگر، این کتاب‌ها را دریافت نکردند. هدف این بود که مشخص شود اگر شرایط خانوادگی و اقتصادی کودکان را تغییر ندهیم و فقط دسترسی آنها به کتاب را افزایش دهیم، چه اتفاقی برای مهارت خواندن آنها می‌افتد. نتیجه این پژوهش پاسخی روشن به یک پرسش قدیمی می‌دهد: کتاب‌های خانه فقط نشانه‌ای از یک زندگی بهتر نیستند؛ دسترسی واقعی و مستمر به کتاب می‌تواند خود به عاملی برای بهبود مهارت خواندن و تغییر مسیر تحصیلی کودکان تبدیل شود.

کتاب؛ کالا یا سرمایه؟

در نگاه نخست، کتاب کالایی است که خریداری می‌شود، خوانده می‌شود و شاید پس از مدتی در گوشه‌ای از خانه قرار بگیرد. اما اگر از زاویه اقتصاد به آن نگاه کنیم، کتاب می‌تواند چیزی فراتر از یک کالای مصرفی باشد؛ نوعی سرمایه‌گذاری که هزینه آن امروز پرداخت می‌شود، اما بخشی از بازده آن ممکن است سال‌ها بعد ظاهر شود. در اقتصاد، سرمایه‌گذاری فقط به ساخت کارخانه یا خرید ماشین‌آلات محدود نمی‌شود. آموزش، یادگیری مهارت و حتی مراقبت از سلامت نیز نوعی سرمایه‌گذاری هستند، زیرا می‌توانند توانایی‌های فرد را افزایش دهند و در آینده فرصت‌های بیشتری برای او ایجاد کنند. به این مجموعه توانایی‌ها معمولاً «سرمایه انسانی» گفته می‌شود. از این زاویه، کتاب نیز می‌تواند بخشی از فرآیند شکل‌گیری سرمایه انسانی باشد. کودکی که به کتاب دسترسی دارد، فرصت بیشتری برای خواندن پیدا می‌کند. خواندن بیشتر می‌تواند به افزایش دایره واژگان، تقویت درک مطلب و بهتر شدن مهارت‌های زبانی کمک کند. اما اثر کتاب شاید فقط به همین موارد محدود نشود. کودکی که به خواندن عادت می‌کند، ممکن است کنجکاوتر شود، راحت‌تر با مطالب مدرسه ارتباط برقرار کند و اعتماد بیشتری به توانایی خود در یادگیری پیدا کند. این تغییرات کوچک می‌توانند در طول زمان روی هم جمع شوند.

اما همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، خانواده‌ای که کتاب بیشتری در خانه دارد، ممکن است والدین تحصیل‌کرده‌تر، درآمد بیشتر و فرصت‌های آموزشی بیشتری نیز داشته باشد. در این صورت، شاید کتاب تنها نمادی از چیزی باشد که جامعه‌شناسان آن را «سرمایه فرهنگی» می‌نامند. اما دیدگاه دیگری وجود دارد که می‌گوید خود کتاب اهمیت دارد. بر اساس این دیدگاه، کتاب فقط نماد یک خانواده برخوردار نیست، بلکه ابزاری واقعی برای یادگیری و توسعه مهارت است. مقاله‌ای که در این گزارش بررسی می‌کنیم، دقیقاً میان این دو دیدگاه قرار گرفته است. پژوهشگران تلاش کرده‌اند بررسی کنند که آیا افزایش واقعی تعداد کتاب‌هایی که کودکان در خانه در اختیار دارند، می‌تواند به‌تنهایی عملکرد تحصیلی آنها را تغییر دهد یا نه. بنابراین، مسئله فقط این نیست که خانواده‌های موفق کتاب بیشتری دارند؛ پرسش مهم‌تر این است که آیا دادن کتاب بیشتر به کودکان می‌تواند به ساختن آینده‌ای موفق‌تر برای آنها کمک کند؟

چه اتفاقی در مدارس افتاد؟

برای پاسخ به این پرسش، پژوهشگران به سراغ روشی رفتند که از نظر علمی یکی از معتبرترین راه‌ها برای بررسی رابطه علت و معلولی است؛ یک آزمایش تصادفی چندساله. آنها در سال ۲۰۱۸، ۶۰ مدرسه ابتدایی دولتی را در شهر میلواکی آمریکا انتخاب کردند؛ مدارسی که در مناطق کم‌درآمد قرار داشتند و بسیاری از دانش‌آموزان آنها دسترسی محدود به کتاب و منابع آموزشی در خانه داشتند. پژوهشگران سپس این ۶۰ مدرسه را به‌صورت تصادفی به دو گروه تقسیم کردند. دانش‌آموزان ۳۰ مدرسه وارد برنامه دریافت کتاب شدند و دانش‌آموزان ۳۰ مدرسه دیگر در طول دوره اصلی پژوهش کتاب رایگان دریافت نکردند.

