شناسه خبر : 52266 لینک کوتاه
تاریخ انتشار:

هزینه بقای نمادین

گفت‌‌وگو با مریم زارعیان درباره هزینه‌های اجتماعی فقر

هزینه بقای نمادین

در ادبیات مرسوم اقتصادی، تصمیم‌گیری خانوار عمدتاً بر پایه بودجه خانواده، الگوی دخل‌وخرج و بهینه‌سازی سبد مصرف با منابع محدود صورت می‌گیرد و در مواجهه با شوک‌های تورمی و کاهش قدرت خرید، حذف اقلام غیرضروری و اولویت‌بندی نیازهای زیستی منطقی‌ترین واکنش قلمداد می‌شود. بااین‌حال، در زیست واقعی جامعه، رفتارهای مصرفی همواره صرفاً تابع عقلانیت حسابداری نیستند. در بسیاری از موارد در دوران تنگنای اقتصادی، خانواده‌ها همچنان برای برگزاری مهمانی‌ها، خرید پوشاک مناسب یا اهدای هدایای مرسوم هزینه می‌کنند و حتی هزینه‌های حیاتی‌تر نظیر درمان، آموزش و پس‌انداز را به تعویق می‌اندازند. در این گفت‌وگو با دکتر مریم زارعیان، جامعه‌شناس، سعی کردیم با لنزی فراتر از اقتصاد، به بررسی پیامدهای تنگنای اقتصادی، تاثیر آن بر رفتار خانوار و سازوکار‌های سازگاری با کاهش قدرت خرید بپردازیم. 

  ♦♦♦

در مقام پرسش نخست، چرا ممکن است خانواده‌ای که از نظر اقتصادی زیر فشار است، همچنان بر حفظ ظاهر و سبک زندگی قبلی‌اش، از پوشش و مهمانی گرفته تا هدیه و نوع معاشرت، اصرار داشته باشد؟

اگر بخواهیم از سطح زندگی روزمره شروع کنیم، باید بگویم که صورت را سرخ نگه ‌داشتن رفتاری است که در جامعه ما سابقه دارد و الزاماً هم به دوره‌های بحران اقتصادی محدود نیست. اولین خطا این است که فرض کنیم فردی که در چنین شرایطی به مهمانی می‌رود یا مثلاً لباس نسبتاً گران می‌خرد، لزوماً متوجه وضعیت مالی‌اش نیست. اتفاقاً ممکن است کاملاً آگاه باشد. مسئله این است که انسان فقط با منطق دخل‌وخرج زندگی نمی‌کند. او در یک جهان اجتماعی زندگی می‌کند؛ جهانی که در آن دیگران او را می‌بینند، درباره‌اش قضاوت می‌کنند و خود او هم جایگاهش را در مقایسه با دیگران ارزیابی می‌کند. برای همین است که باید میان توان پرداخت و معنای اجتماعی پرداخت تفاوت بگذاریم. فرض کنید خانواده‌ای سال‌ها در سطح مشخصی از زندگی اجتماعی و اقتصادی زیسته است؛ دوستانی دارد، روابط خانوادگی مشخصی دارد، فرزندانش به مدرسه خاصی می‌روند، نوع پوشش خاصی دارد و در مهمانی‌های خانوادگی هم نقشی برای خودش تعریف کرده است. مثلاً سال‌ها در ماه‌های رمضان به تعداد زیادی از افراد فامیل افطار می‌داده است. حالا درآمد این خانواده کاهش پیدا کرده است. آیا با کاهش درآمد، همه اینها بلافاصله بی‌معنا می‌شوند؟ خیر، درآمد کم می‌شود، اما هویت تغییر نمی‌کند. چشم‌وهم‌چشمی یعنی جلو زدن، ولی بیشتر مواقع فرد فقط می‌خواهد همان آدم سابق باشد.

پس مسئله تلاش برای تحت تاثیر قرار دادن دیگران نیست، بلکه فرد می‌خواهد جایگاهی را که برای خودش تعریف کرده حفظ کند.

