جامعه سلبی
چرا بهتر میدانیم چه نمیخواهیم تا اینکه بدانیم چه میخواهیم؟
سوگل دانائی / نویسنده نشریه
ما معمولاً بهتر میدانیم چه نمیخواهیم تا اینکه بدانیم چه میخواهیم. میدانیم با چه کسی مخالفیم، از چه وضعیتی ناراضی هستیم، چه کسی را قبول نداریم و از چه چیزی باید فاصله بگیریم. اما وقتی از ما پرسیده میشود جایگزین چیست، چه پیشنهادی داریم و برای ساختن وضعیت مطلوب چه کاری حاضریم انجام دهیم، پاسخها اغلب مبهمتر میشوند. گویی نه گفتن را بهتر از آری گفتن آموختهایم و در تخریب توافق داریم، اما در ساختن بهسختی به توافق میرسیم. رفتار سلبی از نخواستن آغاز میشود. مخالفت، اعتراض، انتقاد، طرد، امتناع، کنارهگیری و مرزبندی جلوههای مختلف آن هستند. رفتار ایجابی، در مقابل، مستلزم آن است که فرد بداند چه میخواهد و برای تحقق آن وارد عمل شود. گفتوگو کند، پیشنهاد بدهد، مذاکره کند، اعتماد بسازد، مسئولیت بپذیرد، مصالحه کند و با دیگران برای رسیدن به هدفی مشترک همکاری کند. بنابراین رفتار سلبی لزوماً مذموم نیست. توانایی مخالفت و نه گفتن یکی از ضرورتهای زندگی فردی و اجتماعی است. مسئله از جایی آغاز میشود که سلب به شیوه غالب رفتار تبدیل شود و «نه» نتواند به یک «آری» مشخص منتهی شود.
نشانههای این وضعیت را میتوان از روابط روزمره تا عرصه عمومی مشاهده کرد. کنار گذاشتن یک دوست آسانتر از ترمیم رابطه است. ترک یک جمع آسانتر از تلاش برای اصلاح آن است. انتقاد از یک سازمان آسانتر از مشارکت در بهبود آن است و توافق بر سر اینکه «چه کسی نباید باشد»، بسیار آسانتر از توافق بر سر این است که «چه کسی باید باشد و چه باید بکند». در چنین شرایطی، مرز کشیدن را خوب میآموزیم، اما پل ساختن را نه. همین الگو وقتی وارد عرصه سیاست میشود، پیامدهای مهمتری پیدا میکند. بخش مهمی از انتخابهای سیاسی ممکن است نه بر اساس حمایت از یک برنامه، بلکه با هدف جلوگیری از پیروزی گزینهای دیگر شکل گیرد. رای دادن به «الف» نه بهدلیل مطلوب بودن او، بلکه برای «نه گفتن به ب» معنا پیدا میکند. حتی کنارهگیری از انتخابات یا عرصه عمومی نیز ممکن است صورت دیگری از رفتار سلبی باشد: چون هیچیک را قبول نداریم، مشارکت نمیکنیم. به این ترتیب، سیاست بیش از آنکه عرصه رقابت میان برنامههای مطلوب باشد، به میدان مخالفت با گزینههای نامطلوب تبدیل میشود. این الگو در رابطه جامعه و حکومت نیز قابل مشاهده است. جامعه بهخوبی میتواند فهرست کند که چه نمیخواهد. تورم، فساد، تبعیض، محدودیت، ناکارآمدی و مداخلههای بیضابطه را نمیخواهد. اما تبدیل این «نهها» به مطالبات مشخص، قابلسنجش و قابل پیگیری دشوارتر است. «نه به فساد» زمانی به رفتار ایجابی تبدیل میشود که به مطالبه شفافیت قراردادها، آزادی دسترسی به اطلاعات و نهادهای نظارتی مستقل منتهی شود. «نه به تورم» وقتی وجه ایجابی پیدا میکند که به مطالبه انضباط مالی، محدودیت کسری بودجه و سیاست پولی معتبر تبدیل شود. بدون این مرحله دوم، نارضایتی وجود دارد، اما الزاماً به نیرویی برای اصلاح تبدیل نمیشود. از سوی دیگر، حکمرانی نیز میتواند همین منطق را بازتولید کند. ساختاری که ابزار اصلی سیاستگذاری را ممنوعیت، محدودیت، حذف و کنترل میداند، در برابر جامعهای قرار میگیرد که پاسخ آن نیز امتناع، کنارهگیری، بیاعتمادی و اعتراض است. حاصل، چرخهای از «سلب در برابر سلب» است. حکومت به جامعه اعتماد نمیکند و محدودیت بیشتری وضع میکند، جامعه نیز اعتمادش را به حکومت از دست میدهد و از مشارکت فاصله میگیرد. هر دور این چرخه، امکان رفتار ایجابی و همکاری را دشوارتر میکند.