برنامه از سال تحصیلی ۲۰۱9-۲۰۱8 آغاز شد و پنج سال ادامه پیدا کرد. دانش‌آموزان مدارس گروه آزمایش در چند مرحله کتاب‌هایی دریافت کردند که با دقت انتخاب شده بودند. کتاب‌ها فقط کتاب‌های آموزشی یا درسی نبودند، بلکه تلاش شده بود آثاری جذاب و مورد علاقه کودکان انتخاب شوند و بخشی از آنها نیز با پیشینه فرهنگی و تجربه زندگی دانش‌آموزان ارتباط داشته باشند. به‌طور متوسط در هر مرحله حدود هفت کتاب در اختیار کودکان قرار گرفت و دانش‌آموزانی که در تمام طول برنامه در مدارس باقی ماندند، امکان دریافت مجموعه بزرگی از کتاب‌ها را پیدا کردند. نکته مهم این بود که پژوهشگران برنامه را عمداً ساده نگه داشتند. برای کودکان کلاس خصوصی برگزار نشد، پاداش مالی برای کتاب خواندن در نظر گرفته نشد و والدین نیز وارد یک برنامه آموزشی پیچیده نشدند. دانش‌آموزان کتاب‌ها را دریافت می‌کردند، آنها را به خانه می‌بردند و تشویق می‌شدند که بخوانند. بنابراین پژوهشگران تلاش کردند تا حد امکان یک عامل مشخص را بررسی کنند: دسترسی بیشتر به کتاب.

در واقع، پرسش اصلی آزمایش بسیار ساده بود: اگر شرایط اقتصادی خانواده، مدرسه و بسیاری از عوامل دیگر را تغییر ندهیم و فقط تعداد کتاب‌هایی را که کودک می‌تواند در خانه داشته باشد افزایش دهیم، آیا مهارت خواندن او تغییر خواهد کرد؟ پژوهشگران طی پنج سال عملکرد تحصیلی دانش‌آموزان را دنبال کردند و نتایج آنها را با دانش‌آموزانی که کتاب دریافت نکرده بودند مقایسه کردند. اهمیت این پژوهش دقیقاً در همین طراحی بلندمدت آن است. این تحقیق نمی‌خواست فقط ببیند کودکی که امروز یک کتاب دریافت می‌کند، چند ماه بعد چه تغییری می‌کند؛ بلکه بررسی می‌کرد که افزایش تدریجی و مداوم دسترسی به کتاب، در طول چند سال، چه اثری بر مسیر یادگیری کودک خواهد داشت.

کتاب واقعاً اثر گذاشت

مهم‌ترین یافته مقاله این است که کتاب فقط نشانه‌ای از یک خانواده مرفه و تحصیل‌کرده نیست، بلکه دسترسی واقعی به کتاب می‌تواند عملکرد تحصیلی کودکان را بهبود دهد. نتایج نشان داد کودکانی که کتاب بیشتری به خانه می‌بردند، در آزمون‌های سواد خواندن عملکرد بهتری داشتند. اندازه اثر برای کل گروه حدود 1/ 0 انحراف معیار بود. شاید این عدد در نگاه نخست چندان بزرگ به‌نظر نرسد، اما وقتی آن را به زبان آموزشی ترجمه کنیم، اهمیت آن بیشتر مشخص می‌شود. پژوهشگران برآورد کردند که این میزان اثری تقریباً معادل ۲۵ تا ۳۲ درصد از یادگیری معمول یک دانش‌آموز در طول یک سال تحصیلی است. اما یافته مهم‌تر زمانی دیده شد که پژوهشگران کودکانی را بررسی کردند که تقریباً در تمام دوره پنج‌ساله برنامه حضور داشتند. در این گروه، اندازه اثر به حدود 207/ 0 انحراف معیار رسید. این مقدار تقریباً معادل ۵۲ تا ۶۵ درصد از یادگیری معمول یک سال تحصیلی است. بنابراین نتایج نشان می‌دهد که اثر کتاب صرفاً به دریافت چند جلد کتاب محدود نمی‌شود، بلکه استمرار دسترسی به کتاب اهمیت زیادی دارد. هرچه کودکان در طول زمان کتاب‌های بیشتری در اختیار داشته باشند، احتمال بیشتری وجود دارد که این منابع به بخشی از محیط یادگیری روزمره آنها تبدیل شود.

این نتیجه از نظر اقتصادی نیز قابل توجه است. اگر یک مداخله نسبتاً ساده مانند قرار دادن کتاب در اختیار کودک بتواند بخشی از شکاف عملکرد خواندن را کاهش دهد، می‌توان آن را نوعی سرمایه‌گذاری کوچک اما انباشتی در سرمایه انسانی دانست. کتاب شاید در لحظه خرید ارزش اقتصادی زیادی نداشته باشد، اما می‌تواند مهارتی ایجاد کند که در سال‌های بعد ارزش بیشتری پیدا کند. کودکی که بهتر می‌خواند، احتمالاً می‌تواند مطالب درسی را راحت‌تر بفهمد، از منابع آموزشی بیشتری استفاده کند و فرصت بیشتری برای یادگیری داشته باشد. به همین دلیل، پیام اصلی این است که دسترسی به کتاب، برخلاف تصور ساده‌ای که آن را فقط نشانه فرهنگ خانوادگی می‌دانست، خودش می‌تواند بخشی از علت تفاوت در عملکرد تحصیلی باشد. در واقع، پژوهش نشان می‌دهد اگر کتاب را به محیط زندگی کودکی اضافه کنیم که پیش از آن دسترسی محدودی به منابع خواندنی داشته است، می‌توان انتظار داشت که این تغییر کوچک، در طول زمان به یک اثر آموزشی قابل توجه تبدیل شود. کتاب، در این معنا، فقط یک کالای فرهنگی نیست؛ می‌تواند سرمایه‌ای باشد که ارزش آن به‌تدریج و در طول مسیر تحصیلی کودک آشکار می‌شود.