دقیقاً و این نکته مهمی است. واقعیت این است که مصرف، بخشی از زبان اجتماعی ماست. همان‌طور که با کلمات می‌گوییم چه کسی هستیم، با لباس، خانه، نوع پذیرایی، نوع وسیله‌ای که استفاده می‌کنیم، جایی که می‌رویم و حتی شیوه صحبت کردنمان هم درباره خودمان پیام می‌فرستیم. در زندگی واقعی ممکن است فرد فقط بگوید: من نمی‌خواهم جلوی خانواده‌ام کم بیاورم. اما همین جمله ساده، پشت سر خودش مناسبات اجتماعی فراوانی دارد. کم‌ آوردن فقط به این معنا نیست که پول کافی نداریم، گاهی یعنی نتوانیم آن نقشی را که دیگران از ما انتظار دارند ایفا کنیم. مثلاً اگر کسی همیشه میزبان بوده، ناگهان کنار کشیدن از مهمانی ممکن است برای خودش یا اطرافیانش معنای خاصی داشته باشد و به‌عنوان تغییر موقعیت او خوانده شود. بنابراین حفظ ظاهر گاهی در واقع حفظ تداوم هویت است.

وقتی درآمد و قدرت خرید کاهش می‌یابد، چرا برخی هزینه‌های ظاهراً غیرضروری حذف نمی‌شوند، اما اموری مانند درمان، تغذیه، آموزش یا پس‌انداز به تعویق می‌افتند؟ آیا حفظ آبرو و جایگاه اجتماعی به نوعی نیاز تبدیل می‌شود؟

واقعیت این است که باید در اینجا خیلی محتاط باشیم. نمی‌توانیم بگوییم مردم نیازهای واقعی خود را کنار می‌گذارند و پولشان را صرف تجمل می‌کنند، چون چنین حکمی درباره همه خانوارها صادق نیست. اما یک نکته اقتصادی و اجتماعی مهم وجود دارد: همه هزینه‌ها برای فرد فقط قیمت ندارند، بلکه هزینه اجتماعی هم دارند. در اقتصاد، وقتی درباره انتخاب خانوار صحبت می‌کنیم، مسئله منابع محدود و انتخاب میان گزینه‌های مختلف است. اما در زندگی اجتماعی، برخی انتخاب‌ها پیامدهایی دارند که در جدول هزینه خانوار دیده نمی‌شوند. مثلاً حذف یک مهمانی ممکن است از نظر مالی صرفه‌جویی باشد، اما اگر فرد احساس کند با این کار بخشی از شبکه روابطش را از دست می‌دهد، تصمیم دیگر صرفاً اقتصادی نیست. یا درباره لباس، ممکن است یک لباس از نظر فنی ضروری نباشد، اما برای فردی که شغلش، روابطش یا جایگاه اجتماعی‌اش به‌نوعی به ظاهرش وابسته است، ظاهر می‌تواند بخشی از سرمایه اجتماعی او باشد. اینجا مفهوم سرمایه نمادین هم به‌کار می‌آید، یعنی بعضی دارایی‌ها و رفتارها مستقیم پول نیستند، اما به‌رسمیت شناخته شدن، احترام یا اعتبار ایجاد می‌کنند. درعین‌حال باید یک مرز را حفظ کنیم؛ هر مصرفی سرمایه نمادین نیست و هر کسی که لباس گران می‌خرد، در حال دفاع از منزلت خود نیست. گاهی خرید، واقعاً فقط خرید است.

آیا می‌توان گفت این مخارج در واقع نوعی خرید نامرئی هستند؟ یعنی فرد با پوشیدن لباسی مناسب یا برپایی مهمانی، دارایی‌هایی مانند اعتبار، پذیرفته شدن یا آبرو را به‌دست می‌آورد که در صورتحساب ماهانه دیده نمی‌شوند؟