اما چرا چنین الگویی شکل میگیرد؟ آیا تجربه تاریخی به ما آموخته است که مخالفت کمهزینهتر از مشارکت است؟ آیا ضعف نهادهای مدنی و احزاب باعث شده تمرین کار جمعی، مذاکره و مصالحه نداشته باشیم؟ آیا بیاعتمادی گسترده سبب شده همکاری را پرریسک بدانیم و کنارهگیری را عقلانیتر تلقی کنیم؟ و آیا ساختار سیاسی نیز بهجای آموزش مشارکت و مسئولیتپذیری، ناخواسته فرهنگ امتناع و فاصلهگیری را تقویت کرده است؟
نههای سیاسی!
به باور روانشناسان، هویت سلبی صرفاً در رفتارهای شخصی نمود ندارد و گاهی در تصمیمات کلان سیاسی هم قابل مشاهده است. «ژوآئو آرئال»، پژوهشگر علوم سیاسی در دانشگاه مانهایم آلمان، در پژوهشی با نام «آنها بدون ما»، هویتهای سلبی در برزیل را بررسی کرده است. او در این پژوهش به این نتیجه رسیده است که دلیل اصلی دعواهای شدید سیاسی، لزوماً عشق به یک جناح یا یک برنامه خاص نیست و گاه در نفرت از طرف، حزب یا جناح مقابل است که هواداری معنا میشود. این پژوهش نشان میدهد که در برزیل، مردم به چپ و راست یا حتی احزاب خاص وابستگی عمیق ندارند، بااینحال باز هم دعواها بر سر سیاست در این کشور داغ است. آرئال نتیجه میگیرد که در این دعوا احتمالاً بیشتر از هرچیز، پای هویت سیاسی سلبی در میان است. یعنی مردم خودشان را نه با چیزی که دوست دارند، بلکه با چیزی که از آن متنفرند و با آن مخالف هستند تعریف میکنند. شاهد مدعای او نظرسنجی از مردم برزیل در سالهای 2014 و 2018 است. نتایج نظرسنجی نشان داد کسانی که از رهبر یا حزب رقیب نفرت داشتند، لزوماً با رایدهندگان حزب مقابل هم همسو و همراستا نبودند. این پژوهشگر میگوید گاهی این نفرت حتی ربطی به عملکرد اقتصادی یا برنامههای سیاسی رقیب هم ندارد و صرفاً وجود او باعث عصبانیت مردم است. در واقع این مطالعه به ما نشان میدهد که برای فهم دعواهای سیاسی در سراسر دنیا، صرف اینکه ببینیم مردم به چه کسی رای میدهند مهم نیست، بلکه باید دید از چه کسی یا چیزی فراری و متنفرند.
اما همه چیز به همینجا ختم نمیشود و دشمنی میتواند عمیقتر شود. آرئال، فرضیه هویت سلبی در سیاست را در آلمان هم سنجیده و به نتایجی تازه رسیده است. «فراتر از بیزاری»، پژوهشی که در آگوست 2024 منتشر شده، نتیجه گرفته است که نفرت از یک حزب سیاسی، صرفاً یک احساس ساده نیست، بلکه گاهی به بخشی از هویت افراد تبدیل میشود. آرئال در سال 2022، با نظرسنجی از مردم آلمان در هنگام انتخابات صحت این فرضیه را بررسی کرده است. او میگوید، نفرت از یک حزب به اندازه عشق به حزب پایدار و محکم است و کسانی که هویتهای سلبی (یعنی هویت خود را با مخالفت یک حزب تعریف میکنند) دارند بهشدت با رایدهندگان حزب رقیب دشمن هستند و رفتارهای خصمانه از خود نشان میدهند. او از روی همین فرضیه ساده، قطبیت در جامعه را معنا کرده و نتیجه گرفته است که هویتهای سلبی برای انسجام جامعه، خطر ایجاد میکنند: «وقتی نفرت از یک جناح سیاسی به جزء وجود فرد تبدیل شود، دیگر فقط یک اختلاف نظر ساده نیست. این نفرت، جامعه را از هم میپاشد و باعث میشود افراد دو طرف همدیگر را نه بهعنوان شهروندانی با نظر مخالف، بلکه بهعنوان دشمن ببینند. و این موضوع برای انسجام و آرامش جامعه خطرناک است.»