فقر فرصت‌ها و منابع

وقتی درباره فقر صحبت می‌کنیم، معمولاً نخستین چیزی که به ذهن می‌رسد درآمد پایین خانواده است. اما فقر فقط به این معنا نیست که یک خانواده پول کمتری برای خرید کالاها و خدمات دارد. فقر می‌تواند به‌معنای دسترسی کمتر به فرصت‌ها، منابع آموزشی و محیط‌هایی باشد که به رشد مهارت‌های کودکان کمک می‌کنند. یک کودک ممکن است در مدرسه‌ای نسبتاً مناسب تحصیل کند، اما وقتی به خانه برمی‌گردد، با محیطی روبه‌رو شود که منابع کمتری برای یادگیری در اختیارش قرار می‌دهد. نبود کتاب، دسترسی محدود به اینترنت، فاصله از کتابخانه‌ها و حتی نداشتن فضای آرام برای مطالعه، همه می‌توانند بخشی از این نابرابری باشند.

از این زاویه، یکی از نکات مهم پژوهش بوردمن و یانگ این است که نابرابری آموزشی فقط در داخل مدرسه شکل نمی‌گیرد. بخشی از آن در فاصله میان مدرسه و خانه ایجاد می‌شود. دو کودک ممکن است در یک کلاس، معلم و کتاب درسی مشابهی داشته باشند، اما بعد از پایان مدرسه وارد دو محیط کاملاً متفاوت شوند. یکی ممکن است در خانه ده‌ها کتاب داشته باشد و هر روز با خواندن درگیر باشد، درحالی‌که کودک دیگر تقریباً هیچ کتابی در اختیار نداشته باشد. این تفاوت در ابتدا ممکن است کوچک به‌نظر برسد، اما وقتی ماه‌ها و سال‌ها ادامه پیدا کند، می‌تواند به تفاوتی قابل توجه در مهارت‌های خواندن و یادگیری تبدیل شود. این مسئله همچنین توضیح می‌دهد چرا مفهوم «بیابان کتاب» اهمیت دارد. در برخی مناطق کم‌درآمد، کودکان نه‌تنها قدرت خرید کمتری دارند، بلکه در محیط اطراف خود نیز با منابع خواندنی کمتری مواجه‌اند. بنابراین حتی اگر کودک علاقه‌مند به خواندن باشد، ممکن است ابزار لازم برای تبدیل این علاقه به عادت را نداشته باشد. در چنین شرایطی، توزیع کتاب می‌تواند یکی از موانع ساده اما مهم را از سر راه یادگیری بردارد.

بااین‌حال، نتیجه مقاله به این معنا نیست که کتاب به‌تنهایی می‌تواند مشکل فقر یا نابرابری آموزشی را حل کند. یک کودک برای موفقیت به مجموعه‌ای از عوامل نیاز دارد؛ مدرسه باکیفیت، معلم مناسب، امنیت اقتصادی، تغذیه کافی، محیط خانوادگی آرام و حمایت والدین، همگی اهمیت دارند. کتاب نمی‌تواند جایگزین هیچ‌کدام از این عوامل شود. حتی خود پژوهش نیز نشان نمی‌دهد که افزایش تعداد کتاب‌ها می‌تواند همه تفاوت‌های آموزشی میان کودکان را از بین ببرد. اهمیت یافته پژوهش دقیقاً در جای دیگری است. این مطالعه نشان می‌دهد که در کنار سیاست‌های بزرگ و پرهزینه آموزشی، گاهی مداخلات ساده و نسبتاً کم‌هزینه نیز می‌توانند اثر قابل اندازه‌گیری داشته باشند. نکته کلیدی این است که چنین مداخله‌ای باید مستمر باشد. چند کتاب که یک‌بار در اختیار کودک قرار بگیرد، احتمالاً به اندازه ایجاد یک محیط دائمی و غنی از کتاب اثرگذار نیست. چیزی که در نهایت اهمیت دارد، تبدیل دسترسی به کتاب به بخشی از زندگی روزمره کودک است. بنابراین اگر فقر را فقط کمبود درآمد بدانیم، بخشی از مسئله را نمی‌بینیم. فقر می‌تواند به معنای کمبود فرصت و منابعی باشد که به کودکان اجازه می‌دهند توانایی‌های خود را توسعه دهند. کتاب یکی از این منابع است، اما تنها یکی از آنهاست.

 

دراین پرونده بخوانید ...