بله، دقیقاً. پولی که خرج می‌شود، دیگر فقط تبدیل به پارچه یا غذا نمی‌شود، بلکه دارد به یک دارایی اجتماعی تبدیل می‌شود که خیلی از ما از آن غافلیم. در جامعه‌شناسی به این دارایی‌های نامرئی می‌گویند سرمایه، منتها نه سرمایه‌ای که در حساب بانکی است. ما در زندگی اجتماعی‌مان انواع مختلفی از سرمایه داریم که خیلی‌ها از وجودشان بی‌خبرند. یکی سرمایه اجتماعی است، یعنی مجموعه روابط، شبکه دوستان، آشنایان و عضویت‌هایی که برای فرد اعتبار و پشتوانه ایجاد می‌کند. یکی دیگر سرمایه فرهنگی است که شامل چیزهایی مثل سلیقه، طرز حرف زدن، دانش، سبک زندگی و حتی ذائقه‌مان می‌شود. نکته ظریف اینجاست که این سرمایه‌ها به هم تبدیل می‌شوند. ممکن است پول زیادی نداشته باشید، اما سرمایه فرهنگی بالایی داشته باشید که برایتان احترام و فرصت بیاورد. یا برعکس، وقتی پولتان کم می‌شود، برای اینکه سرمایه اجتماعی‌تان، یعنی همان روابط و شبکه‌ای که سال‌ها ساخته‌اید از دست نرود، مجبور می‌شوید همان پول اندک یا سرمایه اقتصادی‌تان را خرج کنید تا از آن شبکه جدا نیفتید. بوردیو می‌گوید، ما فقط یک سبد خرید نداریم که با کم شدن پول آن را کوچک کنیم، ما یک عادت‌واره داریم؛ یعنی یک ساختار درونی از سلیقه‌ها و رفتارهایی که سال‌ها با آموزش، طبقه اجتماعی و روابطمان شکل گرفته است. برای همین وقتی درآمدمان کم می‌شود، سبک زندگی‌مان یک‌دفعه عوض نمی‌شود. ممکن است خانه کوچک‌تر شود یا سفر کمتر برویم، اما هنوز در یک مهمانی همان‌طور رفتار می‌کنیم که قبلاً رفتار می‌کردیم، چون آن مهمانی فقط مصرف کردن نیست، بلکه بخشی از همان سرمایه اجتماعی ماست که حفظش برایمان خیلی مهم است.

بنابراین فشار اقتصادی لزوماً و بلافاصله به تغییر هویت طبقاتی نمی‌انجامد؟

خیر. اتفاقاً یکی از مسائل مهم همین فاصله است. قدرت خرید ممکن است سریع‌تر از هویت اجتماعی تغییر کند. فرد ممکن است از نظر اقتصادی چند پله پایین آمده باشد، اما هنوز خودش را متعلق به همان سطح اجتماعی بداند. این فاصله می‌تواند بسیار فرساینده باشد، به‌خصوص وقتی کاهش قدرت خرید موقتی نیست و چند سال ادامه پیدا می‌کند. در این وضعیت فرد فقط با کاهش مصرف مواجه نیست، بلکه با این پرسش هم روبه‌رو می‌شود که من در حال حاضر چه کسی هستم؟ اگر خانواده‌ای سال‌ها تصور می‌کرده مسیر زندگی‌اش روبه‌بهبود است، اما ناگهان متوجه می‌شود که دیگر نمی‌تواند آن مسیر را ادامه دهد، ترس از سقوط طبقاتی وارد می‌شود. سقوط طبقاتی هم الزاماً به‌معنای فقیر شدن نیست؛ ممکن است خانواده‌ای همچنان از بسیاری جهات زندگی متوسطی داشته باشد، اما نسبت به گذشته احساس کند در حال از دست دادن موقعیت خود است. البته این احساس مقایسه‌ای است. آدم‌ها فقط نمی‌پرسند چقدر دارم، بلکه می‌پرسند نسبت به جایی که بودم و نسبت به کسانی که شبیه من هستند، کجا ایستاده‌ام؟

به‌نظر شما شبکه‌های اجتماعی تا چه اندازه این مقایسه‌های اجتماعی را تشدید کرده‌اند؟