نهگفتن آسانتر از بلهگفتن!
اما چرا داشتن هویت سلبی انتخاب ماست؟ چرا نه گفتن، برایمان آسانتر است؟ امیرحسین جلالیندوشن، روانپزشک اجتماعی، بر این باور است که پاسخ به این پرسشها را باید در فرآیند تکامل انسان جستوجو کرد: «این مسئله ریشه در ماهیت انسان هم دارد. ما در روند تکامل خود، حتی در دوره کودکی ابتدا نه میگوییم و بعد یاد میگیریم که بگوییم بله. بهعبارتی، ابتدا میتوانیم نفی کنیم و تعیین کنیم که چه چیزی را نمیخواهیم و بعد بهتدریج این ظرفیت را پیدا میکنیم که بفهمیم چه چیزی را میخواهیم. در واقع اینکه بتوانیم برای خودمان ایده و چشمانداز داشته باشیم و غیر از نه گفتن و نفی کردن در حقیقت بتوانیم چیزهایی را که برای ما خوب است یا ما را خشنود میکند پیدا کنیم، به نوعی ریشه در تکامل ما دارد.»
از نگاه این روانپزشک، گاهی نفی کردن نقطه قوتی در جهت بقاست، زیرا وقتی میگوییم نه، باید بهدنبال بلهها بگردیم. وقتی میگوییم نه، باید بهدنبال تغییر باشیم، اما انسان عمدتاً طالب حفظ وضعیت موجود است: «ما بیش از آنکه بخواهیم تغییر کنیم یا بخواهیم در جهت مثبت، که جهت متفاوتی است، حرکت کنیم، نیروهای درونی ما بیشتر ما را به سمت حفظ نقطهای که در آن قرار داریم، سوق میدهند. به عبارتی، معمولاً مقاومت و اینرسی انسانی در برابر دانستن و همچنین در برابر تغییر دادن، بیش از چیزی است که معمولاً تصور میکنیم. بنابراین باید این ایدههای رمانتیک را کنار بگذاریم که انسانها بهدنبال بهبود و خوبی هستند. البته این بهمعنای آن نیست که ما بهدنبال شر و بدی هستیم، بلکه بیشتر بهمعنای نوعی حفظ وضع موجود و تلاش برای پرهیز از تغییر است؛ بهمعنای پرهیز از فروپاشی وضعیت یا پرهیز از روبهرو شدن با وضعیتی که میتواند برای ما غیرقابل انتظار باشد.»
بله و نه، گویی بیارتباط با شرایط جامعه و متغیرهای اقتصادی و سیاسی هم نیست. از نگاه جلالیندوشن، هرچه جامعه باثباتتر باشد، میل به تغییر در اعضای آن بیشتر است: «هرقدر جامعه باثباتتر باشد و بتواند در کنار بقای روزمره، امکانات لازم برای توسعه و پیشرفت را که مستلزم ریسک کردن است فراهم کند، میل به تغییر بیشتر میشود. اما وقتی هر نوع تغییری مستلزم ریسکهای بالاست یا اصولاً چشمانداز روشنی، چه از حیث روانی و چه از حیث واقعیت بیرونی وجود ندارد، این امکان محدودتر میشود که بتوانیم برآورد کنیم اگر از این نقطه بخواهیم به نقطه دیگری حرکت کنیم، به چه لوازم و امکاناتی نیاز داریم.» به گفته او شرایط بقا احتمال نفی و سلب را بالا میبرد، شرایطی که جامعه کنونی ما هم با آن درگیر است: «ما بیشتر در یک شرایط ذهنی بقا قرار داریم. وضعیت کنونی جامعه ما نیز بر این موضوع استوار است. هرقدر شرایط اجتماعی ناپایدارتر باشد، بهویژه از نظر اجتماعی و اقتصادی، متغیر بیرونی به متغیر و بازیگر اصلی تبدیل میشود و در نتیجه، جا برای اراده شخصی تنگتر میشود.»