به‌نظرم تاثیر داشته‌اند، ولی بهتر است نگوییم شبکه‌های اجتماعی علت اصلی هستند؛ آنها بیشتر یک سازوکار قدیمی را دائمی و مرئی‌تر کرده‌اند. در گذشته هم آدم‌ها خودشان را با هم مقایسه می‌کردند. تفاوت این است که امروز بخش زیادی از زندگی دیگران به‌صورت تصویری و مداوم در برابر ما قرار می‌گیرد. ممکن است از وضعیت اقتصادی چند نفر از دوستانتان خبر دقیقی نداشته باشید، اما از سفر، خانه، مهمانی‌ یا خریدشان مرتب تصویر ببینید. این مسئله یک خطای مهم ایجاد می‌کند: ما ویترین زندگی دیگران را با زندگی واقعی خودمان مقایسه می‌کنیم. از طرف دیگر، شبکه‌های اجتماعی فقط مصرف را نشان نمی‌دهند، بلکه استانداردهای تازه‌ای برای عادی بودن می‌سازند. چیزی که زمانی برای یک خانواده مصرف خاص یا لوکس محسوب می‌شد، ممکن است در فضای مجازی به شکل یک امر معمولی دیده شود. این تغییر استاندارد باعث می‌شود فشار منزلتی افزایش پیدا کند. یعنی اینجا یک پارادوکس شکل می‌گیرد: از یک‌سو قدرت خرید کاهش پیدا کرده و از سوی دیگر استانداردهای مقایسه‌ای کاهش پیدا نکرده است. در نتیجه فاصله میان آنچه فرد می‌تواند و آنچه احساس می‌کند باید بتواند، بیشتر می‌شود. مشکل زمانی بدتر می‌شود که جامعه هم به خانواده‌ای که مجبور شده سطح مصرف خود را پایین بیاورد، احساس ناکامی یا شکست اجتماعی بدهد.

اگر این تنگنای اقتصادی برای چند سال متوالی ادامه یابد، چه تبعاتی برای ساختار خانواده دارد و آیا جایگاه اجتماعی آن را نیز جابه‌جا می‌کند؟

خانواده ابتدا معمولاً تلاش می‌کند با شرایط جدید کنار بیاید. از برخی هزینه‌ها می‌زند، برخی خریدها را به تعویق می‌اندازد، شاید از پس‌انداز استفاده کند یا دارایی بفروشد. اما اگر فشار ادامه‌دار باشد، دیگر نمی‌توان با حذف چند هزینه کوچک مسئله را حل کرد. در این مرحله ممکن است کیفیت زندگی تغییر کند. آموزش، سلامت، تفریح، سفر، مسکن و حتی انتخاب محل زندگی می‌توانند تحت تاثیر قرار بگیرند. این تغییرات فقط اقتصادی نیستند، چون هرکدام شبکه‌ای از روابط و فرصت‌ها را هم تغییر می‌دهند. مثلاً اگر خانواده‌ای به‌دلیل فشار مالی محل زندگی خود را تغییر دهد، ممکن است مدرسه فرزند، شبکه دوستان، دسترسی به امکانات و حتی ارتباطات حرفه‌ای والدین هم تغییر کند. اینجاست که می‌توان از بازتولید طبقاتی صحبت کرد. طبقه فقط درآمد امروز شما نیست، بلکه مجموعه‌ای از منابع است که تعیین می‌کند فرزند شما چه فرصت‌هایی داشته باشد، با چه کسانی ارتباط پیدا کند و چه آینده‌ای را محتمل بداند. بنابراین اگر کاهش قدرت خرید طولانی شود، ممکن است مسئله از کمتر خریدن به کمتر شدن فرصت‌ها برسد؛ یعنی خانواده دیگر نتواند برای آینده فرزندش همان منابعی را فراهم کند که نسل قبلی فراهم کرده بود. در چنین شرایطی، تغییر اصلی در افق آینده اتفاق می‌افتد. فرد دیگر فقط نمی‌گوید امسال کمتر سفر می‌روم، بلکه ممکن است به این نتیجه برسد که دیگر نمی‌توانم آن آینده‌ای را که برای خودم و فرزندم تصور کرده بودم بسازم. اگر فرد احساس کند تلاش، تحصیل، کار بیشتر یا حفظ سبک زندگی دیگر او را به آینده‌ای که انتظار داشته نمی‌رساند، رابطه‌اش با آینده تغییر می‌کند. ممکن است تصمیم‌هایش کوتاه‌مدت‌تر شود؛ ممکن است مصرف امروز را به پس‌انداز فردا ترجیح دهد، چون آینده برایش نامطمئن شده است. یا برعکس، ممکن است به‌شدت صرفه‌جو شود، چون احساس می‌کند هیچ حاشیه امنی ندارد.

اگر حفظ ظاهر را فراتر از یک رفتار فردی، نشانه‌ای از فشارهای ساختاری و تغییر مناسبات منزلتی بدانیم، سیاست‌گذار چگونه می‌تواند با آن مواجه شود؟

مهم‌ترین بخش، همچنان اقتصاد است. اگر قدرت خرید خانوارها کاهش پیدا کرده است، نمی‌توان با توصیه فرهنگی مسئله را حل کرد؛ مثلاً دائم به مردم گفت چشم‌وهم‌چشمی نکنید و همه تقصیرها را به گردن مصرف آنها بیندازیم. ناامنی اقتصادی، فشار منزلت را تشدید می‌کند. یعنی وقتی پول کم است اما جامعه همچنان همان انتظارات را دارد، آدم نه‌تنها فقیرتر می‌شود، بلکه مجبور است فقرش را هم پنهان کند. اما سیاست‌گذار باید یک چیز دیگر را هم بفهمد: کاهش قدرت خرید فقط به‌معنای کاهش مصرف کالا نیست. وقتی درآمد واقعی پایین می‌آید، ممکن است خانوار برای حفظ بخشی از هویت و روابط اجتماعی خود، هزینه‌هایی را که از بیرون غیرضروری به‌نظر می‌رسند حفظ کند و از بخش‌های دیگری بزند. بنابراین سیاست‌گذاری اجتماعی باید این پیچیدگی را ببیند. برای مثال اگر خانواده‌ای برای حفظ کیفیت آموزش فرزندش، برای حفظ ارتباطات خانوادگی یا برای حفظ حداقلی از تفریح و سلامت روان هزینه می‌کند، نباید همه این موارد را در دسته مصرف غیرضروری گذاشت. از سوی دیگر، خود جامعه هم نیازمند بازنگری در استانداردهای منزلتی است. اگر هر مناسبت خانوادگی به یک مسابقه هزینه تبدیل شود، اگر هدیه دادن حتماً باید با ارزش مالی بالا تعریف شود و اگر مهمانی موفق فقط مهمانی پرهزینه باشد، فشار اقتصادی فقط در بازار تولید نمی‌شود، بلکه بخشی از آن در روابط اجتماعی بازتولید می‌شود. دولت می‌تواند قدرت خرید، ثبات اقتصادی و امنیت اجتماعی را بهبود دهد، اما نمی‌تواند به‌تنهایی هنجارهای منزلتی را تغییر دهد. خانواده، رسانه، شبکه‌های اجتماعی و گروه‌های مرجع هم نقش دارند. شاید مهم‌تر از همه این باشد که جامعه بتواند امکان عقب‌نشینی بدون تحقیر را ایجاد کند؛ یعنی اگر خانواده‌ای به‌دلیل شرایط اقتصادی مهمانی ساده‌تری برگزار کرد، لباس ارزان‌تری پوشید، کمتر سفر رفت یا هدیه کوچک‌تری داد، این رفتار فوراً به‌معنای شکست اجتماعی تلقی نشود.

آیا می‌توان گفت آنچه از بیرون ولخرجی به‌نظر می‌رسد، گاهی تلاش فرد برای جلوگیری از تبدیل یک بحران اقتصادی به سقوط اجتماعی است؟

بله، اما با این تفاوت که نباید این جمله را برای همه رفتارها به کار ببریم. گاهی ولخرجی واقعاً ولخرجی است و چشم‌وهم‌چشمی واقعاً چشم‌وهم‌چشمی است. اما اگر همه این رفتارها را با همین برچسب توضیح دهیم، بخشی از واقعیت را از دست می‌دهیم. در بسیاری از موارد آدم‌ها فقط کالا نمی‌خرند، آنها رابطه، هویت، اعتبار و تصویری را که از خودشان دارند مدیریت می‌کنند. شاید مسئله صورت سرخ دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود: جایی که کاهش قدرت خرید دیگر فقط در کیف پول دیده نمی‌شود، بلکه کم‌کم به پرسشی درباره جایگاه اجتماعی انسان تبدیل می‌شود. آن‌وقت دیگر نمی‌توان رفتار افراد را فقط با این پرسش توضیح داد که چرا این پول را خرج کردی، بلکه باید پرسید اگر این پول را خرج نمی‌کردی، احساس می‌کردی که داری چه چیزی را از دست می‌دهی؟

 

دراین پرونده بخوانید ...