چه زمانی گرفتار هویت سلبی میشویم؟
دو نفر را در نظر بگیرید که هر دو از آزادی دم میزنند؛ اولی میگوید، من آزادی را دوست دارم، میخواهم در جامعه آزادانه زندگی کنم و نفر دوم میگوید، من از نبود آزادی نفرت دارم و دوست دارم با کسانی که از آزاد شدن جامعه جلوگیری میکنند، مبارزه کنم. پائول کاتسافانس، فیلسوف و استاد دانشگاه بوستون، باور دارد که هر دو این افراد احتمالاً به آزادی اعتقاد دارند، اما یکی هویتی ایجابی دارد و دیگری سلبی؛ در واقع نفر دوم میخواهد آنچه از آن نفرت دارد را نابود کند.
او در پژوهشی با نام «هویتهای مخالفتورز و گرایشهای سلبی» توضیح میدهد که یک فرد چه زمانی به هویتهای سلبی رو میآورد. از نگاه او وقتی ارزشهای بشر به شکل مخالفتورزانه و نه تاییدگرایانه درونی شده باشند، فرد به نه گفتن به گروه یا حزب یا حتی گرایش سیاسی رو میآورد. مثلاً بهجای اینکه بگوید من عدالتخواهم، میگوید من از ظلم نفرت دارم و این نفرت گاهی آنقدر قوی است که خودش به هویت افراد تبدیل میشود. از نگاه کاتسافانس، هویتهای سلبی این روزها در دنیا فراگیر است، چنانکه اغلب شعارهای انتخابی این روزها با رویکرد ما در برابر آنها شکل میگیرد. جنبشهای اجتماعی هم بیشتر بر پایه نفرت از دشمن شکل میگیرند تا عشق به یک آرمان. اما از نگاه او، این گرایشهای سلبی دو نوعاند؛ یا سلبی بنیادی هستند یا سلبی مشروط.
آیا نفیکنندگان خطرناکاند؟
زمانی شما در واکنش به یک تهدید خاص، چیزی را نفی میکنید و زمانی با مسائل درگیریهای بنیادی دارید. مثلاً ممکن است به فردی رای دهید تا از رای آوردن گروهی دیگر جلوگیری کنید؛ زمانی هم ممکن است بگویید با هرکسی که عدالت را از شما سلب کند، مخالفید. کاتسافانس، نام گرایش اول را هویت سلبی مشروط میگذارد و گروه دوم از نگاه او کسانی هستند که هویت سلبی بنیادی دارند. زمانی که اهل گرایش سلبی بنیادی باشید، دشمن اهمیتی ندارد و مهم ادامه نفرت و مخالفت است. این پژوهشگر در بخشی از مقاله خود تاکید میکند: «قابلیت جایگزینی مخالفتورزانه یعنی هر چیزی میتواند جای دشمن را بگیرد. اگر دشمن امروز برود، فردا دنبال دشمن جدیدی میگردد.»
از نگاه کاتسافانس آن چیزی که نگرانکننده است، در واقع همین گرایشهای سلبی بنیادی است، زیرا گاهی به ایدئولوژیهای افراطی تبدیل میشود: «ایدئولوژیهای افراطی، با بزرگنمایی تهدید، خیانت و انحطاط، یک گرایش سلبی ذاتبنیاد را در افراد پرورش میدهند. و وقتی این گرایش شکل گرفت، افراد افراطی باورهایشان را نه بهعنوان نظریهای که ممکن است عوض کنند، بلکه بهعنوان بخشی از هویتشان حفظ میکنند. یعنی اگر کسی برای آنها دلیل بیاورد که عقایدشان اشتباه است، باز هم دست از آنها برنمیدارند، چون این عقاید برایشان به هویت تبدیل شده است.» کاتسافانس میگوید، کسانی که گرایش سلبی ذاتبنیاد دارند، هیچوقت راضی نمیشوند، چون همیشه بهدنبال هدف مشخصی نیستند و گاهی خود مخالفت برایشان اهمیت دارد. پس چاره چیست؟ او میگوید راهحل هرچه باشد مماشات نیست: «چون هرگز قانع نمیشوند. راهحل این است که روایتها و ساختارهای عاطفی که این هویت منفی را تغذیه میکنند، از بین بروند. یعنی باید کاری کنیم که دیگران این حس نفرت و کینه را بهعنوان بخشی از هویتشان نبینند. این کار سختی است و فقط با بحث و گفتوگو یا تغییر شرایط اجتماعی ممکن میشود.»